چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااام صبح همگی بخیر. من که میگم هوا گرمتر شده.

عاقو بنده همه دیشب رو سبک خوابیدم. یعنی حس میکردم خوابم ولی هر لحظه که دلم بخواد میتونم بیدار بشم. خلاصه که شش بیدار شدم و اومدم اداره. الانم در خدمت شما هستم. البته الان دو دقیقه به ساعت ده صبحه.


شنبه تا شش و خرده ای موندم اداره و بعدش رفتم خونه. تو هفت تیر داشتم از گشنگی پس می افتادم. بعد با خودم فکر کردم تا کی میخوام همینطوری از ذرت مکزیکی بگذرم و نخورمش که چی، چاق میشم! اینه که حمله کردم به یه مغازه و ازش یه لیوان ذرت مکزیکی خریدم البته ادویه اش کم بود. خب من با آویشن بیشتری دوست دارم. تا ده قدم بعد، همه اش رو خورده بودم و خدا رو هم شکر کرده بودم! خعلی چسبید! جای همگی خالی. بعدش هم رفتم خونه که دیگه ساعت از هفت گذشته بود.

دیروز عجب روزی بود!!!!!! رئیسم از ساعت نه و نیم رفت بیرون از اداره به قصد جلسه. حالا بگذریم که روز قبل بهش گفته بودم که این پنج تا جلسه خفن و انرژی بر رو یه روز نرو و بذار هماهنگ کنیم تو دو روز بری که کمتر خسته بشی، ولی گوش نکرد که نکرد. الان نگید آشتی! به تو چه بذار اون خسته بشه. خب وقتی ایشون خسته و کلافه میشه، دودش تو چشم بنده میره! آره داداش! اینجوریاست!

خلاصه رفت و اینم بگم که روز شنبه من و یکی از اعضای هیات مدیره داشتیم رو یه قرارداد کار میکردیم و رئیسم داشت دیگه از خستگی تیکه تیکه میشد. ولی لحظه ای که خواست بره خونه گفت: اینا رو بدید من ببرم خونه چک کنم!!!!!!! همچین آدم با مسئولیتیه. ولی خب، بهش گفتم: شما اگه اینا رو ببری که فایده نداره. اینقدر خسته اید که چیزی متوجه نمیشید. بذارید فردا صبح تلق تلوق (علی الطلوع)!

خلاصه رفت و دیروز اومد و افتاد دوباره به جون قراردادها. که دیگه دیروز شور نبودند! مزه کاغذ میدادند!!!!!!خنده بعدش که رفت، منم یه غلطی کردم گفتم تا این نیست، برم اپیل. راه افتادم به طرف هفت تیر. راهی که آدم مثلا ده دقیقه ای میره، چهل و پنج دقیقه تو راه بودم! اصلا حتی عصرها هم همچین ترافیکی رو ندیده بودم! واقعا نمیدونستم چه خبره! دیگه وسط مفتح بودم که همکار جدیدم زنگید که رئیس از جلسه زنگیده و فلان چیز رو خواسته. حالا شما بگذرید از اینکه ایشون چیزی میخواست با یه اسمی که ما اصلا نمیدونیم چیه! هرچی هم بهش میگیم، میگه: همون!!!!! حالا همون چیه؟ خدا داند!

خلاصه خودم زنگیدم بهش که چی میخوای و نفهمیدم چی میخواد و اونم توپید بهم که تو شنونده خوبی نیستی! دیگه منم سر ترافیک اعصابم خرد بود، نگو واسه خاطر تشییع جنازه پاشایی عزیز بوده. خلاصه رسیدم هفت تیر و همونجا برگشتم اداره دوباره. کارم هم که انجام نشد. فقط یه ساعت از مرخصی ام رفت. که فدای سرم!

خلاصه اومدم اداره ببینم همکاران گرام تونسته اند اونی رو که میخواسته رئیس، براش بخونند پشت تلفن یا نه. حالا اینو داشته باشید که ایشون چیزی رو میخواست که یه نامه بود. نامه ای که از همون ارگان بزرگ برامون اومده بود. بعد ایشون که توی همون ارگان جلسه داره، نمیتونه به اونا بگه: بابا جان! من نامه خودتون رو میخوام که به ما زده اید!

میزنگه به ما!!!!!! به نظرتون خنده دار نیست؟؟!!

خلاصه رسیدم اداره و همکارم گفت فرستادم براش و وقتی من دیدم، به نظرم اومد که چیز چرتیه و اصلا اون نیست. ولی رئیس تایید کرده بود! دیگه ایشون تا عصر نبود ولی سایه اش بود و هی میزنگیدند که فلان و بهمان و ال و بل. ولی خب، نبودنشون خدایی خیلی خوبه. میشه یه تمدد اعصابی کرد!

عصر هم رفتم دنبال مانی و طبق معمول یه کم تو حیاط تاب بازی کرد و بعدش گفتم بیا بریم که میخوام امروز واست کتاب بخرم. خلاصه اومد و تو راه هم شیر خواست با کاکائو که الان چون فکر میکنم کم خونه دوباره، دلم نمیخواد کاکائو بخوره. قبل از اینکه برم دنبالش هم از داروخونه شربت آهن خریدم براش. چون وضعیت اشتهاش افتضاحه و همه اش وقتی میخواد شام بخوره، انگار میخواد بالا بیاره! خلاصه با هم برگشتیم خونه و تو یه خیابونی اومدیم تو انقلی که کتاب بچه ها نبود. گفتم باشه دوباره دور میزنم تو انقلی و اصلا حواسم نبود که روز فرده! ولی خدا خواست و در رفتیم از جریمه و رفتیم انتشارات کانون و مانی کللللللللی خوشحال شد از اینکه اونهمه کتاب اونجا بود و میتونست انتخاب کنه. بالاخره با کمک آقای فروشنده کتاب خریدیم و واسه نی نی دخترعمه ام که ایشالا یه ماه دیگه دنیا میاد هم، کتاب حموم خریدیم! برگشتیم خونه و من از تو شرکت به مهدی گفته بودم نون بخره واسه شام. به قصد پخت کتلت! وقتی رسیدیم خونه، یه بسته گوشت بیرون گذاشتم و با خودم گفتم حالا با این دستم، نم نمک کتلت رو درست میکنم. و اول همه، مچ بندم رو باز کردم و یه کم دستم رو ماساژ دادم تا بلکه یه کم نرم بشه و دیگه دستم هم نکردم. سه تا سیب زمینی هم گذاشتم تو دستمال و تو ماکروفر که بپزه. بعدش میوه شستم و رو میز گذاشتم و انار هم ریختم تو کاسه که مهدی دونه کنه. برگ قیصی هم یه کم داشتیم . اونم آورد گذاشتم کنار خودم و مانی که بخوره و براش کتاب بخونم.

بعد مانی گفت: نه، کتاب نخونیم. من کتاب می فروشم، تو بیا از من بخر!!!!!!! گفتم باشه.

کتابها رو گذاشت رو مبل و من رفتم مثلا کتاب بخرم. مانی گفت: بگو آقا کتاب واسه بچه چهارساله دارید!!!!!! (عین مکالمه خودم تو کتابفروشی!) تکرار کردم. گفت: بله: اینا هست!!

بعد گفتم: همه اش رو بده به من. میخوام برای پسر عزیزم بخرم اینا رو. گفت: نمیشه! بقیه هم میخوان بیان بخرند! برای اونا هم باید کتاب باشه!!!!!!!!!

دیگه داشتم از خنده منفجر میشدم. خلاصه کتاب خریدم ازش و گفتم: حالا بیا برات کتاب بخونم. اونم اومد کنارم نشست و نیم ساعت براش کتاب خوندم. خودم که خیلی کیف کردم. یاد این افتادم که وقتی نوزاد بود، یکی از آرزوهام این بود که بتونم یه روزی براش کتاب بخونم. البته میخوندم. ولی خب نمی فهمید که! حالا ظاهرا می فهمه!!!!!

خلاصه تا قصه تموم بشه، بهش برگه قیصی دادم و مهدی هم انار دون کرد واسه مون. ولی انارش زیاد مال نبود و اونا نخوردند و خودم چند قاشق خوردم! یادم باشه راجع به اینجوری خوردنم یه چیزی بگم بهتون. فقط یادم بندازید!!!!!!!!!! یول

بعدش رفتم تو آشپزخونه که کتلت درست کنم. یه دفعه یادم اومد که تخم مرغ تموم شده. گفتم: مهدی! تخم مرغ نداریم!

با تحکم گفت: نداریم، یعنی نداریم!

همونجا تو ذهنم غذا رو عوض کردم. سیب زمینی ها رو گذاشتم تو یخچال، یه قابلمه آب، گذاشتم رو گاز، برنج خیس کردم و پیاز انداختم تو غذاساز و زدم تو گوشت و با این دست خوشگلم، کم کم چنگش زدم و اذیت هم نشدم. بعد گوشتها رو سرخ کردم و سس درست کردم ریختم روش که بپزه. برنج هم آبکش کردم و دم انداختم. بعدش یه دوش کوچیک گرفتم و خونه رو جمع کردم و اومدم رو کاناپه دراز کشیدم.

مهدی با لحن آروم گفت: چند تا تخم مرغ بخرم؟ گفتم: دیگه یه غذای دیگه درست کردم!!! بعدش سر خونه ازش دلخور شدم. که نه کمد میخره واسه خونه، نه یه فکری میکنه واسه یه اتاق دیگه واسه دودوش! گفت: همینه!

منم بحث رو ادامه ندادم.

امروز صبح هم اومدم اداره و رئیسم اومد باهام جلسه گذاشت که آشتی خانم! شما اصلا حرف گوش نمیدید و کار خودتو میکنی! بعد نشستیم همه موارد رو بررسی کردیم و بهش ثابت کردم که همممممممه کارها، طبق فرمان و دستور خودشه و من هیچ کاری بر خلاف اونا نمیکنم. نمیدونم قانع شد یا نه. فقط دیگه من با صدای بلند می خندیدم! آخه با همچین کسی چه میشه کرد. آخرش گفت: واسه فلان موضوع چه کنیم؟ گفتم: از ماه بعد، شما اجازه بده این کار اینجوری انجام بشه. ایشالا که به نتیجه میرسه! بعدش گفت: میدونم سرت شلوغه.

اینم بهتون بگم که اینا یه نیروی جدید گرفتند که کمکی من باشه. و البته به این خیال که بتونه بشینه جای من. که البته خدا شاهده که من از خدام بود. ولی فعلا که اینطوری نشده و هنوز نود درصد کارها رو به من میدن. و من خودم گاهی بهش کار ارجاع میدم. اونا هم میدن ها، ولی نه زیاد. بیشتر به این خاطر که آخر وقتها می مونه تا دیروقت. منم خب گله ای ندارم. کار میکنم تا وقتی که هستم. تا چهار و ربع. یعنی میشه تقریبا نه ساعت در روز. خلاصه که امروز ایشون میگفت و منم می خندیدم. چون حرص زیادی خوردن، فقط روز خودم رو داغون کردنه. برای کسی که همون لحظه چهار بار حرفش رو عوض میکنه و کاری از دست من برنمیاد، دیگه هیچی به جز سکوت و بی اعتنایی نمیتونه راهکار باشه.

خلاصه که اینطوری. حالا جالبه که دلش هم نمیاد کس دیگه ای رو بیاره. البته تا حالا. وگرنه که تا حالا اگه کسی رو پیدا میکرد از من براش بهتر کار کنه، صد نفر رو آورده بود!

امروز جلسه مهد مانیه. قراره خانم مشاور بیاد که اتفاقا خودم هم باهاش کار دارم. یعنی در مورد احترام گذاشتن مانی میخوام باهاش بحرفم. ایشالا فردا دست پر باشم. البته ببینم فردا میتونم پست بذارم یا می افته واسه پس فردا. دیگه دارم تند تند این پست رو تموم میکنم تا بتونم برم مهد.

یکی از آهنگهایی که این روزها با مانی تو ماشین گوش میدیم، آهنگ « این ع.ش.ق.ه» مال سامی ب.ی.گ.ی هست. خب آهنگ رو تند میخونه. دیشب داشتیم تو ماشین با مانی گوش میکردیم، که مانی گفت: مامان! سفری دوستت داره، یعنی چی؟

گفتم: چی؟ گفت: ببین! تو آهنگ میگه: سفری دوستت داره!!!!!!!

شما آهنگ رو گوش بدید. اگه فهمیدید کجا میگه سفری دوستت داره!!!!!!!!!

خب دیگه من میرم مهد. دیرم شده. ببخشید نشد ویرایش کنم. بازم کلی حرف دارم واسه تون. ببیم فردا میشه پست بذارم یا نه. از علائم جدید دست دردم، اینه که کف دستم درد میکنه! البته اینا قطعا از علائم ظهوره، وگرنه کی تو دنیا کف دستش درد میکنه!نیشخند

 

[ دوشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩۳ ] [ ٩:٥٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ