چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااااااااام. من اومدم!!!!!!نیشخندنیشخندنیشخند

صبحتون بخیر. خدا رو شکر الان دیگه نشسته ام به نوشتن. البته امیدوارم وسطش چیزی پیش نیاد و دوباره شرمنده دوستان نشم!

خب، آدم برنامه ریزی میکنه و توکل میکنه به خدا، ولی در عمل یه چیز دیگه پیش میاد.

ولی خب، باید بازم تلاش کرد که یه جورایی به برنامه اصلی برگشت! که شکر خدا ظاهرا اینجوری شده.

 


در جریانید که دیروز که سه شنبه بود، مهدی رفت دوبی. دوشنبه که تو اداره خیلی سرم شلوغ بود و نشد بنویسم. بعدش رفتم دنبال مانی و خواست تو حیاط بازی کنه. گذاشتم یه کم بازی کنه. ولی بهش گفتم که بابا فردا میره ماموریت و باید زود بریم پیشش.

خب بچه نمی فهمه که ماموریت چیه. بهش گفتم یعنی چند روز نیست. گفت: نخیر، باید باشه! گفتم: خب به خاطر کارش میره. تو هم باید مواظب من باشی، منم مواظب تو میشم. بعدش یه عالمه کارهای خوب با هم میکنیم. با هم میریم کافی شاپ، تازه دایی هم شبها میاد پیشمون میخوابه که تنها نباشیم. بعدش هم دایی پنجشنبه می برتت محل کارش!

خلاصه اینجوری بهش وعده وعید دادم. بعدش رفتیم خونه و من قبلش به مهدی گفته بودم که اگه فلان اتفاق بیفته تو اداره، من شب اکبرجوجه میخرم. خب، اون اتفاق نیفتاد ولی مانع هم نشد که من اکبرجوجه نخرم. نزدیک خونه مون یه اکبرجوجه ای باز شده که چند روزه شروع به کار کرده.

خلاصه تا وقت شام، مهدی و مانی کلی با هم وقت گذروندند و بازی کردند. مهدی هم رفت یه سری خرید انجام داد.

خب امروز میخوام یه چیزهایی جدا از روانه نویسی بگم.

شب آخر که مهدی تهران بود، خیلی بهانه گرفت و بدخلقی کرد. البته میدونم اکثرمواقع اینجوریه ولی خب، شب آخر دیگه بدتر بود. چند بار با مانی دعوا کرد و چند بار هم با من!!!! دیگه آخر شب رفت یه ساعتی واسه مانی قصه گفت و خوابوندش و بعدش رفت حموم. موقعی که داشت میرفت تو حموم، تی شرت تنش نبود. البته نود و نه درصد مواقع تو خونه تی شرت تنش نیست. زمستون و تابستون!!!

من داشتم مسواک میزدم که رفت تو حموم و یادم نیست سر چی، دوباره بهانه گرفت و غر زد. بهش گفتم: تو تنها آدمی هستی تو دنیا که حتی وقتی هم که لختی، بازم با یقه خودت می جنگی!!!!!! خب بدبخت! الان که اصلا یقه هم نداری!

خنده اش گرفت و یه حرکت نمادین کرد یعنی مثلا آره، دارم با یقه ام می جنگم!

بعدش قرار شد سه شنبه صبح، با من صبحانه بخوره! خب، یادم نیست غیر از مواقع بسیار بسیار نادر، کی بوده که با من صبحانه خورده باشه!!! سه شنبه مثل هر شب خوابیدیم و من ده دقیقه به شش بیدار شدم و چای درست کردم و نون از فریزر بیرون گذاشتم و مهدی هم بیدار شد و براش چای ریختم. قرار بود ساعت شش و نیم با آژانس بره خونه دوستش و با هم برن فرودگاه.

حالا اینم داشته باشید که من رو جهازم، دو تا چمدون آوردم. یه بزرگ و یه کوچیک. خب کوچیکه، چند وقت قبل، دسته اش کنده شد. یادم نیست اینجا نوشتم یا نه. همون وقت به مهدی گفتم بریم یکی بخریم. یعنی وقتی سفر دوبی مهدی حتمی شد، گفتم بریم چمدون بخریم. گفت: حالا ولش کن!

همون شب قبل از سفرش گفت: یه چمدون هم نداریم! گفتم: من که بهت گفتم بریم از منوچهری بخریم، تو گفتی گرونه، فعلا نخریم!

گفت: نخیر، اینا همه اش مال سلیقه است! (یعنی تو سلیقه نداری!!!)

یعنی من خودم پاشم برم منوچهری یه چمدون بزنم زیر بغلم و بیام و یه عالمه غر بشنوم از مهدی بابت خرید چمدون، که ایشون وقتی میخواد بره سفر، چمدون داشته باشه!!!!! که یه وقت نکنه به من بگه: بی سلیقه!!!!!!!!

که اصلا برام مهم نبود و نیست. میخواست تکون بخوره و بره بخره!!!!!!! والا!!!!!!!

خلاصه که صبح سه شنبه بیدار شدیم و مهدی زنگید به آژانس که بیاد. مانی رو هم طبق هر روز صبح، پیچید لای پتو و برد گذاشت تو ماشین خودمون. آژانس اومد و لحظه ای که خواست سوار بشه، منو بوسید و خداحافظی کرد و رفت. مانی هم که خواب بود. منم رفتم سوار ماشین شدم و طبق قرار قبلی، زنگیدم که مربی مانی که بیدارش کنم. چون گفته بود که با اس ام اس بیدار نمیشه!!!!! نشون به اون نشونی، تا برسم سر کوچه شون و نون بخرم، بیست و هشت بار زنگ زدم و جواب نداد! منم چند دقیقه وایسادم سر کوچه شون و راه افتادم به طرف مهد.

مانی رو که تحویل دادم، از خواب بیدار شدو گفت: مامان! گلوم درد میکنه!!!!!!!!

مربی اش تحویلش گرفت و گفت: من می برمش یه ساعت دیگه بزنگ. اگه دیدم مریضتر شده، بیا ببرش. خلاصه مانی رو تحویل دادم و برگشتم اداره. تا ساعت نه سعی کردم هر کاری که هست رو انجام بدم. بعدش دیگه زنگیدم به مهد و گفتند که مانی کسل شده ولی دیگه گلوش درد نمیکنه.

مرخصی ساعتی گرفتم و رفتم برش داشتم و بردمش خونه بابام اینا. حالا فکر کنید واسش شیر و آبمیوه هم خریدم. اینو داشته باشید که بگم چرا اینا رو گفتم. بعدش مانی تا منو دید گفت: چرا امروز اینقدر زود اومدی دنبالم؟؟!! گفتم: میخوام ببرمت خونه مادربزرگ! بعدش تو راه کلی با هم شعر خوندیم و اونم هی میگفت: مامانی خیلی دوستت دارم! خب اینا یه دفترچه کوچیک دارند که مربی شون توی اون، شعرهایی که یاد میگیرند رو می نویسه. منم معمولا تو راه برگشت یا تو خونه اون شعرها رو با مانی کار میکنم که یاد بگیره. خودم هم دوست دارم از این شعرها یاد بگیرم!نیشخند

مربی اش هم گفت که تو تنها مادری هستی که اینقدر همکاری میکنی. ما به مدیر مهد هم گفته ایم! حالا احتمالا میخوان یه کاپ طلا بهم بدن!!!!!!چشمک

بعدش مانی رو بردم تحویل مامانم دادم و شیر و آب پرتقالش رو هم گذاشتم تو یخچال. تا ما برسیم، مامانم رفته بود خرید کرده بود از بازار روز و بهم گفت: خیالت راحت آشتی! مانی رو بده به من و برو.مواظبشم.

خلاصه من دوباره اینهمه راه رو برگشتم اداره. البته که ماشینم زوجه و دیروز فرد بود. ولی خب، مطمئن بودم جریمه نمیشم. از کوچه پس کوچه انداختم و ساعت یازده دوباره برگشتم اداره و تو یه کوچه بالاخره جای پارک پیدا کردم!!!!!! البته قبل از رفتن، از سر همون  کوچه که رد میشدم به کوچه سپردم که یه جا برام نگه داره! سر کوچه جا میخواستم، ولی خب، وسطهای کوچه جا پیدا شد!!!!!!! مچکرم خدا جونم!

دیگه تا چهار رو بع بودم و طبق روال عادی برنامه در دقایق آخر یه سری کار ارجنت پیش میاد که فقط هم تو باید باشی و انجامش بدی!!!!!!

عاقا نمیدونم اینجا رو کیا میخونند. اگه مدیر هستید و کاری رو می سپرید به کارمندتون، تو رو به هرکی که می پرستید، یه کم بهش اطمینان کنید! این مدیرعامل ما، میاد وایمیسه رو سر آدم. خب، من که هول نمیشم. دیگه ننه پیر این شرکتم و هول نمیشم. حتی گاهی میاد صندلی میذاره کنارم میشینه و مثلا قراردادها رو اصلاح میکنه. خب من برام مهم نیست. بعد صد بار می پرسه: اینی که داری می فرستی، درسته؟ مطمئنی؟ خب من اگه مطمئن نباشم که نمی فرستم! خلاصه دیروز کارهای یه قرارداد رو تموم کردم و حتی پیک هم خبر کردم که بیاد ببرتش! چهار و ربع میخواستم بزنم بیرون که کمتر به ترافیک بخورم. چهار و نیم رفتم! سر همین چک کردنهای بیخودی، یکربع بیشتر موندم و ترافیک هم دهنمو صاف کرد. تازه تو اوج ترافیک از شرکت بهم زنگیده اند که: فلان چیزی که فرستادی، مطمئنی؟؟!!!

حیف داشتم از مدرس میرفتم تو همت و گاردریل کنارم بود! وگرنه خودمو از همون بالا پرت میکردم پایین!!!!! اینو داشته باشید تا اینجا، تا بعدا بگم چی شد!
خلاصه از سر همت اومدم و یه دختر خانم جوونی رو هم سوار کردم که منتظر ماشین همت غرب بود. خیلی خیلی اونجا بد ماشین میره همت غرب. مسیرش هم میدون پونک بود. دیگه تا اونجا آوردمش و پیاده اش کردم و رفتم خونه مامان اینا. دیگه تاریک شده بود هوا که رسیدم. هرچند تو تهران واقعا این تاریکی و روشنی اصلا مهم نیست. لااقل برای من!

رسیدم اونجا دیدم خاله ام اینا هم هستند. همین دیروز صبح حساب و کتاب کردم و قرار شد پول خونه رو طبق اون حساب و کتابها بهشون بدم. یعنی سهم شون رو. خواستم چک بانکی بگیرم که شوهرخاله ام گفت خرد خرد کارت به کارت کن. دیروز پونزده تومن کارت به کارت کردم و قرار شد امروزم اگه بشه بقیه اش رو بریزم به حسابشون. این از این.

بعد دیروز تولد دختر همین خاله ام بود و بهش گفتم که دیر اومده ام و نشده براش چیزی بگیرم. دیگه اونجا بودیم و مانی البته خیلی بهانه گیری کرد. علائم سرماخوردگی نداشت ولی زیر چشمش ورم کرده بود. البته تازه بیدار شده بود از خواب. بعد هی بهانه گیری میکرد. میدونستم به خاطر نبودن مهدیه. البته هیچی نمی گفت که بابام چرا نیست!

خلاصه خونه بابام اینا همه اش صد متره و دیشب اونجا شلوغ بود. منم میگرنم عود کرده بود و واقعا دلم میخواست برگردم خونه خودم. با خودم تصمیم گرفتم حتما آخر شب که ترافیک کمتر میشه با مانی و داداشم برگردم خونه. اگرم مانی حالش بد بود که چهارشنبه نیام سر کار و بمونم پیشش. که شکر خدا امروز خوب بود و مشکلی نداشت.

الانم زنگیدم حالشو پرسیدم که گفتند خوبه و با بقیه دوستاش نشسته اند که عمو فلانی بیاد که طبق روال چهارشنبه ها، آهنگ بزنه و بچه ها رو شاد کنه!!!!!!!!

دیگه خونه بابام حسابی شلوغ بود و شوهرخاله ام هم با یه کیک اومد که مثلا یه نیمچه تولدی هم اونجا بگیریم براش. داداشم آهنگ گذاشت و الکی رقصیدیم. البته فقط من و داداشم و مانی. بعد هم دیگه شوهرخاله ام رسید و شام خوردیم. قرار بود پسرخاله هام که هم از مغازه بیان و بعدش کیک بخوریم که دیگه من سرم درد میکرد و میدونستم که اونا زودتر از ساعت دوازده نمیان. یه پسرخاله دیگه ام هم با خانمش از سنندج تو راه بودند! فقط میخواستم دممو بذارم رو کولم و برم خونه خودم!!!! اینقدر که شلوغ بود و خودم هم از صبح خیلی رانندگی کرده بودم و میگرنم هم که داشت منفجر میشد و مانی هم اعصاب نداشت!!!!! چند بار هم به مامان و بابام گفت: من اصلا شما رو دوست ندارم!!!

اونا هم اصلا محل به این حرفاش نمی ذاشتند چون میدونند بچه است! یادتونه که، یه بار مانی به مامان مهدی گفت: من اون یکی مامان بزرگم رو دوست دارم. همچی بهش برخورد که بیا و ببین! البته من ناراحت نشدم. ولی خب، مهدی از توقع مامانش ناراحت شد.

خلاصه که دیگه واسه ما هم کیک کشیدند و دیگه رفتیم خونه خودمون. اینم بگم که مانی داشت با موبایل من ورمیرفت، یه دفعه دیدم رسید به عکس مهدی. سرشو برد جلو و عکس رو بوسید. بعدش موبایل رو برد رو شکمش و روش خم شد! احتمالا داشته بغلش میکرده!!!!!!!!!!!! ایشالا زیاد دوریش رو حس نکنه!!!!!!!!

دیگه رسیدیم خونه خودمون و من وسایل امروز رو جمع و جور کردم و با مانی مسواک زدیم و حس کردم یکی از دندونهای عقب مانی، سیاه شده! خیلی ناراحت شدم. مسواک که زد، خودم دوباره براش زدم منتها عینک نداشتم و خوب ندیدم. بیرون که اومدیم، براش نخ دندون کشیدم و دیدم یه تیکه سبزی رفته لای دندونش!!! ولی از امشب باید بیشتر مراقب مسواک زدنش باشم. خلاصه لباسمو عوض کردم و کرم زدم و وقتی رفتم تو رختخواب، واقعا خدا رو شکر کردم که دوباره خونه خودم اومده ام. بعدش مانی اومد پیشم و براش قصه گفتم، ولی نخوابید و گفت میرم پیش دایی. تازه خوابیده بودم که داداشم بغلش کرد و آوردش بخوابونتش سر جاش!

امروز صبح هم واقعا خوابم می اومد. وقت میگرن اینجوری ام. دوست دارم بخوابم ولی نمیشه. امروزم داداشم زودتر میرسه، اینه که بهش کلید دادم که اگه زودتر اومد، بره خونه. عصر هم با مانی میریم خونه و واسه امشب میخوام استانبولی پلو یا همون برنج قرمزی رو درست کنم. غذایی که مهدی دوست نداره و من و مانی و داداشم عاشقشیم. البته دیشب مامانم یه عالمه لوبیاپلو داد بیارم. با یه ظرف الویه. لوبیاپلو رو که آوردم اداره بخورم امروز، الویه تو یخچاله. حالا ایشالا عصر بتونم یه کیک کاکائویی درست کنم که فردا صبح بدم مانی ببره محل کار داداشم! داداشم تعریف این کیک رو کرده و قرار بود یه بار درست کنم ببره. حالا به نظرم فردا بهترین زمانه.

اگه بشه، فردا عصر مانی رو می برم فیلم شهرموشها. نمیدونم چقدر براش جذابه. تا حالا که سینما نبردمش. هرچند که باید چند تا کوسن هم ببرم که بتونه قدش برسه و ببینه!

تا خدا چی بخواد. خیلی درهم برهم نوشتم. یه چیزهای دیگه هم میخواستم بنویسم ولی مجالی برای نوشتن نیست. رئیسم بدفرم رو مخمه! یکی از همکارهامون امروز از مرخصی زایمان اومده، مدیرعامل بهش میگه: خانمی که هم کارمنده هم مادره، نه کارمند خوبیه، نه مادر خوبی، نه همسر خوبی! البته کنایه اش به منه!

من که ناراحت نشدم. چون نظر خودم برام مهمه. این منم که هم همسرم، هم مادرم هم کارمند! خواستم بگم اگه کارمند بدی ام، چرا یه ارتقا بهم نمیدی بعد از ده سال که گردن بشکنم برم یه واحد دیگه. الانم که دیگه یه نیروی خوب آورده ای. خب بذار من کارمند بد، گم شم و برم!!!!!!!

ولی گفتم ولش کن. مهم خون منه که نباید کثیف بشه!چشمک

اول قرار گذاشتم با خودم که پنجشنبه عصر برم یه تئاتر و تنهایی ببینم. البته به شرط اینکه مانی صحب که میره محل کار داداشم، ظهرش بره اونجا. به هرکی که زنگیدم که نشد پنجشنبه عصر بیام پیشم! برنامه دوره دوستانه مون هم افتاد واسه یکی دو هفته دیگه. اینه که احتمالا با مانی برم بیرون. دیشب خاله ام میگه: راستشو بگو آشتی! با کی میخوای بری تئاتر!!!!!!!!!!تعجبتعجبتعجب

دیروز صبح هم که مهدی داشت میرفت گفت: اشتی! این راه هزار اتفاقه. یه وقت دیدی هواپیما سقوط کرد و من مردم. فقط تو رو خدا اگه مردم، زود شوهر نکن! گفتم: نمیشه! آخه غصه دوری تو پیرم میکنه، اینه که باید زود شوهر کنم!

گفت: پس مانی رو بده به مامانم اینا! گفتم: الان مامانت نمیتونه مانی رو یه ساعت نگه داره! وای به حال اون موقع!!!!!!!!!!

دیگه فرصت ندارم یه بار بخونم متن رو. همینجوری بدون ویرایش کردن، ارسالش میکنم.

فردا صبح هم شیفت دارم و باید بیام. اگه بشه نظرات رو امروز تایید میکنم، وگرنه فردا.

همه رو به دستهای پر برکت خدا می سپرم.

میدونم خیلی پراکنده نوشتم. دیگه شما ببخشید!

 

[ چهارشنبه ٧ آبان ۱۳٩۳ ] [ ۸:۳۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ