چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااااام صبح همگی بخیر و خوشی و شادی. یه شنبه دیگه و یه عالمه انرژی دیگه!

فکر کنم پست امروزم خیلی پراکنده گویی داشته باشه. حالا شروع کنم تا ببینم چی میشه!


چهارشنبه عصر با مانی رفتیم خونه و من فوری پریدم تو حموم. بعدش عدس بارگذاشتم و عدس پلو درست کردم. دست راستم خیلی درد میکنه. کتف و آرنج و گردنم هم. یه کم دراز کشیدم رو کاناپه و کم کم چرتم برد. اینم بگم که تو راه که با مانی برمیگشتیم، خوابش برد. همیشه نود و نه درصد تو مهد میخوابه ظهرها. دیگه وقتی از ساعت شش و نیم صبح بیدار میشه، خودش بعد از ناهار، حتما میخوابه.

منتها چهارشنبه عصر که می اومدیم خونه، دیدم صدا ازش نمیاد! بعد دیدم گردنش کج شده تو صندلیش و خوابش برده. مهدی آوردش داخل خونه و سر جاش خوابوندش. دیگه تا ساعت هشت بیدار نشد! ساعت هشت، مهدی از در اتاق رد میشد که گفت:

این دو تا چشم مال کیه که داره تو تاریکی برق میزنه؟؟!! بعد رفت مانی رو بغل کرد و بیرون آورد! گفتم: امشب بیچاره ایم! لابد تا ساعت یک و دو هم میخواد بیدار بمونه!

مانتوهامو انداختم تو ماشین و بعدش رفتم رو مبل دراز کشیدمو چرتم برد. وقتی چشمامو باز کردم، دیدم مانی رو پای مهدی نشسته و داره بهش شام میده! البته این روزها مانی خیلی بی اشتها شده و خودم فکر میکنم کم خون شده! باید بازم واسش شربت بگیرم و برگه زردآلو هم امروز میخرم.

خلاصه وسایل رو هم جمع کردم که پنجشنبه از سر کار، بریم خونه بابام اینا. پنجشنبه صبح اصلا حال نداشتم پاشم از جام. گفتم امروز دیرتر برم. ساعت شش و نیم مانی بیدار شد و نشست تو رختخوابش! تازه فکر کنید شب قبلش هم، ساعت ده رفت و گرفت خوابید!!!!!

گفت: من نون و پنیر و چای شیرین میخوام. گفتم: باشه. حاضر شو بریم مهد که اونجا بهت بدن خاله ها. گفت: نه، من الان میخوام. گفتم: چه بهتر! پاشو با هم صبحونه بخوریم.

بعدش با چای ساز آب جوش آوردم و رو گاز چای دم کردم و تا آماده بشه آماده شدم و با هم صبحانه خوردیم و رفتیم. مانی رو گذاشتم مهد و خودم رفتم اداره. رئیسم بابت جلسه میخواست بره جایی. گفت: من برمیگردم! یعنی بمون تا من بیام. گفتم: مهد تا ساعت دوازده بیشتر بچه رو نگه نمیداره. اگه کاری ندارید، من برم. گفت: باشه. پس هر وقت خواستی بری، یه خبر به من بده. این یعنی من بدونم تو چه ساعتی داری میری!

خلاصه مهدی هم صبح رفته بود اداره و دیگه بهم زنگید و اومد در اداره مون و از همونجا کیک خریدیم واسه تولدش! بعد مهدی گفت: عجب نون خامه ای هایی! ظاهرا خامه اش، کاکائوییه. نیم کیلو هم از اون خریدیم و رفتیم در مهد مانی. مانی دو سه تا خورد تا برسیم. البته من اعتراض کردم که الان وقت ناهاره و مهدی گفت: تو زیادی سخت میگیری!

خلاصه رسیدیم خونه بابام اینا و ناهار، مامانم به خاطر مهدی، ماکارونی درست کرده بود. خوردیم و خوابیدیم و عصر شد و داداش کوچیکه و خانمش هم اومدند. بعد از شام، کیک خوردیم و خوابیدیم تا صبح.

صبح مامانم عدسی درست کرده بود که بریم دامنه کوه بخوریم. منتها بقیه اینقدر دیر بیدار شدند که هرکی رفت صبحانه اش رو خورد. طرفهای ساعت ده، دیگه بلند شدیم حاضر شیم بریم، که داداش کوچیکه گفت: ما میریم خونه خودمون.میخوایم یه قسمت خونه رو رنگ بزنیم و امروز که خونه ایم، وقت داریم. خلاصه اونا رفتند و ما هم حاضرشدیم رفتیم بالای کوه. البته با ماشین. حالا بگذریم که مهدی از صبح به من گفت: من نمیام! جایی که دوست ندارم لزومی نداره بیام! گفتم: باشه نیا. تنها بمون تو خونه. حق داری نیای چون خانواده نداری که باهاشون بری بیرون.

دیگه بقیه حاضر شدند و مهدی هم لباس پوشید و اومد!!! قشنگ یاد مریم و همسرش افتادم!!! من نمیدونم این چه بیماریه که بعضی ها دارند. یعنی اگه مخالفت نکنند روزشون شب نمیشه. من که اصلا برام مهم نیست. باور کنید حتی اگه نمی اومد هم برام مهم نبود. دیگه چقدر آدم باید حرص این چیزهای مسخره رو بخوره. نمیاد که نیاد.

خلاصه رفتیم اونجا و فقط ما بودیم و یه سری وسایل بازی بود که حسابی بازی کردیم!!!!! و من و داداش و پسرخاله ام اینقدر خندیدیم که واقعا نزدیک بود بمیریم. داداش و پسرخاله ام هم کارهای مسخره میکردند با وسایل بازی و منم ازشون عکس می انداختم. مهدی هم معمولی نشسته بود. البته شبش دیدم کلی هم اون ازمون عکس انداخته!!!!!!!!!!!

خلاصه چای و شیرینی اونجا خوردیم و وقت ناهار دیگه اومدیم پایین و ناهار هم قورمه سبزی خوردیم. خوابیدیم و عصرش ساعت چهار من و مهدی رفتیم مانی رو گذاشتیم خونه بابای مهدی و خودمون رفتیم خیریه ای که تو شهرک امید بود. دخترعمه مهدی غرفه داشت به نفع دو تا بچه که بیماری داشتند. بابام هم پنجاه تومن داده بود که بدیم بهشون. دیگه من از غرفه دخترعمه مهدی، یه سارافون جلوباز واسه مامانم خریدم. آبیه (مامانم استقلالیه!!) که روش کار شده. به نظرم خیلی خوشگله. مهدی هم واسم یه دامن چهارخونه قرمز خرید. گفت با یقه اسکی زرشکی خیلی قشنگ میشه.

خلاصه برگشتیم خونه بابای مهدی و تا شب هم بودیم و ساعت نه و نیم هم برگشتیم و شکر خدا از دست سریال نگاه کردنشون راحت شدیم. هفت هشت ساعت سریال می بینند و همه اش هم هیجانی میشن و فحش میدن به بازیگرها و کلا دهن یکی مثل من که حوصله ندارم سرویس میشه. خب سریال یه ساعت! نه از ساعت شش تا دوازده شب!!!!!!!!!!گریه

خب، اینجا یه چیزی رو میخوام براتون بگم. خونه بریانک رو که فروختیم، حدود سی و شش هفت تومن دست منو گرفت. خب یه تومن که دادم به خواهر مهدی و حدود یه تومن هم دادم بابت بیمه ماشین و کلا این مدت که حقوق مهدی خیلی خوب برقرار نبود، کلی ازش خرج شد. البته سه چهار تومن هم قرض دادم اینور و اونور که برمیگرده.

مامانم آمار گرفته بود که تو کن، میشه مثلا با صد تومن خونه خرید. ولی نرفته بود ببینه خونه ها رو. روز پنجشنبه از موسسه ث.ا.م.ن آمارشو درآوردم دیدم مثلا اگه پولهامو بکنم چهل تومن و دو ماه بذارم اونجا، بعد از دو ماه میتونم همون اندازه وام بگیرم. با نرخ 22%. بعد خونه رو رهن هم بدیم و مثلا صاحب یه چهل و خرده ای متری تو کن بشیم. البته قسطش حدود هشتصد نهصد تومن میشه. به شرط اینکه مثلا سی تومن وام بگیریم.

خلاصه پنجشنبه ظهر که میرفتیم خونه بابام اینا، تو راه واسه مهدی گفتم از این طرح و اونم خب دیگه گفتن نداره که طبق معمول همیشه مخالفت کرد و گفت: با این وضعیت حقوقی و کار من، اینقدر هم از حقوق تو بابت قسط بره، دیگه چی می مونه واسه مون!! گفتم: خب منم که هنوز تصمیم قطعی نگرفته ام. عصر بیا با هم بریم چند تا بنگاه سر بزنیم و امکان سنجی کنیم. گفت: من که عمرا نمیام!!!!!!! خودت برو. پول خودته، خودتم برو!

عصر پنجشنبه به داداشم گفتم: بیا با من بریم بنگاه من یه سر و گوشی آب بدم. گفت: پس مهدی چی؟ گفتم: مهدی موافق نیست و نمیاد. منم فقط میخوام برم یه سر و گوشی آب بدم. مهدی گفت: من میام!!!!!!!!خنثی

خب دقیقا از نژاد همسر مریم جونه!!!!!!!!

خلاصه دوتایی رفتیم و هفت هشت تا بنگاه سر زدیم و دیدیم مثلا تو پایین ترین قسمت کن، که دیگه جای ماشین رفتن نیست و فقط موتور میتونه بره در خونه، میشه مثلا چهل متری خرید با این پول ولی سند نداره که. قولنامه است. بعد، دیگه فهمیدیم اجاره گرفتن از اینجاها، عین اجاره گرفتن از مستاجرمون سال آخر تو بریانکه. یعنی دوباره حرص و جوش و اعصاب خردی. تازه اینجا سند هم نداره، و اصلا وامی هم که قراره از اون موسسه بگیریم باید با سند باشه. مهدی هی غر میزد، غر میزد غر میزد. من هی سکوت میکردم، سکوت میکردم سکوت میکردم. میخواستم واقعا همه چی رو ببینم بعد تصمیم بگیرم.

خلاصه دیدیم نه، این به درد نمیخوره. اینهمه از حقوقمون بره بابت چیزی که اصلا به درد نمیخوره. تو راه برگشت مهدی گفت: دیدی گفتم خوب نیست این خونه خریدن!

گفتم: میدونی مهدی! این خیلی راه حل ساده ایه که وقتی طرف مقابلمون بخواد کاری بکنه، ما از همون اول، به جای اینکه کنارش باشیم، روبروش وایسیم و بگیم: حواست باشه گند نزنی، حواست باشه چیز بد نخری. دارم بهت میگم. خوب حواست جمع باشه! میشه آدم کنار طرف مقابلش باشه و همراهیش کنه. همراه اون، امکان سنجی کنه و چند تا راه حل رو بررسی کنه به جای اینکه هی غررررررررررر بزنه!

گفت: خب من عشق توام! تو نباید از من ناراحت بشی!!!!!!!!!

گفتم: چه ربطی داره. اصلا تو هرچیز من! واقعا حس نمیکنی باید همراه باشی نه یه معلم سرزنشگر روبروم؟؟!!

خنده اش گرفت و دیگه برگشتیم خونه بابام اینا. با داداشم اینا که می حرفیدیم، داداش بزرگه ام ـ که تو بازار لوازم یدکی موتوره ـ گفت: میشه یه کاری هم بکنید. این پول رو بدید من براتون جنس بخرم و همون موقع چکش رو که شامل پول و سود چهار درصده بهتون بدم. اولا خیالتون راحته که پولتون جای مطمئنیه. دوم اینکه با پولتون جنس می خرید و خدای نکرده نزول نیست. چون اگه آدم بخواد جنس رو نقد بخره، میتونه ارزونتر بخره. منم سود میکنم، شما هم سود می کنید!

مهدی گفت: این بهترین راهه. بعد به خودم گفت: من خیلی به داداشت اطمینان دارم و همین کار رو بکنیم.

بعدش چون احتمالا اداره ما قراره ماشین لیزینگی بهمون بده، اینه که گفتیم مثلا ماهی ششصد هفتصد تومن رو بدیم بابت قسط ماشین. البته باید این پراید رو بفروشیم که پیش قسط ماشین جدید رو بدیم. احتمالا سمند ال. ایکس.

آقا من یه چیزی بگم راجع به رنگ ماشین. خوب دقت کنید تو خیابون. همممممه ماشین ها یا سفیدند یا سیاه یا نقره ای و خاکستری. تک و توک رنگی! این نشان دهنده شخصیت های ماست. همه مون وقتی میخوایم ماشین بخریم، سفید میخریم که زودتر فروش بره!!!!! یعنی حتی اگه بدونیم میخوایم این ماشین رو ده سال نگه داریم بعد بفروشیم، فکر ده سال بعدیم. یعنی این ده سال رنگی رو تحمل کنیم که شاید خیلی هم دوستش نداشته باشیم! بعد یه سری هم میگیم: رنگ سنگین باشه!

آخه من نمی فهمم رنگ ماشین، چرا باید سنگین باشه؟ اصلا رنگ سنگین و سبک یعنی چی؟؟!! من خودم خیلی دوست دارم رنگ ماشینم قرمز باشه. یا مثلا صدفی و صورتی!!! خب وسیله ایه که آدم هر روز باهاش سر و کار داره. تو خیابون و تو این ترافیک اگه ماشین ها رنگی باشند، ببینید چقدر تو اعصاب و روان مردم تاثیر میذاره!!! تا اینکه همه اش نقره ای و خاکستری! کلا از رنگ می ترسیم. لباسهای مردم رو تو خیابون ببینید. یه نگاهی هم به لباسهای خودتون بندازید تو کمد! چقدرش رنگیه؟!

البته الان که احتمالا ماشین میخریم از لیزینگ، شاید رنگهاش خیلی محدود باشه. ولی اگه بشه، ما سرمه ای میخریم. لااقل از سفید و نقره ای بهتره! مهدی میگه: ماشین اسپرت باید رنگی باشه. من میگم خب ماها که صاحب فراری نمیشیم! همین ماشین های دم دستمون لااقل رنگی باشه!

خب، دیروز بالاخره این دوست عزیزمون هم فوت کرد. چیزی که دلم میخواد اینجا بگم و تو گلوم مونده، اینه که ما ایرانیها چه مردمان عجیبی هستیم! شوق خبر دادن ـ چه بد و چه خوب ـ اینقدر زیاده که طرف زنده است، روزی صد بار خبر مرگش رو منتشر می کنیم. دیگه بیچاره هفته پیش به صدا دراومدو گفت: بابا من هنوز زنده ام!!!!!!! اولا خبری رو که مطمئن نیستیم، چرا پخش میکنیم! بعدش هم، اصلا طرف فوت کرد! دیگه زمین و زمان رو پر می کنیم که چی بشه؟! همین الان هم هر ماه، عکس محمدعلی کشاورز رو تو وایبر و فیس می اندازند که به دیدار حق رفت!!!!!!!!! به خدا زشته!

یه بار مرحوم حمیده خیرآبادی تعریف میکرد که رفته تو مغازه خرید کنه، یه نفر بهش گفته: عه وا! شما هنوز زنده اید؟ اینم گفته: چرا نباید باشم!

خب یعنی اینقدر قشنگ منتظر مرگ بقیه ایم؟ من بهتون میگم چرا اینطوری هستیم. چون ذاتا آدمهای مرده پرستی هستیم. یعنی یه نفر تا زنده است، برامون اهمیت نداره. ولی وقتی بمیره، واسمون بت میشه! میگه: گر میخواهی عزیز شوی، یا بمیری یا دور شوی!

دیشب وقتی رسیدیم خونه، من داشتم غذاها رو تو ظرف میکشیدم واسه امروز و وسایل رو جابجا میکردم. بعد دیدم از تی وی داره یه برنامه در مورد پاشایی عزیز پخش میشه. احسان علیخانی داشت تلفنی صحبت میکرد و حتما خیلی هاتون شنیدید حرفاش رو. التماس میکرد که این عکسها رو که از روزهای آخر این عزیزه بردارند از تو نت. چون خانواده اش می بینند و ناراحت میشن.

خب راست میگه. واقعا چه خوبه اول جنبه تکنولوژی رو داشته باشیم، بعد ازش استفاده کنیم! سالها تلفن باعث بدبختی بود. اسباب مزاحمت بود و خیلی خانواده ها به هم می ریختند! خب این یعنی ما جنبه تکنولوژی رو نداشتیم. تا اینکه آیدی کالر اومد و دیگه نشد مزاحم بشیم!!!!!!!!

بعد علیخانی گفت: به امید روزی که انسان، خودشو از فضای مجازی پس بگیره!!! واقعا دلم گرفت از این حرفش. دیدم راست میگه. تو همین فضای مجازی، چون شناخته نمیشیم، چقدر به همدیگه توهین میکنیم. چقدر دل همدیگر رو می شکنیم!

البته جنبه های مثبت هم داره. ولی وقتی همچین چیزی مطرح میشه، آدم دلش می شکنه که میریم از فلانی عکس میگیریم در وضعیت چند ساعت آخر عمرش بعد واسه جمع کردن لایک بیشتر یا بگن فلانی نفر اول بود، این عکس رو منتشر میکنیم! آخه چرا؟؟!!

و چه کار قشنگی بود اینکه تعدادی از طرفدارهاش رفته بودند در بیمارستان و آهنگش رو می خوندند. خدایش بیامرزاد.

*****

یه موضوعی رو هم باید بگم! ( هی میگه اینو باید بگم، اونو باید بگم!)
یه عزیزی ایمیل زده تو دوران عقده ولی خیلی با همسرش مشکل داره. همسرش بی مسوولیت و بد دهنه و کلا ایشون حس خوبی نداره از زندگی با همسرش. بعد پرسیده بود که جدا بشه (که جراتشو نداره) یا بمونه باهمچین کسی زندگی کنه یا نه.

راستش میخوام خطاب به این دوست عزیز و بقیه و خودم اینو بگم:

یه چیزهایی رو میشه درست کرد. یه جاهایی باید پای زندگی وایساد و به جای ریشه کن کردن، تغییر داد و اصلاح کرد. ولی اینکه این شرایط الان از کدوم نوعشه، من باشم میرم مشاور. باید رفت پیش کسی که خیلی خبره است و روزی صد تا از این موارد داره می بینه. اون راهنمایی میکنه باید چه کرد. من خودم زندگیم خیلی مشکل داشت. متاسفانه از اول نرفتم مشاور و خودم از راه کوشش و خطا سعی کردم درستش کنم. ولی خب خیلی هم لطمه دیدم. خیلی تصمیم گرفتم جدا بشم و امکان سنجی میکردم همه اش. ولی بعد دیدم برای منی که یه بچه دارم، رفتن راه چاره نیست. حالا نمیخوام همه اش رو بندازم گردن بچه. چون به قول عزیزی، این باری میشه رو روح لطیف بچه! که به خاطر اونه که من دارم این شرایط رو تحمل میکنم! خودم هم یه جا تصمیم گرفتم بمونم و امتحان کنم ببینم این زندگی ارزش موندن داره یا نه. برام ارزش داشت که موندم و ادامه دادم.

برای شمایی که اول راهی، برو مشاور. اگه ایشون هم نیومد تنها برو و صادقانه همه چی رو بگو. مطمئن باش خدا راه خوبی رو پیش پات میذاره. اینم بگم که یه چیزهایی سوتفاهمه و باید با حرف زدن برطرف بشه. ولی عزیزم! ماها باید اول خودمونو بشناسیم، بعد طرف مقابل رو. در هر حال من نظرم اینه که بری پیش مشاور. می سپرمت به دستهای مهربون خدا و ایشالا بهترین راه حل رو پیش پات بذاره!

******

خیلی پراکنده نوشتم ببخشید. همه سپرده دست حضرت دوست و دستهای پر برکتش.

[ شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩۳ ] [ ۸:۱۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ