چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماه همگی. صبح تون بخیر.

البته صبح که چه عرض کنم. ساعت شش که با زنگ موبایل بیدار شدم، هوا کاااااااااملا تاریک بود! یعنی تاریک بود ها. که فکر کردم شاید خدا خواسته و هنوز ساعت چهاره!!!! ولی شش بود! یه کم بعدش بلند شدم و آماده شدم و وسایل رو گذاشتم تو کیف خودم و مانی و بعدش تصمیم گرفتم بوت جدیدی رو که خریدم رو بپوشم. یه بوت مشکی پاشنه بلند!!!!!!!!

هرچی گشتم رنگ عسلی نبود. البته اندازه وقتم گشتم که خیلی کم بود. نهایتش روز شنبه رفتم سیدخندان و اونجا یه مدل عسلی هم دیدم ولی پاشنه اش راحت نبود. زیپ هم داشت. مشکی خریدم ولی به خودم قول دادم با شلوار رنگی بپوشمش!!!!


خلاصه که صبح چون برای بار اول بود که بوت رو می پوشیدم و نمیدونستم اصلا میتونم با اون پاشنه رانندگی کنم یا نه، یه جفت کفش راحت هم گذاشتم تو کیفم که هرجا نتونستم برونم، کفشامو عوض کنم.

مهدی رو صدا کردم مانی رو حاضر کرد و گذاشت تو ماشین و حرکت که کردم، دیدم عینک به چشمم نیست! زنگیدم به مهدی که عینک رو بیاره دم در. خودم هم دور زدم و برگشتم دیدم دم در داره میخنده!!!! که البته این از عجایبه. چون اینجور وقتها ـ در مواقع عادی ـ غر میزنه و عصبانی میشه. ولی خب، الان اوضاع عادی نیست. ده روزی هست که رابطه مون شکرآبه و مثل تخم آدم ننشسته ایم بحرفیم. فقط میریم و می آییم. مسیرهامونم که یکی نیست. هرکی واسه خودش میره و میاد.

البته که اگه من سر حرف رو باز کنم، اون حرف میزنه. ولی من این کار رو نکردم تو این چند روز. هفته قبل خیلی خیلی روم فشار بود. هم میگرنم نابودم کرد، هم تو اداره اذیت شدم و هم اعصابم سر هزار و یک چیز خرد بود. خیلی از ناراحتی ها، هنوز سر جاشه. مهدی هنوز کاری نکرده که از دلم دربیاد. رابطه هم که عین همیشه است. در سردترین نقطه خودش.

یه سری گفته بودید پس چی شد مشاوره رفتن؟ خب مشاوره رفتن خوبه ولی باید به حرف طرف گوش داد. من کلاسهایی رو که باید میرفتم رو رفتم. الانم تا جایی که بشه، سعی میکنم طبق اون آموزه ها رفتار کنم. مهدی هم چند جلسه مشاوره رو رفت. ولی دیگه ادامه نداد.

القصه، یه اتفاق جالب دیروز افتاد. دیروز عصر مهدی زنگید به اون دوستمون و ازش پرسید کی میاد برای اندازه گیری کمد. بعد گفت که جمعه صبح زمان خوبیه. البته یکی از آشناهای دوست مامانم هم قراره بیاد برای مبلها. که فقط پارچه شون رو عوض کنیم. البته راحتی های تو نشیمن باید اساسی درست بشن. چون این چند سال دیگه داغون شده اند. ولی ظاهرا چوبش هنوز سالمه.

هفته دیگه چهارشنبه تولد مانیه. میشد یه تولد پنجشنبه براش بگیریم و یکی هم جمعه، که تو هر کدوم، خانواده یکی مون باشند. ولی خب، وضعیت مبلها همینه، کمد هم که نداریم، شاید اگه قبلا بود، این کار رو میکردم. منتها اولا جون پذیرایی ندارم، دوم اینکه وضعیت خونه اعصابم رو خرد میکنه. با خانواده خودم مشکلی ندارم. اونا براشون مهم نیست. ولی راستش از خودم خجالت میکشم که به این شرایط تن میدم در حالیکه خانواده مهدی، به یه قدم زیر خواسته شون هم تن نمیدن. دلم نمیخواد با اون چشم بهم نگاه کنند.

نمیدونم متوجه منظورم میشید یا نه. خب اونا، اگه شرایطی رو نخوان، تحت هیچ عنوانی قبولش نمی کنند. مثلا الان برادرشوهرم دو سال و خرده ای از عقدش میگذره. مادرشوهرم گفته بیایید یه عروسی ساده بگیرم براتون و یه پولی هم میدم برید یه جا رهن کنید. منتها عروس و داماد قبول نکرده اند. مثلا جاری ام گفته من دوست دارم عروسیم تو باغ باشه، تالار دوست ندارم. (حالا فکر کنید تالار، تو نیاورانه ها!!) یا مثلا فلان خونه رو دوست دارم و از این حرفها.

من الان نمیخوام زندگی ام رو منوط به نظر بقیه بکنم. خب دارم تو این خونه زندگی میکنم. شرایط مهدی رو هم درک میکنم. ولی دیگه دلم نمیخواد همه ببینند. همه این درک رو ندارند که من دارم با شرایط همسرم کنار میام. دلم نمیخواد فکر کنند دارم زیادی دست پایین میگیرم.

خلاصه که هنوز تصمیمی برای تولد مانی نگرفته ام. البته اگرم قرار باشه تو خونه مون واسش تولد بگیرم، از بیرون غذا میگیرم و خودم نمی پزم. وضع کتف و شونه ام خرابه و اصلا نه میتونم، نه میخوام و نه حوصله پخت و پز دارم. اینکه مهمونی بدم و دو روز بعدش برم فیزیوتراپی و چهارصد تومن بدم، اصلا به صرفه نیست! از بیرون بگیرم، خیلی هم خانمانه تره!

امروز شاید جسته گریخته بنویسم. یکی در مورد ناراحتی اون روز مربی مهد مانی. یه چیزی که تو گلوی خودم هم مونده بود. خب حتما در جریانید که حقوق مربی های مهدی خیلی کمه. در حد چهارصد تا ششصد تومن. مربی ترم پیش مانی ـ که صبح ها میرم دنبالش ـ مجبوره به خاطر مشکلات مالی، بعدازظهرها هم بره تو یه مهد دیگه. البته ساعت مهد، از چهار و پنج تا نه و ده شبه. کنار یه باشگاه بدنسازی یه جا تو بالای شهر که مثلا خانمهایی که میخوان بعدازظهر برن باشگاه یا خرید یا آرایشگاه یا هر جای دیگه ای، بچه هاشون رو ساعتی میارن اینجا. این خانم هم اونجا، مربیه. ولی خب، آموزشی که در کار نیست. فقط جنبه نگهداری از بچه هاست.

اونوقت صاحبکار اونجا، این یه نفر رو برده، حقوق همین یه نفر رو هم بهش میده، بعدش کار صد نفر رو ازش میکشه. مثلا توقع داره که ایشون بچه ها رو ببره دستشویی و بشوره!!! در حالیکه ایشون صبح توی مهد، کارش فقط آموزشه. و یه بنده خدای دیگه ای بچه ها رو تو دستشویی میشوره. ولی این صاحب کارش عصرها، ازش این توقع رو داره. چند روز پیش خیلی ناراحت بود. گفت: آشتی دستشویی بردن بچه ها خوبه، دیروز صاحب کارم بهم میگه: برو این تراکت ها رو پخش کن!!!!!! یه سری تراکتهای تبلیغی برای مهدکودک عصر!!!!!!!!! از همه بدتر، وقتی همسر این خانم زنگیده محل کار همسرش و باهاش کار داشته، صاحبکارش بهش گفته: خانمت رفته تراکت پخش کنه.

مربی مانی تعریف میکرد که همسرش بهش زنگیده و داد و بیداد کرده که به تو چه بری تراکت پخش کنی؟؟!!!

خودم هم ناراحت شدم. گفتم: خب بهش بگو این کار رو نمیکنم. گفت: آخه آشتی. من یه عالمه قسط دارم. تو خودت هم میدونی. اگه بهش بگم، میترسم بگه دیگه نیا! گفتم: مطمئن باش اون هیچوقت نمیگه دیگه نیا! تو دیگه چند ماهه اینجایی و جا افتاده ای. اونم باید بفهمه که هر کاری، وظیفه یه نفره. فردا میگه من میرم دستشویی، بیا منم بشور!!!!!!

متاسفانه جاهای خصوصی اینجوری بی در و پیکره. فقط میخوان یه نفر رو بیارن و اندازه سه نفر ازش کار بکشند. شاید قبلا هم گفته باشم. قبل از این شرکت، تو یه مدرسه معلم بودم، کارگاه حرفه و فن هم دستم بود. خودم با عشق میرفتم از حسن آباد، چوب و اره و پیچ گوشتی و وسایل میخریدم. ولی در حقیقت وظیفه ام نبود. یا مثلا دفتردار مدرسه، چون ماشین داشت، یه بار که سه تا از بچه ها خواب مونده بودند، مدیر فرستادش بره دنبال بچه ها و بیارتشون که بیان امتحان بدن!!!!!!!!!! یعنی فکر کنید! بعدش همین دفتردار، هفت هشت سال بدون بیمه واسه شون کار کرد و آخرش هم ازدواج کرد و فقط با یکی دو سال بیمه تونست بیاد بیرون که دیگه به دردش نمیخورد!

کلا وضع بازار کار خرابه. خود من الان با فوق لیسانس ده ساله اینجا دارم تو دفتر کار میکنم. یه کار خیلی پر تنش و خیلی پر مسوولیت که دیگه یه وقتهایی اینقدر تکراری میشه میخوام بالا بیارم. حالا اگه سعی میکنم واسه خودم یه دلخوشی هایی سر کار پیدا کنم، یه چیز دیگه ایه. ولی در نهایت واقعا کار خسته کننده ایه. چقدر جلسه ست کنی، چقدر نامه بزنی، چقدر با همه سر و کله بزنی! تو یه واحد دیگه ای هم جابجام نمی کنند و میگن تو توانمندیت اینجا زیاده. که البته اونا میگن توانمندی، من میگم حمالی!

میخوام بگم اگه کسی اینجا رو میخونه که زیردستی داره، اینا رو حواسش باشه که حق طرف رو نخوره! نه فقط پولش رو، منظورم حفظ شان انسانیه. اینکه طرفتون بابت احتیاج داره کار میکنه، یه بحثه، اینکه شما کاری که بهش میدید در شانش نباشه و بخواهید ازش بیگاری بکشید، یه چیز دیگه!

میگم، امروز خیلی جسته و گریخته می نویسم براتون. چون لابلای کارهام هم هست.

خب قرار شد یه بار در مورد عموم بگم که کرمانشاه تنها زندگی میکنه.

از خانواده پدری من، افراد زیادی باقی نمونده اند. قبلا یه چیزهایی در موردشون گفته ام. ولی خب، قصه این عموم جداست. بابام اینا، پنج تا بچه بودند. البته بگذریم از دو سه تا که تو بچگی مردند و اون موقع این چیزها زیاد بوده خب. پدر پدرم یه آدم نظامی بسیار منضبط بوده. بسیار هم به مراسم و اعیاد مقید. مثلا هر سال سر عید باید خونه رنگ میشده، همه سر سال تحویل باید با لباسهای نو پای سفره هفت سین نشسته باشند وگرنه اون سال، سال بدی میشده و هر سال باید نذری داده میشده و کلا از این قوانین. خانواده مادری من، تو این چیزها، آسونگیر تر بودند. و البته دو خانواده همیشه با هم بوده اند. فامیل دور هستند. خانواده پدری و مادری ام رو میگم. اینطوری که این بابابزرگم، میشه دایی اون یکی بابابزرگم. انگار که شما، با پسر پسرعمه تون ازدواج کنید. یه کم شیرتوشیره ولی خب، اینجوری بوده دیگه!

مامان بابای منم از بچگی با هم بزرگ شده اند. و خب، روی هم خیلی شناخت داشته اند. در سن بیست و دو سالگی هم با هم ازدواج می کنند. این عموم، از همه ساکت تر و مظلوم تر بوده. یه آدم خیلی مهربون و فریاد رس! به داد همه میرسه. ولی خب، یه اخلاق هایی هم داشته و داره. و یکیش اینکه، به هیییییییچ جنبنده ای در دنیا آزار نمیرسونه. یعنی شما یه مورچه رو هم پیدا نمی کنید که بگه ما از این ناراحتیم. همیشه همسایه ها عاشقش بودند. از بس که مهربون بوده. همیشه واسه همه نون می خرید، وقتی که مغازه داشتند و اجناس کوپونی بود، واسه همسایه ها جنس نگه میداشت و می برد حتی در خونه شون. خیلی خیلی هم ساده و بی آلایشه. ولی خب، کسانی که اینقدر ساده و مهربونند، باعث نگرانی نزدیکانشون هستند. چون همیشه افراد سودجو و پدرسوخته منتظر فرصتی هستند که از اینا سواستفاده کنند.

از جمله اینکه وقتی پدرپدرم فوت کرد و اداره مغازه اش افتاد دست این عموم، یه سری حتی تو فامیل اومدند دندون تیز کردند و خواستند با مبلغ خیلی ناچیزی شریکش بشن! که بابام به موقع به فریادش رسید و مغازه رو نجات داد. خب بابای من معلم بود و بسیار هم آدم منظم. ما هر سال امتحانات خرداد رو که میدادیم، میرفتیم کرمانشاه. سه ماه اونجا بودیم و دوباره مهر برمیگشتیم. اول تابستون، بابام می افتاد به جون مغازه. خب برادر بزرگتر هم بود و حس مسوولیتش خیلی زیاد. خلاصه با مامانم مغازه رو می شستند و تمیز می کردند و جنس تازه توش می ریختند و بابام وایمیساد در مغازه. الان میگن سوپر، ولی اون موقع خوار و بار فروشی بود.

هر شب بابام میزان فروش رو می نوشت و دیگه نمیذاشت عموم در مغازه باشه. چون عموم بی نهایت آدم بی انضباطیه. بنابراین بابام می فرستادش دنبال جنس خریدن. یه سری رو واسه شون می آوردند، یه سری رو عموم میرفت میخرید. خب، سالهای جنگ هم که جنس مثل الان نبود. خیلی سخت میشد جنس گیر اورد.

عموی من، از همون نوجوانی مشکل روحی داشت. اینجوری که افسرده بود و قرص میخورد. وضع خوابش افتضاح بود و البته اونی که من از سی سالگیش یادمه، همه اش قرص خواب میخورد. یه سری از داروهاش هم گیاهی بود. خب، همین قرصها، هوش و حواس واسش نمیذاشت. ازش جنس می بردند و پولش رو نمیدادند. اینم هم مهربون بود، هم هوش و حواس نداشت که بنویسه. خیلی از سرمایه همینطوری به باد میرفت.

به خاطر قرصها تا لنگ ظهر میخوابید و بعدش که بیدار میشد، اعصاب درست و حسابی نداشت. طفلی مادربزرگم خیلی غصه شو میخورد. خب یه عمه ام که همون اوایل فوت کرد که سه تا دختر ازش مونده. عمه کوچیکه ام هم با شوهر همین ازدواج کرد. یه عموم هم جوون مرگ شد و موند، بابام و این عموم. از بابابزرگ خدابیامرزم یه حقوق بازنشستگی مونده بود که مادربزرگ و این عموم می گرفتنش. بعدها بابام یه مغازه دیگه کنار اون یکی مغازه ساخت و دادش اجاره که کمک خرج مادربزرگم باشه. دیگه وضع روحی عموم خیلی بدتر شد و خیلی بدهی بالا آورد. این شد که دو تا مغازه رو اجاره داد بابام. عموم هم نشست خونه پیش مادربزرگم. خب مغازه ها، سر خونه بودند. ولی ایشون عملا بیکار بود. و فقط اجاره ها رو میگرفت و میذاشت جیبش.

البته دیگه پول مغازه ها، بین وراث تقسیم میشد. یه چیزی هم به بابای من میرسید. و البته بابام همه رو با خط کش، تقسیم می کرد که نکنه یه تومن اینور و اونور بشه. خب قبلا هم گفته ام که یکی از مغازه ها، دست برادر شوهرعمه ام بود و ایشون بعد ازده سال که نشسته بود تو مغازه، مغازه رو بالا کشید و یه شرایطی پیش اومد که بعد از فوت مادربزرگ عزیزم، بابام موند و این برادر و عمه کوچیکه ام. البته اونم عقل درست و حسابی نداره.

در نتیجه شوهرعمه ام با پنج شش تا از برادرهاش دست به یکی کردند و ملک رو با قیمت خیلی خیلی پایینی از بابام اینا خریدند. تا همین الان هم که من دارم اینا رو می نویسم، بابام راضی به فروش نبود و نیست! چون اولا بابام خیلی سخت خرید و فروش میکنه، دوم اینکه نظرش این بود که اون ملک، بوی عزیزانش رو میده. و میخواست یه جایی تو کرمانشاه داشته باشه. و از همه اینا مهمتر، نمیخواست این عموم، آلاخون والاخون بشه. ولی خب، یه شرایطی پیش اومد که بابام مجبور به فروش شد.

مثلا فکر کنید اون ملک تو یه جای تجاری کرمانشاه بود. اگه الان بود که زیر چهار پنج میلیارد نمی ارزید. ولی سال 81 بابام مجبور شد بفروشتش هشتاد نود میلیون! سهمی که بابام رسید، سی میلیون شد که ده تومن سنوات بازنشستگی خودش و مامانم رو روش گذاشت و این خونه رو توی شهران خرید. همین که الان ساکنش هستند.

بعد با پولی که به عموم رسید، یه خونه تو یه محله خوب کرمانشاه برای عموم خرید و با بقیه اش هم یه آپارتمان اطراف تهران براش خرید که اجاره اش داد. عموم از راه همین اجاره، ارتزاق میکنه. که البته آپارتمان الان دست پسرخاله امه. همون که اول مهر من و مهدی نزدیک بود بریم توش.

خب تو این سالها، اوضاع روحی عموم، روز به روز بدتر شد. تعداد قرصهای اعصاب بیشتر و بیشتر شد. حالا دیگه یه عده پدرسوخته هم دوره اش کرده بودند و هی پولهاشو ازش می گرفتند. خب به خاطر ماجرای اون سال، با عمه ام رابطه ای نداره. و اگر عمه من زن مسوولی بود، هرگز برادرش رو با این حال و روز رها نمیکرد که هر بی شرفی بخواد واسه پولش نقشه بکشه. پول که میگم، نه که فکر کنید الان ماهی ده میلیون داره! همون پول اجاره رو هم بابام میگیره و براش سپرده درست کرده. با حساب و کتاب بهش پول میده که یه وقت نامردها پولهاشو نبرند. دیگه یه وقتهایی ما با بابامون دعوا میکنیم که اینقدر سر پولهای عمو، حرص نخور. ولی بابام نمیتونه رها کنه برادرش رو.

یه چند سالی هم بود که تهران قدم نذاشته بود. اخلاقهای مخصوصی داره. وقتی به یه رویه ای عادت میکنه، عمرا دیگه تغییرش نمیده. خب این سالها وسواس خیلی بدی گرفته. درسته خیلی بی انضباطه و خیلی ریخت و پاش میکنه ولی خب روزی حداقل چهل بار دستاشو میشوره. اضافه وزن پیدا کرده و پاهاش درد میکنه. دیگه نزدیک شصت سالشه. به خاطر مشکل اعصاب، هرگز ازدواج نکرد. یادمه وقتی بچه بودم، مامان و مادربزرگم چند جا هم خواستگاری رفتند. ولی همچین که میخواست رسمی بشه، عموم بهمش میزد. میگفت آمادگی ندارم. خلاصه همه این سالها ازدواج هم نکرد.

خب یکی از نگرانیهای مادربزرگم هم، زندگی عموم بود. حق هم داشت. یه دردهایی تو زندگی یه آدمهایی هست، که وقتی کسانی که اون درد رو دارند، متوجه میشن! الان من هرچی بهتون بگم، درک نمیکنید زندگی این عموم، چه دردیه. یه آدم کم حواس که نمی تونی یه دقیقه هم به حال خودش بذاریش. حالا البته فعلا یکی دو ماهه اومده خونه بابام اینا.

ظاهرا آزاری نداره ولی چون سالها تنها زندگی کرده، مثلا یه دفعه ساعت دو نصف شب هوس خوردن چای میکنه و پا میشه به سر و صداکردن. یه هوا هم گوشش سنگین شده، اینه که در ایجاد سر و صدای فراوون، دیگه استاد شده! شبهای اول، هیچکی نمیتونست شب بخوابه خونه بابام اینا. تا صبح سر و صدا میکرد. یا با صدای بلند حرف میزد و بقیه رو صدا میکرد. میگم خب، چون سالها تنها زندگی کرده، همزیستی رو بلد نیست.

ولی خب همه ما دوستش داریم و من واقعا یکی از دغدغه های زندگیم، عمومه. که آخرش چی میشه. چون روز به روز هم افتاده تر میشه و کمتر میتونه از پس کار خودش بربیاد.

این جریان زندگی عمومه. که قول داده بودم یه بار براتون بگم. البته شاید منتظر شنیدن یا خوندن یه ماجرای عشقی بودید ولی دیگه شرمنده، عشقی تو زندگیش نبوده طفلی!

حالا یه کم از خودم بگم. (اکه بترکی آشتی اینقدر حرف میزنی!!!!!!!)

شنبه که پست گذاشتم، واقعا داشتم از خواب می مردم. ولی باید تا غروب می موندم. همون صبح، یه فنجون قهوه ترک دم کردم بلکه خوابم نبره. مغزم هم داشت منفجر میشد. دیگه عصر مهدی رفته بود دنبال مانی و منم دیگه پنج و نیم از اداره رفتم خونه. عین این مستها بودم. میخوردم تو در و دیوار! خیلی هم سرد بود.

بعدش لباسهامو عوض کردم و یه کم عدس پلو گرم کردم دادم مانی خورد. خودم هم یه چیزی سر هم کردم و خوردم. دو تا شنسل هم واسه مهدی سرخ کردم واسه ناهار روز یکشنبه اش. عدس پلو هم واسه خودم کشیدم تو ظرف و از مهدی خواستم ظرفش رو بیاره که گفت غذاشو نخورده و هنوز تو شرکت غذا داره. دیگه جمع و جور کردم و ساعت نه، رفتم خوابیدم.

خب، هنوز با مهدی هم حرف نمیزنیم که. فقط من نمیدونم چه طوری تو خواب تشنه شدم. بعد به مانی گفتم: برو واسه مامان آب بیار. اینا رو یادمه. ولی واقعا نمیدونم وقتی با مهدی قهر بودم، چرا اینو گفتم. بعد دیدم مهدی بیدارم کرد و یه لیوان آب بهم داد. حتی یادمه آب رو از یخچال آورده بود و مزه یخچال میداد. بعدش دیگه تا صبح خوابیدم.

صبح یکشنبه وقتی بیدار شدم، دیدم ساعت بیست دقیقه به هفته!!!!!! یه دفعه از جام پریدم و دیدم خواب مونده ام! فوری زنگیدم به مربی مانی و گفتم که خواب مونده ام. اونم معمولا به هوای من میخوابه. دیگه نفهمیدم چه جوری حاضر شدمو مهدی رو هم بیدار کردم و مانی رو آورد تو ماشین. گازیدم و سر راه هم هول هولی نون خریدم و دیدم مربی مانی سر خیابون وایساده و اونم نون بربری خریده بود. دیگه اونو مانی رو زود رسوندم مهد و رفتم اداره.

هفت و سی و چهار دقیقه کارت زدم! خیلی وقت بود بعد از هفت نرسیده بودم اداره. و خیلی وقت بود اینجوری نخوابیده بودم. دیگه دیروز عصر رفتم دنبال مانی و با هم رفتیم خونه و یه چرت بیست دقیقه ای زدم و ده دقیقه به هفت رفتم تو آشپزخونه و شوید پلو با مرغ درست کردم و دستی به آشپزخونه کشیدم و تا آخر شب، دو بار هم کیشه آب گرم گذاشتم رو کتف و شونه هام. جالبه. وقتی من خواب بودم، مهدی بیدار بود. بیدار که شدم، مهدی رفت تو اتاق رو تخت خوابید. من پاشدم به انجام کارها و بعدش اومدم یه کم اخبار رو پیگیری کردم و بعدش تی وی رو خاموش کردم و یه کم با مانی بازی کردم و سری به وایبر زدم.

یه چیز جالب از مانی براتون بگم.

دیشب اومده میگه: مامان! فردا منو می بری حموم؟ گفتم: آره. چطور مگه؟ گفت: آخه پسر همسایه طبقه بالایی اومد خونه مون و رو شکم من نقاشی کشید!!!!!!!!تعجب

بعد بلوزش رو بالا زد و دیدم با خودکار، همه شکمش رو نقاشی کشیده!!!!!!!!!! تا چند لحظه ماتم برده بود! فقط نفهمیدم این خلاقیت ذهنی رو از کجا آورد که بندازه گردن پسر همسایه طبقه بالا! این در حالیه که کلا مانی تو عمرش، این پسر رو سه چهار بار بیشتر ندیده. یه پسر دو سه ساله! فکر کنید!!!!!!!

یادتونه قرار بود پول خونه بریانک رو یه کاری بکنم. خب من خودمو چلوندم و پول رو کردم چهل تومن. البته خیلی بهم فشار اومد. چون حقوق ماه قبل رو روش گذاشتم. تازه امروز دهم آزده و من پولم تموم شده هیچ، صد تومن هم برداشته ام از اون چهل تومنه! بعد چند بار با مهدی بالا و پایین کردیم که چه کارش کنیم. دیگه قرار آخر این شد که مهدی، باهاش جنس بخره. جنسی که مربوط به کارش تو این شرکته میشه. یه بار ـ قبل از ماجرای ده روز پیش ـ بهش گفتم: اصلا میخوای من خودم یه بار بیام شرکت و با بچه ها بحرفم؟ که اونا مثلا تو رودربایستی من باشند بابت پول.

ولی مهدی از حرفم بد برداشت کرد و فکر کرد من میخوام بیام به اونا بگم این پول، پول منه، نه پول مهدی. شاید هم مهدی حق داشت. ولی در نهایت خودم همونجا تصمیم گرفتم کاری نداشته باشم و بذارم مهدی خودش وارد معامله بشه. من مهدی رو می شناسم.

دیروز پرییروز گفت: سه شنبه بیا شرکت و صحبت کن در مورد پول. گفتم: من دیگه چرا بیام. تو هستی دیگه. گفت: فردا نگی این شد و اون شد. گفتم: تو از این ناراحتی که فردا چیزی بشه و بگی تو مقصر نیستی؟

از این اخلاقش ناراحت میشم. مسوولیت کاری رو به عهده نمیگیره. از اول میخواد همه رو بندازه گردن یکی دیگه. یعنی اگه پول رو خوردند، من مقصر نیستم. خب منم که نمیگم تو مقصری. ولی دیگه دلم میخواد بگه: باشه، من خودم هستم. خیالت راحت. خدا هم بزرگه.

البته سر سرمایه گذاری چند سال پیش، اینجوری شده. یعنی بیشتر اینجوری شده. دیگه میترسه چیزی رو ضمانت کنه. چون به هیچی اعتمادی نیست. البته تا حدی هم حق داره.

دیشب خاله ام زنگیده میگه: سکه هاتو میدی به یه نفر؟ میگم که چی بشه؟ میگه: خب اون طرف میخواد خونه بخره، تو سکه هاتو بده که بفروشه، بعد اون آدم ماهی یه سکه بهت میده. گفتم: من اینقدری سکه ندارم که به درد کسی بخوره. حالا طرف کی هست؟ گفت: خودم!

تو دلم گفتم بنده به گور هفت جدم بخندم دیگه با تو معامله بکنم. همین مونده هر ماه بشم زنش که یکی از سکه هامو بهم پس بده. خوشحال میشم خونه بخره ولی نه تا اون حد که به خاطر حرص و جوش، بترکم. بعدش هم، زندگی خودم، پره از اولویت. ممکنه برای خودم نیاز بشه. وگرنه که این خاله ام خیلی هم برام عزیزم.

دیگه بسه. چقدر امروز حرف زدم.

همه رو به مهربونی دستهای پر برکت خدا می سپرم. خیلی سرد شده؛ مراقب خودتون باشید. من از صبح تا الان که دوازه و نیمه تو اداره هنوز گرم نشده ام!

 

 

 

[ دوشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩۳ ] [ ۸:۱٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ