چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااام صبح قشنگ همگی بخیر و شادی!

بازم دستها و قلب مهربون همه تون رو میبوسم! یعنی تمام دیروز صبح همه تونو تو دادسرا میدیدم و حس میکردم! همه انرژی های مثبتتون رو!بغل

ببخشید که بازم یه دستی مجبورم بنویسم!!!! دیروز دیدم 73 تا نظر برام گداشته اید!!! خب هنوز وقت نشده جواب بدم. یه فرصتی بهم بدید!


چهارشنبه عصر با آژانس مجبور شدم برگردم خونه! ماشین دست مهدی بود و عصر با وکیل قرار داشت!

خلاصه شب خونه خودمون بودیم و داداشم هم اومد. واسه شام هم از ماکارونی که مامانم داده بود گرم کردم خوردند! صبح پنجشنبه صبحانه خوردیم و مهدی رفت سر کار! منم در به در دنبال ارایشگاه بودم که البته یکیشون که نزدیک خونه مون بود نوشته بود تا سوم امام تعطیله!!! بعدش دیگه سبزی خریدیم و برگشتیم خونه! بگذریم که تو راه مانی اب انگور خواست و بهش دادم و دو دقیقه بعدش بالا آورد!!!

حالا فکر کنید روزی سه چهار لیوان شیر میخوره ها!!! اون روز گیر داده بود به آب انگور آشغال!عصبانی

برگشتیم خونه و بنده یه دستی کوکو سبزی و سبزی پلو درست کردم. ماهیها رو هم نمک زدم و لای دستمال پیچیدم. میخواستم حتما سبزی پلو درست کنم چون نزدیک تولد مهدی بود و خیلی دوست داره! زنگیدم به مامانم و جریان دادگاه مهدی رو گفتم که روز شنبه اماده باشه شاید به سند خونه شون نیاز باشه! مامانم هم گفت هیچی نیست و خودتونو ناراحت نکنید!

بعدش با مادر مهدی حرفیدم و از این جریان هیچی بهش نگفتم. چون خودشون روز شنبه باید میرفتند دادگاه واسه خونه شون! دیگه گفتم نگران این یکی نشه! بعدش مامانش گفت میخوام واسه جمعه ظهر واسه پسرم لوبیاپلو درست کنم!! گفتم: واسه مهدی؟ (مهدی دوست نداره لوبیاپلو!!!) گفت: واسه مانی!!!! مهدی که غذای خاصی دوست نداره!!!!تعجب

گفتم: فسنجون دوست داره! گفت: دکتر به من گفته فسنجون برات بده!!!! منم سالی دو بار بیشتر درست نمیکنم!!!!!!!!!!

خنده

مقایسه چرتیه ولی یاد مامان خودم افتادم که نصف غذاهایی که واسه ما درست میکنه، نمیتونه بخوره!!!

خلاصه ظهر مهدی اومد و ماهی ها رو سرخ کردم و ناهار خوردیم! گفت میذاشتی غذا بگیرم حالا با این دستت غذا درست کردی! چقدر هم خوشمزه شده!!!!!!!

نیشخند

دیگه جمع کردم و ساعت دو رفتم پیش همسایه مون که ابروهامو برداره و بر خلاف توصیه های هر سی ثانیه یکبار، نازکش کرد!!!گریه البته مهدی خیلی خوشش اومد!!!

بعدش اینکه بنا بود جمعه از ظهر بریم خونه مامانش و شب هم مهمون ما باشند ساندویچ س.و.د.ا تو شریعتی! مهدی وقتی فهمید مامانش  میخواد لوبیاپلو درست کنه شاکی شد گفت: من غذای خاصی دوست ندارم؟؟؟!!! اصلا ناهار نمیریم!!! گفتم: زشته بابا! حالا بابت شکم میخوای نری؟ خب میگیم برنج ساده درست کنه مامانت، ما هم اکبرجوجه ببریم واسه ناهار!

گفت: نه! ساندویچ بیشتر دوست دارم!!!

یه کم بعدش نشستیم به قهوه خوردن. ازش پرسیدم: از مامانت ناراحتی؟ گفت: نه! ولی فکر میکنم تو دعوای من و داداشم ـ که من به خاطر مامان و بابا دعوا کردم ـ بی طرفی مامان، زیاد قشنگ نباشه!!!

یه کم دلداریش دادم و بعدشش کلی حرفیدیم در مورد دادگاه شنبه! هر دو بعد از اون حرفها، کلی سبک شده بودیم!

اخرش مهدی گفت: من  تازه به این نتیجه رسیده ام که ما سه تا (من و خودش و مانی) هیچ مشکلی با هم نداریم! اگه بذارنمون، راحت میتونیم با  هم زندگی کنیم!!!

خوبی این مشکلات این بود که مهدی به این باور برسه!!!چشمک

خلاصه جمعه صبح رفتم حموم و با یه دست به سختی خودمو موهامو شستم!!! و بیرون که اومدم، فیلم چ رو گذاشتم ببینم. مهدی تو اتاق خواب بود! خب این روزها من شدید دلم میخواد فیلم ببینم و مهدی نمیخواد ببینه؛ از فیلم دیدن منم شاکی میشه!!! خب اون دو ساعتی که فیلم میبینم، دیگه فکرم مشغول نیست و یه کم ارامش دارم!!! بهش گفتم: خب تو بگو من برم کجا فیلم ببینم!!!!!!!!

جالب اینجاست که فیلم هم میذارم، میشینه نگاه میکنه، نقد هم میکنه!!!!!تعجب جایی هم حرف میشه، اظهارنظر میکنه!!متفکر

خلاصه فیلم تموم شد و سرمو با سشوار خشک کردم و نشد برس بکشم چون یه دست کارامد دارم!!! ناهار رفتیم خونه مامانش و ماکارونی هم پخته بود واسه مانی!! البته من سر راه کیک هم خریدم! مهدی با بی حوصلگی گفت: کیک دیگه واسه چی؟ گفتم چون تولده! امروز و خوش باشیم حالا تا فردا!!

عصر هم کیک خوردیم و مهدی به خواهر بزرگه اش یواشکی جریان دادگاه شنبه رو گفت که اگه کفیل بخوان اون بیاد! چون باید کفیل، کارمند اداره دولتی باشه!

خلاصه که مهدی با شوهرخواهر بزرگه اش رفتند ساندویچ گرفتند واسه شام و  خوردیم!! بعدش هم اومدیم خونه!

شب خوابیدیم و من صبح زود پاشدم صبحانه درست کردم با مهدی خوردیم! من اصلا آروم نبودم!!! هیچچچچی حرف نمیزدم! همین یعنی اروم نبودم!!! مهدی همه اش میگفت: چرا ساکتی؟ نگرانی؟ گفتم: نه، خدا همراهمونه! هرچی اون بخواد!

مانی رو بردیم مهد و رفتیم در دادسرا تو سیدخندان! تو ماشین نشستیم تا وکیل بیاد!

همکلاسی که دوران لیسانس می شناختمش و یه بارم سر امتحان بهش تقلب رسوندم ولی حالیش نشد و وقتی بیرون اومد شاکی بود از دستم!!! خب، الان دیگه آقای وکیل شده و کلی عاقل و سربزیر!چشمک

اینقدر شق و رق که جرات نکردم بپرسم اصلا منو یادش میاد یا نه!

خلاصه رفتیم داخل و ایشون با یه ترفندی، برگه اتهام رو گرفت و یک چیز چرتی بود که نگو!! مهدی گفت: آشتی کارم ساخته است! اخه این چه ادعای چرتیه؟! خلاصه نشستیم تا نوبتمون شد و اینا رفتند پیش دادستان!

من که همه اش شماها رو حس میکردم! شروع کردم به حرف زدن با خدا! مامانم گفته بود آیه الکرسی بخون! از صبح بیست باری هی میخوندم و هی فکرم میرفت و دوباره از اول! آخه عادت دارم با معنی میخونم! خیلی دوست دارم آیت الکرسی رو! خدایی که هرآنچه در آسمان و زمین است، مال اوست! رو افریده و کرسی اش در آسمان و زمین گسترده است! حفظ کردن آنها برایش سخت نیست!

پس همه کار میتونه بکنه! از دعا کردنم خجالت نکشیدم! دستامو بلند کرده بودم و دعا میکردم واسه همه! با این دست آتل بسته!!! هی راه میرفتم و حرف میزدم تو دلم با خدا!

بیرون اومدند و مهدی خوشحال بود! خودمو پرت کردم تو بغلش. گفتم چی شد؟ گفت: اینقدر احمقند که دادستان خنده اش گرفته بود.

بعد برام توضیح داد و سه تایی بیرون اومدیم و مهدی و وکیل داشتند توضیح میدادند. البته بیشتر مهدی! بعد مهدی گفت: قاضی گفت اینا شاکی اند که تو چرا فلان چیز رو فروختی؟

(اونی که میگفت، ماده اصلی قابل فروش شرکت مهدی ایناست!!!)

گفتم: پس قرار بود چی بفروشی؟ سیب زمینی؟؟

یه دفعه وکیل زد زیر خنده و نتونست جدی بمونه!

یه جا هم که از دادسرا بیرون اومدیم، تو راه رفتن، من و وکیل کنار هم افتادیم، که فوری وکیل، مهدی رو کشید وسط و گفت: شما کنار خانمت باش!!!

تعجب

خلاصه رسیدیم کنار ماشینمون و خواستیم برسونیمش که گفت کار داره و رفت! من و مهدی هم نشستیم تو ماشین و من اول زنگیدم به مامانم و خواهرشوهربزرگه که دیگه منتظر نباشند و خیالشون هم راحت بشه. بعد مهدی منو رسوند اداره و خودش هم رفت سر کار!

دیگه من اومدم اداره و تا شش و بیست دقیقه هم اداره بودم چون روز شیفتم بود! تا رسیدم خونه ساعت هفت بود و منم حسسسسابی گشنه بودم. مادرشوهرم یه کوفته هم داده بود بهم. حمله کردم (!) اونو گرم کردم و یکی دو گاز هم به ساندویج مانی زدم. البته اینم بگم که از ساعت 3 یه سردرد خیلی بدی داشتم که پانادول و ژلوفن هم خوبم نکرد. ساعت ده شب هم چپه شدم!!!!!!!!

مهدی دیشب آخر شب گفت: امروز تو دادسرا خیلی اذیت شدی، نه؟!

که من بگم آره، به خاطر تو خیلی نگران بودم و اونم قند تو دلش آب بشه!!! خب گفتم آره!

چند روز پیش هم گفت: حیف که اهل مشروب نیستیم! وگرنه دلم میخواست یه بار مست بشی و بهم بگی اون سالهاش، چقدر عاشقم بودی!!!!!!!!!!متفکر

منم هیچی نگفتم!چشمک

عاقا این یه دستی نوشتن داره جونمو میگیره!!! نظرات هم مونده. تو رو خدا شرایطم رو درک کنید! یا باید بیام پست جدید بذارم، یا به نظرات قشنگتون جواب بدم!!! دیگه میشینم سر نظرات! ایشالا امروز تموم بشه!

دیشب سرم خیلی درد میکرد. به مانی گفتم بیا یه کم بشین رو سر مامان! اومد نشست. بعد دید صدایی ازم درنمیاد! بلند شد گفت: مامان! مردی؟؟!!

پریروز یه یقه سه سانتی سرمه ای و یه شلوار سرمه ای تن مانی کردم. موهاشم بلند شده و روی گوشهاشه! دلم نمیاد موهاشو کوتاه کنم. شکل بروسلی شده!

این روزها صداش میکنم: آقای لی!!قلب

از دیروز یه خوشی از دلم هی میاد تا دم گلوم! اونم اینکه خدا چقدر دوستم داره که خیالمو راحت کرد!!!!!!!!بغل

[ یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۳ ] [ ٧:٤۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ