چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

شنبه خیلی تلاش کردم که زود برم خونه. میدونستم تا من نرم، مانی چیزی نمیخوره. مهدی و داداش و پسرخاله ام هم که خونه مون بودند. خلاصه که آقایون یازده از خواب بیدار شده بودند و سه و نیم هم ناهار خورده بودند. گفتند که هر کاری کردیم، مانی بیشتر از یه قاشق نخورده و از همه بدتر اینکه ظهر هم نخوابیده. که خب البته کسی که یازده و نیم بیدار شه، چطور ممکنه ظهر بخوابه. خلاصه من سه و نیم از اداره بیرون اومدم و سعی کردم زود برم خونه. رسیدیم و هر کاری کردیم مانی نخوابید. خودم هم دیگه خوابم نمی برد ولی کمر درد و گردن درد امانمو بریده بود. هات بک گذاشتم و یه کم استراحت کردم.

ظرفهای ناهار و صبحونه هم همینطوری تلنبار شده بود تو ظرفشویی!!! گفتم نمیشد اینا رو بچینید تو ماشین؟ که جوابی نداشتند بدن!!!منتظر ولش کردم و رفتم استراحت کردم. طرفهای شش و هفت اومدم آشپزخونه و ظرفها رو چیدم تو ماشین و عدس رو بار گذاشتم واسه عدس پلو. لباسها رو از رو رخت پهن کن جمع کردم و لباسهای مانی رو انداختم تو ماشین. همه این لباسها باید تا جمعه عصر خشک میشد که بتونیم راحت ببریمش. همون موقع ساک خودمونو واسه سه روز ا قامت بستم. (دو سه دست لباس تو خونه و چند تا لباس زیر و از این جور حرفها که توی یه کوله پشتی میذاریم.)

اینها نشستند به بازی. گفتم امشب باید بولینگ بازی کنیم. اونام همه مخالفت کردند و گفتند ما فقط میخوایم فوتبال بازی کنیم. زیاد پا پی شون نشدم چون از کمردرد داشتم می مردم. گفتم بهتر! منم استراحت میکنم. شام هم که راحته و نمیخواد زیاد وقت بذارم. صبح همون روز با مامانم صحبت کردم و دیدم مریضه. گفتم بیا که گفت امکان نداره! اینجوری راحتترم. اگه بیام، مانی و شماها مریض میشید، اینجوری خودم نم نم یه سوپی، آشی چیزی می پزم و دو تایی (با بابام) می خوریم. دیگه اصرار نکردم. میدونستم واقعا خسته است. و اینکه حوصله ما رو نداره. یه هفته رو سرش بودیم و حالا میخواد تو تنهایی یه کم خلوت کنه و استراحت داشته باشه.

اون شب گذشت و دیروز صبح، دیدم کمرم بهتره. بازم هات بک گذاشتم و این بار مهدی قرار شد اون تخته چوب رو که بزرگ بود ببره بده نجاری که صدام کرد و با افتخار گفت: خودم جاش انداختم! ماشاالله با یه ضربه چوب رو روی پایه ها جا انداخت و دیگه احتیاجی نبود ببریم نجاری! منم ازش تشکر کردم و گفتم تو بی نظیری!!!

بعد با کمک همدیگه، وسایل مانی ور که دیگه استفاده نمیکنه رو گذاشتیم روی اون طبقه که از همه بالاتره. مثل روروئک، کریر و هزار ملزوم به درد نخور دیگه که بیخودی سر سیسمونی خریدیم! یه سری از وسایل گوشه اتاقم دادم گذاشت اون بالا. اتاق خیلی خلوت شد. حالا قرار شد آخر هفته تلویزیون قبلی رو بذاریم پایین تخت و فقط هم ویدئو سی دی رو بهش وصل کنیم و آنتن هم نمیخواد. من که هیچوقت وقتمو نمیذارم پای برنامه های تلویزیون. بیشتر از اینکه وقتمو پر کنه، دقم میده از بس بی محتواست!!!!!!!!!

اینها گوشه ای (!!!!!!!!) از کارهای این دو روز بود. اما همونطور که از عنوان پیداست، باید وضع روحی مهدی رو شرح بدم.

دیروز بالاخره یه گوشه ازم پرسید دکتر چی گفت؟ منظورش مشاور بود. گفتم هیچی. ناراحت شد و فکر کرد نمیخوام بهش بگم. منم گفتم بذار سر فرصت برات میگم. بالاخره دیروز ظهر بهش گفتم که چیا به دکتر گفتم و  اونم چی ها بهم گفته. البته یه چیزی بگم. از روز چهارشنبه که خودش رفته پیش این دکتره، خیلی تو فکره. بازی میکنه، میخوره، میخوابه و زندگیشو میکنه، ولی هی به فکر فرو میره. واقعا نمیدونم چشه. یکی دو بار هم پرسیدم ولی چیزی نگفت. میدونم اثر رفتن به مشاوره. دیروز عصر هم بعد از رفتن برادر و پسرخاله ام، احساس کردم ناراحته. البته اونا میخواستند شنبه عصر برن، که مهدی نذاشت و نگهشون داشت.

خودم میدونم از نظر روحی مشکل داره. دکتر هم همینو گفت. گفت: با جدایی مشکلاتتون حل نمیشه. ممکنه مهدی با یه زن مطیع ازدواج کنه که کم حرف بزنه و همه اش حرف، حرف مهدی باشه. ولی این مشکلات درونی اش رو حل نمیکنه. فقط این مشکلات دیگه نمود بیرونی نداره. پس خودتون اگه بخواهید، باید این مشکلات ریشه ای حل بشه. دیروز همین رو به مهدی گفتم. گفت یه بار قبل از عید میرم پیشش که گفتم بجنب چون دکتر گفت اصلا قبل از عید وقت نداره.

الانم زنگیدم به مهدی. گفتم پیشنهاد میدم عصر که رفتیم خونه، من و تو و مانی بریم بیرون. فقط برای اینکه یه جای خلوتی باشه که با هم بتونیم من و تو بحرفیم. گفت همین الان بیا بحرفیم. گفتم: اینجوری نه، تو محل کار که نمیشه. روبرو باشیم بهتره. گفت باشه تا عصر که بریم ببینیم چی میشه. تو این فکرم که واقعا یه جوری بهش نزدیک بشم. البته مهدی آدم توداریه. به راحتی حرف نمیزنه.

میدونم ناراحتیش بابت یه مساله روحیه که به خودش مربوط میشه. خیلی دلم میخواد یه کاری براش بکنم. نه فقط به خاطر بقای زندگی مشترک و مانی. شاید به حرمت روزهای قشنگی که با هم داشتیم و یه زمانی خیلی با هم دوست بودیم. رابطه من و مهدی از همون اول، مثل بقیه زن و شوهرها نبود. ما مثل دوست بودیم. حتی کرایه ماشینها رو یه بار من حساب میکردم، یه بار اون! (زمان دوستی مون و عقدمون) خودش هم همیشه میگه که ما رابطه مون دوستانه است. البته الان نمیگه. قبلا میگفت. الان دیگه رابطه تا حدودی گاهی خصمانه است!گریه

حالا ببینم چی میشه. آخه میدونید چیه، مهدی یه آدمیه که نمیذاره کسی بهش نزدیک بشه. مثلا اگه من بخوام به لطایف الحیل هم بهش نزدیک بشم، موضع میگیره. آدم باهوشیه و می فهمه. ولی باید خیلی نرمش نشون بدم. و البته میدونم اگه مشکلش همون مساله جنسی باشه، خیلی سخت راجع بهش صحبت میکنه. چون این مساله واسه مردها خیلی مهمه و در موردش احساس غرور می کنند.

 

[ دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ