چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به همه دوستان. سومین روز آذرماهتون بخیر و شادی. ساعت سه بعدازظهره و دارم می نویسم. خییییییییلی کامنت اومده ولی صبح سرعت نت خیلی پایین بود اصلا نشد تایید کنم. بعدش هم خیلی کار پیش اومد تا همین الان. کارها انجام شد و رئیسم هم رفت بیرون. فکر نکنم تا وقتی که من باشم (چهار و ربع) دیگه برگردند. اینه که نشستم به نوشتن. بعدش فردا هم قراره دیرتر بیام سر کار. حالا میگم چرا. اینه که الان می نویسم.


دیروز ساعت دو بعدازظهر دیدم دو ساعت قبلش واسم اس اومده. مهدی بود. برای اینکه شنسل گذاشته بودم واسه ناهارش، میخواست بدونه باید سرخش کنه یا فقط گرمش کنه. اس دوم این بود:

عصری بیا خونه... اون بچه را آواره نکنیها.... من میخوام فیلم ببینم.....

جوابشو ندادم. ساعت چهار و ده دقیقه همون خانمی که خیلی اذیتم کرد و الان مدیر یه قسمته، اومد گفت: آشتی کی میری؟ گفتم دارم جمع میکنم برم. گفت: یه گزارشی رو قرار بود فلان خانم آماده کنه. که نکرده! الان بهش میگم گزارش رو بده، میگه من دارم میرم، خودت آماده کن. من دارم گزارش رو آماده میکنم. الان زنگیدم به رئیس و اونم گفت: اشتی یا همکارش بمونند که من از بیرون برگردم و امروز نامه این گزارش رو آماده کنیم و بفرستیم!

گفتم: فلان خانم به هر دلیل گزارششو نداده. الانم داره میره. من برای چی باید بمونم. تازه رئیس هم که بیرونه. تو ترافیک بعدازظهر معلوم نیست کی برگرده. بچه ام تو مهده. بعد هم اگه ایشون بیاد و گزارش حاضر بشه، زودتر از ساعت هفت، هفت و نیم نمیشه ارسالش کرد. اصلا اون ارگان، کسی هست این گزارش رو بگیره و به درد کسی میخوره؟ شرمنده، من بچه ام تو مهده و دارم میرم. امروزم بازی دربیه و معلوم نیست چه اتفاقی بیفته. باید از قبل می گفتید که من برنامه ریزی میکردم.

خداحافظی کردم و راه افتادم. تصمیم گرفتم یه بسته ترددیلا بخرم و تو راه بخورم. این همکار جدیدم، خیلی هله هوله خوره. مثلا میره یه سر بزنه به ماشینش، یه عالمه ترشیجات و از این خوشمزه ها میخره. یکی دو روز پیش ترددیلا خریده بود که خیلی چسبید. دیروز خواستم بخرم و یه حالی به خودم بدم بلکه یه کم حالم بهتر بشه.

تا برسم مهد، از اونایی که همکارم خریده بود، ندیدم. در نتیجه شیر و تک تک خریدم واسه مانی و رفتم دنبالش.

این چند روز اخیر، چقدر برگها رو زمین زیاد شده اند. باد پاییزی همه شونو پخش زمین کرده. دیروز عصر هم حیاط مهد، پر بود از این برگها. مانی هم حسابی تاب بازی کرد و تو برگها راه رفت. تا زانوش می رسیدند. شلوارش هم خاکی خاکی شد. گذاشتم حسابی بازیش رو بکنه. مگه چند روز در سال میشه تو برگها غوطه ور شد!!!!!!!!! والا.

بعدش دیگه رفتیم سوار ماشین شدیم و با آرامش تمام رفتیم به طرف خونه. نزدیک خونه، دیگه نپیچیدیم طرف خونه. رفتیم تو خیابون فلسطین و ماشین رو اونجا گذاشتم. بعد مانی رو زدم زیر بغلم و با هم رفتیم بازار آکسفورد. یه بادی نارنجی از فروشگاه غ.ن.چ.ه ها برای بچه دخترعمه ام خریدم و رفتیم تو خیابون ولیعصر. اونجا هم بوت خوب ندیدم. البته با وجود مانی، نشد زیاد بگردم. بعد دیدم یکی کنار خیابون داره از این طرح های چوب می فروشه. اون بهش میگفت: جاشکلاتی. شش یا هشت ضلعیه و در داره. ولی چوبیه و خیلی ظریف روش کار شده و طرح هاش سوراخ سوراخه. حالا عکسش رو می اندازم. در لحظه اول تصمیم گرفتم واسه خودم بخرمش و توش شمع بذارم.

بعد به ذهنم رسید بدمش به کدوم دوستم. فوری به خودم تشر زدم که باید بدمش به خودم. خب من یه اخلاق گندی دارم. هرچیزی رو که می بینم، فوری فکر میکنم بدمش به یه نفر. یعنی فکر میکنم اون چیز، به کی میاد! همه سالهایی که گل بلندر و گلیم و شمع درست میکردم، هممممممممممه اش رو هدیه می دادم به بقیه و الان خودم فقط یه جفت گلیم دارم.

بگذریم. خلاصه برگشتیم خونه و فکر کنم ساعت شش و نیم بود. وارد شدیم و دیدم مهدی داره فیلم نگاه میکنه. لباسهامون رو درآوردیم و من رفتم با مامانم حرفیدم. نیم ساعتی حرف زدیم. یه مساله ای واسه پسرخاله ام پیش اومده که همه مون رو ناراحت کرده. اگه بشه، یه روزی در موردش می نویسم. در مورد اونو و اینکه قراره فرشها رو بدم بشورند. منتها چون دیشب مهمون داشتم و باید رختخوابها رو روی فرش پهن میکردیم، یکی دو روز عقبش انداختم.

آها، اینم بگم که مهدی همه خونه رو جارو تی کشیده بود. حتی اشپزخونه. یه پاکت هم نون خامه ای خریده بود و توی یخچال بود. دیگه تا ساعت هفت و ده دقیقه هیچ کاری نکردم و بعدش رفتم تو آشپزخونه و یه بسته فیله گذاشتم تو ماکروفر و آب برنج گذاشتم. پیاز انداختم تو غذاساز و بعد ریختم تو جی پاش. تا سرخ بشه، فیله ها رو کوچیک کردم و ریختم تو پیازداغ تا تفت بخوره. بعدش سیب زمینی خرد کردم و برنج ریختم تو آب جوش اومده. دیگه تا برنج رو آبکش کنم، سیب زمینی ها سرخ شده بود. فیله ها رو تفت دادم و رب و لپه و آلو هم ریختم که حسابی بپزه. ساعت هفت، ظرفهای تو ماشین رو هم بیرون آوردم و ظرفهای جدید توش چیدم. بعدش رفتم رو مبل دراز کشیدم.

با مامانم که قبل ترش می حرفیدم، استقلال یه گل زد. ولی من هیچ عکس العملی نشون ندادم. وقتی ساعت هشت کارم تموم شد، صدای فریادهای شادی از تو خیابون می اومد. مسیج زدم به یکی از همکارهام که چی شد؟ همین موقع موبایل مهدی زنگید و حس کردم یکی بهش تبریک گفت. همکارم اس داد: پرسپولیس 2-1 منم براش زدم شیر سماور !!!!!!!!!! (آخه چه ربطی داره!!!!!!!!!)

بعد مهدی نشست سر لپ تاپ و خبرها رو خوند. بعد با هیجان گفت: چه حیف که من و تو هم سلیقه نیستیم.

جوابشو ندادم!!!!!!

دیگه شروع شد. تو اکثر گروه هایی که عضوم، همه پرسپولیسی بودند. بعد همه شون داغونم کردند. به خصوص گروهی که با خانواده مهدی اینا تشکیل داده ایم. اینقدر به هم تبریک گفتند و منو مسخره کردند که نگو. منم خب پر رووووووووو کم نمی آوردم. البته منم دو سه تا تیکه بهشون انداختم. نوشتم من تو اکثر گروه ها کل کل میکنم و جنبه باخت رو هم دارم. بالاخره یکی می بره یکی می بازه. ولی میخوام بدونم شماها هم جنبه باخت دارید؟ من که این چند سال اخیر ندیده ام!!!!!!!!

ولی خب، اونا که از رو نرفتند. یه عااااااااااالمه اس و پیام می فرستادند. کلی هم به داداش مهدی شون تبریک گفتند. مهدی هم اومد نوشت: من بازی رو ندیدم چون فکر میکردم مساوی میشه!!!!!!!!!!

البته من اول نخواستم اصلا چیزی تو گروه اونا بنویسم. کمااینکه از جمعه تا حالا تو گروه اونا هیییییییچی نفرستاده ام. ولی دیدم خیلی دارند پرروبازی درمیارن. چون تو خونه مهدی اینا همه پرسپولیسی اند، به جز من و بابای مهدی. مامان مهدی که قشنگ دستاشو میذاره دور گردن بابای مهدی و میگه: اگه جرات داری، استقلالی باش!!!!!!! درسته شوخی میکنه ولی کلا دموکراسی شون یه کم زیادی رعایت میشه!

خلاصه. دیگه ساعت هشت و نیم غذاها رو تو ظرفهای غذا کشیدم و واسه مانی هم شام کشیدم و بردم رو تخت به مانی دادم. هرچند دلم نمیخواد اونجا غذا بخوره ولی خب، دیگه بردم بهش دادم. مهدی هم از خونه رفت بیرون. میدونم رفت با آرایشگر مانی کل کل کنه که استقلالیه.

خلاصه خودم هم یه نیمچه دوشی گرفتم و چای حاضر کردم. بعدش رفتم کنار مانی دراز کشیدم. ساعت ده، داداشم و عموم اومدند. شام خورده. منم چای ریختم و با نون خامه ای ها آوردم بخورند و اون وقت متوجه شدم مهدی پرتقال و نارنگی خریده. یه ظرف میوه شستم و آوردم رو میز گذاشتم. داداشم با مهدی شروع کرد از بازی گفتن. و البته اینم گفت که اگه پرسپولیس می باخت، من امشب اینجا نمی اومدم!

مهدی هیچی نگفت. ولی فهمید وقتی رو چیزی تعصب داره، چقدر باعث آزار دیگرانه!خنثی

چند بار پیش اومد که مهدی باهام حرف زد ولی جوابشو سرد دادم. البته نذاشتم داداشم بفهمه. ولی خب، گرم هم باهاش نبودم.

هنوز دلم باهاش صاف نشده!یول

نیم ساعت نشستم و بعدش رفتم خوابیدم. صبح هم ساعت شش بیدار شدم و چای درست کردم و وقتی وسایل رو آماده کردم، رفتم نون سنگک گرفتم و گذاشتم رو میز لای سفره پنیر و کره و گردو هم گذاشتم رو میز. ساعت شش و نیم لباس تن مانی کردم و مهدی بیدار شد مانی رو بیاره بذاره تو ماشین. عموم رو بیدار کردم و رفتم سوار ماشین شدم و با مانی حرکت کردیم به طرف شرکت و مهد.

طرفهای ظهر که رئیسم یه سر رفت بیرون، زنگیدم به مامانم که برنامه فردا رو بپرسم. ما یه دوست خانوادگی داریم که قبل از اینکه بابای من دنیا بیاد، بابا بزرگم با یه آقایی دوست میشه. دوست جون جونی خانوادگی. بعد که بابای من دنیا میاد، بابای من و پسر ایشون میشن یکی از نزدیک ترین دوستهایی که من تو عمرم دیده ام. اینا با هم بزرگ میشن و بعد هم که بابای من ازدواج میکنه، این دوست بابام همچنان دوستی اش رو با بابام ادامه میده. خیلی به مامانم احترام میذاره و کلا رابطه خوبی با هم داریم. البته تو رفت و آمد ما خیلی تنبلیم و اونا بیشتر به ما سر می زدند. جالبه بدونید اینا سنندجی هستند. من تا همین الان با اینهمه رفت و آمد نمیدونم شیعه هستند یا سنی. احتمالا سنی. ولی هرگز هرگز در طول این سالها، حتی یک کلمه هم در این مورد حرف نشده!!!!!!!!!!

بعد این دوست بابام یه مامانی داره که من از بچگی یکی از آرزوهام این بود که مثل این خانم باشم. یه خانم سرزنده و مهربون که هممممممه دوستش داشتند. خب، همسرش سالها پیش به رحمت خدا رفته ولی ایشون به همممممممه دوستها و فامیلها سر میزنه. دیگه این سالهای آخر پاهاش خیلی درد میکرد ولی همچنان با همه رفت و آمد داشت. کلا خیلی مهربون و مردم دارند اینا. این دوست بابام خیلی ساله که دیگه رفته نروژ با زن و بچه هاش. خبردار شدیم که پریروز همین خانم مهربون در سن هشتاد و خرده ای به رحمت خدا رفته. خب سنش کم نبود و این اواخر یه کم اذیت میشد. فردا هم مراسم خاکسپاری شونه. چون دوست بابام امشب از نروژ میرسه ایران ایشالا.

اینه که فردا صبح مهدی، مانی رو می بره مهد و منم میرم خونه بابام اینا که با اونا بریم کرج برای خاکسپاری. خدا حرمتش کنه که اینقدر از خودش خاطره خوب به جا گذاشته.

خلاصه این از این. دیگه حوالی ظهر با مامانم حرفیدم و رفته بود پیاده روی پارک نزدیک خونه شون. از این نظرها مامانم خیلی اکتیوه. اگه پادردش بذاره، خیلی روحیه داره که بره پارک و کوه.

خب وقتش بود مامانم در مورد رفتار پنجشنبه مهدی باهام حرف بزنه. خیلی آروم گفت که ما ترجیح میدیم مانی رو نبینیم! چون وقتی میاد خونه ما، حالا یا دو سه تربیتی میشه یا خودشو لوس میکنه، در هر حال رفتاری میکنه که باعث میشه مانی اذیت بشه. ما ترجیح میدیم مانی نیاد و نبینیمش. همین که حالش خوب باشه برامون کافیه. فکر میکنیم رفته خارج!!!!!!! تا این یکی دو سال هم بگذره و بره مدرسه و عاقلتر بشه.

من هیچ حرفی برای گفتن نداشتم.

بعد گفت: خب مهدی خیلی خیلی عصبانیه. اون چه رفتاری بود که با مانی کرد. شماکه میگید خونه خودتون خوبه. تو هم همه اش جلوی مهدی میگی مشاور گفته این دو تربیتی شده. بذار پیش ما نیاد و دو تربیتی نشه. لااقل تن بچه نمی لرزه. روز پنجشنبه من دقت کردم! تا دو سه ساعت لکنت داشت!!!!!!!!! (به نظرم مامانم اغراق میکرد. مانی چون جمله ها رو کامل میگه، اینه که وسطش مکث میکنه و شایدیه کلمه رو دو سه بار بگه تا ته جمله رو بسازه!)

گفتم: من قبول دارم مهدی رفتارش زشته. اصلا مهدی بدترین و حرامزاده ترین آدمه. که از اون بدتر دیگه نیست. ولی مادر من قبول کن رفتار داداشم هم زشته. داداشم عادت داره با بقیه که مشینه هی دست به یکی کنه برای اذیت یه نفر. بقیه می خندند. ولی اون یه نفر روانی میشه. خب این چه رفتار زشتیه. هرچی میگم بسه، بس نمیکنه. خب بعد گله میکنه که چرا داداش کوچیکه کم میاد. خب مگه مرض داره بیاد. از لحظه ای که میاد، بزرگه هی گله میکنه که چرا نمیاد، تو زن ذلیلی، ما رو ترک کردی. خب حق داره. هی با بقیه پسرخاله ها یکی میشن و مسخره اش میکنه. اونم نمیاد. جایی میره که اعصابش رو کسی خرد نکنه.

مامانم اینو قبول کرد.

بعد بهش گفتم مهدی میگه اون روز یه نفر بهش فحش داده ولی هرچی میگم کی، نمیگه. (این مساله رو اینجا مسکوت میذارم و در موردش حرف نمیزنم!!))

بعد مامانم گفت: من اگه مانی رو نبینم مهم نیست برام. (میدونم دلش براش پر میکشه) فقط با خودم میگم: مهدی با جگرگوشه اش این رفتار رو میکنه، با دختر من چه رفتاری میکنه!

و این دردی بود که از قفسه سینه ام شروع شد و نفسم رو بند آورد. چون دقیقا دست گذاشت رو زخم دلم. چیزی که همیشه بابتش عذاب میکشیدم. چیزی که شاید میتونستم رفتارهای گه مهدی با خودم رو تحمل کنم ولی همیشه دلم برای خانواده ام میسوخت که می دیدند من تو این عذابم. هرچند که من هرگز از ناراحتی هام چیزی به اونا نگفتم. ولی یه مادر دیگه کور که نیست. کر که نیست.

وقتی مامان اینو گفت، دیگه هیچی نداشتم بگم. همه وجودم بغض شد. منتها سکوت کرده بودم. مامانم گفت: داری گریه میکنی؟ گفتم: نه، برای چی باید گریه کنم. منتها من باید چه کار کنم. به نظرت طلاق بگیرم حل میشه؟ گفت: مسلما نه، هرکس یه جوریه. اینم اینجوریه. احساساتش اغراق شده است. مانی مریض میشه تا صبح رو سرش می مونه ولی وقتی مانی یه خطای کوچیک هم بکنه، تا سر حد مرگ میخواد ادبش بکنه.

بعدش دیگه همین. فقط قرار شد که دیگه نریم اونجا. البته این به معنی اینه که مهدی نره اونجا. خیلی محترمانه و تو لفافه! منم گفتم: باشه. اتفاقا من صبح پنجشنبه باید برم اداره و بعدش با مانی میرم مهمونی و شب هم مهمونی ام. ولی شنبه که بابا نمیره مدرسه، از صبح میارمش خونه تون.

مامانم گفت: نیاوردی هم مهم نیست. حالش که خوب باشه برام کافیه!!!!چون ما دیگه تحمل رفتارهای مهدی با مانی رو نداریم. لااقل بذار نبینیم!

خنثیخنثیخنثی

تلفن رو که قطع کردم، یاد مادر مهدی افتادم. همیشه تعریف میکنه که وقتی مهدی بچه بوده، بابای مهدی خیلی کتکش میزده. بعد خانواده مادر مهدی (پدر و مادرش) پیغام می فرستند واسه خانواده پدری مهدی که ما دیگه تحمل رفتارهای بابای مهدی رو باهاش نداریم. حالمون خراب میشه از بس این بچه رو جلوی ما میزنه!

الان این اتفاق بعد از سی و خرده ای سال دوباره افتاده. بیچاره مادر مهدی، بیچاره من، بیچاره مادر و پدر من و امثال من!!!!!!!!!

بدبخت به مهدی، بدبخت به پدر مهدی و بدبخت به امثال این آدمها که اینقدر خاک بر سرند که تلافی بقیه دنیا رو سر بچه شون درمیارن. که برای هر چیزی تا سر حد مرگ احساسات به خرج میدن. که تعصبشون، ک.و.ن خودشون و بقیه رو پاره کرده!

**************

این روزها حالم اینیه که می بینید. نه بدم نه خوبم. خب به زندگیم ادامه میدم. میرم و میام. شاید الان که دوشنبه است و سه تا پست تا حالا گذاشته ام، شاید دیگه ننویسم تا شنبه. شاید فردا بنویسم، شاید چهارشنبه.

ولی یه کاری میخوام برام بکنید. من کلا نظرات رو میخونم و جواب میدم. برای همه هم ارزش قائلم. ولی این چند روزه می بینم کسانی به طور عمومی یا خصوصی هی میان میگن: آشتی! تو هی میخوای خودتو خوب نشون بدی. هی از غذاخوردنت و اخلاقت و حمالیت و خاک بر سریت تعریف میکنی و فکر میکنی از بقیه برتری!!!!!!!!! من نمیدونم. گهی که بالا تا پایین زندگی منو گرفته، چه برتری از من داره به شماها نشون میده!

الان این کاری که از شما میخوام اینه. اینکه هرکی که اینجا رو میخونه ـ اگه دوست داشت ـ تو دو سه کلمه برای من بنویسه « آیا به نظرش من اینجور آدمی هستم که هی بخوام بگم من از همه برترم؟» جواب سوالم رو خواهش میکنم صادقانه بدید. میدونم متن هام طولانیه و کلی ازتون وقت میگیره. ولی گذاشتم این آخر اینو بنویسم که اگه کسی حوصله نکرد، همون اول نخونه. اگرم از خوانندگان همیشگی هستید و فکر میکنید مثلا اگه اسمتون رو بنویسید نمیتونید صادق باشید باهام، اسم ننویسید. واقعا میخوام به یه نتیجه ای برسم.

چون من اگه اینجا چیزی می نویسم، مثلا از فلان کار خیر، از حس های درونیم، از نیایش ها و اعتقاداتم، فقط به خاطر اینه که اینا رو نوشته باشم. چون نوشتن به من حس خوبی میده. من هیییییییچ قرار وبلاگی تا حالا نداشته ام. هرگز نخواسته ام دیده و شناخته شده باشم. چون اینجا برای خودم می نویسم. اینکه یه عده می آیید به به میگید از کارهام یا زرنگی هام، نظر خودم نیست. این تعاریف منو خوشحال نمیکنه. اون فقط نظر شما بزرگانه. چون چیزی که بهش رسیده ام، اینه که اینقدر بد زندگی و انتخاب کرده ام که الان تبدیل شده ام به یه باری رو دوش خانواده ام. ترجیح میدن منو نبینند که عذابهایی رو که میکشم و نمی گم رو نبینند!

ممنون از محبتتون. منتظر جوابهای صادقانه تون هستم. هرچند که خییییییییلی نظر هست که هنوز تایید نکرده ام.

فدای همگی شما که این روزها خستگی روحم رو شونه های شماست!!!!!لبخند

[ دوشنبه ۳ آذر ۱۳٩۳ ] [ ۳:٠٠ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ