چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااام صبح شما بخیر و شادی و نیکی.

یه صبح دیگه و من ساعت 07:13 کارت زدم. نون به دست وارد اداره شدم و رفتم دیدم بچه ها هنوز نیومده اند. دو تا اومده بودند که خواب بودند. آخه اینا از هفت و نیم واسه شون حساب میشه در نتیجه زودتر که میان، میخوابند! ولی مال من، از هر ساعتی که بیام!

خلاصه غذاها رو گذاشتم تو یخچال و اومدم یه کم کار کردم و بعدش با خدماتی مون در مورد خونه های خرمدشت کرج حرفیدیم. خونه شون اونجاست. که قیمتها چه جوریه. دیگه بچه ها اومدند و بیدار شدند و صبحانه خوردیم تا الان که در خدمتتونم.


خب، قاعدتا امروز نباید پست میذاشتم ولی نمیدونم چرا اینقدر دلم میخواد بنویسم. از حرفهای مشاور که میگم براتون و یه چیزهای دیگه البته.

خب، ظاهرا میخواستم دیروز در مورد اونجوری خوردنم یه چیزی بگم بهتون، که ظاهرا الان باید بگم. چون دیروز خیلی کار داشتم و اصلا وقت نشد یه بار پست رو بخونم. در هر حال الان میگم براتون.

خب، من آدم قانعی هستم! البته نمیدونم قانع یعنی چی. یه جاهایی خب تلاش میکنم ولی واسه خاطر « یه سری چیزها» دیگه خیلی سخت نمیگیرم. یکیش خورد و خوراکه. اونم طبقه بندی میشه. مثلا اگه مهمون داشته باشم، دلم میخواد بهترینی که از دستم برمیاد بهش بدم بخوره. اگه مثلا یه مشت تخمه هم داشته باشیم تو خونه، میارم مهمون بخوره. هرگز دلم نمیاد شکلات خوشمزه تو خونه باشه و ندم به مهمون و قایمش کنم. خب هرکی یه خصلتی داره. من اینجوری ام. ولی برای دیگران. یعنی اگه بنا به خوردن خودم باشه، هرگز هرگز دوست ندارم دیگران به خاطر خوردن من به زحمت بیفتند!

خب خانواده مهدی اینجوری نیستند. یعنی مثلا شده مامانشون سه جور غذا پخته واسه سه تا سلیقه! مثلا فسنجون که درست میکنه، یکی با گوشت قلقلی میخوره، یکی با مرغ. ایشون سلیقه همه رو لحاظ میکنه که کسی بهش بدنگذره. یا مثلا وقتی دختربزرگه اش عقد کرده بود، هی میگفت: من خودم برنج دوست دارم ولی شوهرم غذای نونی دوست داره. بعد ایشون هر کدوم رو که می پخت، دخترش ایراد میگرفت که پس اون یکی چی!!! که دیگه صدای مادره دراومد! یا حتی در مورد مخلفاتی که با غذا خورده میشه. حتتتتتما یه عده شون لوبیاپلو رو با سالاد شیرازی میخورند و یه عده دیگه با ماست چکیده.

خب من همه این سالها ناظر بودم. چون حقیقا آدم خوش غذایی هستم! یعنی مثلا لوبیاپلو رو با ماست و سالاد و سبزی و خیارشور و حتی خالی هم میخورم! خودم تو خونه حواسم هست که حتما یکی از اینا کنار غذا باشه یا اونی باشه که مهدی میخوره! چون اونه که براش مهمه، برای من که مهم نیست!

اون اوایلی هم که تازه وارد خونواده مهدی شده بودیم، واقعا برام عجیب بود که چطوری یه بچه میتونه سر غذا خوردن، اینقدر مامانشو اذیت کنه!!!!!!! خب من به چشم اذیت میدیدم، اونا به چشم وظیفه! خب این تفاوت خصلت آدمهاست دیگه. بحث برتری نیست. بحث تفاوته. بعد چون اینا با من خوب نبودند، من هرگز نمیگفتم که چی دوست دارم یا چی دوست ندارم. هرچی بود میخوردم و میکشیدم کنار! الحق هم دستپخت مادرشوهرم خوبه. ولی خب اگرم چیزی رو دوست نداشتم، هرگز نمیگفتم. به نظرم بی احترامی بود و اینکه دنبال شر نبودم!

خب این تا اینجا، تا اینکه دو سال پیش جاری محترم اومد ولی چون خیلی بدغذاست، هیچی نمیخورد. گفتم براتون که میگفت: من کشک بادنجون با اینهمه کشک نمیخورم، الویه با اینهمه سس نمیخورم (منم با اونهمه سس نمیخوردم، ولی دو لقمه میخوردم و دیگه تموم!) و بارها دیده بودم که بچه هاش، سر حتی مقدار زرشک هم باهاش جر و بحث میکنند که کمه یا زیاده!

القصه، روز جمعه که خونه شون بودیم، دوباره سر شام، سرشماری کردند که کی، شام میخوره؟ مهدی میخواست بخوره. مامانش براش غذا کشید و من رفتم که کنارش باشم. تا مهدی بیاد، یه لیوان دوغ برای خودم ریختم که بخورم. بعد دیدم نون بربری رو کابینته. یه کم نون بربری هم خوردم! بعد مامانش گفت: چه عروس کم خرجی! با نون و دوغ سیر میشه. البته الان یادم نیست اینو مهدی گفت یا مامانش. یادمه مامانش گفت: خداییش آشتی دختر خیلی قانعیه تو خوردن و هیچکی رو اذیت نمیکنه و هرچی باشه میخوره!

بعد خواستم یه چیزی بگم که پشیمون شدم و فقط لبخند زدم. خواستم بگم نه فقط تو خوردن، که تو همه چی. وگرنه خود شماها هرگز تحمل نمی کنید مثل کولی ها تو اون خونه زندگی کنید که حتی یه کمد نداره و من چند ساله دارم با مهدی سر خریدن کمد می جنگم! یعنی براش فرق نمیکنه که لباسها روی مبل باشند یا به بارفیکس آویزون باشند جوری که نشه بری تو اتاق و روی لبه های تخت مانی ولو باشند. یه جوری که قلب آدم میگیره. البته من خودم برای خرید کمد اقدام خواهم کرد و خودمو نجات خواهم داد. چون هفته به هفته داره این مساله عقب می افته و واسه یکی عین مهدی هیچ اهمیتی نداره. فقط بلده بشینه جلوی ماهواره و واسه گرونترین خونه ها و چیدمان خونه ها در مو.ن.اکو دهنش آب بیفته! چند شب پیش گفت: واااااااااای آشتی خونه هه رو! گفتم: عین خونه ما! ولی دیگه بحث رو ادامه ندادم!

میخوام بگم، هرجور که باشیم، همونجور هم باهامون رفتار میشه. من نون و دوغ میخورم و برام مهم نیست ولی جاری ام اگه غذا باب میلش نباشه، یه شری به پا میشه. دیگه اینکه چه خوبه که اینجوریه و قدرم رو میدونند یا نه، مهم نیست. مهم اینه که فعلا کلاهم پشم نداره که بگم یه کمد میخوام واسه خونه ام!!!!!!!یول

البته الان که نوشتم به نظرم بحثم تکراری بود. اه اه اه. میگن کسانی که زیاد حرف می زنند حرف تکراری هم زیاد میزنند!!!!!!گریه

خب بریم سر بحث مشاور. که دیروز بسسسسسسسسیار جلسه مفیدی بود. البته من عادت د ارم همیشه اول هر چیزی باشم. اگه یه فیلمی رو حتی دقیقه اولش هم نباشم، نمی بینم! چون ممکنه نکاتی باشه که تا آخر فیلم به درد بخوره! دیروزم مدیر مهد بهم گفت ما به همه گفته ایم دو و نیم بیان، ولی شما سه بیا. منم سه رفتم و دیدم جلسه شروع شده!!!!!خنثی البته پرسش و پاسخها شروع شده بود و دلم میخواست اونا رو بشنوم.

خب، وقتی نشستم، بعد از سه چهار جمله، از موضوع مشاوره، کپ کردم! در خصوص آموزش ج.ن.س.ی به بچه ها بود! خب، تربیت ماها، با اینا فرق داره. منظورم از اینا، بچه های امروزه. من اصلا از اون دست از آدمها نیستم که بگم آییییییی ما چقدر خوب بودیم و جدیدی ها چقدر بدند! واااااای ما پاک و معصوم بودیم و اینا گرگند!

مشاور اینا رو گفت:

ماها (پدر و مادرها) با بچه هامون فرق داریم، چون زمان ما، اینقدر بچه ها در معرض اطلاعات نبودند. سطح خانواد ها از نظر فرهنگی تقریبا یکی بود. همه تقریبا یه چیز از تی وی نگاه میکردند. به ندرت کسانی ویدئو داشتند. ولی الان بچه ها، بمب باران اطلاعاتی میشن. برای همین، آگاه ترند.

برای همین، بچه هاتون سوالاتی می پرسند که شاید شما وقتی بچه بودید اون سوالات رو عمرا نمی پرسیدید تو اون سن! برای همین، براشون توضیح بدید!

بعد من پرسیدم: خب من الان هنگ کرده ام. یعنی اگه بچه در مورد مسائل جنسی پرسید، جواب بدیم؟ من خودم ـ حالا شاید باور نکنید ـ ولی تا اول دوم دبیرستان نمیدونستم بچه چه جوری درست میشه!!! و شرم میکردم حتی به این مسائل فکر کنم!!!

خانم مشاور گفت: همه همینطوری بودیم. ولی الان اگه شما پسر چهار پنج ساله دارید، باید در مورد آ.ل.ت ت.ن.ا.س.ل.ی اش بهش توضیح بدید. اولا یه اسم براش بذارید. یه اسم خاص! (خواستم بگم: د.و.ل چطوره؟!) گفت: یه اسم عجیب و غریب نباشه. یه چیزی باشه که اون عضو رو از بقیه اعضا جدا کنه. مثلا یکی گذاشته بود پنیر!

من گفتم: خب بچه دیگه صبحانه نمیخوره! همه خندیدند!!!

گفت: بهترین اسم: عضو خصوصیه! به بچه توضیح بدید این عضو خصوصیه. اول در مورد اعضا عمومی بگید. این چشمه، این گوشه، این دهنه. این دسته. اینا اعضاء عمومی هستند. یعنی بقیه میتونند ببیند. ما هم میتونیم اعضا عمومی بقیه رو ببینیم. ولی اون، عضو خصوصیه و کسی نباید ببینه. ما هم نباید مال کسی رو ببینیم. وقتی هم میریم دستشویی یا حمام، کسی نباید ما رو ببینه. ما هم نباید کسی رو ببینیم.

بعد گفت: اگه در فامیل و خانواده یه بچه غیر همجنس بچه تون متولد شد، بچه تون قطعا کنجکاوی میکنه که موقع تعویض پوشک، ببینتش. مانع نشید! برای یکبار اجازه بدید ببینه. خیلی هم عادی رفتار کنید. وقتی یه بار ببینه دیگه کنجکاویش تموم میشه. خب قطعا سوال میکنه چرا مال اون اینجوری، ولی مال من یه طور دیگه.

شما براش از تفاوت زن و مرد بگید. من مامانم، یک زنم، صورتم مو نداره، سینه دارم که میتونم به نی نی ها شیر بدم. به تو هم شیر داده ام. ولی بابا سیبل داره، ریش داره. خب عضو خصوصی زن و مرد هم با هم فرق داره.

اجازه بدید از خودتون سوال بپرسه. قطعا با یه بار تموم نمیشه و هیییییی میپرسه. مثلا میگه: مال عمو هم این شکلیه؟ مال دختر خاله هم این شکلیه؟ هی می پرسه و می پرسه. شما هم با حوصله جواب بدید. نخندید و عکس العمل خاص نشون ندید. انگار که ازتون پرسیده آسمون چه رنگیه. خیلی عادی براش توضیح بدید. البته وقتی سوال کرد ازتون اینا رو بهش بگید. بعضی از بچه ها گرم ترند و بیشتر این مسائل رو پیگیری می کنند. بعضی دیگه بی تفاوت تر.

بعد گفت باید همیشه پدر و مادرها از همه چی دو قدم جلوتر باشند. یک مادر باید بسته به جثه دخترش، مثلا از هشت نه سالگی، مسائل مربوط به دخترها رو توضیح بده. چون بچه ها تو مدرسه این چیزها رو میگن. و اگه بچه شما بلد باشه، حرف شما رو قبول میکنه و اگه رابطه تون باهاش صمیمی باشه، میاد بهتون میگه. یه نفر که تو مدرسه یه چیزی بلد باشه، مثل بمب صدا میکنه و به بقیه میگه. پس بذارید از خودتون بشنوه. که درستش رو بهش بگید. یه دختر که در سن هشت نه سالگی اون جریان براش اتفاق می افته، باید بدونه که باید مواظب باشه چون همین جوری میتونه مادر بشه.

البته بچه ها! اینا رو که میگفت من واقعا نمیتونستم هضم کنم که آدم به یه دختر نه ساله ایییییییینهمه چیز رو بگه. بعد دیدم خب براش ممکنه پیش بیاد. چون می بینم خیلی از دخترها وقتی این مساله براشون پیش اومده واقعا اطلاعاتی نداشته اند و ترسیده اند! (من ده سال و ده ماهم بود و اصلا نترسیدم. کلا حالیم نبود. فقط دل دردهای شدید داشتم که منو هر دکتری هم می بردند درست نمیشد. تا همین الان!!!!!!!! تنها مشکلم دردم بود. وگرنه اصلا حسی نداشتم نسبت به این موضوع! کلا معلوم نیست تو چه عالمی بوده ام!!!!!!!!نیشخند)

بعد در مورد این گفت که بچه ها باید آگاه باشند در مورد آ.ز.ا.ر ج.ن.صی که بتونند بگن: نهههههههه و خودشون رو نجات بدن و فرار کنند.

بعد تعریف کرد که یه خانمی گفته که بچه اش اومده بهش گفته که فلانی به من د.ص.ت زده! منم اینقدر خودمو زدم که نگو! گیس رو سر خودم نذاشتم! بعد زنگیدم به باباش و هرچی دهنم دراومد به اونم گفتم!!( اخه به اون بدبخت چه مربوطه!) بعد یه محشری به پا کردم که نگوووووووووو! مشاور هم گفته: خیلی کار قشنگی کردی. دیگه بچه ات سه قلو هم حامله بشه، نمیاد هیچی بهت بگه با این عکس العمل خوشگلت!

بعد گفت که در خانواده های دیکتاتور و خانواده های پر تنش که استرس بچه زیاده، بچه ها بیشتر مرتکب خ.و.د ار.ض.ا.ی.ی میشن. و از این کار برای کاهش استرسشون استفاده می کنند. پس فضای خونه های رو گرم نگهداریم و بی استرس.

بعد در مورد کارتن هاگفت که بعضی هاش، فیلم آدم بزرگهان و فقط شکل کارتن هستند. محتواشون گاهی به درد بچه های بالای دوازده سال میخوره! مراقب این کارتنها باشید. درسته که بچه ها باید آگاهی داشته باشند ولی نباید دچار بلوغ زودرس بشن. و این لبه تیغه که باید مواظبش بود. بعدش در مورد سریالهای ماهواره صحبت کرد و البته اگه شما ببینیدش بسیار خانم امروزیه. فکر نکنید امله! گفت که این سریالها هدفمند ساخته میشن. (اینو من نمیدونم راسته یا نه.) ولی گفت که خیانت تو همه شون تکرار میشه و دیگه داره عادی جلوه داده میشه. گفت که تو این دو سال اخیر، مراجعینش خیلی از زن و شوهرهایی بوده اند که خیانت دیده اند! گفت که خیلی هاش اثرات ماهواره است. یا مثلا دو خانم مراجعش بوده اند که چون شوهرشون «هیکلهای ماهواره ای» دوست داشته اند، رفته اند برای عمل زیبایی وفوت کرده اند!!!!!!

خلاصه که گفت خیلی مواظب محتوای چیزهایی باشیم که بچه ها می بینند. اگه از اوووووون کلیپها بچه ها ببینند، بابای فروید هم از تو گور دربیاد، اون بچه دیگه درست بشو نیست! پس بهتره خیلی مواظب باشیم!

خب دیگه مجبورم این پست رو هم همینجا تموم کنم. تا فردا اگه بشه بازم بنویسم. شایدم بمونه واسه شنبه!

[ سه‌شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩۳ ] [ ۸:۱٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ