چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام. صبح قشنگ تون بخیر. دومین روز از آذر. تهران آذرهاش خیلی سرده. یه سرمای خشک که حالا شکر خدا از دیروز عصر شروع کرده به باریدن. خدا رو شکر.

من از چهار و نیم صبح بیدارم. البته دیشب ده و خرده ای خوابیدم. طبیعیه که چهار و نیم بیدار بشم. ولی خب، دیگه تا ساعت شش هی غلت زدم. بعدش مانی، مهدی رو صدا کرد که بیا پیشم بخواب. بعد گفت: گشنمه. مهدی هم بردش بیرون تو هال بهش شیر و کیک داد. منم کم کم پاشدم حاضر شدم و با مانی اومدیم اداره و مهد.


نونوایی تافتونی غلغله بود. منم رفتم بربری گرفتم و مربی مانی هم اومد و رفتیم مهد. مربی خیلی ناراحت بود. حالا بعدا میگم چرا. (کاشکی یادم بمونه.)

بعدش رسیدیم مهد و گفتند که یه روزی تو آذر قراره بچه ها رو ببرند شبکه جام جم و ازمون رضایت نامه میخواستند. من اینجور وقتها میذارم خود مهدی امضا کنه. ولی امروز صبح دیگه باید رضایت نامه رو میدادیم. ظاهرا اس ام اسش براش اومده.

خب تولد مانی، نوزده آذره که امسال می افته به چهارشنبه. تو برنامه ام بود که تو دو روز بگم خانواده خودم و خانواده مهدی بیان و براش تولد بگیرم. که امسال این کار رو نمی کنم. تا کمد نخرم، فرشها رو نشورم و رویه مبلها رو عوض نکنم، براش تولد نمیگیرم. که اینم مالیده است. چون تو دو هفته آینده امکان انجام این کارها نیست. در نتیجه احتمالا با مهد صحبت میکنم و تولدش رو تو مهد میگیرم و دو تا کیک هم می برم خونه مادربزرگهاش و اونجا هم تولد میگیریم براش.

تازه از اون طرف، دیگه از ده آذر باید منتظر تولد بچه دخترعمه ام باشم. یه دفعه دیدید همون نوزدهم بیستم آذر به دنیا اومد. خب منم میرم بیمارستان و همه اینا بهانه خوبیه که امسال از زیر تولدهای مانی دربرم!

دیروز شنبه بود و شیفتم. ساعت سه و نیم به مهدی اس دادم که «برو دنبال مانی، یادت نره» اونم نوشت: «چشم خانم» منم جوابشو ندادم! از ساعت چهار، رئیسم گفت: من امروز زود میرم. البته اگرم زود میرفت، من با مهدی و مانی برنمیگشتم خونه. میخواستم تنها باشم. نشون به اون نشون که رئیسم ساعت شش و ده دقیقه تازه گفت: من میرم بیرون و برمیگردم، شما هم برو!» تو دلم گفتم میخوای بمونم؟؟؟!!!!

والا!!!!!!!!!!

دیگه وسایل رو جمع کردم و تصمیم گرفتم برم سر فاطمی. رفتم سر فاطمی و پیاده شدم و تا میدون ولیعصر رو پیاده رفتم. یه دفعه پیشونیم خیس شد! دون های درشت بارون چنان خورد تو صورتم که واسه چند ثانیه جا خوردم! اول خواستم برگردم میدون فاطمی و زود سوار ماشین بشم برگردم. بعدش گفتم که چی بشه!

از زیر طاق مغازه ها رد میشدم که خیس نشم. چشم می انداختم ببینم میتونم بوت بخرم یا نه. تا همین هفته پیش دوست داشتم زرشکی بخرم. البته از پارسال تا حالا! ولی دیگه خسته شدم از زرشکی از بس که نخریدمش. حالا عسلی میخوام و پیدا نمیکنم. خب شکر خدا هر سال با یه رنگ خودمو میذارم سر کار! یه خواننده دوره گرد هم یه سبد چرخدار ـ از اینا که می برند بازار روز دستش بود که روش یه رادیو ضبط بود. تو اون بارون و دم غروبی، داشت فریدون فروغی پخش میکرد.

دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره!

دیدم به اندازه کافی دلم گرفته و داغونم. فوری از اونجا دور شدم که یه دفعه بغضم نترکه. والا! حالا یکی نبود بابا کرم بخونه مردم یه کم دلشون باز بشه!!!!!!!! والا!

بعدش از یه مغازه، واسه دوستم یه دست لباس خواب خوشگل خریدم که بذارم تو جعبه و با یه نیم سکه بهش کادوی عروسی بدم. دو ماهه عقد کرده من هنوز کادوشو بهش نداده ام! دیگه تو این هفته یا نهایت هفته دیگه بهش میدم.

رفتم میدون ولیعصر و ماشین گرفتم واسه انقلی. به حددددددی ترافیک بلوار زیاد بود که واقعا تو ماشین تهوع گرفته بودم! هنوز ماشین نپیچیده بود تو شونزده آذر که کرایه رو دادم و پیاده شدم. راننده یه پیرمرد بود. گفت: تا انقلی میخوای پیاده بری؟ گفتم: آره. لااقل حالم به هم نمیخوره.

دیگه اونجا بارون داشت نم نم می بارید. منم پیاده رفتم تا رسیدم خونه. سر راه هم شنسل مرغ خریدم. کلید که انداختم درو باز کردم، مهدی داشت با تلفن میحرفید. یحتمل با خانواده اش یا یکی در رابطه با خونه باباش اینا. سلام نکردم بهش. رفتم تو اتاق، دیدم مانی نیست. برگشتم دیدم مانی با یه سطل ماست، از آشپزخونه اومد بیرون. گفتم: ماست میخوای؟ گفت: ماست و عسل!!!!!!!

لباسهامو درآوردم و رفتم دیدم خیلی مصره که ماست و عسل رو با هم بخوره! گفتم: خب مامان جان مزه اش خوب نمیشه که. کی اینا رو با هم خورده؟ گفت: هیچکس. بعد فهمیدم چون عسل رو ریخته ام تو این ظرفها که شکل خرسه و از سرش میاد بیرون، برای همین میخواسته اونو دست بزنه و امتحان کنه.

تلفن مهدی تموم شد ولی خب بازم به هم سلام نکردیم و کلا حرف نزدیم.

فقط یه جا موبایلی زنگید به یه نفر و پرسید هنوز از آی سی یو نیاوردنش؟ بعد از تلفنش در حالیکه پشتم بهش بود گفت: کی رفته آی سی یو؟ گفت: برادر حاجی. دیگه چیزی نپرسیدم. بعدش قورمه سبزی رو که تو قابلمه جی پاس تو یخچال بود رو دوباره گذاشتم تو جی پاش و نیم ساعت دیگه گذاشتم بپزه. دیروز سر ناهار فهمیدم هنوز جا داره بپزه! از مانی پرسیدم ببینم چی میخوره که گفت: قورمه سبزی میخوره. دو تا شنسل هم سرخ کردم که اگه خواست، بدم بخوره. یه کم برنج هم براش گرم کردم. خودم هم یه لیوان شیر و یه کاسه ماست خوردم.

بعدش رفتم لباسها رو جابجا کردم و متوجه شدم مانی، از وقتی اومده خونه، کارتون ندیده. آخه تو دعوای جمعه شب، به مهدی گفتم: تو به نظرت پدر خیلی خوبی هستی. ولی همه چی رو میخوای با پول و تکنولوژی حل کنی. هر وقت با مانی تنها میشی ـ مثلا شنبه ها که زودتر از من میاریش خونه ـ مانی رو میذاری جلوی تی وی که هییییییی کارتون نگاه کنه. یا موبایلتو میدی دستش. ولی ده دقیقه باهاش بازی نمیکنی و حرف نمیزنی.

حالا دیروز دیدم مانی خودش با اسباب بازیهاش بازی میکنه و تی هم ندیده. البته از هفته پیش بهش گفته ایم که تی وی خراب شده! چون مهدی تنظیم میکرد روزی یه ساعت ببینه، بعدش تی وی خود به خود خاموش میشد.

ولی من گفتم همونم نبینه.

بعدش اومدم جلوی تی وی دراز کشیدم. داشت فوتبال نمیدونم چی رو با چی
نشون میداد. خارجی بود. مانی داشت با موبایل بازی میکرد که یکی از کتابهاشو آوردم
و با صدای بلند شروع کردم به خوندن. بعد از چند دقیقه مانی اومد کنارم دراز کشید و
جذب داستان شد. کلی هم وسطش خندیدیم و مورچه بازی کردیم. یه دستم رو میکردم مورچه و همه جاشو قلقلک میدادم. (یواش) (می بینید، میخوام خودمو خوب نشون بدم. که یه مادر فداکارم که از صبح میرم کار و وقتی هم که میام، با بچه ام بازی میکنم.)

بعدش قورمه سبزی تو دو تا بشقاب کوچیک کشیدم و آوردم با مانی خوردیم.
بعدش رو مبل هم با مانی کل و کشتی گرفتیم. دو تا شنسل سرخ کردم و گذاشتم تو ظرف غذای مهدی. قورمه سبزی هم واسه خودم کشیدم واسه ناهار امروز.

بعد رفتم مسواک زدم و مانی رو هر کاری کردم نیومد واسه مسواک. نمیخوام خاطره بد براش درست بشه. اینه که زورش نمیکنم. بعدش رفتیم تو اتاق و یه کم دیگه رو تخت کشتی گرفتیم و بعد مانی منو فرستاد پایین بخوابم و بعدش خودش اومد و دوباره منو فرستاد بالا و مهدی هم داشت فوتبال خارجی میدید. بعد مانی گفت: بابا برام لالایی بذار. من داشتم با مانی یواش حرف میزدم، مهدی فکر کردم من دارم میگم
کدوم لالایی رو بذار. گفت: هرکی لالایی میخواد، خودش بگه!

جوابشو ندادم.بعدش هم خوابمون برد من و مانی.

یه چیز جالب از مامانم بگم براتون. خب گفته ام قبلا که وقتی من و مهدی با هم دوست بودیم (آبان تا اردیبهشت) دیگه دهن منو صاف کرد از بس گفت: کی میخواد پسره بیاد جلو! اصلا کلا مامانم بسیار بسیار زن عجولیه. تکراریه اینا. ولی میخوام یه چیز دیگه بگم. هی عجله هی عجله. البته من ازدواجم رو گردن مادرم نمی اندازم. خودم مهدی رو دوست داشتم. ولی خب مادری هم نداشتم که مثلا بگه قبل از عقد، شش ماه دیگه برید و بیایید تا همدیگر رو بشناسید. همه اش عجله داشت. حالا یکی نمی فهمید، میگفت حتما من ایرادی داشتم که میخواست زودتر غالبم کنه. اینم نظریه واسه
خودش. ولی خب مامانم کلا معتقده که همه خوبند، ازدواج هم نباید عقب بیفته. البته
اگه الان باهاش حرف بزنید، میگه: کاشکی جلوی آشتی رو می گرفتم و به دست و پاش می افتادم که این کار رو نکنه!!!!!!!!!!!! خب هرگز ندیده ام بگه من نمیدونم یا من
اشتباه کرده ام. همه اش میگه: من که میدونستم، من که گفتم بهت!!!

 عین همه مون!!!

بعد روز پنجشنبه که رفتیم تولد، تولد خواهر دوستم بود. این دوستم از چهارم دبستان باهاش دوستم. کلا دیگه دوستهای خانوادگی هستیم. این خواهرش که تولدش
بود چند سال پیش عقد کرد ولی زیر عقد از شوهرش جدا شد. پسره به درد لای جرز دیوار هم نمیخورد. الان اصلا نمیخوام وارد بحث اختلافات فرهنگی دو خانواده بشم. فقط اینو بدونید که جدا شد از پسره. خیلی هم دختر اکتیویه. کار میکنه و خیلی هم شاده و هفته ای یه روز هم حداقل میره خیریه. این همونه که منو برد تو خیریه غذا برای بچه ها
درست کردم.

حالا یه مدته با یه پسر دیگه آشناست. باهاش میره و میاد. تو مهمونی ها، پسره هم هست. پنجشنبه هم که تولدش بود، پسره هم بود. حتی پسره ظرفهای چیپس و
پنیر رو میذاشت تو ماکروفر و تو پذیرایی هم کلی کمک میکرد. بچه خوبیه. حتی وقتی
هدیه ها رو باز کردند، خواهر دوستم رفت بغل کرد پسره رو و ازش تشکر کرد. اصلا قرار
بود مهمونی خونه پسره برگزار بشه که دیگه همون خونه خودشون انجام شد.

وقتی اومدیم مامانم پرسید از بچه ها که هرکی چطوره و چه کار میکنه.
منم براش گفتم. بعد فکر می کنید مامانم چی گفت؟ گفت: خب پس چرا پسره نمیاد جلو!
وایسادم نگاش کردم. گفت: خب شاید الان شرایطش رو نداره. شاید موقعیتش جور نیست.

مطمئنم قانع نشد!!!!!!!

خواستم بگم هنوز از عجله دست برنداشتی؟؟!! همه به محض آشنایی باید
بپرن رو هم؟؟!! ول کن دیگه!

این آینه رفتار ماهاست. ماها هم همینیم. از چیزی که گزیده میشیم، به ندرت میتونیم عبرت بگیریم. اصلا به ندرت میتونیم متوجه بشیم و بپذیریم که اشکال کار از ماها بوده. می اندازیم گردن بقیه که نخوایم تغییر کنیم. خب تغییر در فکر و عقیده سخته. البته همین مامان من الان که صحبت میکنه میگه: بله، دختر و پسر باید همدیگر رو بشناسند. بعد اگه من بگم چرا نذاشتی من بیشتر با مهدی برم و بیام میگه:

خب به اندازه کافی رفت و آمدی!!!!!!!!!!!

هفته ای یه بار. که یادمه زمستان 83 بسیار زمستان پر برفی بود. یه بار من و مهدی دانشگاه بودیم و از دانشگاه، مهدی منو رسوند خونه مون که شهران بود.
یعنی فکر کنید ما هفته یه بار همدیگر رو می دیدیم. سر کلاس مهدی اینا و بعدش مهدی منو میرسوند! همین!!!!!!!!!!

بعد که اومدم خونه، مامانم نمیدونید چه کار کرد به من. میگفت: خودتو بذار جای مادر مهدی! تو این برف تو رو آورده، بعدش هم باید برگرده خونه! خب گناه داره! اگه تصادف کنه چی؟؟؟!!!

یعنی اندازه دخترش نمیدید اینکه یه پسری هفته یه بار بیاد برسونتش. دیگه  مهم نیست تموم شده. این بحثم دیگه نخ نما شده!

الان این هفته پنجشنبه باید بیام اداره. شبش هم دوره خانمهاست و دعوتم خونه دوستم قابلمه پارتی. الان هم یکی دیگه از دوستام دعوتم کرد واسه ناهار پنجشنبه. میتونم دو تا کار بکنم. پنجشنبه صبح زود مانی رو ببرم خونه مامانم بذارم و برم به مهمونی ها برسم و آخر شب برم دنبالش و ببرمش خونه خودمون، یا اینکه مانی
رو یه روزی وسط هفته ببرم خونه مامانم که حسابی ببیننش و عصر برم دنبالش و برگردم خونه مون. که احتمالا این کار رو میکنم. سیسمونی دخترعمه ام رو هم میارم خونه خودم که جمعه صبح یه سر ببرم براش. اینجوری آخر هفته، دیگه نمیرم خونه بابام اینا.
البته قصدم اینه که مهدی رو نبرم.

جمعه شب که دعوامون شد، گفت: میشه یه کارم بکنیم. اینکه وقتی میریم
خونه بابات اینا، من کلللللللا کاری به مانی داشته باشم. نه برم دستشویی بشورمش،
نه بهش بگم نکن، نه بگم بکن! گفتم: تو تعادل داشتن تو ذاتت نیست. چرا نباید به بچه
ات بگی نکن و بکن. پدرشی. تعادل رو یاد بگیر. منتها تناسب داشته باش تو رفتارهات.

××××××××××××

دیگه خیلی ساله که واسه برد تیمم دعا نکرده ام!‌ اینقدر زمان بازی تیم خودم و تو، اعصاب و روانم داغون میشه که خیلی وقته یادم رفته تیمم رو تشویق کنم و حتی ته دلم، اون ته ته، واسه بردش دعا کنم. چون اگه تیمم ببره، روزگارمو سیاه میکنی.

امروزم نمیدونم کی میبره. دیگه حتی یادم نیست کی برام مهم نبوده برد و باخت. فقط دلم میخواد اینقدر تنش و استرس تو خونه ام نباشه بابت برد و باخت تیمهای دیگه!

سه روزه دارم فکر میکنم موقع بازی امروز، برم کجا. تا قبل از تولد مانی، از خونه بیرون می موندم و بعد از بازی برمیگشتم خونه. الان تو این روزهای سرد، مانی رو کجا ببرم. احتمالا امروز می برمش به بهانه خرید پارچه برای سیستمونی دخترعمه. ولی خدا شفا بده همه کسانی رو که با تعصبات فوتبالی ـ یا هر تعصب دیگه ای ـ روزگار اطرافیان رو سیاه می کنند! 

 

 

[ یکشنبه ٢ آذر ۱۳٩۳ ] [ ٩:۱٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ