چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماهتون. صبح قشنگتون بخیر.

حالم خوبه!!!!!نیشخند از خدا میخوام حال شماها هم خوب باشه. خب، زندگی همین دلخوشی های کوچیکه. منم الان دقیقا یادم نیست چی شده، ولی حالم خوبه و خدا رو شکر میکنم که اول هفته رو با این حال خوب شروع میکنم.

از خدا میخوام هممممممممه آرامش داشته باشند و تو این سرما، بغل خدا لم بدن و حالشو ببرند!


خب، عارضم خدمتتون که روز چهارشنبه دیگه باید حتما می بنزینیدم. یعنی بنزین میزدم. چون چراغش از دیشبش روشن شده بود. همیشه می اندازم گردن مهدی، ولی این دفعه اگه می انداختم گردنش، چه بسا ماشین تو راه خاموش میشد. اینه که دیگه خودم رفتم بنزین زدم.

اینم بگم که چون مانی چهارشنبه ها موسیقی داره، نمیخوابه، اینه که وقتی رفتم دنبالش خواب بود و مجبور شدم بغلش کنم و بذارمش تو ماشین. همین بهم فرصت داد آهنگهایی که دوست دارم رو بشنوم و اونایی که مانی وقتی بیداره نمیذارم بشنوه. منظورم تن غمگین آهنگهاست. و البته در خواب هم تاثیرشو میذاره ولی حالا ایشالا نمیذاره!!!

بعد رفتم پمپ بنزین و اونجا از فرصت استفاده کردم و زندگیدم به دختر عمه و گفت که هنوز وقتش نشده. بعدش رفتم خونه و مهدی گفت که یه آقایی میاد واسه اندازه گیری کمد.

چهارشنبه بود و قاعدتا باید باطریم تموم شده می بود ولی خب، وقتی یه چیزی تو مغزم باشه، تا درست نشه، آروم نمیگیرم.

بنابراین اولین کاری که کردم، گردوها رو دوباره گذاشتم بپزند تا حسابی روغن پس بده. بعدش با مهدی افتادیم به جون کمد لباسها و خیلی صادقانه، لباسهایی رو که یه ساله نپوشیدیم و دیدیم ممکنه سالها بعد هم نپوشیم، محترمانه تا کردیم و گذاشتیم تو کیسه های بزرگ. سه تا کیسه لبالب پر شد!!!!! این کار رو با کشوها هم کردیم. یه کیسه هم کیف و کفش بیرون گذاشتیم! خب آقاجان! هی نگه میداریم شاید یه روزی بپوشیم. خب شاید هم نپوشیم! لااقل بدیم به کسی که به کارش بیاد.

خلاصه برنج هم اون وسط درست کردم و گردوها رو هم رب انار زدم و مزه دارش کردم و خودم فکر کردم فسنجونی که تو این شرایط درست بشه، قاعدتا نمیتونه خیلی خوشمزه بشه. خلاصه پختیم و کیسه ها رو هم دم در قطار کردیم و مهدی برد گذاشت پشت ماشین. از قبل از یکی دو کیسه و کوله از این لباسها پشت ماشین بود. حسابی پچوند پشت ماشین و خدا این پراید رو عوض خیر بده که جا داشت!

بعدش رفتم دوش گرفتم و اومدم شام رو کشیدم و به مهدی گفتم من اگه بشینم، دیگه بولدوزر هم نمیتونه بلندم کنه. اومدم نشستم و غذا خوردیم و عین تازه عروسها منتظر بودم مهدی لقمه اول رو بگه و نظرش رو بگه.

تو مجموعه شوخی کردم، قسمت انتقاد ، یه جا مهران مدیری و کمند امیرسلیمانی دارند غذا میخوره و ظاهرا غذا خیلی خیلی بدمزه است ولی مهران مدیری که شوهره، روش نمیشه به زنش بگه. هی اینور و اونور میکنه و یه جا میگه: غذا خوش نچشوم!!! یه لغت من درآوردی!

ماها هر وقت بخوایم مزه یه غذایی رو بگیم، میگیم: خوش نچشوم!!!!

مهدی لقمه اول رو که گذاشت دهنش، گفتم: نظرت چیه؟ خوش نچشوم؟؟؟!! یه دفعه زد زیر خنده و واقعا تا چند دقیقه نمیتونستم غذا بخوریم. از بس خندیدیم!!!!
گفت: خوبه ولی اگه یه قل دیگه بخوره، عالی میشه.

البته اینم بگم ها، از وقتی که من اومده بودم خونه و داشتیم لباسها   رو جمع می کردیم، من هی داشتم از پسرخاله ام و جریانتش برای مهدی میگفتم و هی داشتیم با هم حرف میزدیم در موردش. خب مهدی هم شوکه شده بود از این ماجرا. هی
میگفتیم و با خودمون مقایسه می کردیم و اونجا مهدی چند جمله تاریخی هم گفت که حالا میگم سر فرصت.

مثلا حرف این شد که خانم پسرخاله ام هفده ساله همه اش سکوت میکنه و پسرخاله ام دق کرده از این زندگی بی محبت و از این داغونه که زنش، فقط براش مادر بچه هاشه و از این حرفها. که من گفتم: آخه طفلی خیلی زن ساکت و مظلومیه. مهدی گفت: اتفاقا اصلا مظلوم نیست. اینایی که میگی، نشون میده یه خانم خیلی مغروره و بلده چه کار کنه. میدونه نقطه ضعف پسرخاله ات اینه که دوست داره زنش حرف بزنه و احساساتش رو نشون بده. این کار رو نمیکنه که عذابش بده!!!!!!

بعد مهدی گفت: بدبختی اینجاست که زنهایی که اینجوری اند، باعث عذاب شوهرهاشونند و برعکس، زنهایی که واسه زندگی شون خیلی مایه میذارند، شوهرهاشون قدرشون رو نمی دونند!!!!!!

با چشمهای از حدقه دراومده نگاش کردم. خودش زد زیر خنده و گفت: خب قدر نمیدونیم دیگه!!!!!!!

یعنی بچه ها، این جمله تاریخی بود که از دهن مهدی دروامد. بیچاره پسرخاله ام، خوب نشد زندگیش اینجوری شد. ولی همین مساله زندگیش، باعث شد من و مهدی
چند روزه هی راجع به خودمون می حرفیم و یه چیزهایی هم بیرون افتاده از زندگی مون.

مثلا اونجا که من گفتم خانم پسرخاله ام گفته داغ به دل شوهرم گذاشته ام و تا حالا بهش نگفته ام چیزی برام بخره، مهدی گفت: البته آشتی! اینم بگم که تو هم کم و بیش اینجوری هستی!!!!!! من به خوردن حساسم. دلم میخواد تو از من هزار
خوردنی بیخوای. یعنی اگه یه شب بیام خونه و تو بگی امشب شام بریم فلان رستوران  و پونصد هزار تومن پول اون رستوران بشه، من آخ هم نمیگم!!!! لذت می برم برای
زن و بچه ام، بهترین خوردنیها رو فراهم کنم. آشتی! تو خودت هم البته طبع بلندی
داری. و اگه نباشه، اصرار نمیکنی، ولی من دوست دارم ازم خوردنی بخوای!!!!!!!!!

گفتم: چند ماهه بهت میگم برام فالوده بخر؟؟!! گفت: اره راست میگی. در این مورد حق داری!

و بچه ها، اینو به شما میگم. حالا مهدی لطف داره و اسمش رو میذاره طبع بلند، ولی واقعا من علیرغم اینکه همیشه مقید به اینم که شام و ناهار بپزم و در حد توانم، بهترین خوردنی رو بذارم جلوی مهمونها، ولی برای خودم سخت نمیگیرم.
الان اصلا نمیگم این حسنه یا عیبه. میخوام به اون مورد دوباره اشاره کنم. همون که
یه مرد میخواد و دوست داره و ذاتش اینه که زنش ازش بخواد اون فراهم کنه. میزان
بسیار زیادی از حس مردونگیش اینجوری ارضا میشه.

چیزی که به غلط من فکر میکردم قناعت، به نفع مرده. ممکنه به نفع جیب مرد باشه، ولی خب، همه چی، پول نیست. و یه مرد نیاز داره حس مردانگیش هم ارضا بشه.
که حالا گفتم اینجا هم بگم، شما هم در جریان باشید!

خلاصه که چهارشنبه شب خوابیدیم و من دیگه موبایل رو کوک نکردم.
اینقدر خسته بودم که ترجیح دادم صبح هر وقتی که بیدار شدم برم سر کار. نتیجه این
شد که ساعت هشت بیدار شدم و زود حاضر شدم و پریدم تو ماشین و اومدم اداره و
دیدم  رئیس گرامی، چند صفحه گزارش برام گذاشته و سلام و صبح بخیر هم نوشته که
صبح که اومدم، اونا رو بزنم.

دیگه نشستم به زدن گزارشها و ساعت ده و خرده ای هم رئیسم رفت بیرون جلسه و گفت که برمیگرده ولی بهش گفتم من باید ساعت دوازده برم. ایشون گفت پس گزارشها رو برام میل کن. میل کردم و یه سرم زدم آرایشگاه و صفایی به صورتم داد و دیگه رفتم خونه.

چون قبل از یک، میرسیدم به خونه، مجبور شدم گانگستر بازی دربیارم و از کوچه و پس کوچه برم که بابت ورود به طرح، جریمه نشم. سر راه یه پیرزن رو دیدم که بار داشت و عصا هم داشت. بردمش تا در خونه اش. خب، از نظر خودم، بچه کف انقلی ام! نمیدونم خیابونهای اون اطراف رو می شناسید یا نه! همه اش یه طرفه است! من از نظر خودم، میدونم کدوم، به کدوم طرفه! خلاصه موقع برگشتن به خونه، در حالیکه داشتم آدامس می جویدم، پیچیدم تو یه خیابون و دیدم عههههه! ورود ممنون اومده ام!

همچنان که داشتم آدامس می جویدم و با تعجب به ماشینهایی که روبروی من پارک شده اند نگاه میکردم، دیدم خیابون باریکه و نمیشه برگشت (شهدای ژاندارمری) بعد یه موتوری از روبروم اومد. با خنده گفتم: من اشتباه اومده ام؟

یارو هم از اوناش بود و گفت: آرررررررررره، یه آدامسم بده ما بخوریم!!!!!!!!!!

خلاصه آب دهنمون رو قورت دادیم و به راهمون ادامه دادیم و رسیدیم خونه.

فسنجون رو گذاشتم یه قل بخوره. برنج رو گذاشتم گرم بشه و لباسها رو انداختم تو ماشین. این وسط مرغ گذاشتم بپزه با پیاز. سیب زمینی هم توی ماکروفر. اینا برای الویه شنبه بود که باید درست میکردم.

نرم کننده ریختم تو ماشین لباسشویی و غذا آوردم خوردیم و جمع کردم و به مهدی گفتم لباسها رو پهن کنه. رفتم دارز کشیدم و خوابم برد. چهار و خرده ای بیدار شدم و سیب زمینی و مرغ رو گذاشتم تو ظرف دردار تا سرد بشه و گذاشتم تو یخچال که جمعه شب، الویه درست کنم واسه ناهار شنبه. بقیه غذاها رو هم جابجا کردم و وسایل رو جمع کردم. مهدی دوش گرفت و رفتیم خونه دوستم که بهش لباسها رو بدم بده به اون بچه ها. بعدش یه سرم زدیم به انبار پسرخاله ام که همون بغله.

یعنی داغون بود ها!!!!! خیلی ژولیده و نابوده شده!!!!!! هیچی به روش نیاوردم و واسه مهدی یه تیشرت و یکی هم واسه عموم خریدم ازش. دو دست لباس هم واسه مانی. کارت کشیدم و یادم اومد یه چیزی باید بگم. گفتم: البته آقا مهدی پول میریزه به کارت من، منم اینجوری خرج میکنم!

والا! می ترسه آدم جلوی مردها، پول خرج کنه. باید حتما بگه کی داده!!! موقع خداحافظی، به پسرخاله ام گفتم: به خانمت جریان مشاور رو گفتی؟ گفت: گفته ام، ولی هنوز جواب نداده! (اکه سکوتت رو شکر زن! چقدر تو صبوری تو حرف نزدن!!!!!) گفتم: اگه اونم نیومد، خودت حتما برو که آروم بشی!

دیگه رفتیم سالنی که قرار بود ختم همسایه مهربون مامانم اینا رو اونجا بگیرند. یه سال گذشت!!!!!!! باورتون میشه؟ انگار همین دو سه ماه پیش بود که برف زیادی می اومد و اون مهربون به رحمت خدا رفت. قرار بود شام بریم اونجا. البته مهدی با داداشم اینا از قبل برنامه گذاشته بودند که شب برن خونه اون یکی پسرخاله ام. من دیگه دخالت نکردم. دیدم فرصت خوبیه که مانی بره پیش مامانم اینا و مهدی هم اونجا نباشه.

همه چی با هم چفت شد. خلاصه شب شام رو تو سالن خوردیم و مانی هم طبق معمول همیشه، رفته بود تو ماشین مامانم اینا و من و مهدی هم تو ماشین خودمون، یه کم خوش گذروندیم!!!!!!!!!

آخر شب مهدی ما رو آورد خونه بابام اینا و با داداشم رفت خونه پسرخاله. مانی اومد خونه مامانم اینا و دید مامانم واسه پذیرایی، یه فرش بزرگتر خریده. خیلی از فرش خوشش اومد. گفت: وااااااااای چه فرش قشنگی! این مال منه؟ مامانم گفت: بله. مال توئه. مانی گفت: متشکرم که اینو برام خریدید!!!!!!!!!!

خلاصه شب من و مانی خوابیدیم خونه بابا اینا و جمعه صبح بیدار شدیم و بعد از صبحانه، من و مامان و مانی رفتیم خونه دخترعمه ام. حالا خونه بابام اینا کجاست؟ شهران. خونه اونا کجاست؟ اونور تهرانپارس!!!!!!!! یه مسافرت بود واسه خودش. تازه جمعه بدون ترافیک! دیگه وقتی برگشتیم خونه، ساعت دوازده و نیم بود! مامانم قورمه سبزی درست کرده بود و برنج رو فوری آماده کرد و جلوی موهای منم رنگ گذاشت و منم رفتم حموم و گفتم اونا ناهارشون رو بخورند.

آخرهای حموم، مانی هم اومد و اونم شستم و دیگه از حموم بیرون اومدم و ناهار و نماز و یه چرت خوابیدم.

وقتی بیدار شدم، دیدم بازی پرسپولیس وسط هاشه. دیگه پاشدم به حاضر شدن و مهدی هم اومد و رفتیم خونه بابای مهدی. آخر شب هم دادم مهدی خرید کرد و رفتیم خونه دیدم خیارشور نداریم. ولی یادمه که دیروزش داشته ایم. حتما حواسم نبوده و انداختمش دور!!!!!!!

دیگه فسنجون رو گذاشتم مهدی ببره و قورمه سبزی بدون برنج رو گذاشتم واسه ناهار امروز خودم.

امروز صبح هم اومدم و اداره یه سری کار داشتم که انجام دادم. اون وسط مسط ها هم یه زنگ زدم به پسرخاله ام که گفت امروز مشاور نمیتونه بره چون ماشینش رو فروخته به خاطر بدهی ها و درگیر کارهای اونه. دیگه خودم یه سری حرفها باهاش زدم و یه راه حلی که به ذهنم میرسید بهش گفتم که خوشش اومد. ایشالا اگه خیره بتونه به کار ببنده. بهش گفتم که برای اون امضای لعنتی آخر طلاق توافقی، همیشه فرصت هست. ولی شاید بشه قبلش یه کارهایی کرد. منم دلم میخواد اگه بشه، کارهایی بکنیم.

ولی اینو به شما میگم. به نظرم این زندگی دیگه سر نمیگیره. چون خانمه، ظاهرا راضی نیست. حالا فردا مامانم میخواد بره با خانمه صحبت کنه. ایشالا خیر باشه و این زندگی پابرجا بمونه. به حرمت هفده سال زندگی مشترک. حالا یه سری چیزهای دیگه هم هست که تو پست بعدی براتون میگم. به نظرم زندگی پسرخاله ام واسه من و مهدی که درس خیلی بزرگی داشت. لااقل قدر میدونیم. و با مقایسه میتونیم عیب هامون رو بیشتر شناسایی کنیم.

یه چیز جالب از مانی بگم:

جمعه هی میرفت رو فرش مامان اینا و خوشش می اومد. یه دفعه به مامانم گفت:

آخه من چه گناهی کرده ام که این فرش رو برام خریدین!!!!!!!!!!!!

فقط خواست یه چیزی گفته باشه!!!!!!{#emotions_dlg.e28}

 

 

[ شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ