چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااام صبح همگی بخیر و شادی. ایشالا بشه زودتر بنویسم و پست کنم.

خوبید همگی ایشالا؟ من که کلللللللی انرژی دارم. کاستی های زندگی هست. ولی خوبم. کتف و گردنم از درد داره منفجر میشه ولی خوبم. چون خیالم راحته. چون دلم آرومه. و همین کافیه. وگرنه چه روزی میشه آدم بگه: امروز دیگه هییییییییچ ناراحتی ندارم! به قول معروف، اون روز مرده ایم!

زندگی همینه. همه چی درهمه! مشکلات، مانع زندگی نیستند، خود زندگی اند. مجموع اینا میشه زندگی. ولی خب، یه وقتهایی می بینید که چه جوری فشارمون میدن! اینجوری که جون میخواد از چشامون بزنه بیرون. ولی خب، نمیزنه بیرون و زندگی بازم ادامه خواهد داشت! و خود حضرت دوست هم میگه:

با هر سختی، آسانی قرار داده ایم!

پس دیگه ختم کلوم!


خب از روز شنبه دیگه نشد پست بذارم. دستمو دو روزه از گردنم باز کرده ام.

نزنید تو گوشم!خجالت مچ دستم هنوز تو آتله. آتل که نه، همون مچ بنده که سفت نگهش میداره. ولی دستمو از گردنم باز کردم چون کتف و گردنم بی نهایت درد میکنه و فکر میکنم دستم که آویزون گردنم باشه، باعث اینهمه فشار میشه! دیشب واقعا کتف و گردنم میسوخت از درد. حالا دو روز آینده رو استراحت میکنم و ایشالا بهتر میشم.

بازم جا داره ازتون تشکر کنم. از محبت هاتون. از روز شنبه دارم نظرات رو تایید میکنم!!!! خدا رو شکر به خاطر اینهمه انرژی مثبت که اینجا جمعه. ماه های اول که اینجا رو باز کرده بودم، خب تعداد نظرات خیلی کم بود. ولی الان! ماشااله اینقدر که همه تون مهربونید. اینقدر که عزیز و رئوفید! از خدا برای همه تون برکت و سلامتی و شادی میخوام. همیشه به مانی میگم این دعا رو بکن:

خدایا! همه نی نی ها، شاد و سلامت و سیر باشند!

یکشنبه تولد مهدی بود و موقع برگشتن خونه، خواستم با مانی بریم و براش کیک بخریم. ولی قنادی مورد نظر، ویترینش رو جارو کرده بود و حتی یه دونه تی تاپ هم نداشت!!!!!نیشخند گفت یه ساعت دیگه کیک ها حاضر میشه. که منم از خیرش گذشتم و سر راه از پشت چراغ قرمز، یه دسته گل واسش خریدم. رز قرمز که دوست داره.

رفتیم خونه و مانی گفت: من بهش میدم!!! بعد که مهدی درو باز کرد، مانی گل و بهش داد و گفت: تولدت مبارک! مهدی خیلی خوشحال شد. گفتم: حاضر شو با هم بریم بیرون. گفت: حالا بعدا میخریم.

قرار بود اسمارت واچ بخره (ساعتهایی که متصل میشه به موبایل) و مقداری از پولش رو من بدم به عنوان کادو. گفت: حالا قراره د.ی.ج.ی کالا بیاره در خونه مون.

منم دیگه گیر ندادم و گفتم بذار هر وقت که خودش حوصله داشت! واسه شام زرشک پلو با مرغ درست کردم و خوردیم و بعدم نشستیم به حرف زدن. آها، اینم بگم که مهدی روز یکشنبه نرفت سر کار. یه کاری با اینترنت داشت در مورد کارشون که گفت همین جا تو خونه انجام میدم. شب هم گفت: روز تولدم بود و خواستم خونه بمونم یه کم استراحت کنم.

نگاش کردم و خودش زد زیر خنده! گفتم: خوبه حالا چهار پنج ماه تو خونه بودی ها!!! گفت: آره میدونم! ولی وقتی دیدم کار رو میشه تو شرکت هم انجام داد، دیگه خونه موندم.

و خودم هم حس کردم خستگی روز شنبه (دادگاه) رو میخواد در کنه.

خلاصه دوشنبه رفتیم و برگشتیم و شبش مهدی خیلی مهربون بود و کلی هم حرف زدیم. کلا این روزها خیلی حرف میزنیم با هم. نمیدونم، شاید این مشکلات و درگیریها، مارو بیشتر به هم نزدیک کرده. خب تو مواقع بحرانی روابط دو صورته. یا دو طرف به شدت خسته میشن و همدیگر رو پاره می کنند (که ما، کم هم اینطوری نبودیم!!) یا اینکه به هم نزدیکتر میشن.

خود مهدی قبلا اینجوری نبود. رفت و آمد و ترافیک اذیتش میکرد. ولی اون شب گفت که ما سه تا با هم مشکلی نداریم و حتی اگه الان  مجبور شیم از اینجا بلند شیم، میتونیم بریم خونه بابات بشینیم و اجاره هم بدیم! (گفته بودم اینو، میدونم!)

خلاصه اینجوری. یادم نیست اینو قبلا گفته بودم یا نه. که مربی های مهد مانی، به مدیر مهد هم گفته اند که مامان مانی بیشترین همکاری رو با ما داره و خیلی کار ما رو راحت تر میکنه.

مانی یه دفترچه کوچیک داره که مربی اش توش می نویسه مثلا مانی امروز این کار رو کرد. یا مثلا یه شعر می نویسه که ماها با بچه ها تو خونه کار کنیم. بعد من دفترچه رو میذارم رو فرمون و عصرها پشت چراغ قرمز با مانی شعرها رو میخونیم. خودم هم این کار رو دوست دارم. هم شعر جدید یاد میگیرم هم اینکه همراهی با بچه ها تو شعر خونی واقعا لذت بخشه!

حالا اینا رو داشته باشید؛ دوشنبه مربی اش گفت: آشتی! فردا کاهو و خیار و گوجه بشور و بده مانی بیاره، تو درس علوم (!) میخوام در مورد سبزیجات برای بچه ها حرف بزنم.

روز دوشنبه که با مانی میرفتیم خونه، به مهدی زنگیدم و دیدم خونه است. میتونستم خودم سر راه بخرم و ببرم ولی این کار رو نکردم. به مهدی گفتم اینا رو میخوایم. بخره حتما. خلاصه رسیدیم خونه و بعد از یه کم، مهدی رفت خرید و برگشت و منم کاهو و گوجه شستم و گذاشتم تو سبد که خشک بشه. آخر شب هم بسته کردم و گذاشتم تو یخچال. همیشه طبقه بالای یخچال، قسمت جلوش خالیه و مخصوص چیزهاییه که صبح میخوایم ببریم. مثل ظرف غذای من و مهدی و مثلا حالا سالاد یا ماستی اگه داشته باشیم! بعد هر روز یه دونه میوه و دو تا شیر هم واسه مانی میذارم. با یه کیک. که کیک رو خارج از یخچال میذاریم و بقیه رو هر شب میچینم طبقه بالای یخچال.

دوشنبه شب، کیسه حاوی کاهو و گوجه رو هم گذاشتم طبقه بالای یخچال. صبح دیروز بلند شدم و وسایل رو جمع کردم و گذاشتم تو کیف مانی و مهدی هم لباسهای مانی رو تنش کردم و آورد گذاشت تو ماشین. خودم هم بقیه وسایل رو آوردم. رسیدیم در مهد، دیدم کلا کیف مانی رو نیاورده ام!!!!!!!!!!خنده

این توضیحات برای این بود که به خودم غره نشم که مادر خوبی هستم و با مهد همکاری دارم! یول به مربی اش گفتم: من کلا کیف اینو نیاورده ام! دلم میسوزه از اونهمه کاهویی که یه دستی شستم!!!!!!!گریه

گفت: خسته نباشی عزیزم!!! هلاک شدی واقعا از اینهمه زحمت!!! حالا عیب نداره. ما اینجا یه کاریش میکنیم. گفتم: نه، نمیشه. از کار عملی سالاد درست کنی اش بگذرید تا من ساعت ده، خوراکی هاش رو بیارم!

دیگه اومدم شرکت و کارها رو کردم و یکربع به ده، رفتم یه دونه موز و شیر و کیک واسه مانی خریدم و بردم مهد تحویل دادم. اونا هم البته بهش جایزه داده بودند چون چند روز بود که صبح ها گریه میکرد و می چسبید به پای من. دیگه مربی اش کلی باهاش حرفید تا عاقل شد و الان دو روزه که دیگه گریه نمیکنه صبح ها!

پریشب از مهدی پرسیدم: شام میخوری؟ گفت: یه چیز ساده! خودتو اذیت نکن!

منم کته درست کردم و تن ماهی هم گذاشتم تو آب جوش که بیست دقیقه بجوشه. یه کم زرشک پلو با مرغ مونده بود که ریختم تو ظرف غذای مهدی واسه سه شنبه ظهرش.

وقت شام وقتی میز رو چیدم، مهدی گفت: برنج سفید با تن ماهی؟ من فکر کردم زرشک پلوئه. من دوست ندارم و نمیخورم! گفتم: باشه عزیزم. نخور.

مانی گفت: منم نمیخورم. سیرم!

گفتم: باشه، نخورید!

رفتم رو کاناپه تو پذیرایی دراز کشیدم و مشغول وایبر شدم. از همونجا به مانی گفتم:

یه بار من بچه بودم و مامانم یه عالمه زحمت کشید و شام درست کرد. ولی من نخوردم. مامانم گفت: آشتی کوچولو! من خیلی زحمت کشیدم و شام درست کردم. تو که نمیخوری، بزرگ نمیشی، تازه منم ناراحت میشم.

مهدی گفت: راست میگی مامان آشتی؟ مامانت ناراحت شد؟ آخی. حتما خیلی زحمت کشیده. بعد مانی رو صدا کرد و گفت: بیا با هم غذا بخوریم که مامان ناراحت نشه. بعدش دوتایی غذا خوردند و مهدی جمع کرد میز رو.

نکته: میشه پیروز شد ولی نجنگید!!!!! امام آشتی!نیشخند

خب مهدی جای قبلی، سرپرست شرکت بود و ظرف غذاش رو خدماتی شون میشست. اینجا، فرق میکنه و کلا چهار پنج نفر تو دفترند. بقیه بیرون کار می کنند. پس باید خودش کارهاشو بکنه. بعد بهش گفتم: اگه برات مقدوره، محبت کن و ظرف غذات رو بشور. چون من همین که یه دستی مجبورم قابلمه و ماهیتابه و آبکش رو بشورم، واقعا سختمه. (با لحن ملایم گفتم!)

گفت: باشه حتما دیگه میشورم ظرفم رو.

خلاصه دیگه دیشب که از اداره اومدم، دیدم ظرفش کثیف رو کابینته. هیچی نگفتم.

یه بسته بادنجون بیرون گذاشتم که شب، کشک بادنجون درست کنم. یخ زدایی کردم و گذاشتم بپزه، که مهدی گفت: امشب شام درست نکن با این دستت. من خودم هوس کباب کردم، میرم میگیرم.

گفتم: باشه، پس این کشک بادنجون رو درست میکنم واسه فردا ناهارمون.

خلاصه رفتم دوش گرفتم و آشپزخونه رو هم جمع کردم و رفتم رو کاناپه دراز کشیدم و با مهدی حرفیدیم.

بعد از شام هم رفتم دیدم ظرفش رو نشسته. گفتم: من دوست ندارم کارهام بمونه واسه بعد از شام. نه خودت ظرفت رو شستی، نه گذاشتی من بشورم! بعد یه دستی ظرفش رو شستم و توش کشک بادنجون ریختم.

گفت: درست میگی. ولی خراب نکن رابطه مون رو! تو میگی یعنی من فکر تو نیستم؟ من که رفتم از بیرون شام گرفتم که تو درست نکنی و استراحت کنی!

دیدم راست میگه. حالا یه ظرفش رو نشسته. دیگه منم نباید اینقدر گیر بدم.

بعد رفتم نشستم پای فیس و یه کم چک کردم و بعد ازش عذرخواهی کردم! اخماش باز شد و خندید.

آها یه چیزی. من قبل از اینکه معلم بشم، یعنی سال هفتاد و نه که لیسانس گرفتم، یه سری کار ویرایش به پستم خورد و شدم ویراستار. خب پولی که توش نبود. استخدام هم که نبود. با یکی دو تا انتشارات کار میکردم. هر وقت کتابی داشتند بهم می زنگیدند. ممکنه ماهی چهار تا، یا شش ماه، یه کتاب!

نویسنده هایی که باهاشون کار میکردم، شکر خدا قبولم داشتند. دیروز به یکی شون میحرفیدم که گفت شماره ام رو داده به کس دیگه ای و خواسته براش دوباره کار ویرایش بکنم.

این کار رو دوست داشتم. هنوزم دوست دارم این مدل کارها رو. ولی خب، هیچ پولی توش نیست که!

پریشب داشتم یه معما رو برای مهدی میگفتم. اینجوری که:

یه آقایی با پسرش داشته اند با ماشین میرفتند. تو راه تصادف می کنند و باباهه می میره. پسره زخمی میشه و می برنش بیمارستان. رئیس بیمارستان تا بچه رو می بینه میگه: عه!!!!!!! اینکه پسر منه! چطور همچین چیزی ممکنه!

مانی ناراحت شد و گفت: بیچاره باباهه!!!!

قهقهه

حالا اگه جواب رو بخواهید اینه:

رئیس بیمارستان، مامان پسره بوده!!!!!!!!نیشخند

خب، شرکت جدید مهدی اینا، امیرآباده. منتها دیروز اومده اند قرارداد بسته اند واسه اینکه محل شرکت رو بیارن سهروردی. یعنی نزدیک من و مانی! دیروز به مهدی گفتم: خوبه که دیگه رفت و آمدمون با هم میشه و من دیگه با این دستم رانندگی نمیکنم! گفت: برگشت شاید با هم بیاییم ولی رفت، خودتون باید برید. من سعی میکنم تا جایی که بشه بخوابم!!!!!!!!!

خلاصه این از این. فردا هم شیفتمه و ایشالا میام اداره. البته تا ظهر. بعدازظهر هم قراره بریم خونه بابام اینا و یه دور اونجا واسه مهدی تولد بگیریم. البته شبش شام میریم مغازه پسرخاله ام اینا.

فعلا زندگی آرومه. البته فکر و خیال کم ندارم. اول اینکه با پول خونه بریانک هنوز نشده کاری بکنیم! سی و خرده ای! هی دارم اینور و اونور میزنم بیبنم میشه یه خونه سی چهل متری بخریم. البته باید طلاها رو بفروشم و روی پول رهنش هم حساب کنم و خیلی دلم میخواد وام نگیرم! حالا هرچی خدا بخواد.

این روزها که یه کم آرومترم، فرصت بیشتری برای دعا دارم. نمازهام رو سر پنج وعده و جدا میخونم و کلی آروم میشم. برای همه تون در طول روز همه اش دعا میکنم. از خدا برای همه تون آرامش و برکت و سلامتی میخوام. الان البته فکر نکنید سر کارم خیلی خوش میگذره. منتها چون بدبختی های دادگاه و چیزهای بدتر رو دیده ام، اینا دیگه واسم هیچه. خب شرایط کار واسه همه، همینه.

میدونم خیلی جسته گریخته نوشتم! دیگه ببخشید. فکر کنم سر زدن به وبهاتون بیفته واسه فردا. امروز یه کم درگیرم و رئیسم الان رفت بیرون جلسه و تا برگرده، کلی کار ریخته سرم!

همه رو به برکت دستهای مهربون حضرت دوست می سپرم!

 

[ چهارشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۳ ] [ ۸:٤٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ