چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااام صبح همگی بخیر. تولد پسرم و تولد همه عزیزانی که امروز و هر روز دنیا اومدند، مبارک باشه!!!!!!!!نیشخندقلبماچ

خب قاعدتا دیروز نوشتم و امروز نباید می نوشتم. ولی خب، می نویسم چون میخوام خاطره روزی که مانی به دنیا اومد رو اینجا بگم به شماها. یعنی میدونید، میگن ذوق مستمع، گوینده رو سر ذوق میاره. اینقدر شماها مهربونید و اینقدر منو به نوشتن تشویق می کنید، که منم ـ البته از خودم وررررررراج ـ دیگه هی می نویسم!!!!!!نیشخند


خب، من یه عادتهایی تو زندگیم دارم. اونم اینکه خیلی چیزها رو می نویسم. منظورم اینه که یادداشت میکنم. اول هر سال، یه تقویم کوچیک دارم از این جیبی ها که هممه چی رو توش می نویسم. البته خیلی چیزها رو هم تو تقویم رو میزم یادداشت میکنم که یادم باشه. مثلا مثل بیمه ماشین، تولد فلان دوست یا هرچی که نیاز به یادآوری و برنامه ریزی داشته باشه.

من چهارم یا هفتم فروردین هشتاد و نه، باردار شدم. خب خودم تاریخ همه چی رو داشتم، وقتی هم در شونزده هفتگی مانی رفتم سونو، تاریخ دقیق رو بهم گفت. یعنی گفت یا چهارم بوده یا هفتم. حالا میگم.

من و مهدی از یکسال قبلش تصمیم به بچه دار شدن گرفته بودیم. خب، اوضاع رابطه، یه رابطه معمولی بود. لااقل به نظر خودمون. با هم چلنج داشتیم ولی خب، خوب بودیم با هم. یه سرمایه گذاری هم شش ماه قبلش کرده بودیم که خوب داشت بهمون سود میداد. دیگه با دل راحت، گذاشته بودیم هر وقت که بچه دار شدیم، دیگه شدیم!!!!!!نیشخند

حتی یادمه لحظه سال تحویل سال 89، من از خدا، بچه خواستم! از ته دلم! خب، تاریخ همه چی رو هم داشتم و پنجشنبه 26 فروردین، شب تا صبح خواب دیدم که بی بی چک گذاشته ام ولی کاغذ تفسیرش رو گم کرده ام! خلاصه صبح بلند شدم و گذاشتم و دیدم بله. نی نی دارم!

البته اینم بگم که من سراسر فروردین، واقعا حس بارداری داشتم. من ـ حالا بنا به یه خصلت ذاتی ـ خودمو برای هر چیزی سعی میکنم آماده کنم. از ماه ها قبلش، وقتی یاد بچه می افتادم، بهش میگفتم: قربونت برم که یه روزی میای تو شکم مامان می شینی!

خلاصه دیدم جواب مثبته و دویدم پریدم رو تخت و با صدای بچه گونه گفتم: بابایی!!!!!! من دارم میام!!!!!! مهدی از خواب پرید و گفت: مبارکه! و بعدش خودم زود حاضر شدم و رفتم بیمارستان مدائن که آزمایش بدم.

رفتم آزمایش دادم و تا جوابش حاضر بشه، ببینید چه کار خنده داری کردم! گفتم: ممکنه حامله باشم، برم یه کم خرید بکنم که شاید بعدا نتونم!!!!!!! یعنی ببینید چه فکر خنده داری! بعد تا جواب آماده بشه، رفتم رفاه سر جمهوری و گوشت و از ین چیزها خریدم!!!!!! بعد از شاید چهل و پنج دقیقه رفتم جواب رو بگیرم که مسوول جواب دهی با نگرانی گفت: مثبته! میخواستی؟ خندیدم و گفتم: آره که میخواستم! ممنونم!

بعد پریدم هوا و اومدم خونه. یادمه تا خونه پرواز کردم. رفتم پیش مهدی و کلی خوشحالی کردیم. بعد قرار شد تا یه ماه به کسی نگیم.

آها، اینم باید بگم بهتون. اسفند ماه که میشه یکماه قبل، من به خاطر اینکه هم اداره میرفتم و هم بعد از اداره، میرفتم اون شرکته برای سرمایه گذاری، فشار مضاعف به کمرم اومد و کلا دیگه فلج شده بودم. برای همین دیگه از نیمه های اسفند مرخصی گرفتم و به اداره گفتم نمیتونم بیام و باید استراحت کنم. بعد دیگه آب درمانی میرفتم و یه سری به اون شرکته میزدم. بعد از عید که رفتم اداره، درخواست دو ماه مرخصی بدون حقوق کردم تا اول خرداد. که تو این دو ماه فروردین و اردیبهشت، استراحت کنم. چون اینی که دارم میگم، واقعا کمر و گردنم داغووووون بود. خب اون موقع من و مهدی به اینم فکر میکردیم که بعد از دو ماه، من بیام اداره و بگم من دیگه نمیام.

اون شرکته خوب بهمون سود میداد و کلا من دیگه قید کار اداره رو زده بودم. حالا ببینید دست تقدیر، چه کرد. البته دست که چه عرض کنم! شصت تقدیر!!!!!!!

القصه، اون روز که فهمیدم باردارم و قرار شد تا یه ماه به خانواده هامون نگیم، من از خونه بیرون اومدم برم شرکت سرمایه گذاری (مهدی خونه بودو دیرتر می اومد.) از در خونه که بیرون اومدم، دیدم نمیتونم خودمو نگه دارم. زنگیدم به مامانم و گفتم: مامان! یادته بهم گفتی برم پیش یه دکتر زنان واسه بچه؟ گفت: آره. گفتم: خواستم بگم دیگه نمیرم. گفت: حامله ای؟ گفتم: آره. جالبه که حسم اینه که پسره!!!!!!!

یعنی بچه ها شاید به نظرتون مسخره بیاد ولی واقعا لحظه ای که فهمیدم حامله ام، حس کردم بچه پسره!!!!! هر بار هم خواب نی نی رو میدیدم، پسر می دیدمش. یه پسر موسیاه که لباس سفید تنش بود! خلاصه بعدش رفتم اون شرکت و خواهرشوهرهامم بودند اونجا. عصر، خواهرشوهر وسطی رو به بهانه ای بردم بیرون و گفتم میخوام یه کیک واسه یکی از دوستام بخرم. تو هم بیا. خلاصه به قناد گفتم این متن رو بزنه روی کیک:

سلام. من کوچکترین عضو ..... هستم و دارم میام!

توی جای خالی هم، فامیلی مهدی اینا رو زدم. قناد اونو زد روی کیک و گذاشتش تو جعبه و با خواهرشوهرم برگشتیم شرکت و تو راه دیگه بهش گفتم و کلی بغلم کرد و بوسید منو و بهش گفتم برو خونه و این کیک رو بده به مامانت و تا در کیک رو باز نکرده اند، نگو بهشون. خلاصه برگشتیم شرکت و اونا هم رفتند خونه شون.

ظاهرا خواهرشوهرم کیک رو داده به مادرشوهرم و اونم درش رو باز کرده و میگن گریه اش گرفته و پدرشوهرم هم سجده شکر به جا آورده و چون مانی هر دو طرف، نوه اول بود، همه خیلی خوشحال و خندان بودیم.

همه اینا تا آخر اردیبهشت بود. آخر اردیبهشت، سرمایه های همه مون دود شد و دیگه بیشتر از این، اینجا هیچی نمیگم. ولی دقیقا این جریان مقارن شد با پایان مرخصی دو ماهه بدون حقوقم. شنبه اول خرداد، صبح زود بلند شدم و اومدم اداره. من شکست مالی مون رو پذیرفته بودم و دیدم بهترین زمانه که برگردم اداره. چون چاره دیگه ای نبود. یادمه خونه بابام اینا بودیم و مهدی میگه یکی از بدترین صبح های زندگیش بوده. اینکه فکر میکرده اینقدر وضعمون خوب میشه که من دیگه برنمیگردم اداره. ولی دو روز قبل از اتمام مرخصی، سرمایه ها دود شد و منم دیدم دیگه باید مثل بچه آدم سرمو بندازم پایین و برگردم اداره.

حالا شما فکر کنید دو ماهه باردار بودم. بعد بارداری من، از اونا بود که از همون ماه اول، دل درد داشتم. تا ماه چهارم هم ویارم خیلی چرت بود. از بوی یخچال متنفر بودم. صبح ها حالت تهوع داشتم و هیچی هم نمیتونستم بخورم. از مرغ و کباب بیزار بودم. هر روزم یکی از رئیسهام مرغ داشت، اون یکی کباب!!!!!! منم هی عق میزدم!

ولی روحیه ام رو نمیخواستم از دست بدم.

ما شکست بدی تو سرمایه گذاری خورده بودیم. از اون بدتر اینکه همه اعضای خانواده و فامیل منو هم برده بودیم تو این کار. همه شکست خورده بودند. ولی همه اینقدر شریف و انسان بودند که هیچی به روی ما نمی اوردند. خودمون ولی داغون بودیم. مهدی به داداشهام سپرده بود که هیچی به من نگن. ولی من خودم خیلی عذاب میکشیدم. هم دستمون یه دفعه خالی شده بود، هم سنگینی شکست بقیه، اذیتمون میکرد.

مهدی اون سال معلم بود و دیگه بعد از امتحانات خرداد، نرفت مدرسه. ولی ما همه اش پی کار براش بودیم. شاید یه حسی بهمون میگفت شاید مهدی مهر نتونه بره مدرسه. نمیدونم.

بعد دیگه مهدی خونه بود و من می اومدم اداره. مدل شکمم از اینایی بود که خیلی تیزه. یعنی از پشت اگه منو می دیدید ـ حتی تا ماه نهم ـ هیچی پهلو نداشتم. شکم رو به جلو بود. خیلی سعی میکردم روحیه ام رو حفظ کنم. ولی خب، قضیه سرمایه گذاریه بدفرم رو اعصابمون بود. خودمون به جهنم، اونهمه سرمایه گذاری که بقیه به اعتبار ما کرده بودند.

هر روز کندور می آوردم اداره میخوردم. صبحانه، نون و پنیر و گردو می خوردم. روزی سه لیوان شیر میخوردم. (اداره مون روزی یه لیوان شیر بهمون میده. یکی از دوستام هم شیرش رو میداد به من. خودم هم عصرها یه لیوان شیر میخوردم. ماست هم سعی میکردم بخورم تا استخوون بندی بچه ام محکم بشه!) مواظب نی نی بودم. هر چیزی که بار اول میخواستم بخورم، به مانی میگفتم. مثلا میگفتم این توت فرنگیه، خیلی خوشمزه است. بخور ببین. بعد که قورتش میدادم چند دقیقه بعد میگفتم: خوردی؟ دیدی چه خوشمزه بود؟

این کارها رو کرده ام و مانی بدغذاست. اگه نمیکردم چی میشد!!!!نیشخند

خلاصه کلی باهاش حرف میزدم. واسش شعر میخوندم. ماشین که نداشتیم. پیاده میرفتم و می اومدم. روزی چند بار دستم رو رو شکمم میذاشتم و نازش میکردم. از ماه پنجم، مانی خیلی خیلی تکون میخورد. یه وقتهایی دیگه دلم درد می گرفت. ولی میرفتم سر کار و می اومدم. هر روز غذا درست میکردم. خب من به درک، بچه باید چیزهای مقوی میخورد. از ماهی بدم می اومد ولی سعی میکردم بخورم.

مامانم خیلی اصرار داشت برم پیشش. ولی راه دور بود. شهران کجا، انقلاب کجا، عباس آباد کجا. اونم تو ترافیک پاییز و زمستون! البته مامانم و مادرشوهرم بیشترین محبت رو به من کردند. هرچی میخواستم می پختند و برام کنار میذاشتند.

خلاصه شهریور، مدرسه مهدی اینا از مهدی برنامه روزهاشو گرفت واسه درس گذاشتن. سوم مهر شد و ازشون خبری نشد. خودش زنگید که چیه برنامه؟ گفتند امسال واست درس نذاشتیم!!!!!!!! یادمه اون روز هم گریه نکردم. فکر کردم هنوز راه امیدی هست. حتما خیری درش بوده. خب میدونید، آدم وقتی حامله است، خودش حس میکنه انرژی های مثبت مضاعف رو! یه هاله انرژی دور آدمه. کافیه یه خوراکی از ذهن شما بگذره. از کجا مهم نیست! ولی به دستتون میرسه. چون اون نی نی باید اونو بخوره. شما فقط یه واسطه اید. و قشنگترین واسطه، مادره! کسی که بین نیستی و هستی یه انسان دیگه است. پس این مادر خیلی خیلی باید مواظب باشه. غم و غصه، رو بچه تاثیر میذاره.

من خیلی سعی میکردم شاد باشم. خب، روبروم یه مردی بود که روز به روز بیشتر آب میشد. اونجا دیگه مهدی داغون بود. اولا فکر کنید در ماه پنجم، من به خاطر ی.ب.و.ست. خیلی اذیت شدم. یه بار چهار و پنج صبح، از خواب بیدار شدم. خب اون ماه ها، مهدی روزها میخوابید و شبها بیدار بود. اینجوری، کمتر غصه بیکاری رومیخورد. مهدی داشت فیلم نگاه میکرد. رفتم دستشویی و ـ با عرض پوزش ـ یه عالمه خون تازه دیدم و این اصلا نشانه خوبی نیست!!!!!

پریدم بیرون و گفتم: مهدی!!!!!!!!! بچه ام!!!!!!!!!! تابه خودم بیام، مهدی لباس پوشیده، جلوم حاضر بود. گفت حاضر شو بریم بیمارستان. خودش هم پرید بیرون ماشین گرفت. سوار ماشین که شدیم، دل دردم شروع شد. از دور صدای اذان می اومد ولی من لحظه به لحظه دردم بیشتر میشد. رسیدیم بیمارستان و اونجا ماما منو معاینه کرد و البته خیلی هم خوش اخلاق نبود!!! بعد گفت باید صبر کنی ببینیم چی میشه. چون جفت اومده پایین!!!!!!!!

از اونجا رفتیم خونه مامان و یه هفته اونجا استراحت مطلق بودم. دیگه افتادم به آلو و کاهو و نارنگی خوردن که دیگه این مشکل رو نداشته باشم. بعدش یه دکتر تغذیه رفتیم با مهدی و کلی بهم دستورالعمل داد که من هممممممه اش رو به کار بستم. خیلی مقید بودم. هر روز گوجه میخوردم. سالاد میخوردم. خسته میرسیدم خونه ولی حتما باید سالاد درست میکردم چون گوجه برای بچه خیلی خوب بود. سر وقت، میرفتم دکتر برای معاینه و چکاپ!

شونزده هفته ام بود که با مهدی رفتیم آزمایش غربالگری و سونوگرافی. که البته رفتم پیش دکتر ش.ا.ک.ر.ی بیمارستان نمیدونم چی که الان یادم رفته. تو عباس آباده. حالا اسمش یادم اومد می نویسم. اونجا گفت: جنسیتش رو میخواید بدونید، گفتیم آره. گفت: پسره. نه فقط از روی اون مورد (!) از حالت ستون فقرات و صدای قلب و بقیه چیزها. بعد گفت این بچه صورت کشیده ای داره. ببینم به کدومتون رفته. بعد یه نگاهی به منو مهدی کرد. واقعا هم راست گفت. فرم کله مانی عین مهدیه!!!!! خلاصه ما خیلی خوشحال بودیم که بچه مون سالمه.

شبش، مادر و پدر مهدی اومدند خونه مون با یه جعبه شیرینی. نه که پسر دوست باشند. واقعا بچه دوستند. بازم بهمون تبریک گفتند و دیگه ما افتادیم به صرافت اسم گذاشتن. من اسم نیروانا رو دوست داشتم به خاطر معنی قشنگش. اون مرحله از عشق که آدم به سکوت میرسه، میشه نیروانا. یه همچین چیزی. ولی مهدی نذاشت. خب میخواستم فارسی باشه البته نیروانا فارسی نیست. ولی گفتم حالا که نیروانا نیست، پس بذاریم مانی. مانی رو هر دو با هم انتخاب کردیم.

روزها میگذشت. تا اینکه من بنا به پیشنهاد یکی از همکارهام رفتم پیش مدیرعامل و مشکل بیکاری مهدی رو مطرح کردم. بعد زمانی بود که مهدی از صبح تا شب فقط رزومه کپی میگرفت و میبرد اینور و اونور. انگار ولی درها همه بسته بود. البته در رحمت باز بود و در حکمت بسته بود!!!!!! یه همچین چیزی.

ایشون هم مهدی رو معرفی کرد یه جا و یادمه ما خیلی امیدداشتم. طرف رشته اش علوم سیاسی بود و مهدی یه روز رفت پیشش. اون روز لعنتی رو یادمه. وقتی از اونجا بیرون اومد بهم زنگید و گفت: طرف بهم میگه بیا برو بشین مقاله بنویس، سه چهار ماه یه بار یه پولی آیا بدیم بهت، آیا ندیم!!!!! میدونی آشتی، ما هرچی بیشتر امیدوار میشیم، بیشتر به در بسته میخوریم. من به این نتیجه رسیدم که خدایی وجود نداره. من و تو به جهنم، اون بچه بدبخت، روزی نمیخواد؟؟!!

دیگه نتونستم دلداریش بدم. اونجا بغضم ترکید. قطع کردم و زدم زیر گریه. همکارم که آقا بود سعی کرد دلداریم بده. رفتم تو دستشویی و اونجا از شدت غصه، نفسم بند اومده بود. حس کردم مانی تو شکمم یه ذره شده. تکون هم نمیخورد. خب من ناراحت بودم و روی اونم تاثیر میذاره دیگه. میدونستم خدا هست. مهدی هم میدونست هست. ولی شما نمیدونید مردی که بچه اش داره دنیا میاد و به هر دری میزنه ولی کار پیدا نمیشه و زنش از صبح زود میره سر کار با اون وضعیت و با خستگی میاد خونه، یعنی چی!

از در که میرفتم خونه، میرفتم بغلش میکردم. دیگه پسم میزد. حس میکردم داغونه. که بود. که حق داشت. پول بیمارستان رو کنار گذاشتم. از اول هم بنا رو گذاشته بودم که طبیعی بزام. وقت نداشتم کلاسهای آمادگی دوره بارداری رو برم. خصوصی میرفتم مطلب. همون تمرینهای تنفس و ورزشهای شکم. اونجوری یه کم از دردهام کم میشد. واقعا عین نه ماه رو درد داشتم. با تمرینهای تنفس بازم یه کم بهتر بودم ولی این درد همیشه بود. هر روز هم دوش می گرفتم. هرررررررروز بدون استثنا. حموم که میرفتم به مانی میگفتم: آماده باش که میخوایم آب بازی کنیم. بعد بسم الله میگفتم و آب میریختم رو شکمم.

حجم کارم زیاد بود. اون موقع تو دفتر معاونت فنی بودم. خود معاون فنی تا یازده شب می موند اداره. شرکتمون رو یه پروژه کار میکرد که اون روزها قرار بود لایو بشه. همه از جون مایه میذاشتند. از جمله من و مانی! خب رئیسم خیلی قدرم رو می دونست. همیشه ازم تشکر میکرد که با اون وضعیت میام سر کار. مدیرعامل هم کنارم بود. اون آقای همکار هم ـ که دیگه الان یه جای دیگه است و قبلا در موردش نوشته بودم ـ کنارم می نشست تو اداره. سنگ صبور هم بودیم. واقعا حضور ایشون خیلی برام خوب بود. از من نه سال بزرگتر بود و عین برادر بزرگترم بود. خود اون مهدی رو صد جا معرفی کرد. ولی نشد که نشد. حضرت دوست نمیخواست.

اینم بگم که دو هفته آخر رو با هزینه شرکت آژانس میگرفتم و میرفتم و می اومدم. چون من خیلی مایه میذاشتم، به پیشنهاد یه خانمی تو اداره ـ که الان باهام چپ افتاده یه جورایی ـ دو هفته آخر رو شرکت برام آژانس میگرفت.

خلاصه ماه نهم شد. بار آخر که رفتم دکتر، بعد از معاینه گفت به خاطر شکل خاص استخونهای لگن (با عرض پوزش) نمیتونی طبیعی بزایی. بازم میل خودته. ولی دردت چند برابر بیشتر میشه! ما توصیه مون اینه که سزارین باشه.

با دخترعمه ام هم مشورت کردم که گفت خطرناکه طبیعی بزایی. چون بند ناف از تو جدا میشه و بچه میاد پشت استخوون گیر میکنه. سزارین کنی بهتره.

تصمیم به سزارین گرفتیم ولی خب، پول بیشتری میخواست. طبیعی حدود یه تومن بود، سزارین، یک و هفتصد. ولی چاره ای نبود. از اداره یه تومن علی الحساب گرفتم و گفتم این به جای اون یه تومنی که بعدا بیمه تکمیلی میخواد بهم بده.

پول رو ریختم تو کارت و منتظر روز تولد بودیم. طبق اونی که دکتر بهم گفت، قرار شد یکشنبه بیست و یکم آذر سزارین بشم. آها، اینم بگم که با خودم عهد کرده بودم به مامانم چیزی نگم. چون فشار خون داره و میخواستم وقتی فارغ شدم، تازه بهش خبر بدن که دیگه دلواپس چیزی نباشه. چون دیگه همه چی تموم شده بود.

ولی مادرشوهرم اصرار داشت که بدونه.

خلاصه چهارشنبه هفده آذر، تا ساعت یکربع به شش اداره بودم. همه کارها رو تحویل دادم و از همه هم خداحافظی کردم. گفتم دکتر گفته یکشنبه برم برای زایمان. شاید بشه شنبه هم یه سر بیام بهتون بزنم. رئیسم خیلی ازم تشکر کرد که تا آخرین لحظه اونجا بودم. و عذر خواست که نشده مناقصات رو بده به کس دیگه ای. راست میگه. مناقصه یه کار پر استرسه. ولی هیچکی عین من نمیتونست انجام بده. خب به خودم فشار می اومد. سر ساعت باید فکس میشد، مدارک آماده میشد و پیگیری میشد و اینا. چند بار رئیسم گفت این کار پر استرسیه. میدمش یکی دیگه. ولی نداد. نتونست بده. کس دیگه ای نتونست انجام بده.

خلاصه دیگه خداحافظی کردم و رفتم خونه. حالا مامانم هر روز چند بار میزنگید ببینه من کی میزام. منم بهش نگفته بودم قراره سزارین کنم. چون بایدتاریخ میگفتم که نمیخواستم بگم.

ساک و وسایل بچه هم خونه بابام اینا بود. چون میدونستم وقتی به مامانم بگن، خودش وسایل رو میاره بیمارستان.

خلاصه اون چهارشنبه هم تموم شد و صبح پنجشنبه که بیدار شدم، چند تا نقشه کشیدم. اول اینکه آشپزخونه و حمام رو بشورم!!!!! بعد گوشت بیرون گذاشتم که واسه ناهار، کباب ماهیتابه ای درست کنم. مهدی گفته بود یه بازار روز نزدیک خونه مون باز شده و میخواستم برم اونم ببینم. همه این نقشه ها رو کشیدم ولی فقط تونستم یه بسته گوشت بیرون بذارم! دوباره برگشتم تو رختخواب و دیدم حس ندارم. مهدی گفت: چته؟ گفتم: نمیدونم. حس بلند شدن ندارم. گفت: حتما خسته ای.

نگو اینا علائم قبل از زایمانه!!!!!! بعد شما فکر کنید من در دوران بارداری، به حدی فرز و تندکار شده بودم که خودم هم باور نمیکردم. همه دعوام می کردند! خب دست خودم نبود. عین فرفره می چرخیدم.

خلاصه دیدم اصلا نمیتونم از جام پاشم. مهدی رفت بسته گوشت رو گذاشت تو یخچال و گفت ناهار از بیرون میگیرم. استراحت کن.

ناهار رو با هم خوردیم. زرشک پلو با مرغ. قرار بود مامان و بابای مهدی بیان سراغم و ساعت دو و سه بریم دیدن شوهرخاله مهدی که از کربلا اومده بود. مهدی زنگید به مامانش و گفت آشتی حال نداره نمیاد. مامانش گفت پس ما میریم و از اونجا میاییم دنبال شما و می بریمتون خونه خودمون. این دو روز پیش ما باشید شاید آشتی وقتش این دو روز باشه.

خلاصه عصر اومدند دنبالمون و مهدی اون بسته های بند ناف رو هم از فریزر برداشت و رفتیم خونه بابای مهدی. شب اونجا بودیم و جمعه صبح که من بیدار شدم، دیدم پاهام به شدت درد میکنه. مامان مهدی گفت: آشتی باور کن این درد زایمانه.

بعد یه مورد خیلی خیلی عجیب این بود که من از پنجشنبه، هیچ حرفی نمیزدم!!!! و این از من بعید بود!!!!!!!!!!نیشخند هی مامان مهدی میگفت: مامان مانی چرا حرف نمیزنه؟ میگفتم: مامان نمیدونم! یه حال غریبی ام!

و این علائم زایمان بود!!!!!!

خلاصه جمعه ظهر مادر مهدی یه قیمه پلوی خیلی خوشمزه درست کرد که با سالاد شیرازی خوردیم. بعد از اون، تکونهای مانی شدت گرفت. به طوری که بقیه هم از رو لباس، بالا و پایین شدنش رو می دیدند!!! بعد ساعت ده دقیقه به سه، اومدم کنار مهدی دراز بکشم، که یه دفعه یه تیر وحشتناکی تو دلم پیچید جوری که نفسم رو بند آورد!!! فهمیدم، این با همه این دردها فرق داره!!!!!!! بیست دقیقه بعد، دوباره این درد تکرار شد و دیگه فهمیدم وقتشه.

خدایش خانواده مهدی خیلی خوشحال بودند. البته خواهرشوهر بزرگه اول ترسید و گریه کرد! بعدش دیگه خودم آماده شدم و اونا هم مشغول آرایش و تیپ زدن. همه خیلی ذوق داشتند. خودم هم رفتم یه دوش گرفتم و اومدم آرایش کردم و نماز مغرب و عشا رو خوندم و مهدی هم ازم فیلم گرفت و الان اگه شما اون فیلم رو ببینید تعجب میکنید که من چرا اینقدر تو خودمم و غمگینم. دیگه شروع کردم به دعا و آخرین تلفن رو به مادرم زدم که یه وقت نکنه بهش الهام بشه و بیخودی بزنگه!!!!!!!

حالا فکر کنید اون روز بابام اینا دکور خونه رو عوض کرده بودند و یه تخت واسه من آورده بودند تو هال گذاشته بودند که اگه من هر روزی زاییدم، اون غافلگیر نشن! حس های پدر و مادری اینه دیگه! بعد مامانم داشت از بابام پیش من درد دل میکرد که آره، اینجوری کرده و اونجوری کرده و دعوا کرده!!!!!!!! منم داشتم درد میکشیدم ولی هیچی نمیگفتم بهش! گذاشتم حرفش تموم شد و دیگه حاضر شدیم رفتیم بیمارستان. دو سه تا ماشین بودیم! انگار داشتیم میرفتیم عروسی!

خلاصه رفتیم و اینا تو راهرو منتظر موندند و من رفتم تو. ماما منو معاینه کردو گفت درسته، نمیتونی طبیعی بزای! بعد زنگید به دکترم و اونم گفت اماده اش کنید که من بیام.

نه ماه پیشش قبل از بارداریم موهامو بلوند کرده بودم. منتها دیگه رنگش نکرده بودم. جلوی موهام مشکی بود، پایینهاش بلوند. بافته بودم با روبان سبز هم بسته بودمنش. از زیر کلاه بیرون بود و لباس تنم کردند و منو سوار صندلی چرخدار کردند که ببرند اتاق عمل.

یه دست لباس نوزاد پسرانه هم بهم دادند!!!!!! بعد پرستارها ازم خواستند براشون دعا کنم. یکیشون خونه خواست. دیگه از اتاق که بیرون اومدم، واسه خانواده مهدی دست تکون دادم و دستم رو به علامت وی پیروزی نشونشون دادم و رفتم اتاق عمل. میگن اونجا مامان مهدی گریه کرده و گفته: انگار راستی راستی رفت که بزاد!!!! دخترش هم گفته: نه خب، شوخی میکنه! ما هم محض خنده اینجاییم!!!!!!!

خلاصه دم آسانسور مهدی رو دیدم که دنبال پذیرش و بند ناف بود. باهاش خداحافظی کردم و رفتم تو اتاق.

خب تا حالا اتاق عمل نرفته بودم و خیلی برام جالب بود. تیم خیلی باحالی هم بود و گفتند که از صبح نه تا بچه دنیا اومده که یکیش پسر بوده و بقیه دختر. با مانی میشدند دو تا پسر. بعد من یه عالمه سوال پرسیدم که این چیه، اون چیه. اونا هم خیلی باحال، جواب میدادند. خودم یه هیجان خیلی شیرینی داشتم. باور کنید انگار واسه تفریح رفته بودم.

 یادمه تختش هم باریک بود. بعد یه آقایی ازم عذرخواهی کرد و گفت یه کم درد داره. یه سوزن زد به یکی از مهره های کمرم. که به نظرم اصلا درد نداشت. بعد گفت که پاهام کم کم سر میشه. دیگه دکترهم هم رسید و من کلی خوشحال شدم و بازم ازش تشکر کردم که اومده و این مدت هم ازش خیلی آرامش میگرفتم. بعدیه خانمی هم گفت که از موسسه بند ناف اومده که تحویل بگیره. دیگه به پرستارها سپردم که هر وقت بچه دنیا اومد، ساعت دقیق رو بهم بگن.

شروع کردند و من که چیزی نمی دیدم. ولی همه اش دعا میکردم و حس بسیار بسیار خوبی داشتم. ایشالا هرکی که دوست داره، تجربه کنه این حس رو. در آرامش کامل دراز کشیده بودم و همه چی سپرده دست خودش بود. خب یه پرده هم جلوی من کشیده بودند که نبینم دارند هفت لایه شکمم رو پاره می کنند!!!!! بعد صدای بچه اومد و من شنیدم صداشو. ماسک اکسیژن رو دهنم بود ولی با صدای بلند باهاش حرف میزدم. قربون صدقه اش میرفتم و میگفتم آروم باش پسر قشنگم!

بعد یکی از پرستارها تو همون اتاق شستش و بعد لپ راست مانی رو رو لپ چپم گذاشت و من اون لحظه، مادر شدن رو با تک تک سلولهام حس کردم. بعد دیگه بچه رو بردند و اون دقایق برام خیلی کشدار بود. دلم میخواستم زودتر بدوزنم که برم بیرون به بقیه بگم که بچه ام دنیا اومده. قطعا اگه وب داشتم، دلم میخواستم بنویسم براتون!

بعد یه لحظه نفسم رفت و دیگه نتونستم نفس بکشم. پرستار فهمید و گفت نفس بکش. نفش بکش! کم کم بهتر شدم و شنیدم که دکتر داره گزارش رو میگه که یکی از اونا بنویسه. اون وسط شنیدم: بند ناف دور گردن بچه بوده! و این لطف خدا بود که من سزارین کنم، که بچه با بند ناف خدای نکرده خفه نشه. به خصوص با اون مشکل استخون.

دیگه تموم شد و منو بردند ریکاوری که بی حسی ام تموم بشه. یه ساعتی تو خواب و بیداری بودم و یادمه عجیب سردم بود. دلم میخواست زودتر از اون وضعیت خلاص بشم و برم خونه و بچه مو بغل کنم. بعد دو تا آقا اومدند منو بذارند رو یه پتو که بتونند بلندم کنند بذارند رو برانکارد. کم کم حسم میرفت و جای عمل، درد میکرد. یادمه دست یکیشون رو محکم گرفته بودم و میگفتم: بهتر نبود از اولش منو میذاشتید رو پتو؟ الان که من نابود میشم بخواین بلندم کنید!!!!!!!! گفت: آره بهتر بود! ولی دیگه الان تحمل کن بلندت کنیم.

حالا بشنوید از اونور که مهدی همون اول که قرار شد بیایم بیمارستان میزنگه به داداشهام. بزرگه به بهانه ای جیم میشه از خونه و میاد بیمارستان و خاله ام هم میاد. مانی که دیگه دنیا میاد، داداش بزرگه میزنگه به خونه و به داداش کوچیکه میگه. اونم میره میگه: پاشین بریم بیمارستان که آشتی زایید! مامانم میگه: تو غلط کردی. من دو سه ساعت پیش باهاش حرفیدم. میگه: در هر حال زایید و من دارم میرم.

بعد مامانم گیج میشه تا جایی که یادش میره وسایل بچه رو بیاره بیمارستان. میگه تا لحظه ای که رسیده بیمارستان گیج بوده!!!!!!! که بیچاره حق هم داشته. چون همه اش فکر میکرده من طبیعی میزام. بعد دیگه اومد بیمارستان و بقیه ماجراها.

بعدش مهدی هم میره رو سر مانی و لحظه ای میرسه که مانی داشته گریه میکرده و پرستار هم داشته تنش لباس میکرده. چه لباس خوشگلی هم بود. اندازه ترین لباسی که یه نوزاد میتونه بپوشه. قربون همه نوزادها.

بعدش ازش عکس انداخت با موبایل و اون شب هم رفت خونه بابام اینا چون به بیمارستان نزدیکه. میگه تا صبح صد بار عکسه رو نگاه کردم و گفتم یعنی من بابا شدم؟! یعنی این بچه منه؟

خلاصه منو از ریکاوری بردند تو بخش و اونجا تا ده دوازده ساعت نباید سرم رو بلند میکردم به خاطر بیحسی از کمر (اپیدورال) چون بعدها باعث سردرد و کمردرد میشه که خب البته من خودکفا بودمو هر دو مورد رو داشتم تو کیسه ام.

خلاصه تا صبح در حالیکه به پشت خوابیده بودم، مامانم مانی رو میذاشت رو دلم که شیر بخوره و بعدش دیگه فرداش رفتیم خونه بابام اینا. البته به اتفاق خانواده مهدی و عمه مهدی. خب خیلی ذوق داشتند و همه میخواستند پیش مانی باشند. دیگه قبلش زنگیدیم به داداشم این که نیومده بودند بیمارستان. طفلی ها مونده بودند خونه رو جمع کنند و میوه خریده بودند و شسته بودند. بابام هم خونه بود. مانی رو بردیم و اونجا، دیدنش! و دیگه این رشته محبت برقرار شد.

مانی پنج شش روزه بود که زردی گرفت و دستگاه آوردیم خونه و اتفاقا شب عاشورا هم بود و همونجا براش نذر کردم هر سال سه کیلو گوشت بدیم به کسانیکه نیازمنده. مانی هفت هشت ماهه بودکه مهدی رفت سر کار و دیگه ماشین هم خریدیم و شکر خدا اوضاع بهتر شد. و باقی ماجراها که صد بار گفته ام براتون.

دیروز عصر هم کیک درست کردم و کلا من کیک خونه رو بیشتر دوست دارم. فقط به خاطر بویی که تو خونه می پیچه. بوی کیک تو خونه یعنی یکی تو خونه هست که میخواد همه شاد باشند. یعنی یه خبر خوبی هست. دو تیکه رو که مانی رو مهدی دیشب ضربه فنی کردند، سه تیکه هم من آوردم اداره و سه تیکه هم واسه مهدی گذاشتم ببره.

خلاصه که امروز تولد پسر عزیزمه. ممنون از محبت همگی. مرسی که از قبل خیلی هاتون تبریک گفتید. همین جا از خدا میخوام هرکس نداره و میخواد، خدا سالم و صالح بهش بده که خیرشو ببینه.

بازم مرسی و ببخشید که طولانی شد!قلب

[ چهارشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۳ ] [ ۸:٢۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ