چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااام صبح شنبه تون بخیر و شادی. ووووووووی که چقدر سرده! بغلتازه من با ماشین میام.ولی خب از در مهد تا در اداره چهار پنج دقیقه پیاده روی دارم.

خدا رو شکر به خاطر این صبح و این هوا و همه چی.

عاقو هنوز نظرات تموم نشده! یعنی شما فکر کنید از روز دوشنبه که پست آخر رو نوشتم تا حالا، فقط دارم نظرات رو تایید میکنم!!!!!!! حتی روز پنجشنبه ولی تموم نشده هنوز!چشم و نهضت حالا حالاها ادامه داره. امروز دیگه گفتم اول یه پست بنویسم و بعدش دوباره برم سر وقت نظرات. مطمئن باشید من هرگز هیچ نظری رو پاک نکرده ام! مگه اینکه طرف توش فحش داده! اگرم یه وقت نظرتون رو ندیده اید، مشکل پرشین بوده. اینو میتونم با اطمینان صد در صد بگم. پس بازم ازتون میخوام یه فرصت دیگه بدید که بتونم بنویسم و بعدش بازم برم سروقت نظرات.


خب اول اینو بگم که رابطه ام کماکان همونیه که بود. حرف نمیزنیم با هم. البته دیروز یه چند کلمه ای از سر اجبار حرفیدیم. اون مشکلی نداره و آرومه. من هنوز حوصله ندارم. که اونم بهتون میگم.

قرار بود سه شنبه صبح مانی، توسط مهدی (!) بره مهد، منم برم خونه بابام اینا. ولی داداشم دوشنبه شب اومد خونه مون و سه شنبه صبح با هم رفتیم خونه بابام اینا. خوب شد چتر بردم با خودم. عجججججججججب بارونی می اومد.

خلاصه رفتیم در خونه بابام اینا و دیدیم بابام رفته مدرسه!!!!!! یعنی این وظیفه شناسی بابام دیگه کفر همه رو درآورده. مادر دوستش که صد ساله باهاشون دوسته فوت کرده، اونوقت بابام باید حتما بره مدرسه و غیبت نکنه. البته جای تعجب هم نداره. روز عروسی داداشم که چهارشنبه روزی بود، ایشون رفت مدرسه، فرداشم رفت. بدون یک ساعت تاخیر!!!!!!!! فکر کنید!!!!!!!! کلافه

خلاصه رفتیم کرج و من عقب نشسته بودم و داداشم هم آهنگ گذاشته بود تو ماشین. یکی دو تا شاهرخ گذاشت که نابودم کرد. منم ریز ریز اون پشت گریه میکردم. منو مامانم بودیم و داداش بزرگه.

بعدش دیگه رفتیم در خونه شون و از اونجا هم رفتیم بهشت سکینه. آخی.......... چه جای آروم و ساکتیه. آدم واقعا یاد قبرستان می افته. نه مثل بهشت زهرا که آدم فکر میکنه همچنان تو خیابونها و اتوبانهای پر ترافیک تهرانه. یکی از دوستام، جمعه پیش (یا قبلش، الان یادم نیست تاریخ ها) سال پدرش بود و رفته بودند بهشت زهرا. میگفت سه برابر جمعیت ترافیکی تهران شمال، تو بهشت زهرا بوده اند. مردم واسه هفتم مرحوم پاشایی رفته بودند. گفت که به قبر پدرش نرسید و ظاهرا برگشته بودند بعد از پنج شش ساعت علافی! و اینکه مردم همه تو ماشین هاشون آهنگهای مرحوم رو گذاشته بودند و حتی دوره گردی که نمیدونم فلوت میزده یا آکاردئون، آهنگهای ایشون رو میزده و کلی هم پول جمع کرده!

خب ملت مرده پرستی هستیم. خوبه که نشون میدیم این آدم برامون اهمیت داشته که قطعا داشته. ولی خب، همه مون در مجموع مرده پرستیم. بگذریم.

خلاصه یه قبرستون دنج و جمع و جور بود و چقدر آرامش داشت. بارون هم که اوووووووف! می بارید ها!!!!!!!! درسته روی مزار خیمه زده بودند که مردم خیس نشن ولی هم جمعیت زیاد بود، هم شدت بارون خیلی زیاد بود. بالاخره کار دفن تموم شد و کسانیکه اونجا بودند، بسیار واسه این خانم دلتنگی میکردند. مثلا یه دخترجوونی بود که من فکر کردم از فامیلهای دورشونه. گفت: این مرحومه، همسایه خواهرشوهرمه و من از طریق خواهرشوهرم، ایشون رو می شناختم!!!!!! چون یه اخلاق فوق العاده ای داشت، همیشه بهش سرمیزدم!!!!!!!!! یا یه خانم پیر تعریف میکرد که وقتی این خانم جوون بوده، یه بار دیدتش که داشته بچه خودشو از مدرسه می آورده، ولی یه بچه مدرسه ای هم بغلش بوده. ازش پرسیده این کیه؟ گفته: بچه دوستمه که کارمنده. می برمش خونه مون تا دوستم بعد ازکارش بیاد ببرتش. بعد طرف بهش گفته: خب چرا بچه خودتو بغل نمیکنی؟ گفته: آخه این بچه، مامانش نیست. باید اینو بغل کرد. من که پیش بچم هستم!!!!!!!!!

خب آدم این چیزها رو می شنوه، با خودش میگه: خب چرا من کار خوب نکنم. کار خوب کردن، حتما زدن یه خیریه خییییییییلی بزرگ نیست. حتما خوندن صد رکعت نماز نیست. البته همه اینا هم کار خوبی هستند. ولی چیزهای دیگه ای هم هستند. همین محبتهای کوچیک کوچیک کلی کاره. کلی تو ذهن ها می مونه. و تو اون لحظه، تونسته دل یه بچه کوچیک رو که داشته بدون مامانش میرفته مدرسه، گرم کنه. همین یه دنیا می ارزه.

من خودم از بچگی واقعا یکی از ویژن هام این بود که رفتار و اخلاقم مثل ایشون باشه. روحش شاد. اون روزم از خودم ناراحت بودم و واسه خودم گریه میکردم که چی به سر زندگی ها اومده که وقتی مرده، دارم میرم پیشش در حالیکه باید خیلی بیشتر از اینا ازش حالشو می پرسیدم و بهش سرکشی میکردم! واسه خودم و حال و روز خودم ناراحت بودم وگرنه که ایشون هشتاد و خرده ای سالش بود و همه هم که با نیکی ازش یاد میکردند.

القصه، خلاصه بعد از مراسم دیگه ساعت یازده بود و اونا اصرار کردند که بریم ناهار بخوریم ولی من دیگه باید برمیگشتم اداره. اینه که مامان اینا هم نموندند و داداشم تا مترو صادقیه منو آورد و خودش با مامانم رفتند خونه و منم رفتم اداره. رئیسم هم تا عصر دو بار اساسی حالمو گرفت. منم هیچی نگفتم. سر یه چیزی بهونه گرفت و من گفتم: اینجوری نیست. گفت: دفترو بیار ببینم!!!!!!

من یه سررسید دارم که هر صفحه اش مال یه تاریخه. همممممه چی رو توش می نویسم بعد کنار هر مورد، یه مربع کوچیک میکشم. اگه انجام بشه، تیک میزنم وگرنه منتقل میکنم به صفحه بعد که فردا انجام بشه. ایشون میگفت فلان چیز رو چهارشنبه قبل بهت گفته ام. خلاصه با هم نگاه کردیم و دیدیم اصلا  نگفته. خودم که میگفتم نگفتی. میگفت گفته ام! گفت بزنگ به اون ارگان بزرگه. زنگیدم به معاونتهای اون ارگان بزرگه و طرف گفت: نگفتید! بعد رئیس گفت: پس من به تو گفته ام، تو یادت رفته!!!!!! منم خندیدم. خب داشت زور میگفت. وقتی زورم بهش نمیرسه، باید بخندم دیگه!!!!!

خلاصه چهارشنبه شد و عصر باید بازم شیفت می موندم. چون همکارم که شیفتش بود، وقت دکتر داشت و زود رفت. منم موندم. خدا میدونه کاری نبود و واگذار هرکی که تخم اضافه کار اجباری رو تو دهن مدیرها شکست، به خدا باشه.

تا ده دقیقه به هفت اداره بودم. به یکی از اعضای هیات مدیره گفتم: قبلا تو این فصل، اگه خانمی تو هفت می موند، اداره براش آژانس میگرفت. الان شما اومدید این قانون رو عوض کردید! یعنی چی آخه؟ هوا سرده امنیت نیست. باید تا نصف شب تو خیابون باشیم. گفت: شما بگیر.

شاکی بودم ها. میدونستم اگه اون موقع بزنگم به آژانس یه ساعت دیگه هم ماشین نمی فرسته! قبلا ماها هماهنگ میکردیم که فلان ساعت بیاد. مدیرعامل هم خوشش نیومد من رفتم. ساعت هفت!!!!!!!! به نظرش زود بود. لعنتی ها جابجام هم نمی کنند. دیگه هیچی. ده دقیقه به هشت رسیدم خونه. اونم در حالیکه دوباره همون اوایل خیابون شونزده آذر پیاده شدم و رفتم از بس شلوغ بود و ترافیک!

جنازه ام که رسید خونه، از گشنگی داشتم پس می افتادم. مانی خواب بود. چون چهارشنبه ها کلاس موسیقی داره، بچه های موسیقی ظهر نمی خوابند و میرن کلاس موسیقی. اینه که عصر که مهدی رفته بود دنبالش، تو ماشین خوابیده بود تا اون ساعت.

از مهدی پرسیدم، گفت نیمرو نمیخوره. دو تا تخم مرغ گذاشتم رو ماهیتابه روی گاز ولی فکر کردم باید برم حموم. رفتم حموم و برگشتم و دیدم مهدی داره قربون صدقه اش میره و باهاش حرف میزنه مانی هم تازه بیدار شده بود. بعد یه تخم مرغ دیگه هم اضافه کردم و مانی با شیر و خودم خالی با نون خوردم. سر راهم، چند تا نون لواش هم گرفته بودم. هیچکی درش نبود. خب من نون لواش رو میذارم واسه اولویت آخر. چون باهاش سیر نمیشم!!!!!! تافتون و سنگک و بعدش هم بربری. خلاصه شام خوردیم و من که دیگه هیچی ازم نمونده بود. اون سالهای اول کارم، عجب جونی داشتم. الان دیگه اصلا کشش اینهمه ساعت کاری طولانی رو ندارم.

خلاصه وسایل رو جمع کردم و موهامم خشک کردم و مسواک و لالا.

پنجشنبه کلی برنامه داشتم. هم ظهر دوره مهمونی بود هم شب. خونه هر دو هم اولین بار بود میرفتم. پس یکی یه کادو واسه شون خریدم. پسر دوستم هم که شب می دیدمش دنیا اومده بود و هنوز کادوشو بهش نداده بودم. پنجاه تومن هم به اون دادم. اون همکارم هم که گفتم بهتون عروسی کرده، یه نیم سکه و دو تا لباس خواب. نگید زیاده! آخه این همکارم خیییییییلی به گردنم حق داره. ده ساله باهاش دوستم و همه مدت حاملگی ام هر وقت از خونه بابام اینا می اومد اداره، منو می آورد و وقتی مهدی بیکار بود، شوهرخواهرش واسه مهدی کارش قبلی رو جور کرد و هر وقت هم میره خارج کلللللللی وسیله واسه مانی می آورد و میاره. کلا گردنم حق داشت. دیگه میخواستم تو عروسیش جبران کنم. البته سکه رو داشتم. لباس خواب ها رو هم خریدم.

خلاصه که پنجشنبه صبح مانی رو بردم مهد و تو اداره هم تا جایی که میشد نظرات رو تایید کردم و کارهام رو ردیف کردم و ده دقیقه به دوازده اومدم بیرون و رئیس هم اخم کرد و که کلللللللللللا محل نذاشتم. ول کن بابا هرچی می مونه، تمومی نداره.تازه امروزم شنبه است باید شیفت وایسم.

رفتم دنبال مانی و با هم رفتیم خونه دوستم که دو تا دختر بزرگتر از مانی و یه پسر ده ماهه هم اونجا بود. جاتون خالی کلی خوش گذشت و تا ساعت شش اونجا بودم. بعدش رفتیم خونه اون یکی دوستم. اولین بار بود میخواستم برم و اصلا بلد نبودم. شهرک سئول. نمیدونستم اصلا همچین شهرکی هم وجود داره!!! چه بارونی هم می اومد. برف پاک کن تند تند کار میکرد ولی باور کنید هیچی دیده نمیشد. فقط خوبیش این بود از یادگار شمال رفتم و ترافیک آنچنانی نبود. بالاخره رسیدیم و اینم بگم که مانی خواب خواب بود. دیگه از صبح خسته شده بود. بعدش بغلش کردم و کلی هم وسیله دستم بود. بالاخره رفتم بالا و اونجا هم دو تا دختر و یه پسر نوزاد بود. کلی هم بهمون خوش گذشت و نشستیم به حرف زدن و فقط یه بار مهدی اس داد که ساعت چند برمیگردید. گفتم: تا دوازده دیگه راه می افتیم. گفت: کاری به ساعتتون ندارم. فقط مراقب باش و هر وقت راه افتادی، خبرم کن.

خلاصه دیگه نزدیک دوازده بلند شدیم و حاضر شدیم و راه افتادیم. به مهدی اس دادم که داریم می آییم. برگشتنی هم بارون بود. حالا جالبه وقتی داشتیم برمیگشتیم، مانی گفت: دلم برای بابام تنگ شده! گفتم: حالا میذاشتی سه روز دیگه میگفتی!

دیگه رسیدیم خونه و دیدیم فرشها نیست. خودم روز قبل هماهنگ کرده بودم بیان ببرن بشورن. مهدی هم صبح بهم گفت: من دارم میرم اداره. گفتم: پس کنسلش میکنم. ولی نکردم! بعد ساعت نه اس داده بودکه اومدند فرشها رو بردند. جوابشو ندادم.

خلاصه پنجشنبه شب، خسته از مهمونی ها (!) رسیدم خونه و فقط تونستم آرایشم رو پاک کنم و مسواک بزنم و لباس عوض کنم و بخوابم. این میگرنم لعنتی هم که ول نمیکنه. یه هفته اس هی میره و میاد. البته که خیلی بهم فشار اومد از نظر روحی این هفته. شاید به خاطر اونه که اذیت میشم.

جمعه صبح به زور بیدار شدم و دیدم مانی گشنه بوده و مهدی بهش شیر و کی داده. سرم داشت منفجر میشد. عدس پختم و آشپزخونه رو جمع کردم و عدس پلو درست کردم. یه کم عدس موند که ریختم تو کاسه و خوردم. بعدش وسایل رو آماده کردم و آرایش کردم و زیر عدس پلو رو خاموش کردم و رفتم یه سر سلسبیل ببینم بوت گیر میارم، که گیر نیاوردم. یعنی اونی که میخواستم نبود. زنگیدم به خانم برادرم که گفت کاری نداره. آخه ظهر خونه اونا بودیم. دیگه وقتی برگشتیم، مهدی و مانی هم حاضر شدند. عدس پلو رو گذاشتم تو یخچال و رفتیم خونه داداشم. دو تا از خاله هام هم بودند. تا عصر اونجا بودیم و عصر هم رفتیم خونه بابای مهدی.

دیروز به اجبار چند جمله ای با مهدی حرفیدم. دیگه خونه برادرم اینا هم بودیم و کلی بحث داغ بود. کلی حرف دارم در این موردها بگم. و خیلی موردهای دیگه. باور کنید وقت نوشتن نیست!!!!!!! حال خرد خرد نوشته ام و میگم.

القصه، دیگه ساعت چهار و نیم بلند شدیم رفتیم خونه بابای مهدی که دیگه مانی خوابش برد تو ماشین. اونجا هم گذاشتیمش تو رختخواب و اون طفلی ها همه اش منتظر بودند بیدار بشه و ببیننش و باهاش بازی کنند.

بعد حرف تولد مانی افتاد و ازش پرسیدند لباس دوست داری یا اسباب بازی! کلا هم چه حرف ما، چه نکاح سگ که میگیم براش اسباب بازی نخرید! اییییییییین همه اسباب بازی رو میخواد چه کار. هر دفعه هم یه سی دی کارتون بهش میدن! که البته ما نمیذاریم روزی یه ساعت بیشتر ببینه. البته تلاش میکنیم. بعد خواهرشوهر وسطی یه عروسک اسموک پدر رو برای مانی خریده بود که بهش داد. این هفته هم نشد وسایل اضافی رو کنار بذارم. کلی هم اسباب بازی مانی رو باید جمع و جور کنم و بدم بره واسه اون بچه ها. چون اسباب بازیهای جدید در راهه! چه ما بخوایم، چه نخوایم!!!!!!!

آخرین لحظه هم خواهرشوهرم از مانی پرسید: تو گوگیل دوست داری؟ مانی گفت: آره. فهمیدم براش حتما عروسک گوگیل (گوریل) میخره!

وقتی رسیدیم در خونه بابای مهدی، ساعت هنوز پنج نشده بود. پارک که کرد مهدی ماشین رو، گفت: این برفه؟ گفتم: نمیدونم. نه گمونم! گفت: بریم در خونه عمه اینا؟ گفتم: خودت میدونی. اگه صدامون رو شنیده باشند از پشت پنجره چی؟ (و البته پشیمون شدم از حرفم. گفتم چه کار داری.) فوری گفتم: خودت میدونی. اگه میخوای بریم. گفت: شب میریم.

دیگه ساعت نه و ربع پاشدیم و شکر خدا مانی هم شام خورد و خواهرشوهر کوچیکه در مورد پایان نامه اش یه مشکلی داشت تو تایپ که بهش گفتم و شکر خدا برطرف شد.

دیگه بعدش مهدی ما رو برد در خونه عمه اش که تو بلوار ارتشه و خیلی هم مرتفع و بالاست. رفتیم و از برف خبری نبود. از همون تو خیابون هم برگشتیم خونه. سردردم از عصر به شکل مسخره ای زیاد و زیادتر میشد. دیگه شب به اوج خودش رسید. خونه بابای مهدی هم تحمل کردم ولی واقعا چشمام داشت از کاسه در می اومد.

وقتی برمیگشتیم خونه، تو راه حالم به هم خورد. فقط به مهدی گفتم یه جا نگه داره و زود رفتم کنار جوی آب. بعدش مهدی پیاده شد و گفت: چیه؟ چت شد یه دفعه؟ گفتم: برو تو ماشین، اینجوری من راحت نیستم. یه کم وایساد عقب تر. یه کم سبک شدم. کسانی که میگرن دارن میدونند. وقتی درد به اوج خودش میرسه، ادم میخواد همه درد رو بالا بیاره. بعدش نشستیم تو ماشین و مهدی گفت: الان مانی هم بیداره. بیا همین الان بریم بیمارستان و یه مسکن برات بزنه بهتر بشی. گفتم: باشه بریم.

دیگه رفتیم مدائن ـ تفریح گاه همیشگی مون ـ دکتر دید و دو تا مسکن گفت برام بزنند. ازش پرسیدم خواب آوره، گفت: نه! ولی من احتیاط رو رعایت کردم و به دوستم زنگیدم که فردا دیر میام و اونم گفت که خودش نون میاره. به مربی مهد مانی هم گفتم صبح احتمالا دیر میرم. بعدش بقیه کارها رو کردم و رفتم افتادم رو تخت و بیهوش شدم. ساعت رو هم کوک نکردم!

صبح مهدی بیدارم کرد که بیست دقیقه به هفته. من هفت و ربع میخوام برم کرج. تو کی بیدار میشی؟ کاری با من نداری؟ کم کم بلند شدم و دیدم خیییلی خوابم میاد و سردردم هم سر جاشه. کم کم حاضر شدم و مهدی مانی رو گذاشت تو ماشین و اومدیم اداره. الانم که دارم مینویسم اینا رو، ساعت یازده و خرده ایه. سردردم هم ادامه داره. قطعا اگه صبح یه ساعت دیرتر می اومدم و میخوابیدم بهتر بود. ولی خب، مشکل جای پارک هست و هزار و یک مساله دیگه. الان اینو پست کنم، میره یه فنجون قهوه دم میکنم بلکه خواب از سرم بپره.

دیروز پانادول هم خوردم ولی بهم اثر نکرد. دیگه دوره اش باید بگذره.

بازم دستهای مهربون همه تون رو می بوسم. همه مهربونهایی که نظرشون رو گفتند. همه کسانی که خاموش بودند و به خاطر جواب دادن، روشن شدند. خب قبلا هم گفته ام. من واقعا اصراری ندارم همه هر روز نظر بدن. آمار رو که می بینم، معلومه که چند نفر دارند نوشته هامو می خونند. دیگه ناراحتی و گله نداره که.

ولی ممنون از همه تون. خوشحالم که صادقانه نوشتید. باور کنید از انتقادها هرگز ناراحت نمیشم. خوشحالم همه نوشتید و البته بازم میگم. اگه نظر کسی نیست، بهم فرصت بدید تا برسم همه رو تایید کنم. یه روزی اینجا هی می اومد یه ساعت یه بار نگاه میکردم می دیدیم مثلا آمار دو رقمیه. ولی الان چهار رقمیه. این یعنی، هستند عزیزانی که نوشته هامو می خونند. (نه بابا!!!) و دیگه اینکه یکی از دعاهام همیشه اینه که:

 خدایا! مواظب قلمم باش. اینطور که دوستان نوشتند، خیلی ها با این قلم و نوشته هاش سرگردمند. رو خیلی ها تاثیر میذاره. پس تو کمک کن. تو مواظب باش که خدای نکرده کسی رو گمراه کنه. تو کمک کن مهربون!

بازم فدای مهربونیهای همه. دستهای مهربون همه تون رو می بوسم و از خدا براتون بهترین ها رو میخوام. یک دنیا برکت و شادی و سلامتی.

سه شنبه شب داشتم با مانی بازی میکردم. داشتیم با صورتهامون بازی میکردیم. هی اخم میکردیم و مانی یه مدل اخم میکنه که خیلی خنده داره. اخم میکنه ولی بالا رو نگاه نگاه میکنه و لباش رو غنچه میکنه. خیلی خنده دار میشه. داشتیم این بازی رو میکردیم و به مانی گفتم: خودتو اون شکلی کن! اومد اخم کنه، خنده اش گرفت. دو سه بار خنده اش گرفت، آخرش گفت:

خندونا اخم کنند!!!!!!!

قهقهه

[ شنبه ۸ آذر ۱۳٩۳ ] [ ۸:٢٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ