چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااام. صبح قشنگتون بخیر. به نظرم امروز هوا یه نمور گرمتر از دیروز بود. دیروز که من داشتم تا بعد از ناهار  تو اداره می لرزیدم!!!!!

دیگه شکر خدا رفتم خونه و پریدم تو حموم و اونجا یه کم گرم شدم. شاید هم لرز تو بدنم بوده. شکر خدا که الان خوبم.

 


خب، عرض کنم خدمتتون که دیگه شما در جریان کارهای من هستید. منظورم کارهای تو اداره است. مثل همه جا، پره از استرس و حق کشی. که البته چیز غیرطبیعی نیست. ریز مطالب رو نمیگم براتون. فقط همینقدر بدونید که من دیگه تبدیل شده ام به سطل آشغال آقای رئیس و از هر جا که ناراحته، میاد سر من خالی میکنه. با حجم کار مشکل ندارم، چون میتونم مدیریتش کنم. یه نیروی کمکی هم که دارم. ولی مساله اینه که این آقای رئیس که اتفاقا مرد بسیار محترمی هم هست، از صبح تا وقتی که من اداره ام، یه عااااااااالمه به من استرس وارد میکنه.

من خودم، نزده میرقصم! به اندازه کافی اعصاب خردی دارم تو زندگیم. دیروز دو سه تا کار به کارهام اضافه کرد که حجمش مهم نیست. مهم اینه که خیلی بهم استرس وارد میشه. مثلا اینکه دیروز گفت که روی موبایلم ـ البته موبایل شرکت ـ ایمیلهای شرکت ست بشه و به محض اینکه ایمیلی اومد برام، از طریق موبایل بفهمم و فوری فوری اون ایمیل نامه بشه و ارسال بشه.

در حالت عادی، شاید این کار بدی نباشه. ولی برای من که حداقل روزی سی چهل تا ایمیل دارم که حداقل نصفش اکسپت ایمیلهای خودمه، چه لزومی داره عین سگ پاسوخته بشینم و موبایل دست بگیرم ببینم کی ایمیل بیاد! خب من گفتم هر کس که ایمیل می فرسته، خودش یه زنگ بزنه و بگه فرستادم. منم نامه اش کنم و ارسالش کنم. دیگه چه لزومی داره بیست و چهارساعته دستم به موبایل باشه.

این حرکات، استرس زاست به نظر من. حالا قرار بود ریزش رو نگم ها. یا بقیه کارها که دیگه اونا رو نمیگم. دیروز سر ناهار، دستهام خیلی سنگین بود و شونه و کتفم به شدت درد میکرد. دوستم انرژی درمانی بلده. گفت که همه اش از اعصابه. که البته معلومه خب. این یه دور تسلسله که این روزها هی داره تکرار میشه. هی من اعصابم خرد میشه، هی یه جای بدنم درد میکنه و قفل میشه. دیگه بعد از ناهار دوستم اسپری ضد درد برام زد و ماساژ داد و یه کم بهم انرژی داد که خیلی بهتر شدم شکر خدا. بعد به مهدی اس دادم که من دستام درد میکنه. عصر میای دنبال ما؟

نوشت: آره میام. دوباره با کی دعوات شده؟ گفتم: هیچکی ولی دستام درد میکنه. گفت: حتما میام.

دیگه روسا رفتند جلسه و منم یه ساعتی رفتم پیش منابع انسانی و بهش گفتم: با توجه به شرایط جسمی و روحی که دارم، تحمل اینهمه استرس برام مقدور نیست. شاید من مشکل دارم. شاید من زیادی شورش میکنم. ولی خواهش میکنم جای منو عوض کنید. کلی هم با هم حرف زدیم. منابع انسانی همون خانمیه که خیلی قبلا اذیتم کرد. فعلا چاره ای نیست و باید دمش رو ببینم. چون حلقه محاصره داره برام تنگتر میشه.

خلاصه قرار شد امروز برم پیش یکی از اعضا هیات مدیره و با اون حرف آخرم رو بزنم.

این از این.

بعد دیگه شد ساعت چهار و زنگیدم به مهدی که ببینم کجاست که گفت داره تازه راه می افته. منم آماده شدم و بوت هامم پوشیدم. فقط موقع رفتن و اومدن می پوشمشون و توی شرکت، با کفش معمولی می گردم. بعدش دیگه مهدی اومد و با هم پیاده رفتیم طرف مهد مانی. مهدی گفت: این بوتهای روز جمعه ات نیست!

گفتم: اینا رو شنبه خریدم. گفت: قشنگه. چند خریدی؟ گفتم: صد و بیست و دو. گفت: حقوق بگیرم پولشو میدم بهت. ولی با این پاشنه ها میتونی رانندگی کنی؟ گفتم: آره. گفت: خطرناکه. یه وقت پاشنه گیر نکنه زیر پدال گاز و ترمز. گفتم: نه. لژ داره. راحتم باهاش.

بعدش رفتیم در مهد مانی و من نشستم تو ماشین و مهدی هم رفت مانی رو آورد. تو راه دیگه کم کم حرفیدیم و شکر خدا خلوت بود. هم دیروز هم پریروز. پنج و نیم رسیدیم خونه و من خیلی حس خوبی داشتم.

دیگه زعفرون آب کردم و یه بسته فیله بیرون گذاشتم و چند لقمه نون و پنیر و گردو خوردم. میدونم بابت میگرنم نباید پنیر بخورم. ولی داشتم از گشنگی پس می افتادم و هیچی نبود به غیر از اون. بعدش زود پریدم تو حموم و اول یه تشت آب نمک غلیظ با آب گرم درست کردم و حسابی نمک رو حل کردم تو آب، بعدش ریختم رو سرم. با این نیت که دردها از تنم بیرون بره و آروم بشم. البته دوستم گفت ده دقیقه همینطوری بمونم. ولی نشد. واقعا سردم بود. هرچند که آب گرم باز بود ولی خب چون حموم سرد بود، واقعا لرزم گرفت. یه کم تو اون حالت موندم و برای آرامش و سلامتی خودم و همه دعا کردم و از خدا خواستم آرومم کنه. و همه دردها از تن خودم و همه بیرون بره و همه سلامت باشیم. روحمون هم آروم باشه.

بعدش دیگه رفتم زیر دوش و حسابی حمام کردم و بیرون اومدم.

وقتی بیرون اومدم، مهدی خندید و گفت: صحت آب گرم!

مهدی اینا میگن: صحت آب گرم. ما میگیم: عافیت باشه!

بعدش حوله سرمو عوض کردم و دراز کشیدم رو کاناپه. هرچی هم به مانی گفتم یه پتو بنداز رو من، ننداخت.

دیروز صبح فرشها رو آورده بودند و هنوز تو کاور بود. مهدی یه دور جارو کشید خونه رو. گفتم: فرشها رو به نظرم پهن نکنیم. امشب آقا مبلیه میخواد بیاد. بذار بیاد و بره ببینیم کی میاد درستش کنه. شاید خدا خواست و پنجشنبه اومد. تو پنجشنبه خونه ای دیگه؟

گفت: آره.

آخه مهدی باید همه پنجشنبه ها رو بره سر کار. من باید دو تا پنجشنبه برم. از این دو تا پنجشنبه، مهدی قرار شده یه پنجشنبه رو بمونه تو خونه. که مانی لااقل فقط یه پنجشنبه بره مهد. حالا این پنجشنبه، همون پنجشنبه است که اگه آقا مبلیه بتونه بیاد تو خونه مبلها رو درست کنه که دیگه نور علی نوره!

دیگه ساعت شش و نیم فیله ها رو یخ زدایی کردم و تو آبلیمو و پیاز و زعفرون خوابوندم و آب برنج گذاشتم و منتظر شدم آب جوش بیاد. نشسته بودم رو مبل که رو کردم به مهدی و گفت:

تو نمیخوای از دل من دربیاری؟

نگام کرد و خندید و گفت: اگه من به تو فحش دادم، بگو تا از دلت دربیارم. تو جمعه شب، هرچی دهنت دراومد به من گفتی. ولی من چون با خودم عهد کرده بودم بهت فحش ندم، بهت فحش ندادم.

گفتم: فحش ندادی. ولی ناراحتم کردی.

گفت: آره. ولی خودت قضاوت کن. ببین کی دعوا کرد.

صدای غلغل آب برنج اومد. رفتم آشپزخونه و دیدم برنج تموم شده. گفتم: برنج میاری؟ رفت از پشت مبل یه گونی برنج بیاره.

گفتم: آره من قبول دارم جمعه شب هرچی دهنم اومد بهت گفتم. ولی داشتم منفجر میشدم. دیگه از همه طرف داره بهم فشار میاد. رفتارت با مانی، اعصاب خردی من سر اینکه هر لحظه ممکنه خونه مامان اینا دعواتون بشه و هزار چیز دیگه  بهم فشار میاره. مهدی قبول کن که تو خونه بابات اینا، یه مدل دیگه ایه تا خونه بابای من.

بعد دیگه حرف شد و داشتیم با ملایمت با هم می حرفیدیم. بحث استرس شد و من بهش گفتم: ببین مهدی! همین رفتار من و تو رو ببین. من و تو بچه های اول بودیم. پدرهای ما، انقلابی بودند و ما حاصل تربیت دهه شصتیم! دهه جنگ، دهه بحران اقتصادی و خیلی سختی های دیگه. همیشه از ما خواستند که بهترین باشیم. شاگرد اول باشیم. مودب ترین باشیم. ما اینقدری که خواستیم بهترین های پدر و مادر باشیم، خوش نگذروندیم و خودمون نبودیم. نه دوست پسری، نه حال و هولی، نه چیزی. همه اش در چارچوب قوانین شدید اخلاقی. بابای منم همین بود. گفته بود اگه بیست نشم، سرمو می بره! و من وقتی کلاس دوم دبستان بودم، اولین دیکته رو هجده و نیم شدم. و گریه میکردم و خونه نمیرفتم چون واقعا فکر میکردم سرم رو می بره!!!!!!!!

ولی الان، دیگه نمیخوام این استرس ها به بچه ام منتقل بشه. دیگه نمیخوام مانی وقتی فردا بزرگ شد، بابت مثلا یه درس که شونزده میشه، نخواد بیاد خونه. و البته نمیخوام هم گه و لاابالی بار بیاد. ولی استرس رو نمیخوام داشته باشه. چون من هنوزم دارم میکشم. من تا لحظه ای که فوق لیسانس گرفتم و دفاع کردم، مثل سگ استرس درس و نمره داشتم. همیشه دستام قفل میشد موقع امتحان! خب چرا؟

تو هم همین بودی. همیشه پدر و مادرهای ما، ما رو تو محذوریتهای اخلاقی میذاشتند. همیشه عذاب وجدان از بهترین نبودن! من الان قبول دارم مانی آخر هفته ها، یه مانی دیگه میشه. ولی اینم در نظر بگیر. مانی فقط یه بچه چهارساله است. باید تو خونه باشه. باید تا هشت و نه بخوابه، باید پیش مامانش باشه تو خونه خودش. ولی شش روز هفته، تحت انضباطه. صبح زود بیدار میشه میره مهد. اونجا هی میگن این ساعت بازی کنید، این ساعت بخورید، اون ساعت نقاشی کنید. خب آخر هفته، مهمونی رفتن، یه فرصتیه براش که یه کم آزاد باشه. من بی ادبیش رو توجیه نمیکنم. ولی اگه یادت باشه، مشاوری که فروردین رفتیم، گفت بذارید گاهی آزاد باشه. بذارید پدر و مادرهاتون بانوه شون حال کنند.

من میگم یه جاهایی من و تو باید خودمونو به کری بزنیم و یه چیزهایی رو نشنویم.

البته تمام مدت مهدی حرف منو تصدیق میکرد.

خب بچه ها، اینو شاید گفته ام. مهدی تیپ روشنی داره. چشمهاش میشیه. و البته از چشمهای من درشت تر. من که چشمهای قهوه ای معمولی دارم. ولی چشمهای مهدی درشته. و زمستونها هم روشن تر میشه. باور کنید وقتی مهربون میشه و لبخند میزنه، همممممممممه محبت دنیا رو میتونم تو چشماش ببینم. اوایل آشنایی مون هم همین بود. واقعا دنیا برام، چشمهای مهدی بود. شعر هندی نمیگم براتون. واقعا میخوام بگم وقتی آدم کسی رو دوست داره و از همه مهمتر کنارش آرامش پیدا میکنه، دنیا براش میشه اندازه آغوش همون یه نفر.

ولی خب برعکس. وقتی اون یه نفر ناراحتت میکنه، وقتی بهت خشم میگیره، وقتی تو رو مسبب همه بدبختی هاش میدونه و هی بهت استرس میده، از اون آدم خیلی بیشتر از بقیه آدمها دلگیر میشی. انگار دورخیزت بیشتر باشه.

وگرنه، چشمها و نگاه هیچکس مثل مهدی، وقتی مهربونه نمیتونه منو اینقدر آروم کنه. ولی افسوس که دفعات این لحظات دیگه خیلی کم شده تو زندگی مشترکمون. دیگه حالا علتش هرچی که میخواد باشه.

و مهدی اینو راست میگه. جمعه شب، من خیلی به مهدی حرف زدم. خیلی خیلی. یعنی دیگه واقعا تخلیه شدم. ولی خب، میدونم خیلی از حرفهام آزرده اش کرد. اینجا هم نوشتم که شستمش. واقعا همینطور بود. باهاتون روراستم و میگم خیلی بهش حرف زدم و اون جواب فحشهای منو نداد. البته بگم ها، روز قبلش خونه بابام اینا حسابی صافم کرده بود. دیشب هم ازش عذرخواهی کردم. عذرخواهی آدم رو کوچیک نمیکنه. باید اشتباهمون رو بپذیریم. اونجوری که دوست داریم دیگران از دل ما دربیارن.

در هر حال؛ اگه زن و شوهری درک کنند که اولین و آخرین پناهگاه هم باشند و واقعا کنار هم آروم بشن، حرف خدا تو قرآن، دیگه شوخی نیست! آخه تو وایبرواسم پیام اومده بود که: و خداوند شوخی کرد با بنده هاش و گفت: برای شما همسرانی قرار دادیم تا در کنار آنها احساس آرامش کنید!!!!!!!!!!!

رابطه من و مهدی هم متاسفانه خیلی بالا و پایین داره. خب موارد نارضایتی زیادی داریم از همدیگه و از کل زندگی مون. استرس هم داریم، اینه که کنار هم نشده آروم بشیم زیاد. دیشب ازش پرسیدم: چیزی در من هست که به تو استرس بده؟ فکر کرد و گفت: نه. یا لااقل الان یادم نیست. بعد خودش گفت: ولی من به تو استرس میدم. نه؟

گفتم: آره. به خصوص وقتی مانی مریضه!

خلاصه کلی حرفیدیم و بعدش منتظر موندیم و آقا مبلیه نیومد. البته نزدیک ما بود و قرار بود بزنگه و ما بریم دنبالش که نزنگید. بعدش دیگه فیله ها رو رو توری کباب کردم و گذاشتم رو برنج و با مهدی خوردیم. مانی هم مشغول بازی بودو کلا نخواست بخوره. مهدی هم گفت: ولش کن. اگه گشنه شد، دیگه بهش غذا ندیم تا یاد بگیره شبها شام بخوره.

منم هیچی نگفتم تا خودش این مساله شام نخوردن و بازیگوشی مانی سر خوردن رو حل کنه.

بعدش رفتم موهامو سشوار کشیدم و یه چرت خوابیدم رو کاناپه و تو خواب و بیداری بودم که فکر کنم یه چیزی داد مانی بخوره. بعد مانی بیدارم کرد و گفت: مامان بیا بریم با هم بخوابیم. مهدی گفت: مامانو چه کار داری؟ خودت برو دیگه. گفتم: میرم و برمیگردم.

رفتم مانی رو خوابوندم و خودم هم خوابم برد و بعدش به زور بیدار شدم و اومدم تو هال. یه کم دیگه با مهدی حرفیدیم و پیش هم بودیم.

یعنی داشتم از خواب می مردم ها!!!!! ولی فکر کردم مگه چند شب تو سال، ما با هم خوبیم و می تونیم با هم حرف بزنیم. دَرَک کنم این خواب لعنتی رو!

غروب هم مهدی رفته بود ماءالشعیر خریده بود. خب من و مهدی خیلی نوشیدنی دوست داریم و مهدی همه اش دنبال یه نوشیدنیه که جایگزین نوشابه بشه. چون واقعا خودش هم میدونه چقدر براش ضرر داره.

دیگه برای امروزش غذا گذاشتم. بعد مهدی یه حرفی زد که فهمیدم ظاهر احمقش، زیادی خشنه و دلش نرم تره. هرچند، آدمها باید یاد بگیرند ـ از جمله خود من ـ که ظاهرمون رو اینقدر خشن نکنیم که خودمونم از خودمون فرار کنیم. گفت: مدت قهرمون این بار خیلی طولانی شد. ده دوازده روز!!!!!! چهارشنبه شب یه بغضی داشتم. پنجشنبه هم  اصلا بهم خوش نگذشت!

فهمیدم واقعا این دوری ها ناراحتش میکنه.

باهام دعوا نکنید. خب چه کار کنم. از دستش ناراحت بودم. شاید من نباید اینقدر کینه ای باشه. شاید زیادی ناراحتی ها رو نگه میدارم. شاید باید زودتر بندازمشون دور. اینا هم انتقاداتیه که شاید به من وارد باشه. من میدونم مهدی کینه اش از من کمتره. ولی خب، نمیدونم.

اینا رو الان نمیگم که مثلا فکر کنید حالا که با هم آشتی کرده ایم، اون الان به چشم من شاهزاده سوار بر اسبه!نه، برای این میگم که خودم یادم بمونه که کینه من، از مهدی بیشتره. اون زودتر می گذره. ولی من نه. انگار که بخوام کینه ها رو هم مدیریت کنم!

در مورد اون سرمایه هم، من ترجیح میدم این پول رو به مهدی بدم. ما شریک زندگی هم هستیم. این تصمیم رو دیشب که اشتی کردیم نگرفتم. قبل ترش این تصمیم رو گرفتم. من شریک زندگی مهدی هستم و با هم داریم زندگی میکنیم. ممکنه برادرم هم موردهایی داشته باشه. ولی اولا در سودش تفاوت چندانی نیست، دوم از همه ـ که مهمتره ـ میخوام به مهدی بگم که بهش اعتماد دارم. بقیه اش دست خداست. خودش مواظب اموالمون هست. شاید تو هزار و یک چیز با مهدی اختلاف نظر و اختلاف سلیقه داشته باشم، ولی مهدی آدم مادی نیست و فکر میکنم اونم همینطور باشه نسبت به من. ما از نظر مالی به هم اطمینان داریم.

یک موردی تو زندگی یکی از پسرخاله هام پیش اومده که اول اینکه همه رو شوکه کرده، دوم اینکه لااقل به من و مهدی ثابت کرد که ما تو مادیات، خیلی روراست تر از خیلی ها بودیم تو زندگی. فکر نکنم گفته باشم مورد پسرخاله ام رو. گفتم؟ اگه نگفتم بگید بهم. مورد مال همین یکی دو ماه اخیره.

تو همین یکی و هفته جاری هم، یه روز خاطره به دنیا آوردن مانی رو میگم براتون. اوه اوه اوه، شبهای زمستون و ننه آشتی و قصه ها! انگار مردم بیکارند بشینند قصه بخونند!

همه تونو به دستهای مهربون خدا و برکت سفره اش می سپرم. دلهاتون سبز و پر آرامش!

 

[ سه‌شنبه ۱۱ آذر ۱۳٩۳ ] [ ۸:٢٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ