چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااام صبح همگی بخیر.

امروز صبح یه کم خوابم می اومد. ولی یه کم دیرتر بلند شدم و اومدم. البته میگم دیرتر، 07:29 کارت زدم. ولی خب، از همیشه دیرتر بود. آخه میدونید، ساعت پنج بیدار شدم. خب زور داشت بهم از پنج بیدار باشم. فکر کنم یه ربع به شش خوابم برد!!!!!! شش هم که ساعت زنگ زد و بعدش گذاشتم رو 06:10 ولی بازم کسل شدم.

البته الان خوب و خوشحالم. با همکارهام صبحانه با نون تازه خورده ایم و کلی هم انرژی گرفتیم!!!!!قلبماچ


راستش دیروز میخواستم بنویسم. حتی صفحه رو هم باز کردم. حتی نظرات رو هم جواب ندادم و گفتم بنویسم اول، بعدش میرم سراغ نظرات. ولی خب، دیروز کار خیلی زیاد بود. بعدش رئیسم زنگید که کار داره و نمیاد. منم کارها رو انجام دادم و یه دفعه یادم افتاد الان بهترین زمانه برای اینکه برم دیدن دوستم.

شاید قبلا هم از این دوستم نوشته ام. این دوستم کرمانشاهیه و تو دوره فوق باهاش آشنا شدم. یه خونه مجردی داشت اینجا که البته مال پدرش بود و چون خیلی خیلی پاستوریزه بود، مامانم میذاشت گاهی وقتها شب بمونم پیشش و درس میخوندیم. از من سه چهار سالی بزرگتره ولی کلا خیلی دختر ساده ای بود.

الان کارمند یه دانشگاهیه. ماشااله خیلی دختر باعرضه ایه. مشاور آموزشی یه دانشگاه دیگه ای هم هست. خلاصه که دیروز زنگیدم بهش و گفتم ناهار با هم باشیم؟ گفت: باشیم!!!!!! یازده و ربع از اداره رفتم در دانشگاهش و با هم رفتیم های.دا یه ساندویچ خوردیم و البته ساندویچ اصلا مورد علاقه مون نیست ولی خب، تو میدون ونک، فقط اونو دیدیم. محدودیت زمان هم داشتیم و تند تند هم همه چی رو واسه هم تعریف میکردیم. یعنی فکر نکنم یه دقیقه هم به سکوت گذشته باشه. کلی خبر دادیم و خبر گرفتیم و بعدش رفتیم در مدرسه پسرش که کلاس اوله. این دوستم ماشااله خیلی درشته. پسرش هم به خودش رفته. پسرش کلاس اوله ولی ماشااله هیکلش به بچه های کلاس پنجم میخوره.

برعکس من. که خودم ریز جثه ام، پسرم هم، نمیگم ریز، ولی خب، درشت هم نیست. البته قد مانی، به مهدی رفته و بلنده. ولی خب، من و مانی پیش دوستم و پسرش، عین فیل و فنجونیم!!!!!!

اینم این وسط بگم که، مدرسه پسرش، یه مدرسه دولتیه. از اون مدرسه هایی که خودمون وقتی بچه بودیم می رفتیم. یه مدرسه بزررررررررررررگ! و ظهر هم تعطیل میشه. که دوستم ساعت ناهاریش رو میره دنبالش و میارتش پیش خودش. دم مدیرش گرم که این اجازه رو بهش داده. یه حیاط خیلی بزرگ هم دم دستشه که پسرش میتونه کلی توش کیف کنه. عصر هم با هم میرن خونه!

از مدرسه اش خوشم اومد. خب مدارس غیرانتفاعی اغلب، یه ساختمون کوچیکه که عین قفس میمونه! اونهمه هم آدم پول میده. دوستم گفت معلمشون، از اون معلم قدیمی هاست که خیلی سخت گیره. نه از این جدیدها، که زود بچه ها رو می بخشند!!!!!!!!!خنده البته این نظر دوستم بود! که دلش میخواد در حق بچه اش سختگیری بشه!!!!! وگرنه معلمهای جدید هم قطعا حسنهایی دارند. منتها همه ما ایرانیها، چشممون دنبال چیزهای قدیمیه و سخت جدیدی ها رو می پذیریم!

القصه، دیگه پسرش رو برداشتیم و برگشتیم ونک، از اونجا من رفتم اداره و اونا هم رفتند دانشگاه. کلا شاید یه ساعت پیش دوستم بودم ولی خیلی بهمون حال داد. خب هرچی وایسادیم این یکی دو سال، یه روز خالی نشد از صبح تا شب پیش هم باشیم، گفتم لااقل یه ساعت غنیمته! حالا بیست سی روز دیگه، دو سه تا از خواهرهاش میان تهران. با اونا هم رفیقم. قرار شده اون موقع هم بهم بگه که برم پیششون.

یه رئیسی داشتم هفت هشت سال. عضو هیات مدیره مون بود. خب سالها آمریکا بود و مثلا ده ساله اومده ایران. البته سالی یه بار هم میره و میاد. هر سال که میره، یه چیزی واسه مانی میاره. دو سه ماه پیش که از شرکتمون رفت، بعدش رفت آمریکا.

دیروز بهم زنگید که من برگشته ام و یه کاری اون حوالی دارم. یه چیزی برای مانی گرفته ام که میخوام بهش بدم. یادمه که تولدش تو اذر بود!!!!!!!

خلاصه با خانمش اومدند در اداره و زنگید بهم رفتم پایین و دیدم وااااااااااای یه جفت کفش خععععععلی خوشگل و یه شلوار لی و یه سوئیشرت واسه مانی آورده. آخه نمیدونید چقدر قشنگند اینا! کلی تشکر کردم و با ذوق آوردمشون بالا.

ولی متاسفانه نه کفش اندازه مانی بود، نه سوئیشرت!!!!!! البته سوئیشرته، جلوبسته است و اصلا کله مانی ازش رد نشد!!!!!!! حالا شاید ببرم کفشه رو با یه کفشی مشابهش عوض کنم. یه همچین چیزی.

دیروز عصر قرار بود مانی رو ببریم آتلیه. برای همینم من پریروز دو ساعت و نیم تو آشپزخونه، سه تا غذا پختم: دیدم الویه ای که به مهدی داده ام رو هنوز نخوره و گفت که برای فرداش، غذا نمیخواد. گفتم پس الان بهترین وقته که خورش کرفس بپزم. من عااااااشق کرفسم. ولی مهدی دوست نداره و نمی پزم. خلاصه خوش کرفس درستیدم و واسه مانی هم ماهیچه بار گذاشتم و کتلت هم درست کردم. دیگه پریشب ساعت هشت و نیم، لت و پار از آشپزخونه بیرون اومدم. ولی در عوضش، کلللللللللللی با مهدی حرف زدیم و حتی یه عالمه با مانی رقصیدیم. همون پریشب ها! یه آهنگ دارند حسین ت.ه.ی و کام.یا.ر. فکر کنم اسم آهنگش این باشه: از دست تو! یا یه همچین چیزی.

خلاصه مانی رو صدا کردم و رقصیدیم باهاش. بعدش یه کلیپ از بیژن م.رت.ضوی داد که ویولون میزنه و تعداد زیادی خانم، مثلا ترکی میرقصند. یه همچین چیزی. بعد من شروع کردم ترکی رقصیدن و مانی هم ذوق زده شده بود و هی پامو میگرفت. منم در حالیکه اون یه پامو گرفته بود، هی پاهامو تکون میدادم و همین باعث تکوون مانی میشد و غش غش میرقصید. بعد مانی گفت: بابا تو هم پاشو.

بابا ولو شده بود رو کاناپه و حظ بصر می برد!!!!!! بعد دیگه رفتم رو کاناپه ولو دراز کشیدم طبق روال عادی برنامه هر شب!!!! نیشخند منتها مانی ول نمیکرد. تا آخر شب، هر آهنگی که شاد بود و پخش میشد، می اومد میگفت: مامان پاشو!!!!!!!!!

القصه، دیروز اومدیم خونه با مانی که حاضر شیم بریم آتلیه که دیدیم مهدی داره عین مار به خودش می پیچه. گفت ظهر که ناهار خورده، الویه سرد بوده، روش یه لیوان آب سرد هم خورده و اینجوری دل درد گرفته. بالای معده اش سفت شده بود. مامانم گفت قلنج معده است. خودش دیگه عرق نعنا خورده بود. واسش چای درست کردم و چای نبات هم بهش دادم. دیدم نخیر، خوب بشو نیست. گفتم پاشو بریم دکتر. گفت: نه، فعلا تحمل میکنم.

گفتم: من اینو از تو یاد گرفتم که بیخودی درد رو تحمل نکنم. خب چرا آدم بیخودی درد بکشه. پاشو تا زوده، بریم و برگردیم. گفت: نه. آخه نمیدونم به دکتر چی بگم. گفتم: هیچی، بگو ریزش مو دارم!!!!!!!!!

پقی زد زیر خنده! گفتم آخه یعنی چی نمیدونم به دکتر چی بگم. خب میگه اینجام درد میکنه!!!!!

منم دیگه هیچی نگفتم. شام که داشتیم. رفتم یه کم مویز شستم. ریختم تو یه کاسه کوچیک و همراه قیصی و پسته گذاشتم رو میز که مانی رد که میشه، یه نوک بزنه و ایشالا بخوره. بعد با چسب پهن، ریشه فرشها رو پوشوندم که چرک نشه و زیر دست و پا نره.

مهدی هم هی راه میرفت و دراز میکشید و می پیچید به خودش. ساعت هفت گفتم: پاشو بریم. داری می میری. گفت: تا هشت صبر میکنم.

یعنی تا هشت درد میکشم!!!!!!! دیگه ساعت یکربع به هشت گفت: آشتی دارم می میرم بریم دیگه. خدا رو شکر اذن عزیمت صادر شد! خلاصه رفتیم کجا؟ مدائن. این دیگه پرسیدن نداره!!! والا!نیشخند

وارد که شدیم، یه نگهبان جدید بود! گفت: کجا؟ گفتیم: اورژانس. گفت: از اون طرف.

رو به مهدی کردم و گفتم: این آقاهه نمیدونه اگه الان بیاد عقد نامه منو نگاه کنه، تهش سند این یه تیکه اورژانس به نام من خورده!!!!!! بیخودی ما رو راهنمایی میکنه.

خلاصه رفتیم و دکتر دید و گفت اسپاسم معده است و واسش سرم نوشت و مهدی رفت خوابید رو تخت که براش سرم رو بزنند. مانی که این صحنه رو دید، وقتی پرستار واسش سرم رو زد، به مهدی گفت: بابا! دیگه نمیتونی فرار کنی!!!!!!!!!

بعد شروع کرد به بلبل زبونی. همه اورژانس رو گذاشته بود رو سرش! آخر سر هم پرستار گفت: پسرت میره مهد؟ گفتم: آره. گفت: خیلی خوبه. اینجوری انرژیش تخلیه میشه و کلی چیز یاد میگیره! چون بچه باهوشیه!

بعدش مانی واسه همه مریضها دعا کرد و واسه باباش هم دعا کرد که زود خوب بشه و دیگه تشکر و خداحافظی کردیم و اومدیم خونه. خواستم واسه مهدی برنج و جوجه درست کنم که گفت هیچی نمیخورم و اینجوری بهتره. دیگه یه کم آشپزخونه رو جمع و جور کردم و مسواک و تعویض لباس و بعدش یه دسته گل مصنوعی دارم که مال همون اوایل ازدواجه. البته من کلا از گل مصنوعی بدم میاد. ولی خب اینا خیلی قشنگه و گذاشتم ام تو یه گلدون بلند شیشه ای که دست سازه و خیلی قنشگه. خاله ام دیدن خونه ام آورد. دیگه آخرشب، گلها رو شستم و گذاشتم تو حموم که خشک بشه.

دیشب هم دخترعمه ام اس داد که واسه مانی تولد میگیری یا نه. که گفتم تولد که نه، ولی خانواده مهدی پنجشنبه میان و خانواده خودم جمعه. که گفت منم جمعه میام البته اگه حالم خوب باشه. گفتم بیا قدم سر چشم.

از پسرخاله ام بگم که روز شنبه و یکشنبه تقریبا یه ساعت باهاش حرفیدم. البته یه بارش رو رفتم رو پشت بوم اداره! خب نمیشه پشت میز اونهمه حرف زد و کلا آدم نمیخواد حرفاش رو بقیه همکارهاش بشنوند.

همون حرفها و البته یه چیزهایی هم بهش گفتم. مثلا اون گفت که زنش کرخته و این از صبح تا شب سر کاره، اون شده وضعیت مالی که کلی کم آورده، اینم از درس بچه ها. گفت که پسر بزرگش، (فکر کنم کلاس هشته) نمره هاش، دو و سه هست!!!!! و گفت دیگه تصمیم دارم از مدرسه بیارمش بیرون!!!!!!! بعد هر دو تا بچه ها لکنت دارند! هرچی به خانمم میگم اینا رو ببر دکتر، میگه: زنگ زده ام، قرار شده اون موسسه گفتار درمانی بهم خبر بده!!!!!!! نشسته تا اونا بهش خبر بدن. در حالیکه خانم یه پسرخاله دیگه ام، از غربی ترین نقطه تهران، بچه اش رو می آورد میدون انقلاب و برش می گردوند. ولی این اصلا، نه خورد و خوراک بچه ها براش مهمه، نه درسشون، نه رشدشون، نه کلا هیچی! البته به جز خانواده اش!!!!!عصبانی

بعد گفت: آشتی! تو باورت میشه من وقتی ساعت نه و نیم میرسم خونه، تازه میره تو آشپزخونه که شام درست کنه! بعد شام چیه؟ تخم مرغ و سیب زمینی پخته، تخم مرغ نیمرو شده، و هرچی غذای تخم مرغیه. کلا غذاهامون محدوده. یا برنج قرمزیه، یا چند تا غذای تکراری دیگه. من روم نمیشه دیگه غذا ببرم اداره!!!!!!!!! به مدت نبردم، دیدم عین خیالش نیست!!!!!! خودم کوتاه اومدم. ولی الان که دیگه نمی برم! من دیگه دق میکنم و از بچه ها نمی پرسم ناهار چی خورده اند. چون جوابهاشون اینه: از غذای دیشب، تخم مرغ، خونه عزیز جون (مادر زنش)! خب آشتی، تو بگو کجای این زندگی، جای موندن داره. اگه شب برم خونه و شام نباشه و زنم بگه من از صبح به خودم رسیده ام و استخر بوده ام و نشده شام بپزم، خدا شاهده خوشحال هم میشم. ولی تو به من بگو این صبح تا شب چه میکنه!!!! مثلا پسر بزرگه ام، امروز نرفته مدرسه. بهش میگم چرا نرفته؟ میگه مریض بوده. بعد ظهر زنگیدم، می بینم پسرم ساعت یک رفته کلاس فوتبال!!!!! میگم مگه مریض نبوده؟ میگه: تا ظهر خوب شد و قرص خورد و رفت!!!!!! آشتی کلا نسبت به همه چی اینقدر بی خیاله.

راستش بچه ها، وقتی اینا رو میگفت، داشتم دق میکردم. البته هیچی از زندگی و بدو بدوهای خودم نگفتم. گفتم اگه بگم، سکته میکنه. از محاسن زنش گفتم براش. اینکه اگه حرف نمیزنه، خب تو هم غر نمی شنوی! گفت: خب هیچکی غر دوست نداره. ولی وقتی ناراحتم، یه کلمه نمیگه چرا ناراحتی! تشکر نمیکنه، ببخشید نمیگه! (اینا کلمات کلیدی ارتباط با بقیه ادمهاست!!!!)

گفتم: به نظر من، زنت رو با خصلتهاش بپذیر. هرکی یه جوره! (البته جور زنش دیگه خیلی نوبره!!!!!!) مثلا مهدی دوست نداره وقتی ناراحته من ازش بپرسم. ولی خب، تو هم قصور کردی. هم تو بحث مالی، هم در مورد تربیت و درس بچه ها، خیلی دیگه به امیدش نشستی. الان هم دیر نشده. چاک زندگیت رو بگیر. در مورد درس، خودت وارد عمل شو. به پسرت نه تحکمی ـ چون روش مامانش بیشتر بهش می چسبه ـ دوستانه مثلا براش بگو که تو اداره تون، یه پسری با مدرک پایین اومد و آبدارچی شد. ولی یه پسر جوون دیگه، به خاطر اینکه درسش رو خوب خونده بود و مدرک خوبی داشت، مدیر یه قسمت شد. با زبون، بچه ها رو به درس وادار کن.

راستش بچه ها، این پسرخاله ام، شوخ ترین پسرخاله ام بود. یعنی وقتی حرف میزد و مسخره بازی در می آورد، از خنده می مردیم. پریروز بهش گفتم که خیلی افسرده شدی. نشستی که آخرش چی بشه؟ گفت: تا جایی که بشه تحمل کنم و بعدش دیگه زندگی تموم بشه. شاید هم بمیرم!!!!!!!

گفتم: تو هنوز زنده ای. ممکنه صد سال دیگه هم عمر کنی. الان در سن چهل سالگی نباید اینقدر ناامید باشی. تو کار کردن رو از سن کم شروع کرده ای. بلدی. مشکلات مالی از این بدتر رو هم حل کردی. اینم میشه. تو میتونی. اسم خدا رو بیار و شروع کن. اول از خودت شروع کن. به خودت برس. به بچه ها برس. با نشستن و غصه خوردن و تو باتلاق ناامیدی رفتن، هیچی درست نمیشه. خانمت کاری نمیکنه، تو هم نشستی به امید کار نکردن اون. یه خونه باید قانون داشته باشه. با هم بشینید قانون بنویسید.

گفت: من الان با اون یکی تلفن بهش میزنگم و میگم قانونها و درخواستهاشو از من بنویسه. اگه نوشت! کرخته. هیییییییچ کاری نمیکنه. بعد خودش و خانواده اش همه اش به من میگن برو پیش روانپزشک!!!!!! (بچه ها واقعا زنش و خانواده اش، پسرخاله ام رو دیوونه کرده اند!!)

گفتم: عیب نداره. توانایی زنت همین قدره. ولی تو زندگی رو ول نکن. تو وانده. تو قانون بذار. بگو این قانونه. هیچ وسیله ای نباید کف خونه باشه. اتاقها باید مرتب باشه. هر شب رسیدگی کن. هیچ وسیله ای رو زمین نباشه. به درس بچه ها برس. تو زندگی رو جدی بگیر. تو قانونهاتو جدی بگیر.

گفت: من در مورد انبار اشتباه کردم. صد میلیون وام گرفتم و ریختم تو انبار. همه زندگیم رفت. هم مالی، هم معنوی. دیگه نمیخوام تلاش بیخودی بکنم برای بچه ام. گفتم: تو پسر شجاعی هستی. همین که اشتباهت رو دیدی و پذیرفتی، خیلی خوبه. خب ماها یه باره داریم زندگی میکنیم. تجربه ای نداریم. تو همین یه بار زندگی باید همه چی رو درست کنیم. عیب نداره. اسم خدا رو بیار. من جای تو باشم، کار انبار که تموم شد، دیگه بعد از کارم نمیرم سراغ کار دیگه ای. به جای اینکه بری کار کنی و واسه بچه ات پول بذاری کنار، عصرها زود برو خونه و پیششون باش و به بچه هات نزدیکتر شو. شبی یه ساعت با پسرت بحرف و روش تاثیر بذار. از پول به جا گذاشتن خیلی بهتره براش.

قبول کرد و دیگه گفتگوها تموم شد. همون روز هم مامانم رفته بود خونه شون. اینم بگم که ما کلا تو این مسایل فامیل دخالت نمیکنیم. ولی خب، اینجا من و مامانم حس کردیم شاید بشه کاری کرد. شاید بشه یه زندگی رو از نابودی نجات داد. چون خاله ام اینا بنا به دلایلی دخالت نمی کنند. و البته پسرخاله ام هم از مامانم خواسته بود و باهاش درد دل کرده بود. خلاصه مامانم پریروز رفته بود خونه شون و تا همین دیشب که باهاش حرفیدم، میگفت شوکه بوده از وضعیت خونه. یه چیزی مثل انبار بازار سیداسمال!!!!!!!!! میگفت حتی خانمه، صورتش رو هم نشسته بود و ابروها دراومده و اصلا یه چیز داغونی.

بعد مامانم کلی باهاش حرف میزنه و میگه زندگیت داره از هم می پاشه. آخه چرا تمیز نمیکنی؟ چرا غذا نمی پزی؟ یه ساعته اون اتاقها، تمیز میشه و یه ساعته میشه غذا درست کنی و پاشو یه کاری بکن!!!!!!!!! (مامانم به خودش نگاه میکنه!)

دیروزم مامانم زنگیده به خانمش و گفته چه کار کردی؟ زنش گفته: هیچی!!!!!!!!خنثی بعد زده زیر گریه و گفته: من نمیتونم هیچ کاری کنم. افسرده ام! حس انجام هیچ کاری ندارم!!!!!!

مامانم گفته: خب برو دکتر. برو مشاور یا هر جای دیگه ای. من دارم بهت میگم که زندگیت به هم میخوره! و دوباره بازم نصیحتش کرده. که البته خود آدم باید بخواد. من نمیدونم خانواده اش که اینقدر دلسوزشند، واقعا نمی بینند خونه و زندگی و وضعیت ظاهری خودش رو؟؟؟!!! یول

القصه. البته مهدی معتقده، من بیخودی دارم مانع این جدایی میشم. میگه مگه پسرخاله ات چه گناهی کرده. تو فقط داری جدایی رو عقب می اندازی. این زن اگه زن بشو بود، تا حالا شده بود! من گفتم: واسه اون امضای لعنتی جدایی توافقی، همیشه وقت هست. شاید هنوز بشه کاری کرد.

البته مساله مالی زندگی شون، خیلی بزرگه. و مامانم هم میگه: خانمش اگه افسرده شده، هول حساب و کتاب پسرخاله ام رو کرده! هی داره بیشتر بیرون می افته که پولها کجا رفته!!!!!!!!!! و اینکه پسرخاله ام به فاصله مثلا یه سال، دو تا دفترچه حساب به نام خانمش پیدا کرده که یه سه تومن و یه ده تومن پول توش بوده! بدون اینکه این بدونه. که البته خانمش میگه: مال برادرمه!!!!!!! خدا عالمه!

آخرش هم پسرخاله ام خیلی تشکر کرد ازم و گفت تو این ماجرا، تو و خاله خیلی برام انرژی گذاشتید و من واقعا خوشحالم از این همه محبتتون.

بعدش هم دیروز از خیریه بهم زنگیدند که میای؟ که به این فکر افتادم که یه میزم واسه پسرخاله ام بگیرم و لباسهاشو بیاریم بفروشیم. هم کار خیره، هم انرژیش برمیگرده بهش و هم از شر جنس هاش خلاص میشه. ولی دیشب که فکر کردم دیدم ایشالا هفته دیگه قطعا بچه دخترعمه دنیا میاد و باید وقت و انرژی رو واسه اون بذارم. قطعا نمیتونم پنجشنبه و جمعه دیگه رو از صبح تا شب برم خیریه. فعلا که مونده همینطوری.

حالا فکر کنید این پست رو که شروع کردم، قرار بود همه اینایی رو که تا حالا نوشته ام رو، مثلا تو بیست خط بنویسم، بعدش برم سراغ قصه تولد مانی. که دیگه الان هم خیلی طولانی شده. ایشالا خدا توفیق بده فردا بتونم بنویسمش. یه عالمه نظر مونده که تایید نشده، خیلی وقت هم هم هست نشده به دوستان سر بزنم. بیام که بی معرفتی نشه!!!!!!!

هیچی دیگه، فعلا اینا. توکل به خدا. ایشالا زندگی همه، پر از شادی و برکت باشه.

[ سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۳ ] [ ۸:۱۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ