چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااام صبح قشنگتون بخیر. خدا رو شکر به خاطر یه روز دیگه و یه شروع دیگه. امروز که آقا مانی اینقدر کند بود، فکر کنم حوصله نداشت. کلی وقت هدر داد. و البته من فکر میکنم اینا تمرینه برای من که یه کم از عجله هام کم کنم. خب بچه است. دلیلی نداره از حالا فرز باشه. یعنی فکر کنید بیدار بود ها، ولی از ماشین پیاده نمیشد. فقط داشت منو نگاه میکرد. گفتم: نمیای پایین؟ من در و ببندم و برم، بعد تو گریه کنی و من دوباره برگردم؟ خب خودت بیا پایین دیگه.

بعد پایین اومد با آهسته ترین حرکات. بعد یه نگاهی به قالپاق چرخ سمت خودش انداخت و گفت: دیروز خوب رانندگی نکردی، این، کنده شده! گفتم: آره مامان. احتمالا مال دیروز بوده. بعدش رفتیم تو مهد و نمی نشست رو صندلی تا کفشهاش رو با دمپایی عوض کنم. گفتم: مانی دیرم شده. زود باش دیگه. واقعا صبرم دیگه داشت تموم میشد. هیچی به اندازه یه آدم کند، نمیتونه منو به هم بریزه. ولی اون وقت صبح فکر کردم باید با مانی صبورتر باشم. حالا گیرم یه ربع هم زودتر یا دیرتر برسم. وایسم ببینم آخر این قصه چی میخواد بشه.

بالاخره رفت داخل و لحظه ای که خواستم در و باز کنم گفت: بوست نکردم!

برگشتم و بغلش کردم و بوسش کردم و دیگه رفت. منم اومدم اداره.


دیروز عصر رفتم دنبال مانی و با هم رفتیم خونه. قبل از خونه، رفتیم فلسطین و ماشین و همونجا گذاشتم و رفتیم شانزه لیزه واسش کفش بخرم. دیگه نرفتم تو آکسفورد. یه کفش فروشی تو شانزه لیزه دیده بودم قبلا. رفتیم اونجا و مانی از یه دست فروش که داشت اسباب بازی می فروخت، ازم تیرکمون خواست. گفتم: حالا بذار بریم اول کفش بخریم. گفت: آخه من تیرکمون ندارم! به فروشنده گفتم: آقا! تیرکمونهاتون فروشیه؟ بعد بهش اشاره کردم. آقاهه هم گفت: نه!

مانی هم نق زد. بردمش تو مغازه و یه پوتین براش خریدم و یه شماره هم بزرگتر انتخاب کردم به امید اینکه سال دیگه هم بتونه بپوشه! زور داره آخه! آدم اینهمه پول میده، اونوقت بچه فقط سه چهار ماه می پوشه کفش رو.

همه حواسش پی تیرکمون بود. خواستم حواسشو پرت کنم . به آقاهه گفتم: آقا! این پوتینها، مال سربازهاست دیگه؟ فروشنده خنده اش گرفت و گفت: آره. بعد پای مانی کردم و گفتم: بدو ببینم میتونی تو جنگ، با اینا راه بری؟ دوید و گفت: آره. مثل مال سرباز اشنایدره! ولی برام تیرکمون هم بخر! گفتم: باشه. ولی دیدی که آقاهه نفروخت تیر و کمونش رو. بذار بریم یه جای دیگه برات بخرم.

خلاصه پنجاه و پنج تومن دادم پوتین و بیرون اومدیم و دیدم اونجا داره ذرت مکزیکی می فروشه. زنگیدم به مهدی و گفت: ذرت مکزیکی دوست داری؟ گفت: آره. به فروشنده گفتم: ذرت بده ولی تو یه ظرف دردار که ببرم.

دیدین بعضی از فروشنده ها، روح کاسبی ندارند؟ یارو داره می فروشه ولی حوصله نداره. گفت: ظرف دردار ندارم. گفتم: خب من میخوام اینو ببرم.چه کار کنم. وایساد نگام کرد. آخر سر، ریخت تو یه ظرف سیب زمینی و گذاشت تو کیسه و یه ظرف هم سیب زمینی سرخ کرده خریدم و با مانی نق نقو راه افتادیم. چون بهش گفته بودم آقاهه نمیفروشه، دیگه نمیشد برم از همون مرده براش بخرم. چه میدونستم اینقدر گیر میده!

رفتیم خونه و همه اش گریه میکرد و از اون گریه های بهانه گیری که فقط صدا داره!  منم محلش ندادم و در خونه گریه اش رو بیشتر کرد و گفت: بابام بیاد منو ببره. مهدی رفت بغلش کرد و اونم شکایت منو کرد که مامان برام تیر کمون نخریده و حالا من بدون تیرکمون چه کار کنم!!!
مهدی هم آوردش تو و باهاش حرف زد و پوتین هاشو دید و کلی ذوق کرد براش. بعد مانی گفت: اینا رو بذارم اینجا؟

گفتم: آره عزیزم. اینجا مال تو. بعد گذاشتش طبقه پایین جاکفشی. اونجا دیدم، اشک هم ریخته!!!!!!!

با مهدی نشستیم به ذرت مکزیکی و سیب زمینی خوردن و قرار شد مهدی ساعت هفت بره دنبال اون آقا مبلیه که بیاد مبلها رو ببینه. گردو ریختم تو غذاساز و بعد گذاشتم بپزه واسه شام امشب. بعدش یه دستی به خونه کشیدم و مثلا جمع و جورش کردم و بعدش مهدی رفت دنبال آقا و منم چای دم کردم و مانی گفت گشنمه و از خدا خواسته از برنج و فیله دیشبش براش گرم کردم و در حالیکه داشت کارتون میدید، بهش حسابی شام دادم. شکر خدا خوب خورد. چون همیشه آماده نخوردنه.

بعدش دیگه آقاهه اومد و مبلها رو دید. ما یه دست مبل تو پذیرایی داریمو یه نیم ست پنج نفره ـ که به شکل ال هست ـ هم توی نشیمن داریم. که جلوی تی ویه. من از مبل استیل بدم میاد. چون روش راحت نیستم. خب منی که هی لم میدم روی مبل و دراز میکشم، کجای استیل ولو بشم؟ هن؟؟!!

مبلهای پذیرایی هم طرح راحتیه و آقاهه گفت سی چهل متر پارچه می بره. همه اش پارچه است. ما گفتیم بهت اطمینان داریم و خودت همه رو بخر. به جز پارچه که سلیقه خودمون میخوایم باشه. ولی ایشون خیلی رودربایستی داشت و میگفت خودتون برید بخرید!!!!!! گفتم: داداش! ما از صبح تا بوق سگ سر کاریم. نه بلدیم، نه وقتش رو داریم. یه منت به سر ما بذار و خودت بخر.

بعدش ازش در مورد کمد سوال کردیم و رفت اندازه اش رو دید و نقشه اش رو کشید. حساب کرد با ام دی اف، فقط چوبش میشه یک و نیم!!!!!!

دیگه مهدی رفت آقا رو رسوند و سر راه هم کالباس و خیارشور و از این هله هوله ها خرید و برگشت خونه.

خب اگه همه چهل تومن رو نداده بودیم واسه اون کار، الان دستمون بازتر بود. به خصوص که دهم دی هم یه چک دو و نهصدی داریم که شکر خدا دیگه آخریشه. یه کم با مهدی به فکر فرو رفتیم که چه کنیم، چه نکنیم، که به نتیجه ای فعلا نرسیدیم!!!! فعلا داریم فسفر میسوزونیم که چه کنیم. کمد بخریم یا مبلها رو درست کنیم. حالا بازم می فکریم.

خب، گفته بودم در مورد پسرخاله ام میخوام یه چیزهایی بهتون بگم.

ما بیست و خرده ای پسرخاله و دختر خاله ایم. من نوه نهم هستم و از هشت نفری که قبل از من هستند، فقط دو نفرشون دخترند و شش تا پسر قبل از منه. یکی از اینا، همین پسرخاله امه. که چهارسال از من بزرگتره. این پسرخاله ام، برادر همون پسرخاله مه که چهارسال پیش رفت زن دوم گرفت. شرح زن گرفتن اونو تو پست (از گوشی بامی که پریدیم، پریدیم) نوشته ام. خب، همه خانواده خاله ام، از پسرشون و عمل قشنگش حمایت کردند. یعنی در حقیقت کم نیاوردند و گفتند: زنش به درد نمیخورده، اونم رفته سرش زن گرفته! که خب همین باعث از هم پاشیدگی فامیل شد و همه باهاشون قطع رابطه کردند. اون خاله ام، دو تا پسر و چهار تا دختر داره. پسر بزرگش که اون دسته گل رو به آب داد، ولی این پسرش (همین که از من چهار سال بزرگتره) عاقلتر بود. حالا میخوام در مورد این بنویسم.

این پسرخاله ام خب اون وقتها ساکن کرمانشاه بود. یه پسر خیلی مودب و محجوب. من هیچوقت ازش فحش نشنیدم. یه آدم منطقی که کارهاش همه حساب و کتاب داشت. این پسرخاله ام، یه دختری رو دوست داشت که خاله ام اینا خیلی می ترسیدند دختره رو بگیره. اون موقع پسرخاله ام، بیست و سه سالش بود!!!!!!! نه کاری، نه باری. دختره خیلی هفت خط بود. خیلی هم زبون باز بود. خانواده اش هم خیلی معلوم نبود کجا هستند و چه کاره اند. اینه که خاله ام اینا خیلی ترسیدند که پسر ساده شون تو دام این دختره بیفته. دختره خیلی خیلی زبون باز بود. واسه هممممه خانواده خاله ام هی کادو میخرید. حالشون رو می پرسید. هی با خاله اش میرفت خونه خاله و دخترخاله ام و می اومد!!!! اون موقع خواهر بزرگ همین پسرخاله ام، تهران ساکن بود. شوهرش یکی از مدیرهای کله گنده یه ارگانی بود. که اتفاقا تونسته بود یه کاری واسه همین پسرخاله ام جور کنه. کارش هم این بودکه پسرخاله ام با ماشینش میرفت تو اون ارگان و اگه کاری داشتند، براشون انجام میداد. کلا استهلاک ماشینش صفر بود و اونجا، جای بدی نبود براش شروع یه کار. ولی خب، پسرخاله ام خونه اش کرمانشاه بود و نمیتونست هر روز هوار بشه رو خونه و زندگی خواهرش. اینه که با برادر بزرگش، یه خونه مجردی گرفتند.

کار پسرخاله ام با دوست دخترش کم کم بالا گرفت. منظورم از نظر احساسیه و دختره خیلی واسش خرج میکرد. و متاسفانه یه بار اونا رو تو کرمانشاه با هم گرفتند. از این مسخره بازیها که دختر و پسرها رو میگرفتند تو خیابون!!!!!!! (خب شکر خدا دیگه همه میرن خونه!!!!!!) این ماجرا مال تابستون سال هفتاد و ششه! خلاصه آبروریزی شد و بیا و برو، این وسط پسرخاله ام با خانواده اش دعواش شد و اونا گفتند ما اصلا از این دختره بدمون میاد و اونم گفت من همینو میخوام و البته اینم بگم که دختره خیلی خیلی دروغگو بود! یعنی هر روز سه چهار تا دروغش در می اومد.

چند بارم زنگید به خونه ما و با من حرف زد!!! آخه بگو من کی بودم اون وسط؟؟!! مثلا میخواست دل همه فک و فامیل پسرخاله ام رو به دست بیاره. حالا من، اصلا تو هیچ باغی نیستم و کلا کاری نداشتم به کسی تو فامیل. خوشم نمی اومد با کسی قاطی بشم سر این جریانات. ولی خب، اکثر پسرخاله هام از دوست دخترهاشون برام می گفتند و حتی عکسهاشونو نشونم میدادند!!!!!! خب ماها عین خواهر و برادریم.

القصه! شرایط واسه پسرخاله ام یه جوری شد که افتاد سر لج و متاسفانه چون خیلی لجبازه (جدا از اینکه تصمیماتش منطقیه، گاهی لج، کل زندگیشو به باد میده! البته اون موقع ها بیشتر، الان کمتر!!!!) این  بود که با خانواده اش افتادند تو یه بازی مسخره و یه دفعه خواهر کوچیکه اش گفت: اصلا بیایید این دوست منو واسه داداش بگیرید! که یه دختر خیلی ساده و مظلوم و خوبیه. چند سال هم هست که می شناسمش.

خاله ام گوشاش تیز شد و دید بله، دوست دخترش، یه دختر خیلی ساکت و مظلومه و یه خانواده خوبی هم داره. خوب که میگم، خب معیار آدمها همونیه که می بینند. یه خانواده محجوب و سر به زیر که همه از اونا به نیکی یاد می کنند. این دخترم قد بلند بود و دوست پسر نداشت و دم بخت و آماده ازدواج! خواستگار هم داشت.

خاله ام دو دو تا چهار تا کرد و دید خب، پسرش میخواد بره اون دختره رو بگیره که حراف و زبون بازه و دروغ هم کم نمیگه. خب بیاییم همین دختر مظلومه رو براش بگیریم. آدمهای کم توقعی هم هستند! خلاصه به پسرخاله ام هم گفتند و اونم هی عقب جلو کرد و یه جوری شد که دیگه همه یادشون رفت اصلا این بدبخت، شرایط ازدواج رو نداره!!!

مثل اینکه آدم بره تو یه فروشگاه و زرق و برق طبقات فروشگاه، چشماشو بگیره و هی با خودش بگه: اینو بخرم یا اونو و اونوقت یه ساعت بچرخه که کدوم رو انتخاب کنه. بعد یادش بره اصلا پول نداره و از اون مهمتر، اصلا نیازی به اون جنس نداره!!!! (فاکتوری که تو خریدها، اغلب یادمون میره. میخریم که خریده باشیم!!!!!!!)

خلاصه پسرخاله ام هم راضی شد و گفت: باشه، همینو میخوام!! همینو برام بگیرید و همه چی در عرض یه هفته جور شد!!!!!!!! اینجوری که خانواده دختر مظلومه، اصلا چیزی نخواستند و اصلا خواسته ای نداشتند. فقط خواستند دخترشون رو شوهر بدن. جریان اون دختر قبلی هم تموم شد. حالا دیگه بین اونو پسرخاله ام چی شد، من دیگه نبودم و نمیدونم.

خلاصه مهر 76، پسرخاله ام با این خانم نامزد کرد. همین دختر مظلومه. دختره کرمانشاه بود و پسرخاله ام تهران کار میکرد. چند ماه یه بار هم می اومد بهش سر میزد. خب، ازدواجش از روی عشق که نبود. یه ازدواج شاید منطقی. یه سال بعدش عقد کردند و همون سال پسرخاله ام دانشگاه یکی از شهرهای اطراف اصفهان قبول شد. در نتیجه رفت اونجا خونه گرفت و توافق کردند عروسی هم نگیرند و دختره رو برداشت با وسایل برد اونجا و همونجا زندگی شون رو شروع کردند. خب، پسرخاله ام دانشجو بود، دختره هم که کار نمیکرد. پسرخاله ام شروع کرد به امتحان انواع و اقسام مشاغل! از جمله دستگاه کپی خرید و کار تکثیر جزوات رو انجام داد، دستگاه بخار شور خرید و اتوشویی زد، یه مدت هم از تهران براش جنس می فرستادند و خانمش تو خونه، جنس می فروخت. مثلا لباس و لوازم آرایش. که یه جوری زندگی شون بگذره. هم خرج دانشگاه آزاد داشت، هم خرج زندگی. حالادیگه همه میگفتند اصلا این پسر بیست و چهارساله زن میخواست چه کار؟!!!!!
بچه سربه زیری بود و از صبح تا بوق سگ کارمیکرد. چند بارم چک هاش برگشت خورد که به دادش رسیدند و نیفتاد زندان. خلاصه صاحب بچه شدند و حالا بچه یه مشکلی هم داشت و باید فتخش رو عمل می کردند و اون وسط خرج اونم اضافه شد و دیگه پسرخاله ام درسش تموم شد و برگشت کرمانشاه.

حالا با زن و یه بچه برگشته بود کرمانشاه ولی هیچی نداشت. از همه بدتر، شغل نداشت. رفت پیش خاله ام اینا و اون موقع، سه تا دختر تو خونه بودو هرچند یکی از دخترها دوست خانمش بود، ولی بعد از یه مدت کوتاهی، با هم نساختند و تابستون 81 بود که یه بار صبح زود، پسرخاله ام با زن و بچه یکی دو ساله اش از کرمانشاه رسیدند خونه مون!

کاشف به عمل اومد پسرخاله ام با خانواده اش درگیر شده و همون شبانه زن و بچه اش رو برداشته و اومده تهران. اون موقع پسرخاله بزرگه ام (داداش همین، که بعدها اون دسته گل رو به آب داد) تو یه اداره دولتی خوب کار میکرد که اگه ریا نباشه، من اون کار رو براش پیدا کردم. حالا بعدا اینم میگم که چی شد!!!) خلاصه داداش بزرگتر، دست این داداش کوچیکه رو گرفت و یه جای بهتر از کار خودش رو براش جور کرد.

تا وقتی که اوضاعش سر و سامون بگیره، زن و بچه اش پیش ما بود و ما خیلی براشون ناراحت بودیم. چون میدونستم اوضاع مالی شون خیلی داغونه. من اینا رو اینجا برای شما میگم که نمی شناسیدشون. حتی پول یه بیسکوئیت هم تو جیب شون نبود که برای بچه شون بخرند. دیگه مامانم همه جوره مواظب شون بود و من حتی اون موقع ویراستاری میکردم. به بهانه، خانمش رو یه بار بردم آرایشگاه و شب پسرخاله ام گفت: چرا این کار رو کردی؟ گفتم: من خواهر خودم رو برده ام. تو به کار خانمها کاری نداشته باش. بعدا یه بار دیگه اون، منو می بره. (دروغ گفتم. من اون موقع ابروهامو برنمیداشتم!!!)

القصه، خونه یکی از دوستام ویلایی بود و میدونستم زیرزمینش رو اجاره میدن. رفتیم دیدیم و قرار شد پسرخاله ام اینا بیان اونجا بشینند تا اوضاعشون سر و سامون بگیره. خلاصه اسبابهاشون رو از کرمانشاه آوردند و اونجا ساکن شدند و پسرخاله ام هم که رفت سر یه کار خوب شکر خدا. کم کم دستش بازتر شد و تونست یه خونه بیست سی متری تو بریانک بخره ولی نرفت توش و هی این کلاه اون کلاه کرد و در سایه مزایای بی پایان محل کارش، تونست یه خونه بخره تو تهران. بعدها هم صاحب یه پسر دیگه ای شدند.

ولی خب، این پسرخاله ام همیشه در کنار شغلش، یه مغازه هم داشت. که کیف و کفش و لباس هم می فروخت. و چون خودش کارمند بود، خواهرخانمش رو میذاشت تو مغازه باشه. چون میگفت به فروشنده ها اعتمادی نیست ولی به این یکی ، اندازه چشمم اعتماد دارم.

تا اینجا، عین بقیه زندگی هاست. بالا و پایین داره. ولی برای اینکه بقیه ماجرا رو بگم، باید برم سراغ خانواده خانم این پسرخاله ام. اولا از نظر من، این خانواده بهترین و مظلومترین خانواده بودند. من همیشه بر این باور بودم که این خانواده، واقعا مورد ظلم واقع شده اند. از این نظر که خیلی کم حرف و مظلوم بودند و مثلا من دادار دودور خانواده خاله ام رو می دیدم. اونا پنج تا بچه بودند. دو تا دختر (که یکیش زن پسرخاله ام بود و اون یکی، هم که فروشنده مغازه پسرخاله ام) با سه تا پسر که تو این دوازده سیزده سالی که پدرشون فوت کرد، پسرخاله ام عین پدر بود براشون. یعنی همیشه دستش تو دهنشون بود و حتی این اواخر گفت دلم نمیاد ماشین داشته باشم و برادرخانمهام ماشین نداشته باشند. واسه یکی شون که کار پیدا کردو واسه یکی دیگه شون هم ماشین خرید. خب تو این چند سال اخیر، خانواده خانمش هم از کرمانشاه اومدند تهران و نزدیک خونه اینا، خونه گرفتند.

یه بار که حرف میزدیم من گفتم: چه خوب که خونه خانواده خانمت نزدیک شمان. گفت: نه اتفاقا. دلم میخواست دورتر باشند. منم باهاش دعوا کردم که تو عجب آدمی هستی. همه زحمت زن و بچه ات گردن اوناست اونوقت تو میخوای دورتر باشی؟ دختره رو آوردی تو تهران غریب، دلش خوشه به خانواده اش.

اون روز پسرخاله ام هیچی نگفت. منم همیشه فکر میکردم چه پسرخاله عوضی دارم. (تو این مورد)

همه اینا گذشت تا تاسوعا عاشورای امسال! که خبر رسید برادرخانمهای پسرخاله ام با چند نفر ریخته اند سرش و تا نفس داشته کتکش زده اند!!!!!!!!!!

همه شوکه شدیم! داداشهای خانمش؟؟؟؟؟؟ همونها که پسرخاله ام یه عمر دست عسلی اش تو دهنشون بود؟؟!! اولی چیزی که به ذهنمون رسید این بود: یعنی چی شده؟ یعنی چه اتفاقی افتاده!

ماجرا اینجوری بوده:

پسرخاله ام ،خب مثل هر مرد دیگه ای، اطمینان صد در صد به خانمش داشته و به خواهر خانمش. اصلا برای همین، مغازه رو می سپره دست خواهر خانمش. البته بگم، یکی دو ساله به جای مغازه، یه انبار خیلی بزرگی رو نزدیک خونه شون اجاره کرده که جنس هاش مرتب و منظم اونجاست. خانمش با خواهرش هر روز میرن اونجا و جنس می فروشند. صدای پسرخاله ام در میاد که دیگه نرو مغازه. به خانمش میگه. میگه پسرکوچیکه مون کلاس اوله و به مراقبت بیشتری نیاز داره. اصلا خواهرت که هست. تو دیگه چرا میری؟ خونه و زندگی رو گند برداشته. بمون خونه.

خانمش هی اصرار به رفتن میکنه. هی میگه میرم مغازه. هی پسرخاله ام میاد می بینه از شام و ناهار خبری نیست. بعد خانمش فوق العاده آدم کندیه. مثلا تمیز کردن یه میز و دستمال کشیدنش، نیم ساعت طول میکشه!!!! کارهاشو خیلی با آرامش انجام میده. هی پسرخاله ام میگه نرو، اون هی میره. بعد ظاهرا از اول زندگی، پسرخاله ام با این مساله مشکل داشته که خونه شون خیلی خیلی درهم و به هم ریخته است و هیچی سر جاش نیست. یعنی پسرخاله ام میگه یه بار اومدم همه لباسها و وسایل گوشه و کنار خونه رو جمع کردم وسط خونه و دیدم اندازه یه وانت لباس، گوشه و کنار خونه است!!!!!!

این تا اینجا، از اون طرف، پسرخاله ام هی میاد حساب کتاب میکنه، می بینه انبار هی داره از جنس خالی میشه، ولی پولی نیست. خب کسی که داره کار میکنه، یا باید جنس داشته باشه، یا پول. ولی می بینه هی داره از سرمایه اش کم میشه، جنس ها هم که نیست.

می شینه به حساب و کتاب و می بینه عجب!!!!!!!!!!! خانمش و خواهرش، هرچی که می فروشند، می نویسند. ولی چرا اینجوری؟؟!! مثلا دامن دونه ای سی و پنج هزار تومنه. اینا نوشته اند که امروز سه تا دامن فروخته اند ولی جلوش نوشته اند هشت هزار تومن!!!!!!!!

یا فلانی که قرار بوده پونصد تومن بیاره، نوشته اند نیاورده. ولی طرف میگه آورده ام.

پسرخاله ام شک میکنه و می افته به حساب و کتاب. هرچی بیشتر میره جلو، شاخهاش بیشتر سبز میشه. هی به زنش میگه تو دیگه نرو مغازه تا من به این حساب و کتابها برسم، زنش هی اصرار که نه، من میخوام برم.

خلاصه اینا هی دعواشون میشه و درگیری و از این حرفها تا دو سه ماه پیش (قبل از تاسوعا و عاشورا) ظاهرا وقتی که دیگه کارهاشون رو واسه جدایی انجام میدن و میرن برای امضای اول، پسر بزرگه شون متوجه میشه و  میده به عمه اش که پدر و مادرم دارند جدا میشن!  اونا هم چون همین چند سال پیش تجربه پسر بزرگه رو داشتند که زندگیش از هم پاشید، به دست و پا می افتند که لااقل جلوی از هم پاشیدگی زندگی این یکی رو بگیرند. خلاصه اینور و اونور، اینا با هم اشتی می کنند. حتی پسرخاله ام به خاطر این آشتی، سه میلیون میده به یکی از برادرخانمهاش که برای زنش یه النگو بخره. که سر همینم دوباره بحث میشه و ظاهرا سر زخم باز میشه.

یه روز (قبل از تاسوعا) پسرخاله ام میاد خونه و می بینه بازم این رفته مغازه و از شام و ناهار خبری نیست و زندگی رو هم گند گرفت. زنگ میزنه به داداش بزرگه دختره و میگه بیا زندگی ما رو ببین. اونم میگه: من اگه بودم، یه روزم این زن و نگه نمیداشتم. این چه خونه و زندگیه آخه!!!!!

داداشه میره و اینا بازم حرفشون میشه و اون وسط، پسرخاله ام همه ظرف و ظروف رو میشکنه و یه لگد هم می اندازه که میخوره به دست خانمش و یکی از انگشتهاش، مو برمیداره. زنه پامیشه میره دستشو گچ میگیره و چون شب تاسوعا بوده، میره تو هیات. دو تا پسرهاش عاشق هیات هستند و رفته بودند تو هیات.

این وسط یکی از داداشهای خانمش میزنگه به پسرخاله ام و فحش زشت میده و میگه پاشو بیا فلان جا کارت داریم. پسرخاله ام هم میره. البته میگه رفتم خانمم رو بیارم. تو راه دو تا از برادرهای خانمش با هفت هشت تا پسر میریزند سرش و با چوب چنان می زننش که له و لورده میشه. یعنی ببینید شدت ضربه ها به حدی بوده که چهل و هفت میلیون دیه براش نوشته اند!!!!!!!! کسانیکه دیده بودند پسرخاله ام رو، میگن آش و لاش شده بوده.

خلاصه خبر به ما رسید و پسرخاله ها هم خونشون به جوش اومد و گفتند بریم پدرشون رو دربیاریم و غلط کرده اند این کار رو کرده اند ولی پسرخاله ام نذاشت و گفت: هیچکی هیچ اقدامی انجام نده تا من قانونی وارد عمل بشم. من حالا حالاها کار دارم. الان دیگه فهمیدم بحث، بحث پوله. هی داره از پول و سرمایه ام کم میشه و الان که نشسته ام به حساب و کتاب، زنم از مغازه بیرون نمیاد و هی بهانه میگیره و الانم که اینا این کار رو کرده اند. کسی نیاد جلو تا من ببینم چه خبره.

خلاصه کسی هم نرفت جلو و اینم بگم که خانواده من، کلا قاطی نمیشیم. مگه طرف مثلا بیاد پیش مامانم و بگه تو بیا یه کاری بکن. ولی اینکه بریم به هواخواهی کسی، دعوا کنیم، نه.

خلاصه یه هفته گذشت و البته بعد از چند روز خانمش با مامانش و یکی دو تا از همسایه هاشون اومدند و مادرزنش گفت بذار پسرهام بیان ازت عذرخواهی کنند! که پسرخاله هام نذاشت. زنه موند و پسرخاله ام بازم گفت من میخوام زندگیم بمونه و کسی کاری نکنه من ببینم چطور میشه.

خلاصه بعد از یه هفته خانمش یه روز اومد پیش مامانم و کلی گریه کرده بود که دست داداشهام میشکست و شوهرم رو اونجوری نمی زدند! بعد که حرف میشه، مامانم میگه هرچی بهش گفته ام، یه کلمه حرف جنس و پول رو نزده! و اینکه یه کلمه هم از بدیهای شوهرش نگفته. فقط گفته شوهرم یه مدته خیلی گیر میده و عصبانی شده. (خب جنس و پولهاش نیست. قرار نبوده که بشکن بزنه.)

خب الان بحثشون تو فامیل داغه و هرکی یه چیزی میگه و متاسفانه مواردی هم رو شده از زمانهای اوایل ازدواجشون که خانمه پول کنار میذاشته و البته البته البته هر خانمی باید یه پولی کنار بذاره. من اینو همیشه گفته ام. حتی چند روز پیش که مامانم زنگیده به پسرخاله هم حالشو بپرسه (قلبش درد میکنه) پیش مامانم یه ساعت درددل کرده و گفته: خاله یه زمانی بود که من یه هزار تومنی هم نداشتم. بعد هشتصد تومن نمیدونم از کجا، به خانمم رسید. یه صد تومنیش رو نداد به من. حتی به عنوان قرض. این زنم، خیلی خیلی هوای خانواده شو داره. الانم من گیر پول مردمم. کلی پول مردم دست منه. کلی چک دارم. از اصل پول، چهل پنجاه تومن ـ با همین محاسبات اولیه ـ نیست!!!!!!!! نه پول هست، نه جنس. خب چرا زنم این کار رو با من کرده. ولی فعلا دارم به حساب و کتابها میرسم ببینم چی میشه.

خلاصه که مامانم کلی غصه خورده بود براش ولی هیچکس کاری نمیتونه بکنه. فرض اولیه اینه که پولها و جنسها جایی رفته که اونا از حساب و کتاب شاکی شده اند و متاسفانه دعوای اخیر باعث شد صورت مساله پاک بشه.

من خودم سعی میکنم اصلا این جریان رو قضاوت نکنم. هنوز میگم از زنش هیچی ندیده ام. بازم میگم هر زنی باید برای خودش یه پولی داشته باشه. ولی دیگه نه که از شوهرش در این حدددددددددد بلند کنه بده به خانواده اش. بعد شما آخه نمیدونید پسرخاله من، چقدر به خانواده زنش میرسید. میگم ماشین می انداخت زیر پای برادرزنهاش. میگفت جووند دلشون میخواد!!!!!!!!!

این در حالیه که چند ماه پیش پسرخاله ام پول لازم میشه، مادرزنش میگه: یکی از پسرهام میتونه بهت قرض بده، ولی در ماه فلان قدر بهش بده! الان پسرخاله ام میگه همه اش فکر میکنم از خودم پول بلند می کردند و به خودم نزول می دادند!!!!!!!

ولی با همه اینا به خاطر بچه هاش، به حفظ خانواده اش فکر میکنه. سر دو راهی گیر کرده. آخه چه کار میتونه بکنه. به مامانم گفته حالم بده. از این محل بدم میاد. هر پسری می بینم، میگم نکنه این بوده کتکم زده!!!!!!!!

بعد مادرزنه به پسرخاله ام گفته: اگرم پول برده اند، تو ببخش!!!!!!!!!! پسرخاله ام میگه: آخه یعنی چی؟ یه عمر باهم سر یه سفره بوده ایم. چرا بایدکسی از اون یکی پول ببره؟ بعد اگه حساب کتاب کنه، بریزند سرش و بزننش؟؟!!!

البته نباید تحت هیچ شرایطی واسه زنش لگد می انداخت. من این کارش رو محکوم میکنم. ولی دلم هم براش میسوزه. آخه الان باید چه کار کنه. مشکل خانوادگیش یه طرف، چک و پولی که باید به مردم بده یه طرف دیگه. الان جنس هاشو حراج گذاشته بلکه بتونه چکهاشو پاس کنه! فعلا که همه چی درهمه.

خودم تلفنی زنگیدم بهش. از خاله ام شنیدم جنس داره. گفتم اگه بشه پنجشنبه یه سر برم پیشش و شاید جنسی داشت که به دردم بخوره. اصلا قصد نداشتم در مورد زندگیش باهاش بحرفم. میدونم حالش خوش نیست. ولی انگار دنبال کسی میگشت که باهاش بحرفه. گفت آره بیا جنس دارم حتی زیر قیمت خرید هم دارم میدم.

حدسم درست بود. داره قدمهاشو محکم برمیداره که کمترین ضرر رو بکنه. بهش گفتم من همیشه خوشحال بودم به خاطر تو، چون فکر میکردم خوشحالی. و وقتی اینا رو شنیدم، شوکه شدم. اینا تو دهنی به من بود که فکر میکردم اونا خیل مظلومند. و اینم بگم که پسرخاله ام میگفت من فکر میکردم زنم هیچی نمیدونه. الان می بینم همه ماده و قانونها رو بلده و همه جا هم رفته. که البته ایرادی وارد نیست و هر کسی باید همه اطلاعات رو داشته باشه.

سر درد دلش باز شد و یه مشکلاتی رو عنوان کرد که من شاخ درآوردم. گفت:

آشتی! هفده ساله ما زن و شوهریم، ولی حتی یکبار بهم نگفته دوستت دارم. یه بار به من محبت زبونی نکرده. یه بار منو ادیفای نکرده. من همیشه بهش ابراز محبت میکنم، ولی اون همیشه سکوت میکنه. (خانمش کلا کم حرفه!) بهش میگم من وقتی تو اداره ظرف غذامو باز میکنم و می بینم دست پخت توئه، و تو یه مخلفاتی هم برای من گذاشته ای، همونجا دلتنگت میشم!!!!!! نمیخوام صبح بلند شی و منو راه بندازی برم اداره. ولی همین که حتی تو رختخواب هم چشماتو باز کنی، برای من دلگرمیه. ولی وقتی اینا رو بهش میگم، سکوت میکنه و سکوت!!!!!!!!!

زدم زیر خنده. گفتم: شوهر همه، می نالند که زنهاشون وراجه، تو از سکوت زنت ناراحتی!

گفت: آخه تو نمیدونی. من به خاطر بچه هام، محبت رو ازش گدایی کرده ام. بهش میگم بیا با هم مهربون باشیم به خاطر بچه ها (که البته به خاطر خودش میخواد. چون آدم بدون محبت طرف مقابلش، می پوسه!!!!!) ولی انگار نه انگار. یه بار به خواهرش داشته میگفته: من خوشحالم که هفده ساله حسرت به دل شوهرم گذاشته ام که یه بار بهش نگفته ام من فلان چیز رو نیاز دارم!!!!!!!

و پسرخاله ام از این ناراحت بود. میگفت خب نگفتن اینا به شوهر، چه حسنی داره؟ اگه به من میگفتی، چه مشکلی پیش می اومد. درسته من همیشه خریده ام. ولی نگفتنش چه مزیتی برای تو داره.

بعد به پسرخاله ام گفتم: شاید این تربیت زنهای کرد باشه. که یه غروری دارند یا روشون نمیشه به شوهرشون، نیازهاشون رو بگن. منم اوایل اینجوری بودم. بعد دیدم خانواده شوهرم، نیازهاشون رو به شوهرهاشون میگن. زبونی محبت می کنند و میخوان. این داد و ستد عاطفه هاست. ولی متاسفانه بعضی از تربیت ها، اینجوریه.

بعد گفت سه ماه پیش که داشتیم توافقی جدا میشدیم، مامانم وارد عمل شد و ما دست نگه داشتیم برای جدایی. ولی دفعات قبل، مامان زنم که وارد عمل میشد، شدت دعوا بیشتر میشد و همه حق ها رو به دختر خودش میداد.

خلاصه که یه ساعتی با هم حرفیدیم و واقعا ناراحت شدم براش. به دنیا خنده ام گرفت. که چه جوری آدمها و سرنوشتشون می چرخند. یادم افتاد خودم آتل دستم رو سه روزه باز میکنم که کارهام رو بتونم انجام بدم، ولی خانم پسرخاله ام، یکماهه آتل انگشتش رو باز نکرده و غذا هم نمی پزه و سر کارهای خودش می مونه. نمیخوام مقایسه کنم. میخوام اینو بگم که شوهر منم، از کار من ناراضیه. پسرخاله ام از کند کار کردن زنش، مهدی از تند کار کردن زنش. ظاهرا هیچکی راضی نیست. هرکی یه کاستی هایی داره.

خب قطعا اگه پای درد دل خانمش هم بشینیم، اونم چیزهایی داره بگه. ولی اینجا میخوام یه موضوعی رو بگم. یه چیزی که مدتها ذهنیت مهدی هم بود. اینجور که پسرخاله ام میگفت خانمش یه وابستگی غیرعادی داره به خانواده اش! اینجوری که یه بار حاضر شده مهریه اش رو بگیره و بده به اونا!!!!!!!!! یه چیزی تو این مایه ها! پسرخاله ام میگفت همه دلخوریم سر اینه که چند بار هم به زبون آورده که خانواده اش رو از من بیشتر دوست داره. در عمل هم هفده ساله داره نشون میده! میگفت من حاضرم قسم بخورم که برادرهاشو از بچه هاش بیشتر دوست داره!!!!! میگفت این صفت داره آزارم میده.

الان شاید به نظر شماها منم زیاد به خانواده ام اهمیت بدم. راستش منم مثل همه آدمها، خانواده ام رو دوست دارم. ولی هرگز دلم نمیاد از مهدی بکنم و ببرم بدم به اونا. اولا شکر خدا اونا اندازه خودشون دارند، بعدش هم به نظرم این کار دزدیه. و از جمله اینکه از وقتی رفتیم این مشاور آخر، فهمیده ام باید بیشتر به همسرم بها بدم. باید تو جمع، بیشتر ادیفایش کنم. خب، مردها ظاهرا این موضوع براشون خیلی مهمه. خب تعادل که از همه چی بهتره. تا بوده، ما موارد زیادی رو دیده ایم که مردها، به خانواده هاشون وابسته اند. ولی این مورد، دیگه نوظهور بود!!!!!!!

به هر حال برای پسرخاله ام شماره مشاوره ای رو که میرفتم رو اس کردم و نوشتم که نه به خاطر هیچکس، فقط به خاطر خودت، حتما برو که زندگی بهتری داشته باشی! تو که راحت باشی، بچه هات هم با آسودگی زندگی میکنند.

اصلا دلم نمیخواد به جدایی شون فکر کنم. بعد از اینهمه سال. و چیز بدتر اینکه همه سالهایی که من فکر میکردم اینا آرومند، بارها و بارها تا طلاق رفته اند!!!!!!!!

پناه بر خدا.

خیلی این پستم طولانی شد. دیگه ببخشید. یه چیزی از مانی تعریف کنم و برم.

دیشب که آقاهه اومده بود مبلها و پارچه شون رو متر کنه، مترش خیلی واسه مانی جالب بود. از این مترهای قرقره ای! هی رفت و اومد و آخرش با خجالت به من گفت:

به آقا بگو منو متر کنه!!!!!!!قهقهه

آخرش که آقاهه میرفت هم گفت: کفشامو به آقا نشون بده. منم کفشهاشو بردم و به آقا نشون دادم.

مانی کلی کیف کرد!!!!!!!

بچه ها دلشون به چه چیزهایی خوشه!!!!!!

 

[ چهارشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩۳ ] [ ۸:٢٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ