چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااااام!

اقا من یه دستی میخوام بنویسم! حتی اگه نوشتنش تا عصر طول بکشه! لااقل مهمها رو بنویسم!


من و مهدی فوق لیسانس علوم سیاسی هستیم البته با گرایشهای مختلف! مهدی هقت ترمه لیسانس گرفت و اون سال دادگستری نیرو میگرفت. من که هنوز مدرکم اماده نبود! مهدی شرکت میکنه و قبول میشه. با یکی از دوستاش. بعد از سه ماه، مهدی فوق قبول میشه و چون کلاسهاش صبح بوده، میاد بیرون و میره مدرسه غیرانتفاعی و دبیر میشه! (تو رو خدا شماها دیگه سرزنشش نکنید که همه و از جمله خودش پدرشو با سرزنش درآوردند! کاریه که شده!!!!!)

ولی اون دوستش اونجا میمونه و بازم دانشگاه حقوق میخونه و ادامه میده تا اینجا که الان وکیله!!! اینو تا اینجا داشته باشید!

خلاصه که روز شنبه با دوستش تماس میگیره و ظاهرا اون میگه اوضاع داغونتر از این حرفهاست!!! خب مهدی البته یه کارمند بوده تو شکت قبلی و از مقامات بالا حکم داشته! ولی صاحبان جدید شرکت، از مهدی شکایت کردند چون مدیر اجرایی بوده!

خلاصه که از روز یکشنبه حال من و مهدی خیلی بد بود! یکشنبه مهدی اومد دنبالم و مدیرعامل گفت: کجا؟ ما خیلی کار داریم!!!!!!!

شاید اگه قبلا بود میموندم ولی از اونجایی که یه متاهل بچه دارم و کلا هم کارمند خوبی هم نیستم، گفتم: فردا تاسوعاست ؛ همسرم هم اومده دنبالم! با اجازه میرم! و همه رو به خدای بزرگپ سردم و با هم رفتیم دنبال مانی و اومدیم خونه!

رفتم حموم و خونه رو تمیز کردم. خواهرشوهر بزرگه زنگید که اگه خونه اید، ما یه سر بیاییم! مهدی گفت تا ده شب هستیم! بعد تا اونا بیان نشستیم به حرف زدن! مهدی گفت:

ببین آشتی! وکیل میگه باید دید روز شنبه دادگاه چی میگه! ممکنه قرار وثیقه بذارند یا کفیل که یه کارمند دولتی باشه! بابای من که خونه ای نداره که سند داشته باشه! بعدش اشتی! بابت چی من باید برم زندان! بعد از 15 ماه بیکاری رفتم سر این کار! هیچ جا من به اسم مدیرعامل امضا نکردم! هیچ تعهد مالی گردنم نبود! چرا الان باید اینجوری بشه؟ من اگه از دادگستری بیرون اومدم، چون میخواستم ادامه تحصیل بدم و از ایران برم! وگرنه میموندم و حداقل مثل دوستم وکیل میشدم!!!! اخه اینهمه بدبخنی برای چی؟ چرا باید اینهمه استرس به جون تو بریزه؟ به اندازه کافی خودت اعصاب خردی سر کار و جاهای دیگه داری!!! اگه از این مخمصه بیرون اومدم و واسه خارج رفتن اقدام کردم، خیلی بی معرفتی اگه همراهی نکنی!!!!

همه حرفاش راست بود! بدفرم دلمو شکست! خودم ده ساله تو این شرکت وامونده ریس دفتر مدیرعاملم!!!!!!! هییییییچ پیشرفتی نداشته ام! فقط روز به روز کارهام اضافه میشه و قدرنشناسی ها از اون بیشتر!!!!!!!!!

خواهرشوهرم و شوهرش اومدند ولی من حالم بد بود! حرفهای مهدی تو سرم میپیچید! خلاصه اونا رفتند و ما هم رفتیم خونه بابام اینا! بعدش داداشم اومد دنبال مهدی و رفتند خونه خاله ام به ایکس باکس! من و مانی هم شب اونجا خوابیدیم! صبح تاسوعا مامانم رو بردم در خونه دوستش برای نذر حلیم! بیست سی ساله روال اینه! البته اوایل مامانم میرفت شب میموند. چند ساله دیگه نمیتونه بمونه! خلاصه برگشتیم و مانی هم حسابی بهش خوش میگذشت! من حال خوشی نداشتم. همه اش به حرفهای مهدی فکر میکردم!

خواستم برم پیش یکی از دوستام که داداش کوچیکه و خانمش اومدند خونه بابا اینا! بعد از ناهار داداشم خواست بره خونه خاله ام بازی که خانمش نذاشت! گفتم: منم میام که یه سر اونجا هم بریم! که خانم داداشم تنها نباشه!

خلاصه رفتیم و من رفتم تو اتاق بخوابم که مهدی اومد و باهم حرفیدیم! بعدش از اتاق رفت و منم خوابیدم. ساعت سه داداش کوچیکه اومد بیدارم کرد که ما داریم میریم. اگه میای، تو رو هم برسونیم خونه مامان اینا! پاشدم رفتم خونه مامان اینا دوباره!

ظهر بابام با عموم یک ساعت و ربع سر نظم داشتن سر قرص و دواهاش بحث میکرد!!!!!! عموم یه مرد تنهاست که کرمانشاه زندگی میکنه و خب فوق العاده بی نظمه!!!!!!! و البته دوست داشتنی!!!!!!!! دو هفته است اومده خونه مامانم اینا!

تازه ساعت پنج تونستم بخوابم!!! خیلی گلو و سرم درد میکرد!!! انگار از اول مریض شده بودم! کلافه بودم! اونجا کاری برای انجام نداشتم! مهدی و داداشم هم نبودند! حتی نت هم قطع بود که لااقل برم تو وایبر!!!!!!!! البته فکرم داغون بود و عصابم خرد!!!!!! فکر خراب، آشتی رو از پا می اندازه، نه مریضی جسمی!!

شش و نیم بیدار شدم و کسل تر شدم! دیگه ساعت نه مامانم طبق روال این شبها رفت هیات! چند بارم به بابام گفتم یه فیلمی چیزی بذار که نذاشت!!! دیگه ساعت نه و نیم شب دو تا تشک انداختم جلوی تی وی و مانی مشغول کارتون شد. خودم هم گاهی باهاش کشتی میگرفتم! ساعت یازده مهدی اومد یه سر بزنه که قیافه منو دید که داغونه! گفت: چی شده؟ گفتم: این بار برنامه ایکس باکس گذاشتی، من خونه خودمون میمونم! مردم از بی حوصلگی! گفت: پاشو بریم خونه خودمون!!!!! گفتم: نمیخواد! گفت: نه، پاشو بریم!

دیدم دلیلی نداره به خودم سخت بگذرونم! از دیشب تا حالا هم که اینجاییم! اینه که جمع کردیم رفتیم! تو راه متاسفانه دعوامون شد و تا برسیم خونه حسابی از خجالت هم دراومدیم! تا رسیدیم، مامانم زنگید که چرا رفتین؟ من واسه مانی اجیل مشکل گشا اوردم! اگه میدونستم، نمیرفتم هیات!

گفتم: نه مامان! بحث این حرفها نیست! من بیخودی حوصله ام سر رفته بود!

بغضمو قورت دادم و تو دلم گفتم: تو چی از درد دل من میدونی! تا شنبه بیاد، من صد بار میمیرم و زنده میشم!!!!!!

خلاصه قطع کردم و خوابیدم. صبح عاشورا ساعت ده بیدار شدم و مهدی سلام کرد و گفت: مامان آشتی! بهمون صبحونه بده! خلاصه هنوز ازش دلخور بودم! صبحانه خوردیم و زنگیدم به خونه بابام اینا که مامانم نبود و رفته بود هیات دوستش! بابام هم گفت که تو این چند سالی که مامانت، همسرمه، هیچوقت اینقدر ناراحت ندیدمش!!! وقتی از در اومد دید شما رفتین یه حالی شد!!!!

دیگه قطع کردم و رفتم پونه دم کردم بلکه عفونت سینوسهام بهتر بشه! با خودم فکر کردم کاشکی واسه ناهار میشد برم خونه مامان اینا که از دلش دربیارم!!! ولی اینقدر ناراحت بودم که نمیتونستم افکارمو جمع کنم!!!

آب شیرجوش رو کابینت بود که دستم بهش خورد و ریخت رو کابینت! عصبانی تر شدم و داشتم مرغ یخ زدایی میکردم واسه سوپ. رفتم اونور اشپزخونه که دیدم کشو بازه! با لگد و با عصبانیت خواستم کشو رو هل بدم که پام در رفت و با ضرب با همه هیکل افتادم رو دست راستم و مچم برگشت!!!! شدت ضربه به حدی زیاد بود که خودم هم باورم نشد! و درد مچ دستم وادارم کرد یه جیغ شدید بکشم!

مهدی رو که اینجور وقتها میشناسید! دیروز اصلا مهدی همیشه نبود! اومد رو سرم و زد تو سرش و زد زیر گریه!!! گفت: اخه اینهمه بدبختی چیه داره به سر ما میاد!!! پاشو ببرمت دکتر! منم همینطور اشک میریختم! دردش یه ذره هم کم نمیشد! مهدی فوری مانی رو اماده کرد و خودم فقط تونستم گوشتها رو بذارم تو فریزر و نرم کننده بریزم تو ماشین لباسشویی! (فحشم ندین!!!!!!!!!)

بعدش مهدی کمک کرد پاییزه مو تنم کنم و خودش موهامو بست! مهدی زنگید به بابام و گفت جریان رو! بعدش گفت بعد از بیمارستان میریم اونجا! ادرس بیمارستان شفا ی.ح.یاییان رو گرفت از بابا و راه افتادیم! ساعت یازده و نیم بود و ما هم به طرف بهارستان راه افتادیم! پر خیابون هم دسته بود که خوشبختانه راه رو نبسته بودند! خلاصه یه جا تو پیاده رو ماشین رو پارک کرد مهدی و رفتیم داخل بیمارستان! عکس گرفتند و گفتند خوشبختانه نشکسته و ضرب دیده البته بازو و کتف هم داغون بود که گفتم مال قبله!!! بعدش با اتل بستند مچ دستم رو و دستمو انداختند  گردنم!!! دیگه ظهر بود کارمون تموم شد!

وقتی از بیمارستان بیرون می اومدیم، دسته عزادارها وارد بیمارستان شدند!!! ما هم وایسادیم! مثل ابر بهار گریه میکردم! دلم پر بود وگرنه امام حسین باید واسه ما گریه کنه، نه ما واسه ایشون!

تا برسیم شهران، یک لحظه اشکم واینمیساد! مهدی خیلی باهام حرفید و سعی کرد آرومم کنه! گفت، پس تو اینهمه منو دلداری دادی و آرومم کردی که چی؟ خودت اینقدر ناارومی!! گفتم: من هنوز به چیزهایی که بهت گفتم معتقدم! اگه ایمان به خدا نباشه، یه لحظه هم خودمو زنده نمیذارم! من همه ناعدالتی ها رو میبینم ولی هنوزم میگم خدا هست و بهترینها رو برای ما رقم میزنه! من خودم شنبه نمیشینم! اینقدر میرم و میام تا حقتو بگیرم!

فقط دلم گرفته! و اینکه فکر میکنم اه مامانم منو گرفت که اینجوری شدم! ولی خب چه کنم! هیچ جا، جام نمیشه و کلافه ام!

مهدی دلداریم داد و گفت اگه دیشب ازم ناراحت شدی، منو ببخش! خودت دیگه حال و روزم رو میبینی! یه چیزم میخوام بهت بگم، از من نرنج! این روزهای گرفتاری من، به خلاص شدنت هم فکر کن! من ازت ناراحت نمیشم! تو زن با عرضه ای هستی و از پس خودت و مانی برمیای! دیگه بسه هرچی عذاب کشیدی این چند سال!!!

اشکهام پایین می اومد همینطور! گفتم: تا حالا صد بار به طلاق فکر کرده ام! ولی به این رسیده ام که یه بچه رو دو نفر باید بزرگ کنند! تمام!

 

خلاصه رسیدیم و بابام فوری برام تشک انداخت! گفتم: پام که نشکسته! بعد واسه من و مهدی غذا اورد و خودش هم به مانی غذا داد. بعد از ناهار مهدی دوباره رفت خونه خاله ام به بازی!!!!!

ساعت از دو گذشته بود که مامانم اومد! تا منو دید به بابام گفت: اینا چرا اومدند؟ (از ناراحتی)

بابام گفت: دستش ضرب دیده! چشمهای مامان گرد شد و براش گفتم چی شده!!! گفتم: آه کشیدی اینجوری شدم! گفت: آخه ادم اولادشو نفرین میکنه؟؟!!!!!! بعد اومد نشست کنارمو حرف زدیم و گفت که دیشب خیلی پریشون بوده! وقتی از هیات میاد و میبینه ما رفته ایم، شب سرشو میکنه زیر پتو و گریه میکنه!! گفت: ناخودآگاه حتما میدونستم بلایی قراره سرت بیاد!!!

من هرگز ناراحتی هامو به خانواده ام نمیگم! ولی هر وقت ناراحتم، مامان مامانم به خوابش میاد! حالا این بار اینجوری شد!!!!!

عصر  که مهدی و داداشم اومدند و واسه شام ماکارونی داشتند و دادند ما هم  واسه امشبمون آوردیم و بعد از شام برگشتیم خونه خودمون!

تو راه به مهدی گفتم: دیگه بیا مثل آدم همه انرژی مون رو بذاریم برای حل این مشکلات! نه دعوا و مرافعه!

گفت: اره والا!!!!!!!!

امروز صبح هم مهدی ما رو آورد اداره و مهد! عصر هم میره پیش وکیل و من و مانی هم با آژانس میریم خونه! شنبه صبح هم ایشالا با مهدی و وکیل میرم دادسرا! دیگه معلوم نیست کی برمیگردم! فقط از خدا میخوام من و مهدی و مانی شب خونه خودمون کنار هم باشیم!

یکشنبه تولد مهدیه! و هشتمین سالگرد عروسی مون!!!!!!(84 عقد کردیم، 85 عروسی!)

توکل به خدا!

الان حالم بهتره! و اینم بدونید این پست رو با دست چپ تایپ کردم!!!! اگه جواب کامنتها رو کوتام میدم یا تو وبتون کم مینویسم بدونید علت، دستمه!!!

 

[ چهارشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ