چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام،

خب، بر خلاف همیشه که صبح می نویسم، نوشتن امروز رو گذاشتم برای بعدازظهر که فکر کردم شاید سرم خلوت تر باشه. یه چیزهایی تو این چند روز اخیر تو ذهنم بود که فکر میکردم باید بنویسم در موردش. پس از خدا خواستم اگه باید بنویسم، این فرصت و مجال رو بهم بده که اون مطالب نوشته بشه.

وقتی امروز صبح اومدم اداره و با خیل عظیم کار مواجه شده و تا همین نیم ساعت پیش هی کار کردم و کار کردم، گفتم حتما نباید می نوشتم، حتما وقتش نبوده. ولی وقتی یه دفعه همه چی تموم شد، و من موندم و وبلاگم، فهمیدم وقت نوشتنه.


خب، فردا تاسوعاست و حال و هوا هم به اقتضای این روزها عوض شده. هرکی عقیده خودشو داره. یه سری معتقدند به این روز و حسابی هم مریدش هستند. یه سری هم کلا اعتقاد ندارند که خب هیچی، یه سری هم به خاطر اینکه خودشون رو روشنفکر نشون بدن، منکر خدا و پیغمبر میشن. من با هیچ کدوم از اینا کار ندارم!!!!!!!

الان اینجا و در این ساعت فقط میخوام نظر خودمو در مورد این روز و برداشتهای خودم بنویسم. به همه با هر عقیده ای هم احترام میذارم. خوشحال هم میشم احترام بذاریم به عقیده همدیگه، متقابلا!

خب، من فکر میکنم کل اساس عالم به خاطر یه چیز خلق شده. اونم عشقه! یعنی خدا ذات عاشقی داشته و خواسته میلیونها چیز خلق کنه. بعد فکر کرده آدم رو خلق کنه که با همه اون میلیونها چیز فرق داشته باشه. آدم رو که خلق کرده بهش قدرت تفکر داده، غیر از اون، یه دل هم گذاشته تو سینه خودش. مگه نمیگن همه ما، هرچیزی که داریم، در خدا هم هست. منظورم صفاته. خب این دل هم، همینه. البته که خدا مثل ما دل نداره. مثل خودش دل داره. یه دل بزرگ که محبت همه آدمها توشه.

خب، اگه مادر و پدر باشیم، خوب می فهمیم یه وقتهایی نباید به بچه مون یه چیزهایی رو بدیم. براش خطرناکه، ضرر داره و نباید اونا رو داشته باشه. الان نباید شکلات بخوره چون نیم ساعت دیگه وقت ناهاره. خب میشه دو سه ساعت بعد از ناهار اون شکلات رو بهش داد! در مقام پدر و مادر، منطق این کار رو درک می کنیم. ولی خب، وقتی بچه باشیم، برامون سخته که بفهمیم الان وقت خوردن شکلات نیست! الان باید ناهار خورد! اینو تا اینجا داشته باشید.

خب این میشه مصلحت آدمها. که خدا حواسش هست که چه چیزی رو چه زمانی بده دست بنده اش!

ولی غیر از این مصلحت، خدا یه دل هم داشت دیگه. که با اون دلش ماها رو دوست داشت. اون مدل دوست داشتنی که میگن وقتی اگه بنده خدا می فهمید خدا چقدر دوستش داره، در جا روح از بدنش جدا میشد!!!!! پس این عشق، خیلی عظیمه! خیلی خیلی بزرگه.

خب، خدا شاید یه سنتی داشته باشه که شاید فهمش برای ماها سخت باشه. اونم سنت عشقه.

اینجوری که هرکی ادعای عشق کنه، تا آآآآآآآآآخرش امتحانش میکنه! یعنی یه ذره هم هم نمیذاره بمونه! این به خود من ثابت شده. و با چشمهای خودم دیده ام. وقتی کسی ادعای عاشقی میکنه، تا اون تهش امتحانش میکنه. و من نمیدونم چرا و نمی پرسم هم! خب سنتشه دیگه. کاریش نمیشه کرد. خب می بینیم بنده های خدا هم همدیگر رو امتحان می کنند. از قدیم هم بوده که فلانی میگفته من عاشقم، میگفته اند اگه عاشقی، برو کوه بکن! برو فلان کار رو بکن، برو ال کن، برو بل کن! که ثابت بشه حرف طرف راسته. جنس ادعاش واقعیه.

ماها بنده های معمولی خدا هستیم. خب، ماها هم امتحان میشیم کم و زیاد. ولی یه بنده هایی خیلی عاشقند. اونا خیلی بدتر امتحان میشن. شاید کلمه بدتر خوب نباشه. ولی خب، منظورم اینه شدیدتر امتحان میشن.

یه حادثه ای اتفاق می افته. یکی از این بنده های عاشق، سفر حجش رو نیمه تموم میذاره و راهی جای دیگه ای میشه. راهی شهری که نمیدونه قراره آخر کار باشه. و شاید هم میدونه ولی رو حرف معشوقش حرفی نمیزنه. شاید میدونه مصلحت زنده موندن، در نرفتنه. ولی میره چون باید بره. چون باید یه حادثه قشنگی رو رقم بزنه. آخه قراره عاشقی رو نقاشی کنه. قراره اون نقش اول اون تابلو قشنگ باشه!

بعد یه سنت دیگه عاشقی اینه که آدم با چیزهایی که خیلی خیلی دوستشون داره امتحان میشه. برای همین، این بنده عاشق، با هممممممه وابستگی هاش راه می افته به طرف تابلو نقاشی! به طرف جایی که قراره عشق قشنگش رو به تصویر بکشه.

خب اونجا خیلی اتفاقها می افته. میشه با این دید نگاه کرد که یه عالمه بلا به سر این عاشق اومده! میشه کلی زار زد از غصه و ناراحتی. میشه کلی هوار کشید و ناله و نفرین کرد.

ولی ولی ولی........ دیگه خیلی ساله من وقتی به این تابلو نقاشی نگاه میکنم، نمیدونم چرا اینقدر تازه است برام. انگار رنگها همین الان روی بومه و هنوز خشک نشده! انگاری همین الان نقاش، اثرش رو تموم کرده و کنار رفته و گذاشته منم تماشا کنم!

اثر، خیلی باشکوهه! رنگها، همه طبیعی! همه با دوام و درست و حسابی! همه از جنس اصل!

حضرت وقتی میرفت، میدونست چی در انتظارشه. ولی چی می تونست مانعش بشه. همه درسهاشو خونده بود. حالا چرا باید امتحان نمیداد؟ چرا باید زمان امتحان رو عقب می انداخت؟

وقت قشنگیه وقتی قراره امتحان بدیم. وقتی درسمون رو بلدیم. وقتی معلم رو دوست داریم و میخوایم بهش ثابت کنیم که دوستش داریم و درسش رو هم فوت آبیم!

خب این شد که حضرت رفت. شب قبل، فکر کرد شاید امتحان دادن، واسه همه آسون نباشه. شاید همه طاقت نداشته باشند! اینه که شب آخر همه رو جمع کرد. چراغها رو هم خاموش کرد که کسی خجالت نکشه از رفتنش! گفت: هرکی میخواد بره. هیچ اجباری نیست. عاشقی، جبر برنمیداره. همه اش اختیاره. کسی بمونه که با همه وجود، میخواد بمونه. کسی که امتحان دادن رو دوست داره!

چهارهزار نفر رفته بودند ولی فقط هفتاد و دو نفر عاشق موندند. اجباری برای موندن نبود. عاشقی کار دله. دلم اجبار سرش نمیشه! دل باید بخواد! که خواسته بود.

از این تعداد، یه عده با آب امتحان شدند. خب تشنگی خیلی سخت بود و هوا گرم بود. حضرت تشنگی بچه ها و زنها رو هم میدید و تاب می آورد. مرگ بچه شش ماهه تشنه اش رو تو بغل خودش دید. ولی عاشق بود و هیچی نگفت! همونجور که بچه رو دستش بود، برگه اش رو تحویل معلمش داد. گفت: کاشکی امتحانم رو خوب داده باشم.

برگه رو تحویل داد ولی هنوز مونده بود. خیلی اتفاقات دیگه افتاد. دیگه نقاش داشت نقاشی شو کامل میکرد. رنگ به رنگ، همه هم زنگهای زنده و پر شور! پر از قرمز! از آسمون قرمز بود تا زمین! زمین و زمان! هنوزم بعد از اینهمه سال، زمانش سرخ میشه همه چی! هر کی که یادش میاد، واقعا جگرش سرخ میشه!

همون روز امتحان، یکی دیگه از عاشقها، میره .آب بیاره، ولی نمیذارند. تشنه هم بوده ولی نمیخوره که اول بقیه بخورند! مشکشو سوراخ میکنند و دستاشم میبرند! ولی جنس عاشقی اصل بوده و یکی از قشنگترین نقشها، رو تابلو زده میشه!

همون روز حضرت وارد خیمه ای میشه و قلم و کاغذ میخواد! چیزی مینویسه و میگه بعدا اینو بخونید! خواهر میگه اون چیه؟ و اصرار به دونستن میکنه! و میبینه حضرت خطاب به امام بعدی، مسوولیتهاشو نوشته!

خواهر میفهمه از صبح هر کس که شهید شده، هیچی؛ حالا باید منتظر داغ برادر هم بمونه! از حال میره! حضرت به خواهر میگه: بلند شو که مویه، کار تو نیست!!! کار تو از حالا به بعد شروع میشه!!!

هر کی به نوبت امتحانشو میده و میره! ظهر میشه! خدا مثل همه ظهرها، همه رو صدا میکنه! حضرت وایمیسه به نماز! این یعنی حرف زدن با خدا، به همه چیز ارجحه! تا آخرین مرحله، یه سری آدم مفلوک و بدبخت، حضرت رو از پا درمیارن و سرشو رو دست بلند میکنند! حضرت زینب جلو میره و تن برادر رو بلند میکنه و میگه: خدایا! این برگه امتحانی ماست! از ما بپذیر!!!!!

و اینجوری، هر کس که با عشق دشمن بوده، دود میشه میره هوا!

بعد از اونم، این حضرت زینب بود که شد راوی عشق و اینقدر قشنگ وگفت، که دیگه هیچ حرفی برای موندن باقی نذاشت!  و عشق بعد از اینهمه سال مونده؛ اینطوری بگم، قصه، چون قصه عشقه، باقی مونده!

*******************

این تابلو رو که نگاه میکنم خیلی چیزها برای یادگیری هست! ولی حضرت هیچ حرفی نزده! فقط عمل کرده! روز، روز عمل بوده! یاد میگیرم همه جا، در هر شرایطی، حرف زدن با خدا، به همه چیز اولویت داره! احترام حضرت ابوالفضل رو یاد میگیرم و استواری حضرت زینب رو! که داغ برادر رو تو دل پنهان میکنه و زبونش رو آتیش میکنه میریزه رو سر دشمنان عشق! راوی عشق، خیلی باید جسارت و شجاعت داشته باشه!

و البته حرکت عظیم حضرت، خودش کلی کتابه که باید یاد گرفت!!!!!

**********

اینا رو یکشنبه نوشتم البته به جز ده پونزده خط آخر رو. الان تکمیل میکنم و پست میکنم! خیلی حرف دارم بزنم منتها دیروز کف آشپزخونه لیز خوردم و دست راستم ضرب دیده و دکتر گفته تا چند روز نباید حرکتش بدم!!!!!!!!! الانم دارم یه دستی می تایپم! کلللللللی حرف دارم باهاتون!

فدای همگی!

[ یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۳ ] [ ٢:۳۸ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ