چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماه همه تون. البته روی ماه نشسته تهرانی های عزیز! چون هرچقدر هم بشوریم، این آلودگی پاک نمیشه که نمیشه!!!!!! یعنی داغونه ها!

خدا خودش به داد برسه.

خب، الان منتظرید من بگم از برگزاری مراسم تولد آقا مانی. به خصوص بعد از آخرین پست که درمورد تولدش بود! خب، بریم ببینیم چی گذشته بر ما و کلا تولد چی شد!!


خب، چهارشنبه روزی بود که بچه های مهد مانی اینا رو بردن جام جم برای اجرای برنامه. از قبل به ما گفته بودند. اول من آمار بچه های مهد رو گرفتم که براشون شیرینی ببرم. ولی بهم گفتند که اونا رو ساعت ده صبح میخوان ببرند جام جم. برنامه ساعت دوازده ضبط میشه و دوازده و ربع هم پخش میشه البته به اسم برنامه زنده! که فکر کنم بعد از جریان فرنود، اینجوری شد! یادتونه که!چشمک

خلاصه اینا رو صبح برده بودند و ظهر هم بچه ها برگشته بودند مهد. ما به چهار پنج نفر سپرده بودیم که برنامه رو ضبط کنند. از این برنامه ها که مجری ها میان برنامه اجرا می کنند با یه عروسک، بعد بچه های دیگه هم میان می شینند تماشا می کنند. چهارشنبه نوبت مهد مانی اینا بود. خلاصه خودم هم تو اداره همکارم یه آنتن زد به پی سی و با بدبختی نگاه کردیم. ضبط هم کردیم ولی بماند که آنتن هی میرفت و اینا هی منو صدا می کردند و خلاصه بساطی بود. مهدی هم از اونور ضبط کرده بود و داشت تو اداره شون میدید. سپرده بودیم عمه بزرگه مهدی هم ضبط کنه. بالاخره چهل نفر باید اقدام کنند بلکه یکی موفق بشه!

بعد عصر شد و من رفتم برم دنبال مانی که همونجا بهمون خبر دادند که اون همکارمون که بارداره، مجبور به زایمان زودرس شده و داره بچه رو به دنیا میاره. البته بچه رو داره دفع میکنه!!!! دیگه همه داغون شدیم و یکی از بچه ها رفته بود بیمارستان و بهمون خبر داد. دیگه همه شدیم یه گوله آتیش و عصبانی شدیم و من که اینقدر گریه کردم که نزدیک بود بمیرم. آخه این دوستم تو واحد مالیه و رئیس اینا، یه دختر بی پدر و مادره که بابای بچه هاش رو درآورده از بس که ازشون کار میکشه. همه اش هم بهشون استرس میداد. من دیگه شاهد بودم دیگه.

مخصوصا این دوستمون که باردار بود. خیلی به این یکی استرس میداد. یه روز مونده به این اتفاق، بهش گفته بود فلان کار رو نکردی، از کارانه ات کم میکنم، اصلا استعفا بده برو، مرخصی بگیر تا من یکی رو به جات بیارم. و این در حالی بود که ده ماهه به این زنیکه مجوز استخدام نیرو داده اند ولی این نیرو نیاورد و هر جا هم نشست، هی گفت من خودم دارم کار میکنم و نیروهام هیچ کاری نمی کنند که حرف مفت میزد. مثل برده ازشون کار میکشید. خودش هم بی صاحب بود و جمعه ها و روزهای تعطیل و نصفه شب می اومد. خلاصه اینقدر با استرس پدر اینو درآورد تا اینکه بالاخره روز چهارشنبه بچه از بین رفت.

خب من خیلی گریه کردم. این، همون همکارمه که سهم شیرم رو بهش میدادم. یه روزهایی که حوصله نداشتم صبح ها نون بخرم، به خاطر نی نی می خریدم. هر وقت هم می دیدمش، دست میذاشتم رو شکم همکارم و میگفتم: پسرم بخور! واست نون تازه گرفته ام. واقعا همه مون خیلی ضربه بدی خوردیم. خود بدبختش که دیگه هیچی. تازه خودمون ظهر غذاشو میذاشتیم تو ماکروفر که اشعه به بچه نخوره!!!!!

خلاصه از اداره بیرون اومدم و همون موقع دوستم بهم زنگید. همون دوستم که ام اس داره. گفتم چطوری؟ گفت: بدنم خیلی بیشتر از قبل لمس میشه. به خصوص بعد از جریان خواهرم.

گفتم راستی حال خواهرت چطوره؟ میدونستم دو سه ماهه که مریضه. گفت: بیست روز پیش فوت کرد!!!!!!!!! آشتی! خیلی حالم بده. اصلا باورم نمیشه. از اولین دل دردش تا فوتش، فقط سه ماه طول کشید. فقط یه بار تونست شیمی درمانی کنه!

حالا شما فکر کنید من داشتم میرفتم مهد مانی. تو خیابون سرم گیج میرفت. رسیدم به مانی و دیدم بی حاله. گفتم حتما مال اینه که از صبح رفته بیرون و ظهر هم کلاس موسیقی داشته و نتونسته بخوابه. گذاشتمش تو ماشین و آهنگ شاد گذاشتم. خواستم حواس خودمو پرت کنم. گفتم امشب تولد مانیه. منم واسه فردا کلی کار دارم. باید انرژی مو نگه دارم. مانی تا خونه نخوابید و هی میخواست بخوابه، ولی خوابش نمی برد.

تا برسیم خونه، سر راه مرغ خریدم و دادم طرف تیکه کرد و رسیدیم خونه و مانی رفت تو اتاق. مهدی گفت امشب تولدشه، بذار هرچی که دوست داره کارتون نگاه کنه!

خلاصه مرغ ها رو گذاشتم تو یخجال که سر فرصت بلند شم بشورم و بیفتم به جون کارهام. یه کم دراز کشیدم و با مهدی حرفیدیم که یه دفعه گفتم: مهدی! زمانی که قراره بری واسه بیمه بیکاری، کیه؟ گفت: هفدهم! گفتم: احمق!!!!!! امروز نوزدهمه!!!!

یه دفعه مهدی از جاش پرید و رفت دید ای داد بیداد! هفدهم باید میرفته!

الهی بمیرم! یعنی روح از بدنش رفت بیرون. مهدی بیمه بیکاری میگیره. چون حقوقش جای قبلی، مدیریتی بود. الانم کارش که معلوم نیست. برای همین تصمیم گرفت جای جدید براش بیمه رد نکنند، تا حسابی جاگیر بشه. خب از جای جدید، ماهی یه تومن میگیره. هر ماه هم که نیست. مثلا حقوق رو آخرهای ماه بعد میدن! اینه که ما واقعا به اون حقوق بیمه بیکاری نیازمندیم!

خیلی ناراحت شد و زد تو سر خودش. گفتم: خیلی خب، الان برای چی اینقدر ناراحتی؟ کاری نمیشه بکنی. برو بیمارستان مدائن. دکتر کشیک اون شب که تو معده ات درد کرد رو پیدا کن، ببین میتونه بهت گواهی بده؟ شاید تونستیم زنده اش کنیم.

بدبختی اینجا بود که پنجشنبه و جمعه و شنبه هم تعطیل بود. خلاصه مهدی داشت لباس می پوشید که مانی اومد تو هال و گفت: مامان! گلوم درد میکنه!

هنوز حرف از دهنش در نیومده بود، که روی فرش، بالا آورد!!!!!!! من و مهدی دویدیم سمتش و مهدی کاسه آورد و گلاب به روتون، دیگه کار از کار گذشته بود. اونجا دیدیم که مانی، هرچی که ظهر خورده، اصلا هضم نشده!!!!!!! برنجها، درسته تو دلش بودند!

گفتم: چیزی نیست. حتما سر دلش سنگین بوده. امروزم حسابی خسته شده. لباسهاشو عوض کردم و بغلش کردم. رفتم یه بسته فیله بیرون گذاشتم که براش جوجه درست کنم با کته بخوره. به مهدی گفتم تو برو مدائن، گواهی تو بگیر. اگه خبری شد، من بهت میزنگم. مهدی ساعت هفت رفت مدائن و مانی رو کاناپه دراز کشید. تو آشپزخونه بودم که گفت: مامان! میشه بغلم کنی؟

گفتم: آره عزیزم. رفتم بغلش کردم. تو بغلم آروم گرفت و گفتم: واست جوجه درست کنم؟ گفت: آره. گفتم: برنج هم میخوری؟ گفت: نه، فقط جوجه.

ساعت هفت و نیم مهدی برگشت از بیمارستان و دکتر بهش گواهی رو داده بود. تا مهدی رسید، مانی برای بار دوم بالا آورد! دیگه معطل نکردیم. پریدیم تو ماشین و من فقط دو سه دست لباس براش برداشتم و دفترچه و کاسه!!!!!!!

تو ماشین، عقب نشستم و بغلش کردم. در بیمارستان کودکان تو طالقانی، دوباره بالا آورد. رفتیم داخل و دیدیم، اووووووووووه یه عالمه بچه با همین مشکل، نشسته اند! رفتیم پیش دکتر اورژانس و مانی همونجا هم دوباره بالا آورد. دیگه تو  استفراغش، رگه های خون بود. (ببخشید تو رو خدا) البته جای نگرانی نبود. چون مری خراشیده شده بود. براش آمپول نوشت و همون ساعت 08:26 که لحظه تولدش بود، واسش آمپول زدند!!!!!خنثی

منتها گفتند از بیمارستان نریم بیرون تا ببینیم حالش چطور میشه.

یعنی شما ببینید در عرض یک ساعت و نیم، چطوری زیر و رو شدیم!!!!!! بعد من دیگه نشستم تو سالن اورژانس بیمارستان و بچه ها، همینطوری دسته دسته وارد میشدند و بالا می آوردند. خدماتی بدبخت هم همه اش تی می کشید!!!!! گفتند یه ویروسه که مال آلودگی هواست!

خلاصه ساعت نه، دوباره مانی بالا آورد که دیگه گفتند باید بستری بشه و واسش سرم بزنند. فکر کنید! شب تولدش!!!!!!! مهدی که مثل همیشه خیلی بی تابی میکرد. حتی گریه هم کرد. من خودم گریه ام گرفت ولی بغضمو خوردم! هنوز آروم بودم.

بعدش دیگه واسش آنژیو زدند و بردیمش تو اتاق. یه بچه پونزده ماهه دیگه هم تو اتاق بود که الهی من براش بمیرم. اونم مشکل مانی رو داشت منتها اسهال هم بود. تازه به خاطر سن کمش، اصلا نمیذاشت سرم تو دستش باشه و از ساعت نه، گریه کرررررررررررررد تا وقتی که مرخصش کردند! حالا میگم بهتون.

پدر و مادرش، مذهبی بودند و غرق در سیاه. ولی از اون مذهبی ها که تسلیم تقدیر الهی هستند. واقعا آدمهای صبوری بودند. این بچی هی وق میزد، اینا هی تحمل می کردند. مادره تقریبا هر نیم ساعت یه بار پوشک بچه رو عوض میکرد. یکی دو بار کمکش کردم و پاهای بچه هم سوخته بود. چون نمیشد بچه رو با سرم ببره بشوره. بیچاره هی دستمال مرطوب میکشید و پماد میزد.

گریه های بچه، همه اش تو کله ام بود. دیگه داشتم دیوونه میشدم. یه بار به بهانه نماز، از مهدی خواستم پیش مانی باشه که لااقل یه ربع از اتاق برم بیرون. خدا میدونه غیر از اینکه روانی شده بودم از گریه، دلم هم برای بچه میسوخت. یه ریز گریه میکرد.

داداش کوچیکه ام زنگید که تولد مانی رو تبریک بگه که گفتم بیمارستانیم. قسمم داد اگه کاری داشتم حتما بهش بگم. خودش از صبح رفته بود قزوین و تازه رسیده بود تهران. بعد دیگه ساعت ده و یازده، مهدی گفت: آشتی! اینجوری نمیشه. بزنگ مامانت بیاد! البته بگم ها! مانی خوابیده بود. منم کنارش نشسته بودم. منتها از دو سه روز قبل، یه جوش لعنتی نمیدونم کجای گوشم زده بود که دردش، امانم رو بریده بود. خودم هم حالت تهوع گرفته بودم. گلوم هم درد میکرد. ولی گلودرد سرماخوردگی نبود!

گفتم: مهدی! مامانم، آدم بیمارستان نیست. شصت و سه سالشه. گفت: آخه تو رنگ به رو نداری. بیاد کمکت باشه. میخوای بگم خواهرهام بیان؟ گفتم: نه بابا، اون بیچاره ها هم آدم شب موندن تو بیمارستان نیستند. فعلا خودمون هستیم.

بعد دکتر اومد رو سر مانی و گفت: اگه این بار بالا آورد، باید دیگه ببرینش مرکز تخصصی گوارش بیمارستان امام و آندوسکوپی بشه. گفتم: من اجازه نمیدم بچه چهارساله رو آندوسکوپی کنند. همه بیمارستان داره پر و خالی میشه از این مورد مریضی! یه مریضی که همه دارند میگیرند. همه برن واسه آندوسکوپی؟ من که نمیذارم!

بعد مانی دو باره بالا آورد و یه ربع بعد هم دوباره!!!!!!! مهدی هم کاسه به دست، می چرخید تو بیمارستان و به دکتر نشون میداد! بیچاره دکتر!

یه لحظه که رو سر مانی وایساده بودم، حس کردم ته بدنم، خالی شده! هی به خودم گفتم آشتی! تو باید وایسی. تو باید وایسی. مانی چشمش به توئه! ولی دیگه نتونستم و از پشت افتادم رو صندلی. صداها از دور به گوشم میرسید. مهدی اومد رو سرم و گفت: آشتی!!!!!!!!!! پاشو!!!!!!!!!! ولی من قادر نبودم حرکت کنم.

فقط تونستم بهش بگم پاهامو بالا بگیره. دیگه نمیدونم چطور شد که رو تخت بغلی بودم و پاهامم بالا بود. خب تخت ها، اندازه بچه هاست. به من لندهور چه مربوط!!!! صدای هیاهو از دور می اومد. بعد فشارم رو گرفتند و یکی در گوشم گفت: فشارش پایینه. ششه! بعد مهدی هی میگفت: آشتی!!!!!!! پاشو! من چشمم به تو باشه یا مانی. گفتم: خوبم! فقط ضعف دارم. دیگه برام سرم زدند و نامردها، یه سوزن هم به نوک انگشتم زدند که یه متر پریدم هوا! میخواستنند قند خونم رو بگیرند. (خدای خانومی بود که هی پز آمپول زدنم رو بهش میدم! این یکی واقعا درد کرد!!!!!!نگران)

بعد دیگه چهل و پنج دقیقه خوابیدم. وقتی بیدار شدم، ساعت تقریبا یک بود. از تخت پایین اومدم و همسایه های مذهبی، حالم رو پرسیدند. جالبه بدونیدکه عین همه این دقایق، بچه بی گناهشون گریه میکرد. دیگه یه جا مهدی رفت دکتر رو آورد رو سر بچه شون! گفت: این بچه هلاک شد. بابا شاید یه درد دیگه ای داره! دکتر براش یه شربت دیفن نوشت و بچه خورد و نگو دل پیچه داشته! الهی من بمیرم! پسر پونزده ماهه!!!

بعد دیگه خوابید! مهدی میگفت: آخه قربون خدا برم. این بچه ها، همه مسلمون، همه شیعه، چرا خدا خوبشون نمیکنه!!!!!! بعد زد زیر گریه! گفتم: این چه حرفیه. حالا اگه یکی گبر باشه، خدا از بچه اش انتقام میگیره؟ این فقط یه ویروسه. همه بچه ها هم گرفته اند. کافر و مسلمون. دلتو بده به خدا.

خلاصه دیگه ساعت یک و ده دقیقه شب، دیدم واقعا نای وایسادن ندارم. دیگه ببینید چی بود که دیدم دیگه آشتی مرد موندن نیست! اس دادم به داداش بزرگه و نوشتم بیداری؟ جواب نداد. دوباره اس دادم که ما بیمارستانیم. اگه میتونی بزنگ بهم.

که چند دقیقه بعد بهم زنگید. طفلی رفته بود تو حیاط که بابا و مامانم بیدار نشن. حال قضیه رو گفتم و گفت خودشو میرسونه. دیگه تا اون بیاد، دکتر گفت مانی رو بیدار کنیم و بهش آب بدیم. اگه بالا نیاورد، ببریمش خونه. که دیگه بردیمش خونه و ساعت دو و نیم بود. داداشم هم در خونه بود. دکتر پیش بینی کرد که فردا دوباره بالا میاره یکی دو بار و حتی ممکنه تب کنه.

خسته و جنازه خوابیدیم و پنجشنبه صبح که بیدار شدیم، مهدی اول همه، تو وایبر به خواهرهاش خبر مریضی مانی رو داد و گفت که مهمونی کنسله. بعدش دیگه تا ظهر مامانم اینا خبر شدند و منم بلند شدم دستی به آشپزخونه منفجر شده کشیدم و واسه ناهار هم جوجه درست کردم و رفتم حموم و یه دور لباسها رو ریختم تو ماشین. سرم کم و بیش گیج میرفت. مهدی گفت: اینقدر میریزی تو خودت، که آخر اینجوری غش میکنی!

بعدش مامانم زنگید که با زبون خوش، پاشو بیا اینجا! اون بچه رو بیار که من ازش مراقبت کنم! گفتم: باشه تا عصر.

دیگه عصر وسایل رو جمع کردم و قبلش، رفتم قصابی و سه کیلو گوشت خریدم! این گوشت رو باید عاشورا میخریدم. واسه نذر مانی. منتها اینقدر این دست و اون دست کردم و اینقدر گفتم بذار باهاش غذا بپزم و نپختم، که چهل روز ازش گذشت!!!گریه دیگه رفتم گوشت خریدم و برگشتم خونه و بار و بندیل رو بستیم و رفتیم خونه بابام.

مانی یکی دو بار بالا آورد که دکتر گفت طبیعیه. و البته از ظهر، دیگه تب کرد. تب میگم، تب می شنوید! پایین نمی اومد لاکردار!!!!!!! دیگه هی پاشویه کردیم، هی تب بر دادیم، بچه عین برگ گل، افتاده بود رو زمین!!!!!!!! خونه بابام اینا، یه آرامش دیگه ای داره مانی. مامانم دعوام کرد که چرا به من نگفتی؟ گفتم: خب جون داری مگه؟ داداش بود کافیه.

خلاصه پنجشنبه شب، گذشت و تا صبح من و مهدی صد بار رو سر مانی بیدار شدیم و تبش رو چک کردیم. اشتها که دیگه صفر شده!!!!!!!! نهایت چند قلپ آب خورده بود. جمعه عصر دوباره مانی بالا آورد و بردیمش دوباره بیمارستان. دیدیم همون بچه پونزده ماهه رو دارند بستری می کنند. من دیگه پیه بستری شدن مانی رو به تنم مالیدم وقتی اونو دیدم. خیلی هم دلم برای پدر و مادرش سوخت. واقعا حس خیلی مثبتی بهشون داشتم.

یه دکتر دیگه بود تو اورژانس که گفت مانی بهتره آزمایش بده! واسش آزمایش خون و ادرار نوشت که همونجا انجام دادیم و دست بچه ام، سوراخ سوراخ شد!!!!!!! بیمارستان همچنان پر بود ها! بعد گفتند دو سه ساعت دیگه جواب حاضر میشه. من و مهدی و مانی و داداشم ترجیح دادیم بریم خونه خودمون تو انقلی. آخه از شهران نزدیکتر بود. رفتیم اونجا و من فوری خورش قیمه درست کردم. همه گفتند نکن، من گفتم شاید شب مجبور شم بمونم بیمارستان. بذارید یه غذایی درست کنم.

شایدم بیشتر میخواستم حواس خودمو پرت کنم. جی پاس هم که بود. از ساعت شش شروع کردم و ساعت هفت و نیم، دیگه سیب زمینی هم سرخ شده بود. این وسط داداش کوچیکه و خانمش رفته بودند در بیمارستان و دیده بودند ما نیستیم، اومدند خونه و یه ساعتی پیشمون بودند و کادوی تولد مانی رو آوردند. یه دست لباس کریستین رونالدو که البته آبی بود!!!!!!! داداش کوچیکه به مهدی گفت: لباس رونالدو واسش خریدم که تو دوست داری، ولی یه لباس آبی خریدم که کرمم رو بهت ریخته باشم!!!!!!

همه خندیدند و مهدی گفت: ای کصافطططططططط!! خلاصه ساعت هشت زنگیدیم و گفتند جواب آزمایش حاضره و اونجا مهدی خواست به مانی دوا بده که بازم بالا آورد. ظهرش هم بالا آورده بود!!!!!! دیگه رفتیم بیمارستان و جواب رو گرفتیم که تشخیص، عفونت گوارش بود!!!!! دکتر یه سری دیگه دوا نوشت و برگشتیم خونه بابام اینا. اونجا خواستیم به مانی دوا بدیم که بازم خواست بالا بیاره. اینجا داداش بزرگه گفت: بچه ها! این بچه، داره دیگه فیلم بازی میکنه. چطوریه که هر وقت میخواین بهش دوا بدید، بالا میاره؟ من و مهدی یه کم فکر کردیم و دیدیم، آره! این دو سه بار اخیر، این ما رو سر کار گذاشته. دیگه به هر بدبختی بود بهش دوا دادیم و اونجا مهدی دیگه لباس پوشید که مانی رو مثلا ببره بیمارستان و اونم دیگه دوا رو خورد! مامانم هم گفت: حق داره بابات! چرا اینقدر بد دوایی تو!!!!!!

یعنی میخوام بگم دیگه مامانم دید که مهدی چطوری عین پروانه دور مانی میگشت این چند روز. دیگه به مهدی حق داد عصبانی بشه. و البته خود من داشتم سکته میکردم از دستش. از دست بددواییش!کلافه

خلاصه که دیروز یه کم آبمیوه خورد و غذا که هیچی که دکتر هم گفت اشتها نداره و بهش فشار نیارین.

دیروز خاله کوچیکه اومده بود خونه مون و پسرها هم همه جمع شدند خونه پسرخاله مجرد و شوهرخاله ام هم رفت. منم گفتم مهدی بهتره بری یه کم روحیه ات بهتر بشه. مانی هم که بهتره حالش! خلاصه رفت و دیگه نه و ده شب با شوهرخاله ام اومد.

خاله ام دیروز هی گیر میداد به مانی که: یه کم آبمیوه بخور، برو دستشویی کن! یه چیزی بخور! برات گلابی آورده ام، گلابی بخور!

آخر سر مانی گفت: این، چی از جون من میخواد!!!!!!!!قهقهه

الان شکر خدا بهتره. دیگه حالت تهوع نداره ولی خب خیلی ضعیف شده. البته گوشت بچه، سر طاقچه است. با این هوای گندی که تهران داره، همه مون دور از چشم خدا زنده ایم!!!!!! (این یه ضرب المثله! دنبال معنی اش نباشین!) دیگه بیچاره به بچه ها. تازه من شنیده ام بیشتر از یک میلیون نفر رفته اند کربلا امسال. ایشالا سالم برگردند و با خودشون مریضی نداشته باشند. واقعا این بچه ها دیگه تحمل ندارند.

دیروز با یکی از پسرخاله هام که ساکن تهرانه می حرفیدم. شنیده بودم بچه اش مریضه، زنگیدم حالشو بپرسم. بعد گفت آشتی تو رو خدا یه کم دور هم جمع بشیم و بگیم و بخندیم. مردیم از بس کار کردیم و غصه خوردیم.

دیگه ایشالا واسه تقریبا دو هفته دیگه برنامه قابلمه پارتی رو گذاشتیم که همون موقع هم تولد مانی و دختر این پسرخاله ام رو بگیریم. با هم شش روز فاصله سنی دارند. در یک سال!!!!!! مانی هم خیلی این دختر کوچولو رو دوست داره! آخر این هفته هم مهدی گفت غذا و کیک و میوه می بریم خونه مامانم و همونجا واسه مانی تولد میگیریم. با مریضی مانی، حوصله ندارم کسی بیاد خونه مون.

این چند روز که مانی مریض بود، وایبر وسیله ای بود برای گزارش لحظه به لحظه! عمه های مانی هی می پرسیدند و من از مانی عکس می گرفتم و میذاشتم براشون. به خصوص عمه وسطی خیلی پیگیر بود.

توکل به خدا. ایشالا همه بچه ها خوب بشن، مانی هم در کنار اونا.

امروز اومدم اداره و چون داشتم از خونه بابام می اومدم و ماشین داشتم، به دو تا از دوستام که همون طرفها می شینند هم گفتم که صبح حاضر باشند با هم بیاییم. البته صبح که میگم، من شش صبح استارت زدم. هوا تاریک تاریک بود! شب بود به جون خودم!!!

ما سه تا، از اول با هم بودیم. البته یکی مون شوهر کرد و دو سه سالی رفت ولی دوباره برگشت اداره. ولی من و اون یکی، به فاصله یه روز از هم استخدام اینجا شدیم و تا حالا هم تقریبا همیشه ناهار با هم بودیم. یه مدت که میزهامون کنار هم بود. الان همین دوستم شوهر کرده و داره میره ایتالیا. اینم تو واحد مالیه و این روزها جسته و گریخته میاد که کارهاشو تحویل بده.

صبح هر سه تایی خیلی داغون بودیم. هم دلمون گرفته بود که یکی مون داره میره ایتالیا. هم واسه اون یکی همکارمون که نی نی اش دیگه نیست، کلی غصه خوردیم. من که وقتی خدماتی مون با سینی شیر وارد اتاق شد، زدم زیر گریه و گفتم: ببر اون شیر رو. من کوفت بخورم!!!!!!!!گریه

واقعا همه مون خیلی ناراحتیم واسش. دیگه این هفته میاد استعفا میده و میره. گفته اصلا طرف اتاقم نمیرم. تحمل ندارم ببینمش!!!!!!!

حتما خیری درش بوده. ولی یه مادر، واقعا جگرش خون میشه. خدایا صبر بده به همه مادرها!!!!!! (نشمیل من! اصلا از فکرت بیرون نمیام!!!!!!نگران)

خلاصه که این از این. چند روز دیگه هم می مونم خونه بابام اینا تا مانی بهتر بشه. لااقل یه جونی بگیره. نظر مهدی هم همینه. اونا هم که کلا نمیذارند مانی رو ببریم.

برم سراغ نظرات. صبح، صد و یک نظر اومده بود!!!!!!!!!! برم دستهای همه تون رو ببوسم! (چرا بری؟ همین جا ببوس!!!!!!!!نیشخند

آها، یه چیزی از مانی بگم و برم!!!! (بیا برو دیگه!!!!!) دیشب میخواستم ترغیبش کنم که آبمیوه بخوره. مامانم کمپوت سیب براش درست کرده بود. بعد من شدم یه عقاب که میخواست بچه مانی رو ببره. مثلا یکی از عروسکهاش رو. بعد مانی گفت:

من، مامان گوگلیه هستم! نمیذارم بچه ام رو ببری! بعد من گفتم: باید زورت زیاد باشه. ببینم من زورم زیاده، چون آبمیوه خورده ام. بعد حمله کردم به دست مامانم و گفتم: من میخوام آبمیوه بخورم! بعد مانی گفت: نخیر، من میخورم!!!!!! خلاصه در این کش و قوس، یه کم آبمیوه خورد!!!!!

[ یکشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ