چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماهتون. صبح اولین روز آذرماهتون بخیر و شادی!

هواشناسی گفته از امروز بارون میاد. حالا با توجه به اینکه خیلی وقتها پیش بینی ها برعکس میشه، ممکنه نیاد! فقط چقدر ابر!!!!!!!!!!!

عاقو اول تبریک میگم به آبانه عزیز و نوریای عزیزم که پنجشنبه تولدشون بوده. از ته دلم براتون از خدا میخوام یه زندگی آروم و شاد داشته باشید.قلبماچ

 


چهارشنبه که رفتم خونه، زیاد با مهدی نحرفیدم. چند روزه هاپوی درونش بیدار شده و لگدش میزنه. سه شنبه شب داشتم یه چیزی براش تعریف میکردم که یه جاش، یه مکث کوچیکی کردم (شرمم شد از چیزی که داشتم براش تعریف میکردم. یه چیز مسخره بود!) یه دفعه توپید بهم که: این اداها چیه! حرفتو بزن!!!!!!!!!!! واسه چی مکث میکنی؟

همینطوری مات نگاش کردم. خب از دست هم دلخوریم این چند روز. دیگه میدونم و مطمئنم اگه رابطه به قول معروف یه وقتهایی به قهقرا میره، بابت اخلاق یه بوم و دو هوای مهدیه. شما هم میدونید. چهارشنبه خیلی با هم نحرفیدیم. یه کم به مانی شام دادم و ساعت ده خوابیدم. پنجشبه صبح پاشدم چای درست کردم و با هم نحرفیدیم. اونم رفت تو اشپزخونه و رو صندلی من نشست و چای ریخت و خورد و رفت سر کار. منم به مانی صبحانه دادم و هر کاری کردم مانی نیومد بیرون. زود رفتم سبزی قورمه خریدم و اومدم سرخ کردم. قورمه سبزی هم بار گذاشتم با آخرین بسته سبزی که داشتم.

بعدش ماشین ظرفشویی رو خالی کردم و یه سری ظرف توش گذاشتم و برنج هم درست کردم و وقتی دم کشید و خورش جا افتاد، مانی رو بردم آرایشگاه. در غذاها رو هم باز گذاشتم که خنک بشن. چون واسه ناهار امروز درستشون کرده بودم. قرار بود ظهر پنجشنبه بریم خونه مامانم اینا. از آرایشگاه اومدیم و وسایل رو جمع کردم و غذاها رو گذاشتم تو یخچال و رفتیم دنبال مهدی. بعد هم خونه بابام اینا.

خب، من به مشاور مهدگفتم که مانی یه مدته وقتی خونه بابای خودم یا بابای همسرم میرم، از حرفهای ما تمرد میکنه و گاها به منم زبون درازی میکنه! اونم گفت حتما وقتی شماها دعواش میکنید، صد تا مدافع داره که قربون صدقه اش میرن. که راست میگه. به مامان و بابام گفته بودم حرف مشاور رو. یعنی دیگه این بار اینقدر الکی قربون صدقه مانی نرید وقتی مانی کار بد میکنه!!!!!!

ناهار رو که خوردیم، مانی رفت دستشویی و آستینش رو خیس کرد. مهدی رفت بیارتش که مانی نیومد و حاضر نشد لباسش رو که خیس شده دربیاره! بعد شروع کرد به دعوا کردن مانی. من دیگه مهدی رو می شناسم. میخواست از بابام اینا زهر چشم بگیره و منتظر بود کسی بیاد میانجی تا دعوا راه بندازه!!! هی مانی رو گرفته بود و تکون میداد که: به حرفم گوش بده! می کشمت! پوستتوو میکنم!!!!!!

منم هیچی نمیگفتم. بابام اینا هم هیچی نمی گفتند. بعد یه دفعه مانی گریه کرد و گفت: نزن تو سرم!!! (مهدی و مانی پشت دیوار بودند!) اعصاب همه خرد شده بود. داداشم داشت سفره رو جمع میکرد. گفت: یکی بهش بگه نزنه تو سر بچه! (یواش گفت!) یه دفعه مهدی، مانی رو زد زیر بغل و پا برهنه از پله ها بردش پایین و گفت: الان می برمت میذارمت تو ماشین!!!!!!!! مانی هم جیغ میکشید!! (بدبخت به همسایه ها!!)

بابام تو آشپزخونه بود و زیر لب یه چیزی گفت. مامانم گفت: رفتاری که این با بچه اش میکنه، طالبان هم نمی کنند. منم عین دست خر وایساده بودم! مهدی منتظر عکس العمل یکی از ماها بود که فاضلاب درونش رو بریزه بیرون. منم فقط نگاه میکردم.

برگشتند بالا و مانی با گریه اومد داخل خونه و به مهدی گفت: دیگه دوستت ندارم. رفت تو اتاق و درو بست! بعد از پنج دقیقه مامانم رفت تو اتاق و به مانی با صدای بلند داشت میگفت که باید به پدرت احترام بذاری و وقتی لباست خیسه، باید درش بیاری!

دیگه فکر کنید چه اعصابی از همه خرد شده بود! خب این دو تا برادر رسالت دارند. داداشش خونه باباش اینا و مهدی هم خونه بابای من. وظیفه خطیر قهوه ای کردن روان مردم!! بعد از نیم ساعت مامانم مانی رو از اتاق بیرون آورد و مانی رفت از مهدی عذرخواهی کرد و بغلش کرد. من که اصلا دلم نمیخواست مهدی رو نگاه کنم. وحشی!

ظهر خوابیدیم و من ساعت چهار بلند شدم رفتم جنت آباد و اونجا یه سری چیزها که میخواستم خریدم. از جمله یه سری وسایل برای سیسمونی بچه دخترعمه ام. برگه زردآلو هم واسه مانی خریدم. دیگه حوالی ساعت شش برگشتم خونه بابام اینا. بعدش دیگه حاضر شدیم من و مهدی و داداشم و رفتیم تولد دوستم. اصلا حوصله نداشتم ولی خب گفته بودیم که می آییم. اونجا باز یه کم خوش گذشت و البته موسیقی شون همه اش ده تا آهنگ بود و خیلی نشد برقصیم! من یه کم هم کمک کردم بهشون تو به سیخ کشیدن میوه ها! شام هم رو میز بود و هرکی از خودش پذیرایی میکرد.

طبق معمول مهدی از رقص من خوشش اومد و نمیدونست دل من چقدر ازش خونه! اخه من و دو سه تا از دوستام خیلی ساله ک.ا.ف.ه ای میرقصیم وقتی به هم میرسیم. البته هم جمع محدود و خودمونی بود. خوب شد مانی رو نبردم. چون هوای اونجا هی سرد و گرم میشد. اونم از خداش بود بمونه پیش مامانم. حالا هی باید چشمم به مانی بود که نخوره اینور و اونور و کلا به خاطر اخلاق مهدی، اینجور جاها مانی رو نمیبرم! آخر شب هم کمک کردیم یه کم خونه شون جمع و جور بشه و برگشتیم خونه بابام. البته پسرخاله ام هم بود و اینا نمیدونم تا کی بیدار بودند.

صبح جمعه بلند شدیم و مهدی هم که تو گارد بود! قبل از ناهار هم رفتیم کوه های شهران و اونجا اذان شد و منم یه گوشه زیرانداز انداختم و نمازمو خوندم. وقتهایی که خیلی خیلی ناراحتم، حتی با خدا هم، حرفم نمیاد. فقط خودمو می اندازم تو بغلش که آرومم کنه. کلا لال میشم!

بعدش برگشتیم خونه و مامان کتلت درست کرد و منم سیب زمینی سرخ کردم و وسایل ناهار رو آماده کردم و ترشی ها رو تو ظرف ریختم و ناهار خوردیم و جمع کردیم.

یه پالتو دارم که مدلش گشاده. سرشونه هاش اندازه اس، ولی از رو کارول سینه، گشاد میشه. به دخترعمه ام زنگیدم و گفت که پالتو گشاد نداره. قرار شد همون جمعه ببرم پالتو رو بهش بدم. دیگه تا این سه چهار هفته ای که به زایمانش مونده، یخ نکنه.

ظهر خوابیدیم و پاشدم زودتر وسایل رو جمع کردم و مهدی هم بیدار شد و رفتیم خونه بابای مهدی. کم کم میگرنم عود کرد و حس کرخی تو سرم داشتم. اونجا رسیدیم و مهدی شد همون پسر خوبه که به قول هیچکس، مامان میشه فداش!!!!

البته ظهر سر ناهار حسابی با داداشم و پسرخاله ام کل کل کردند. به طوری که من میخواستم بشقابها رو تو سر همه شون خرد کنم. یادتونه که مهدی دو سال پیش یک و خرده ای داد ایکس باکس خرید؟! همیشه هم ایکس باکسش رو می بره با اینا بازی میکنه. بعد مهدی یه اخلاقی داره، خیلی تریپ پولداری میاد واسه اینا. هفته قبل که تولد یکی از پسرخاله هام بود، دوست دخترش با مهدی مشاوره کرد و رفت واسش پلی استیشن خرید. آخرین مدلش رو. حالا اینی که گرفته، فقط یه دسته داره. فیلمهاشم گرونه. خب واسه اینکه بتونند باهاش بازی کنند، باید یه دسته دیگه بخرند که دویست سیصد تومن پولشه. فیلمهاشم فکر کنم حدود دویست تومنه!

حالا میخوان قیمت یه دسته اضافه و فیلمهای اونو با هم تقسیم کنند. چند روزم هست که مهدی تصمیم گرفته ایکس باکسش رو بفروشه و اونم یه پلی استیشن بخره!!!!!!! یکی از ناراحتی هامونم سر همینه. من میگم در حالیکه خونه مون هزار تا وسیله میخواد، الان خرید پلی استیشن چه لزومی داره. مهمترین خرجی که باید واسه خونه بکنیم، خرید کمده. شما که خونه ما رو نمی بینید شکر خدا. همممممممه لباسها یا به بارفیکس آویزونه، یا لباسهای مهدی روی دو سه تا مبل و صندلی، همینطوری آویزونه. یعنی آدم قلبش میگیره و من بی مقدار، اینقدر ارزش نداشته ام که سسسسسسه ساله به این آدم حالی کنم که خونه به کمد نیاز داره. هر وقت هم میگم، میگه: خب از بس لباسهات زیاده. یه میلیون پالتو و مانتو و بارونی داری! یعنی هر بار میخواد صورت مساله رو پاک کنه.

سر ناهار هم بحث همین بود. مهدی گفت: من میخوام ایکس باکسم رو بفروشم. داداشم و اون یکی پسرخاله ام هم گفتند ما ازت میخریم. منم گفتم: آخه برای چی بفروشی؟ این یکی که پلی استیشن خریده. دیگه تو برای چی میخوای بخری؟

و اینم بگم، که چون داداش بزرگه ام سر دیروز مانی، از مهدی ناراحت بود، با پسرخاله ام دست به یکی کرده بودند و تو جبهه مقابل مهدی بودند. منم غذا، زهر مارم شد. فکر میکردم هر لحظه دعوا میشه. البته اینا همیشه به من میگن تو بیخودی نگرانی. ما هیچوقت دعوامون نمیشه! کلا از پنجشنبه، هرچی میخوردم، اینا زهرمارم میکردند.

من میگم آخه چه لزومی داره اینقدر عین سگ و گربه با هم کل کل می کنید! صبح هم که رفته بودیم پای کوه های شهران، مامانم دیگه منو سرویس کرد از بس گفت: مهدی چرا اینقدر میزنه تو سر این بچه؟ عین باباشه. رفتارهایی که باباش با خودش کرده، اینم داره با مانی میکنه. هی گفت هی گفت هی گفت. گفتم: مامان من نمیدونم. به خودش بگو! گفت: به خودشم میگم! خواستم بگم پس دیگه چرا به من میگی؟ چرا دق به دل من میکنی. چرا اعصاب منم خرد میکنی؟ ولم کنین بابا. عین چوب دو سر ..... شده ام. هر دو طرف فقط دهن منو صاف می کنند.

البته بعد از اینکه مهدی پنجشنبه آروم شد، مامانم بهش گفت که نباید بزنی تو سرش. خطرناکه. مهدی هم گفت: من با انگشت زده ام. که زر میزنه. خودم بارها دیده ام که میزنه تو سرش. احمق.

خلاصه عصر جمعه رفتیم خونه باباش اینا و طبق معمول در حال دیدن سریالهای مفت و صد من یه غاز بودند. منم تمرگیدم رو مبل. جالبه مادرشوهرم هممممممه جاشو حفظ بود! چون ظاهرا وسط هفته هم نشونش داده بود! بعد میگفت: اینجا رو ببینید باحاله! بعد مثلا صحنه تو دریا افتادن یه بچه بود! خب خیلی باحال بود!!!!!!!! اصلا از شادی در پوست خودمون نمی گنجیدیم!

یه ساعت هم مهدی اصلا تو جمع نیومد و تو نت مشغول پیدا کردن گوشی برای خواهر وسطی اش بود. منم نشسته بودم یه گوشه. دیگه حرفی نبود با مادرشوهرم بزنم. به شدت محو تکرار سریال بود! دیگه وقت شام شد و واسه مانی شام آوردم. باقالی پلو بود که من به مانی باقالی نمیدم. چون دلش درد میگیره. باقلا ها رو جدا کردم و یکی دو قاشق بیشتر نخورد و گفت میخوام نقاشی کنم. گفتم: نمیشه. باید بخوری. دوباره زبون دارزی کرد و منم دفتر نقاشی اش رو برداشتم. اونم گریه کرد و گفت دیگه دوستت ندارم و مادر مهدی هم همه اش قربون صدقه مانی میرفت! داداشم مهدی هم غش غش میخندید!!!!!!!

خواهربزرگه مهدی گفت: بس کنید دیگه. اینجوری حرف مامانش رو نمیخونه. بعد با مانی صحبت کرد و بعد از چند دقیقه مانی اومد از من عذرخواهی کرد و یه کم غذا خورد. بعد دادم دوباره نقاشی کشید. منم میتونستم مثل مهدی دیوونه بازی دربیارم و یه شوآف بذارم از نحوه تربیت کردن بچه ام. که به رخ بکشم که آره منم بلدم بچه ام رو تربیت کنم و هرکی ط.خ.م داره بیاد جلو تا بهش بگم که فقط من تربیتش میکنم! ولی نکردم اون کار رو.

نه و نیم هم دیگه حاضر شدیم بریم خونه مون. سر راه هم رفتم پالتو رو دادم به دخترعمه ام و دیدم پارچه برای خشک کردن بچه نداره. حالا باید براش بگیرم.

تو راه که برمیگشتیم خونه، وقتی مانی خوابید، یواش به مهدی گفتم: نباید بزنی تو سرش. خودت که دیدی مشاور گفت بچه هایی که دائم تحقیر و تنبیه بشن، به خود ا.ر.ض.ا.ی.ی رو میارن. چرا رفتارهای غلطی که پدرت باهات کرده، الان تو هم داری با مانی انجام میدی؟ زیر بار نرفت و شروع کرد که دلم از خانواده ات خونه و هی دخالت میکنند و ....

رسیدیم خونه و مانی رو برد سر جاش بخوابونه. بعد اومد نشست رو کاناپه پای لپ تاپ و منم تو آشپزخونه داشتم سبزی های سرخ شده رو بسته میکردم. منم شروع کردم که حق نداری بزنی تو سر بچه و این بار اگه زدی تو سرش، باهات برخورد میکنم و اونم گفت به تو ربطی نداره و شکر خدا مانی خواب بود و یه دعوای اساسی بین مون راه افتاد. البته بیشتر من میگفتم.

گفتم: تو این بار با بچه بدرفتاری کن و بزن تو سرش، منم زنگ میزنم کودک آزاری. گفت: بچه امه، هرکاری بخوام میکنم. گفتم: تو غلط میکنی. مگه شهر هرته. میخوای یه عقده ای عین خودت بار بیاری؟ چرا از رفتار بابات ناراحتی ولی خودت هم داری همون کارها رو میکنی.

خلاصه هی گفتم و گفتم و گفتم و اونم گفت: برو جلوی خانواده ات رو بگیر که اینقدر دخالت نکنند. من خودم شنیدم دیروز بهم فحش دادند. گفتم: اگه راست میگی چی گفتند. بگو تا من برم ببینم کی به تو فحش داده؟ گفت: دیگه ولش کن. بذار اوضاع بدتر از ین نشه. گفتم: میخواستی جلوی چشم اونا قلدربازی درنیاری. می شناسمت. جلوی اونا میخوای خودی نشون بدی. برای همین، تلافی چیزهای دیگه رو سر بچه درمیاری. اصلا ناراحتی، نیا اونجا. خوشی و تفریحت با خانواده منه، اونوقت ازشون طلبکار هم هستی؟

گفت: داداشت و پسرخاله ام میخوان پول دسته و بازی پلی استیشن اون یکی پسرخاله ات رو بندازند گردن من! گفتم: تو خودت، همه اش تریپ پولدار میگیری. خب بگو نمیخرم. مگه زورت میکنند؟ گفت: تو همیشه از اونا طرفداری میکنی. گفتم: اینطوری نیست. من هی به اونا میگم تو تربیت بچه دخالت نکنند. تو پارک مامانم هرچی گفت، گفتم: اینا رو به من نگو. من دیگه کشش ندارم. جر خوردم از بس از هر دو طرف حرف شنیدم. گه بخورم دیگه با تو برم خونه بابام. پنجشنبه ها صبح میرم مانی رو میذارم اونجا و شب میرم میارمش. تو هم نمی خواد بیای. وقتی بهت فحش میدن، وقتی اعصابت رو خرد می کنند، نمیخواد باشی که بعدا اعصاب منو قهوه ای نکنی.

بعد واقعا داشتم منفجر میشدم. واقعا دلم نمیخواد به این زودی ها مهدی بیاد اونجا. یعنی اینم بگم که یه کارهایی از خانواده ام هم رو مخمه ها! مثلا اینکه دوشنبه صبح عموم میخواد بره بیمارستان شفا. بابام گفت: عموت یکشنبه شب میاد خونه شما. داداش بزرگت هم میاد. گفتم باشه بیاد از خونه ما راحت تر هم میره. تا اینجا مشکلی نیست. خب چیزی از آدم کم نمیشه که. این در حالیه که یکشنبه ساعت شش، بازی دربیه. استقلال و پرسپولیس! دیگه شما ببینید خونه من بدبخت، چه صحرای محشریه! خب من دلم نمیخواد کسی مهدی رو تو اون حالت جنون ببینه. چون هم داداش بزرگه ام، هم عموم استقلالی اند. مهدی هم اینجور وقتها کلا تربیتش میره تو جیب داداشش! خودم هم گم میشم از خونه میرم بیرون. چون حوصله دیدن یه آدم مجنون روانی رو ندارم.

حالا بابام ـ از اونجا که از حرف زدن لذت می بره ـ صد هزار بار گفت: عموت یکشنبه عصر میاد. البته اول گفتم دربی رو بیاد خونه شما! مامانم که ملاحضه کاره گفت: نه بابا، بعد از شام برن. آشتی خسته از اداره میاد، چه کاریه که از عصر برن. بابام گفت: بهتره دربی اونجا باشند. گفتم: ما اون ساعت هنوز از اداره نرسیده ایم! ما شش میرسیم! (میخواستم کسی زمان دربی خونه مون نباشه!!!گریه) بابام گفت: آخه بعد از دربی می افته به زمان تاریکی. عموت خوب نمیتونه پیدا کنه آدرس رو. مامانم گفت: پسربزرگه می برتش خب. قراره با اون بره. دیگه چرا اینقده بحث میکنی؟

و این سیکل حرفها، حداقل چهار بار از اول تا آخر اتفاق افتاد!!!!!!!!

شاید هم من این روزها حوصله حرف ندارم. شاید چون میگرنم عود کرده. چه میدونم.

یکی دو بار دیروز خواستم مادر مهدی رو بکشم کنار و بهش بگم پسرش چه دسته گلی به آب داده. شاید از نظر روانی میخواستم اعصاب اونم خرد بشه! عین خانواده خودم. بعد فکر کردم که چی بشه. جمله اول از دهنم در نیومده، میخواد با انگشت اشاره دست راستش فرق سرش رو بخارونه و به دوردستها خیره بشه و بگه: سال فلان، ماه فلان مقارن با فلان اتفاق بود که پدر مهدی هم همین کار رو کرد و فلان کس اینو گفت و من اونو گفتم و نیم ساعت حرف بزنه و من بشم سنگ صبورش!!!!!! اینه که دهنمو گذاشتم تو جیب عقب شلوارمو هیچی نگفتم. گذاشتم به امر خطیر سریال دیدنش برسه.

نکنه جالب اینکه وسط های سریال، خواهر وسطی مهدی گفت: اگه کسی نگاه نمیکنه، بزنیم یه کانال دیگه. حالمون به هم خورد آخه. بعد از یکساعت جاریم یه کانال دیگه پید اکرد که داشت از یه جای این سریال رو نشون میداد که مثلا مال سی قسمت قبل بود!!!!!!!!کلافه

به عکس العمل کسانی که دااااااااااائم پای سریالهای ماهواره اند دقت کنید. زمانی که مثلا خیانتکار داستان، میخواد دستش رو بشه، همه با یه هیجانی راه حلهایی رو پیشنهاد می کنند که رو نشه! و اینجوری میشه که همه طرفدار این سریالها میشن. به شدت هیجانی میشن و عکس العمل نشون میدن. مادرشوهر من که چنان هیجانی میشه که با جدیت میگه: حقشه! مرتیکه میخواست همچین غلطی نکنه. که دیروز یه لحظه فکر کردم مثلا در مورد یکی از همسایه هاشون داره اینو میگه. بعد دیدم در مورد علی کاپ.ی.تا.ن قهرمان سریال میگه!!!!!!!!!!

عجب! خوش به حالشون با اینهمه وقت و انرژی که صرف این امور مفید می کنند!!!!

خلاصه که دیشب هرچی دلم خواست به مهدی گفتم و واقعا دیگه داشتم از دست کارها و رفتارش منفجر میشدم. یه مدت خوبه، بعد دوباره داگ میشه و می افته به جونم! دیشب آخر شب هم گفت: تو خیلی دون و بی معرفتی که این حرفها رو زدی. گفتم: آخه تو خیلی به خودت مطمئنی که من عاشقتم! یه نگاهی به رفتارهات بکن. ببین آدم با عاشقش این رفتارها رو میکنه؟! چشماتو باز کن! دیگه نیستم!

گفت: میدونم.

گفتم: یه کم واقعی نگاه کن. با خانواده ات هی جمع میشین دور هم و در مورد خونه های میلیارد دلای حرف می زنید. بعد یه نگاهی به خونه ات بکن که لباسهامون کپه کپه رو مبلها و صندلی ها جمعه. تو خونه های معمولی هم اینجوری نیست. خب اول یه دستی به خونه خودت بکش، بعد واسه خونه میلیاردی بقیه، سینه تو چاک بده!

بعد هم رفتم خوابیدم. قلبم داشت منفجر میشد. صبح هم پاشدم اومدم اداره. الانم یه قرص خورده ام واسه سردردم. والا اگه کسی آقاست و اینجا رو میخونه بیاد بگه چی میشه که یه مرد، دو روز رفتارش خوبه و یه هفته اعصاب خرد کنه. بگین مام بدونم علت چیه!

***************

دیروز مانی داره واسه مامانم قصه میگه. کتاب رو دستش گرفته و میگه: یه مردی بود که روی دماغش جوش زده بود. بعدش رفت پیش دماغ پزشک!!!!!!!!!!!

بعد از تو کتابهای بابام، یه کتاب آورد که روش نقاشی م.ط.ه.ر.ی بود. که انگار مثلا یه گلوله خورده بود تو سرش و خون اومده بود. مانی یه نگاهی به کتاب کرد و گفت: داستان مردیه که کشته شده! امام حسین کشته شده، ولی دوستاش کشته نشده اند!!!!!!!

 

[ شنبه ۱ آذر ۱۳٩۳ ] [ ٩:۳۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ