چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااام به روی ماهتون. صبح سرد پاییزی تون بخیر و برکت!

ایشالا که یه هفته خوب رو شروع کنیم و هفته دیگه این موقع، یه چیزی رفته باشه رو ارزش هامون!!!!!!!! دیگه یه دعایی بود که عمرا به ذهنم نمیرسید!! ولی خب، الان رسید دیگه!


خب اگه از احوال ما خواسته باشید، کلللللللللللی گفتنی براتون دارم! حالا خوبه بنویسم و بشه ده خط!!!!!!!!نیشخند 

اونم من!!!!!!!!!! ده خط بنویسم!!!!!!!!ابله

چهارشنبه که رفتم دنبال مانی و بردمش خونه، سر راه گوشت چرخ کرده خریدم. وقتی رسیدیم، داداشم گفت: گوشیت کو؟ گفتم وقتی رفتم گوشت بخرم، تو ماشین گذاشتم. گفت: نه، از ظهر تا حالا مامان مهدی داره شماره ات رو میگره و میگه در دسترس نیستی! خیلی نگران شده و زنگیده به مامان و حال تو و مانی رو پرسیده!

نگاه کردم دیدم بعله! آقا مانی شب قبل که داشته عکس باباشو می بوسیده، گوشی رو بی نصیب نذاشته و از دسترس خارجش کرده!!!!!!!!! خلاصه زنگیدم به مامان مهدی و گفت که خیلی نگران شده و دیگه طاقت نیاورده و زنگیده به مامانم. البته ایشون هر هزار و پونصد سال هم به مادر من زنگ نمیزنه. خب کلا رابطه ای ندارند خانواده ها. بعد گفت: میدونم با خانواده خودت راحت تری، ولی اگه کاری هم از ما بربیاد، حتما بهمون بگو. یا اگه چیزی خواستید. تشکر کردم و گفتم حتما اگه چیزی بخوام مزاحمتون میشم.

حالا فکر کنید قضیه تنهایی تئاتر رفتن منو می شنید مامان مهدی!!!!! دیگه براس مسجل میشد که حتما با کسی رفته ام!!!!!!خنده

خلاصه قطع کردم و کم کم حس کردم گلوم درد میکنه. اول به روی خودم نیاوردم و رفتم بیرون یه کیلو شلغم و رب انار خریدم و برگشتم خونه. داداشم زودتر اومده خونه و چای درست کرده بود. یه لیوان چای ریختم و رفتم تو آشپزخونه. اول یه دور ماشین لباسشویی رو روشن کردم و بعدش برنج قرمزی درست کردم. گوشت رو بسته کردم و دیدم لرز دارم! فوری شلغم هم بار گذاشتم و تو این فاصله تند تند لیوان لیوان چای و عسل میخوردم.

لباسها رو از ماشین درآوردم و پهن کردم و شام خوردیم و جمع کردم و شستم. لرزم هر لحظه بیشتر میشد. گلودرد که دیگه بدتر. از این آبنبات مکیدنی ها خوردم، یه قرص سرماخوردگی بزرگسال هم انداختم بالا.

نشون به اون نشون تا ساعت پنج صبح از لرز خوابم نمی برد!!!!! گلوم هم شدید درد میکرد. جوری که نصف شب بلند شدم آب نمک قرقره کردم. صبح زود بلند شدم اومدم اداره. مدیرعامل و بقیه روسا جایی جلسه داشتند. با خودم گفتم تا یازده دوازده وایمیسم بعدش میزنم به چاک. مانی هم قرار بود با داداشم بره محل کارش. اداره که اومدم از ساعت هشت و نه، آبریزش شدیدم شروع شد. یه چیزی میگم، یه چیزی می شنوید! اینجوری بگم که چشم راستم، کوچیکتر از چشم چپم شده بود!!!!!!دیگه ساعت یازده و نیم دیدم دارم می میرم. زنگیدم به رستوران در اداره و سفارش دو تا سوپ دادم. جمع کردم که بیام، یه دفعه رییسم زنگید که: آشتی خانم! یه وقت نری ها! ما داریم برمیگردیم شرکت و یه تغییراتی باید تو قراردادها بدیم! بمون تا ما بیاییم. یه ربع باهات کار داریم!!!!!

تمرگیدم سر جام. میدونستم اون کار هرگز با یکربع تموم نمیشه. خلاصه اونا ساعت دوازده رسیدند و کار شروع شد و جالبه بدونید که هرچی هم دستمال می گرفتم جلوی صورتم، بازم چک چک میریخت روی قراردادهای عزیز!!!!!!! حسابی شور شدند!!!دلقک

اینم بگم که حسسسسسسسابی داشتم حرص میخوردم ها. هم حالم به شدت خراب بود هم فکر مانی و داداشم رو میکردم! همه جای بدنم هم درد میکرد. حتی استخوونهای صورتم. رئیسم هم میدید حالم بده، ولی همه اش میگفت: الان تموم میشه! الان تموم میشه! ولی تموم نمیشد که! خلاصه از تو یخچالش برام موز و نارنگی آورد. اول خواستم لج کنم و لب نزنم. بعد به خودم گفتم: بدبخت! داری از ضعف می میری! یه چیزی بخور که لااقل به خونه برسی! بعد مثل قحظی زده ها، افتادم رو میوه ها و موز و نارنگی رو یه لقمه چپ کردم و بعدش رئیسم برام شربت آبلیمو آورد که ترتیب اونم دادم! خوب شد قراردادها رو زود جمع کرد وگرنه احتمالا اونا رو هم میخوردم!!!!شیطان البته اونا رو نمیخوردم، چون میدونستم آغشته به چی هستند!!!!!قهقهه

خلاصه تو این فاصله زنگیدم به خونه و داداشم گفت: مانی تو ماشین خوابش برده و اونجا هم یه عالمه چیز میز خورده و الان خوابه. هرچی هم بهش گفتم تو ناهار بخور، گفت نمیخورم تا تو بیای. خلاصه ساعت دو دیگه راه افتادم به طرف خونه. دو تا سوپ هم خریدم. ولی چه رفتنی! اینقدر حالم بد بود که اصلا نمی فهمیدم چه جوری دارم میرم. بعد اینم بگم که پنجشنبه ها در خونه ما خیلی شلوغه. نه که نزدیک مرکز خریده، اینه که همه هجووووووووووم میارن اونجا. ساعت سه رسیدم خونه!!!!گریه

دیدم داداشم از بازار سه پرس غذا آورده! گفت: غذای این رستوران خیلی عالیه. اینا رو آوردم که تو دیگه نخوای آشپزی کنی! یه پرس جوجه بود و دو پرس هم قورمه سبزی. دیگه کمک کرد غذاها رو چیدیم و البته مانی هم بیدار شده بود ولی داداشم بهش غذا داده بود. یعنی جواهریه این داداشم. از خواهر برام بهتره. خب من خواهر ندارم و خدا این مهربون رو نصیبم کرده. خلاصه خوردیم و یه عالمه هم که غذا اضافه اومد. بقیه رو چپوندم تو یخچال و داداشم گفت حاضر شو ببرمت دکتر. میدونستم خیلی خسته است چون از صبح با مانی رفته بود سر کار. بعد بلند شدیم رفتیم بیمارستان مدائن. در حالت عادی سه دقیقه ای میرسی اونجا ولی به خاطر ترافیک، نیم ساعت طول کشید!گریه دیگه داداشم و مانی تو ماشین موندند چون اصلا جای پارک نبود. خودم رفتم تو و یه ربع هم منتظر موندم دکتر اورژانس بیاد. شکر خدا اورژانس بود!!!! به خانمه گفتم: خانم بلانسبت اینجا اورژانسه. چرا باید اینهمه معطل بشه مریض؟؟؟!!!

خلاصه دکتر اومد و معاینه کرد و واسم دوا نوشت و خوشبختانه یه پنی سیلین یک میلیون و دویست هم تو دواها بود و همونجا دواها رو گرفتم و زدمش. پرستار که یه آقا بود گفت: شما خیلی حالت بده، چطوری میخوای پنی سیلین بزنی؟ گفتم: خوبم. همین الان هم ناهار خورده ام. فقط تو رو خدا زودتر بزن که من برم. دیگه نمیتونم رو پا وایسم! گفت: برو آماده شو. وقتی هم خواست بزنه گفت: غش نکنی! گفتم: نترس من بیدی نیستم از این بادها بلرزم. آمپول رو زد و بلند شدم و برگشتم خونه. غش هم نکردم!

البته دیشب که اینا رو واسه مامان مهدی میگفتم، گفت: واقعا نترسیدی بلایی سرت بیاد؟ چرا نذاشتی تست کنه! گفتم: ول کن بابا پنی سیلین رو که یه عمره دارم میزنم. بیخودی بابت تست باید یکربع وایمیسادم که چی بشه. هیچی هم نشد!!!نیشخند تو دلم گفتم من پوستم کلفت تر از این حرفهاست.شیطان

خلاصه برگشتیم خونه و داداشم یه تشک آورد کنار بخاری برام انداخت و بساط چای رو هم آماده کرد و من بهش گفتم: تو دیگه برو تو اتاق بخواب. من همین جا تو هال کنار بخاری میخوابم. حواسم هم به مانی هست. گفت: نه، تو برو تو اتاق من حواسم به مانی هست! نذاشتم و فرستادمش بره استراحت کنه. و به ناچار برای مانی تی وی رو گرفتم. آخه تو این چند روز اصلا نذاشته ام تی وی نگاه کنه. اونم همه اش با داداشم و با اسباب بازیهاش بازی کرده. ولی پنجشنبه دیگه مجبور بودم. هر ده دقیقه یکبار هم بیدار میشدم ببینم هستش یا نه. که می دیدم داره کارتون تماشا میکنه.

خلاصه بعد از یه ساعت داداشم بیدار شد و راه براه برام چای و عسل درست میکرد و شلغم هم بار گذاشت و شام هم که داشتیم. البته من که بازم سوپ خوردم. این لرز لعنتی ولم نمیکرد. یه کم بهتر شدم، پاشدم خونه رو جمع و جور کردم و لباسها رو از رو رخت خشک کن جمع کردم و دسته کردم و تو کشوها گذاشتم. داداشم هم میگفت استراحت کن. اینجوری خوب نمیشی!

خب، اینجا یه چیزی پیش اومد. یه برگه ابلاغیه اومده بود که مهدی باید میرفت دادگاه. کسی که از مهدی شکایت کرده بود رو ما نمی شناختیم. حدس زدیم مربوط به محل کار قبلیش باشه. خلاصه من از برگه عکس گرفتم و از طریق وایبر فرستادم واسه مهدی که در جریان باشه. مهدی رو هم که دیگه می شناسید که چقدر همیشه نگرانه. خلاصه که همه اش میگفت: عجب شانسی! چرا اینجوری شد و اصلا این یارو کیه و نکنه من گیر بیفتم! خلاصه از همونجا تماس گرفته بود با رئیس شرکت قبلی و حتما یادتونه که رئیس شرکت قبلیش، شوهر خواهر یکی از دوستامه. دیگه خودم هم با دوستم حرفیدم و اونم گفت مشکلی نداره و روز دادگاه، خودش و وکیل شرکت با مهدی میرن که تنها نباشه.

خلاصه اون شب هم من به شدت لرز داشتم و سردم بود و صبح جمعه ساعت هفت بیدار شدم و دیدم بهترم. یادم افتاد نون و پنیر نداریم. یواشکی رفتم دیدم هییییییچکی در نونوایی نیست. سه تا نون خریدم و یه بسته پنیر و برگشتم خونه. نون رو گذاشتم لای سفره و دوباره خوابم برد. یه ساعت بعد بیدار شدم و دیدم داداشم چای دم کرده و دعوام کرد که چرا رفتم نون خریدم. خلاصه صبحانه خوریم و مانی طبق معمول آماده نخوردنه، ولی داداشم اینقدر باهاش بازی کرد و قصه براش گفت که مانی دو تا فنجون چای شیرین خورد. با پنیر و گردو و کره و عسل! من میگم داداشم جواهر، نگید نه!

بعدش کم کم رفتم تو آشپزخونه و گردو خرد کردم و گذاشتم بپزه و فسنجون درست کردم. مهدی خیلی فسنجون دوست داره. البته رب انارش رو زیاد ریختم و یه کم ترش شد. هرچی هم بهش شکر زدم، ولی خب، مقدار رب انارش زیاد بود. اگه خوب بودم، میرفتم دوباره گردو میخریدم میریختم توش. ولی خوب نبودم و نرفتم!

خلاصه حموم رفتم و حسابی زیر دوش آب داغ موندم تا این لرز لعنتی از تنم بره بیرون. واسه ظهر به داداشم فسنجون دادم و خودم هم دوباره سوپ خوردم! دروغ نگم، یکی دو قاشق هم خودم فسنجون خوردم. دیگه غذاها رو جابجا کردم و مسواک زدم و نیمچه آرایشی کردم و موهامو خشک کردم و رفتیم خوابیدیم. عصر هم پاشدیم به چای خوردن که مهدی اومد!

دیگه پریدیم بغلش و کلی مانی خوشحال شد از اینکه باباش اومده. ولی خب، مهدی خیلی ناراحت بود! بعد از چند دقیقه بهم گفت: فلانی رو می شناختی؟

می شناختم. از بچه های دانشگاه بود تو دوره ارشد. البته تو کلاس مهدی اینا بود و مهدی باهاش رفیق بود. گفتم: آره... مرده؟؟!!

مهدی زد زیر گریه و گفت: آره! زدم تو سرم. گفتم: چرا؟؟؟؟؟ گفت: نمیدونم. چهارشنبه شب از گوشی اش بهم اس اومده که پنجشنبه مراسم خاکسپاری شه!!! منم که نبودم که بخوام برم. هرچی هم زنگیدم به گوشی اش، کسی جواب نداد!!!

یه کم مهدی رو دلداری دادم ولی خب، خودم خیلی ناراحت شدم. خیلی پسر خوبی بود و با کسی کار نداشت. خدا رحمتش کنه. خلاصه داداشم کم کم جمع کرد که بره. مهدی هم خیلی ازش تشکر کرد. اون که رفت، مهدی گفت: آشتی من برم دوش بگیرم. اصلا حالم خوش نیست. دیگه تا اون بره، منم وسایل رو جمع کردم که یه سر بریم خونه مامانش اینا. البته به مهدی گفتم اگه میخوای بذار تاسوعا یا عاشورا از صبح بریم خونه مامانت اینا، که گفت: نه، همین امشب بریم و تموم بشه!!!!!

تو این فاصله که بره حموم، سوغاتی هامون رو بهمون داد. واسه من یه عطر بولگاری صورتی و یه کیف و یه جوراب شلواری آورده واسه مانی هم یه ببر و یه لباس سوپرمن و یه پولیور. بعد چند بسته شکلات بهم داد با شش تا عطر زنونه. عطرها میشه واسه مامانش و سه تا خواهرش و زن داداشش و مامان من. شکلاتها رو که تقسیم میکردیم، دیدیم اصلا داداش کوچیکه من یادش رفته! گفت: خب خودت میدونی که من اصلا حواسم نیست. شمال هم که میریم، تو یادم می اندازی برای بقیه چیزی بگیرم.بعد گفت: اصلا به داداش خودم نمیدم. خیلی با ادبه، براش سوغاتی هم بیارم. همون به خانمش عطر میدم کافیه!

گفتم: نه، این کار رو نکن. به داداشت هم مثل بقیه یه بسته شکلات بده. بعد مهدی گفت: پس واسه داداش کوچیکه ات از همینجا یه بسته شکلات مرسی میخرم. خانمش هم دوست داره. گفتم: باشه.

واقعا هم برام مهم نبود. خب آدم یه وقتهایی یادش میره. تازه واسه خاله ام هم یه بسته شکلات آورده. خب آقایون زیاد حواسشون به اینجور چیزها نیست. حالا از همین جا برای اونا یه چیزی می گیریم.

بعدش مامانش زنگید که ببینه مهدی رسیده یا نه. بعدش دیگه جمع کردیم و رفتیم خونه مامانش اینا. اونجا که رسیدیم، دیدیم دو تا خواهرهاش که متاهلند نیستند. مامانش تا ما رو دید گفت: اگه دختر بزرگه ام بفهمه اومده اید، ناراحت میشه! چون نمیدونست شما می آیید، پیش پای شما رفت!!!! (خب تلفن هم که هنوز اختراع نشده که بپرسه ببینه ما میریم یا نه!!) گفتم: ما که هر جمعه عصر اینجاییم. گفت: بله، ولی الان ساعت بیست دقیقه به هشته! (خواست بگه خیلی دیر اومده اید!) گفتم: خب مهدی دیر رسید. دیگه تا رسید و یه دوش گرفت راه افتادیم.

داداشش و خانمش هم بودند. همون یه سلام و علیک معمولی. بعد مانی خواست لباس سوپرمن رو بپوشه و پوشید و همه اش میخواست همه شونو نجات بده! هی میگفت: مثلا تو افتاده ای تو دریا! الان میام نجاتت میدم! بعد بازی میکرد.

بعدش دیگه مهدی نشست به تعریف کردن از دوبی و یه جا هم گفت: مامان! این دوستم که باهاش رفتم دوبی، سر خرید کردن، دماری از روزگارم درآورد که بهش گفتم  خدای آشتی خیلی بزرگه. من چند ساله با آشتی نرفته ام خرید. همه اش هم سر خرید، غر میزنم بهش! تازه مامان! آشتی اگه نخواد چیزی بخره، عمرا پاساژگردی نمیکنه. ولی این دوستم دیروز شش ساعت منو تو مراکز خرید دوبی چرخوند که خرید کنه. دیگه پاشنه ام داشت داغون میشد! الان واقعا قدر آشتی رو میدونم!

مژهمژهمژه

بعدش مهدی پاشد سوغاتی هاشون رو داد و مال دو تا خواهرهاشم داد به مامانه و وسط حرفها، مامانش گفت: اتفاقا دیروز نذر پسر کوچیکه ام بوده. من گفتم: جدی؟ گفت: بله، من به شما گفته بودم! گفتم: شما فقط گفتید ایشون نذر داره. روزش رو نگفتید. گفت: چرا گفتم!!!!!!!

مهدی گفت: مامان! به من گفتید! آشتی نمیدونست. گفتم: اول اینکه من نمیدونستم، دوم هم دیروز من حالم خراب بود. خواستم سومی رو بگم که نگفتم. حالا به شما میگم:

سوم هم اینکه من واسه نذر یه آدم بی تربیت که احترام به بزرگترش رو بلد نیست نمیام. اول باید آدم باشیم، بعد نذری بدیم. اصلا قصد از نذر و این کارها چیه؟ فقط پختن و پر کردن شکم؟ یا دو قرون فکر کردن و آدم شدن؟! همون حضرت ابوالفضل چقدر به امام حسین احترام میذاشت؟! خب نباید دو دقیقه فکر کنیم به این چیزها؟ فقط وقتی میگن حضرت ابوالفضل، جگرمون ریش بشه که رفت آب بیاره و دستاشو بریدند؟ نباید به منش حضرت ابوالفضل فکر کنیم و خدای نکرده نباید بخواهیم یه کم یاد بگیریم؟؟!!

سر همین چیزهاست که آدم وقتی این مراسم رو می بینه افسوس میخوره و با خودش میگه: یعنی واقعا چقدر از مردمی که تو این مراسم هستند، درس می گیرند؟ اصلا مردم هیچی! خودم من ـ آشتی ـ چقدر آدم میشم وقتی این مراسم و این ایام میاد و میره؟؟!!

القصه، بعدش مهدی گشنه بود وخواست شام بخوره و گفت: آشتی اگرم شام نمیخوری، بیا کنار بشین تو آشپزخونه. دیگه منم رفتم پیشش و داداشش و خانمش هم بدون خداحافظی رفتند تو اتاق! البته وقتی مهدی خواست فیلمهای دوبی رو از تی وی پخش کنه، اونا پاشدند و رفتند!!!!!!! اینجا تشکر میکنم از مادر و پدر مهدی با این بچه تربیت کردنشون. کلا اصول تربیت بچه رو قهوه ای کرده اند اساسی!!!!!

خلاصه شام خورد و پاشدیم که بیاییم، مامانش دو تا ظرف یه بار مصرف از نذر داداش مهدی که خورش قیمه بود داد بهمون با یه سطل حلیم از نذر شوهرخواهر مهدی. تشکر کردیم و پاشدیم اومدیم خونه مون. تو راه حرف نذری شد و به مهدی گفتم: من واقعا نمیدونستم نذر داداشت دیروز بوده. گفت: من خودم اگه تهران بودم نمیرفتم! دیگه این مساله رو همینجا تموم کن. برام بی اهمیته! عطر رو هم به احترام سلامی که خانمش میکنه بهش دادم. شکلات رو هم تو گفتی بده، دست من بود نمیدادم! گفتم: من کاری به این ندارم که یه جاهایی باید مقابله به مثل کنیم. ولی اینو میگم که کارهایی که ما می کنیم، جلوی چشم بچه مونه. میخوایم این درست تربیت بشه. بنابراین این مساله باید برامون پررنگ تر باشه!

خلاصه شب رسیدیم خونه و مهدی هم خیلی خسته بود. دیگه من غذاها رو جابجا کردم و کارهامو کردم و خوابیدیم.

وقتی مهدی دوبی بود، یه بار تو وایبر ازش پرسیدم: تو آدم صادقی هستی. واقعا دلت برام تنگ شده؟ گفت: عین اسب!!!!!!!!!!

دیروز هم که اومده بود، همه اش دوست داشت کنارش باشم. خب، منم کنارش بودم. ولی موقع خواب، پشتشو کرد و خوابید. خب، شاید دلم میخواست یه کم بغلم کنه. ولی بعد فکر کردم شاید خسته است و کلا فکرش سر همین مساله دادگاه هم درگیره. دیشب بهش گفتم: مهدی اصلا نگران نباش. شرکت وکیل داره و رئیس قبلی ات گفته من هستم و مهدی غمش نباشه.

گفت: میدونم. ولی اگه یه دفعه بازداشتم کردند و قرار صادر کردند، سند از کجا بیارم؟ بابام سکته میکنه. گفتم حالا بذار ببینیم چی میشه. از حالا این فکرها رو نکن. اگه کار به اونجا کشید، بالاخره از یه جا سند جور میکنیم.

و بچه ها جالبه که بدونید من سر سوزن هم نگران نیستم. نمیدونم، شاید الان که پیش نیومده برام مهم نیست. همه اش فکر میکنم مهدی بی گناهه و خدا بزرگه و این مساله زود برطرف میشه.پناه بر خود خدا.

خلاصه که اینجوری.

اینا که گفتم روزمره این چند روز اخیر بود. ولی یه چیزهای دیگه هم دارم برای گفتن. منتها این پست رو همین جا تموم میکنم. امیدوارم تا فردا شب بتونم اون گفتنی هامو بگم. اونا قطعا خیلی مهمتر از این روزانه هامه.

اینو میگم و دیگه میرم. روز چهارشنبه، مدیرعامل بود و یکی از همکارها که تازه از مرخصی زایمان برگشته هم بود. بحث مادرهایی شد که کار می کنند و خیلی گرفتاری دارند با بچه داری. مدیرعاملمون خطاب به ایشون گفت: خانمهایی که هم کار می کنند هم بچه دارند، نه مادر خوبی هستند، نه همسر خوبی هستند، نه کارمند خوبی!!!! با شناختی که ازش دارم، منظورش به من بود. خواستم بگم:

تو راست میگی. من کارمند بدی هستم. بچه ام مریض شد، بهت گفتم مریضه باید ببرمش خونه مادرم. تو که رئیس خوبی بودی، یه کلمه نگفتی: بچه رو ببر و دیگه برنگرد! من رفتم و برگشتم. از نظر تو، اگه من کارمند خوبی بودم، میذاشتم بچه تو مریضی بمونه تو مهد کودک و بقیه بچه ها رو مریض کنه! کارمند بدی ام که پنجشنبه با اون حال خراب میام اداره و می مونم تا کارهاتون جمع و جور بشه. و در کل آدم بدی هستم. چون قبول میکنم اینقدر بهم ظلم کنی و دهنم بسته است!!!!!!!

هرکی اندازه فهم و شعورش! اینا رو که دیگه نمیشه تزریق کرد!!!!!!!

همه رو به مهربونی و برکت دستهای خدا می سپرم.

[ شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۳ ] [ ۸:٤٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ