چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااام. صبح همگی بخیر. شنبه است و عجب شنبه زمستونی!!!! هوا زمستونی ولی فعلا که از بارش خبری نیست. پناه به خدا.

نمیدونم پست امروز چقدر میتونه باشه. ولی اینو بدونید امکان پست گذاشتن ندارم. یعنی فعلا ندارم. شاید باور نکنید که از هفته پیش تا حالا کلللللللللا کن فیکون شده ام. الان تند تند میگم چی شده.


راستش هفته قبل بود. سه شنبه . مثل هر روز رفتم ناهار و برگشتم. ساعت ناهار من تو اداره، دوازده و نیم، تا یکه. حالا تا از طبقه ناهارخوری پاشم بیام بالا، مثلا میشه حدود یک و ده دقیقه.

اون روز، روز آخری بود که دوستم تو شرکت بود. آخرین ناهار. ده سال با هم ناهار میخوردیم و چند سال هم کنار هم می نشستیم. و خب بعد از ده سال، واقعا برای من یکی سخته نبودنش. دیگه روز آخر بود و بقیه بچه ها هم بودند. حالا من که همیشه به بچه ها میگفتم زود باشین! اون روز واقعا دلم نمیخواست ساعت ناهار تموم بشه. بالاخره تموم شد و من یک و ده دقیقه برگشتم بالا.

همکارم که نیروی کمکیه، گفت: آشتی! این جلسه رو کی واسه مدیرعامل ست کردی؟

یه جلسه بود که ساعت یک باید تشکیل میشد. گفتم: دو روز پیش! ایشون تو سیستم، اکسپت هم کرده. این یعنی دیده جلسه رو. گفت: الان خیلی شاکیه. میگه آشتی به من نگفته!!!
اتاق منم، دم در اتاق مدیرعامله. در اتاق باز شد و دیدم ایشون نشسته پشت میز ناهارخوری. یکی از معاونها و یکی از مدیرها هم پیشش بودند. با عصبانیت گفت: چرا صبح به من نگفتی این جلسه رو؟ گفتم: شما صبح که نبودید. تازه ساعت یازده اومدید. (جلسه بود) بعدش هم این یه جلسه داخلیه. فلان معاون گفته شما هم باشید داخلش بهتره. گفت: نع!!!!!! تو باید به من میگفتی.

یه نگاهی بهش انداختم و دیدم از اون حالتهاشه. تو این یکسال و خرده ای، هر وقت این حالت بهش دست میده، همیشه سعی میکردم آرومش کنم. ولی الان دیگه دلیلی نداشت بیخودی آرومش کنم. من یه جلسه رو واسش گذاشته ام، اونم تایید کرده تو سیستم. بعدش جلسه تخمی بود. داخلی هم بود. اصلا میتونست نره. با یکی از معاون هاشم هماهنگ کرده بودم. اینهمه داد و بیداد، معنی نداشت.

گفت: شما کارت رو بلد نیستی.!

هفت هشت نفر، این طرف تو لابی و تو اتاق خودش بودند. دیدم اگه الان جوابشو ندم، جلوی همه، میخواد لباس قهوه ای تنم کنه!

جمله اش رو که گفت، پاشد اومد در اتاقش رو محکم کوبید به هم. منم با صدای بلند گفتم: کارم رو خوبم بلدم. درو باز کرد و داد کشید: شما کارت رو بلد نیستی!

گفتم: من کارم رو بلدم. اگه فکر میکنید بلد نیستم، منو بفرستید یه واحد دیگه!

گفت: تشریف ببرید واحد کارگزینی!

حالا فکر کنید این شرکت ما، خصوصیه. ایشون چون بازنشسته یه ارگان دولتیه، از واژه کارگزینی استفاده میکنه!!! وگرنه کارگزینی کجاست. منظورش این بود که پاشو برو!

وقتی اون حرف رو زد، خدا میدونه انگار خدا بهم دختر داد!!!!!! از بس که خوشحال شدم. البته که عصبانی بودم از توهینی که جلوی اون همه آدم بهم کرده. ولی پاشدم فوری کیفم رو از تو کشو برداشتم و موبایلم رو هم برداشتم و سیستم رو هم همینطوری روشن گذاشتم و رفتم واحد منابع انسانی.

حالا داشته باشید که مدیر منابع انسانی (همون خانمه) داشت با یکی از مشاورهای شرکت می حرفید و اون مشاوره میگفت اوضاع شرکت چرا اینقدر نابسامونه! چون سه روز قبل، یکی از مدیران قدیمی پروژه داشت از شرکت فرار میکرد که به زور نگهش داشتند. همین مدیر منابع انسانی هم روز قبلش وسایل شخصی اش رو برد خونه که دیگه از شرکت بره!!! و از اون ارگان بزرگه که باهاش کار میکنیم، یه مقام بزرگش اومده بود شرکت که ببینه چرا اینقدر اداره بی صاحبه!!!! چهار پنج ساعت داشت اینا رو با هم آشتی میداد. منظورم از اینا، مدیرعامل و بقیه نیروهای قدیمیه!!!

کلا شخصیت مدیرعاملمون اینجوریه که بالا دستش هرچی بخواد به سرش میاره، جیک نمیزنه، بعد میاد تلافی اش رو سر پایین دست درمیاره. به خصوص سر قدیمی ها. چون نیروهای جدید که نمیدونند چی به چیه. قدیمی ها می دونند قبلا شرکت چه عزتی داشته و الان به چه پیسی افتاده! اینه که ایشون از قدیمی ها، به خصوص از من به شدت بدش میاد. همون روز قبلش هم همون کسی که از اون ارگان بزرگه اومده بود، گفت: من از این به بعد هفت ای دو سه روز میام اینجا و جلساتم رو اینجا برگزار میکنم!! مدیرعامل برگشت یه نگاهی به من کرد!

خب این یعنی، ای مدیرعامل، تو از حل مشکلات شرکت عاجزی، من میام که بحرانهای شرکت رو حل کنم!!! اینا رو جدیدی ها متوجه نمیشن. یه احمقی عین من، میدونه یعنی چی!

خلاصه که رفتم تو اتاق منابع انسانی و گفتم اینجوری شده. مدیرش هم خندید و گفت: ما الان داشتیم در مورد همین موضوع حرف میزدیم. آشتی بشین همین جا تا ببینیم چی میشه.

خلاصه نگو همون موقع مدیرعامل دوباره خواسته بیاد دنبال من و دعوا رو ادامه بده!!!!!!!!! آخه شما بگید این چه مساله مهمیه؟ اگه بهانه نیست، فوقش یه جلسه داخلی بوده که میشد مثل آب خوردن کنسلش کرد. خب دیگه با توجه به شناختی که از ایشون دارم، یه وقتهایی به یه چیزهای مسخره ای پیله میکنه و تا دهن طرفش رو سرویس نکنه، ول نمیکنه. دیگه این بار من کوتاه نیومدم و فعلا هم تو اتاق منابع انسانی یه گوشه نشسته ام. یه سیستم هم اینجاست که توسط اون، به سیستم خودم ریموت میشم. البته همون روز همه فایلهای مورد نیاز رو دادم به همکارم و گفتم دیگه منو به عنوان مسوول دفتر فراموش کنید.

همکارم هم جدید اومده و همه اش میگفت آشتی برگرد! گفتم: کجا برگردم؟ طرف داشته می اومده منو بزنه که معاون شرکت دستشو گرفته!!!!!!!! سر یه چیز تخمی. برای چی باید برگردم و تحقیر بشم؟ وقتی قراره تو این اداره هیچ ارتقایی بعد از ده سال واسم نباشه، ترجیح میدم یه گوشه بشینم و کار کنم و دیگه استرس دفتر وامونده مدیرعامل رو نداشته باشم.

دیگه از روز سه شنبه ظهر من اینجام. دیگه صبح که میام، فوری سیستمم رو روشن نمیکنم که میلم رو چک کنم. دیگه فوری نامه ها رو نگاه نمیکنم که فوری ها رو ارجاع بدم. هیییییییییچ چیزی رو پیگیری نمیکنم و یه زندگی آروم کارمندی رو دارم. البته که هنوز به واحد جدید منتقل نشدم و این آقا هم به این زودی ها این کار رو نمیکنه.

یکی دیگه از اعضای هیات مدیره که مستقیم هم با ایشون کار میکنه، دو بار فرستاد دنبالم که برگردم. یه بارم اومد در اتاق و با خنده گفت: بیا برو بشین سر جات! گفتم: نمیام. ایشون جلوی همه به من اونجوری گفت، من دیگه برنمیگردم. حرف مرد یکیه!

گفت: باشه الان نیا. الان ناراحتی!
تو دلم گفتم: آره. دو روز دیگه می افتم به دست و پاتون!!!!!!!!!!

جالبه. همون روز دعوا به معاون شرکت گفته: آقای فلانی! این خانم اصلااینجا کار نمیکرد!!!!!!!!!!!

گفتم: آره ایشون راست میگه. وقتی من اینقدر کارمند بیخودی هستم، بذار برم که ایشون دیگه بیشتر از این زجر نکشه. الانم همه اش خدا خدا میکنم که یه وقت نخواد منو برگردونه. چون به هیچ عنوان برنخواهم گشت.

هر وقت از ارگانهای بالایی اسم این میاد که ایشون از شرکت بره، اینجوری عصبی میشه و دهن منو سرویس میکنه!!!! آخه به چه گناهی؟؟!!
خلاصه این از این. بعد همون سه شنبه رفتم خونه و دیدم مامانم تو رختخوابه!!!!! گفتم چی شده؟ گفت: راستش دیشب حالم بد شد. شکم روی شدید. داداشتو بیدار کردم و رفتیم بیمارستان!!!!! گفتم: پس چرا من نفهمیدم؟ گفت: ما خیلی آروم رفتیم که تو نفهمی! صبح هم که زنگیدی، بهت نگفتم. گفتم از کارت می افتی. امروزم دوباره رفتم بیمارستان. خیلی حالم بده. ولی گفتم خاله ات بیاد بمونه پیش مانی.

مامان از مریضی مانی گرفته بود!!! خب، اگه من توی یه دیوونه خونه کار نمیکردم، همون اول هفته که مانی مریض شد، سه روز مرخصی میگرفتم و پیش بچه ام می موندم. در نهایت، من مریض میشدم. نه مادرم. ولی همه این سالها، همه خانواده ام ـ به خصوص مادرم ـ جور منو کشیدند که من کمترین مرخصی رو بگیرم. آخرش هم که این!

دیگه خونم به جوش اومد. گفتم من عمرا دیگه چهارشنبه رو نمیرم اداره. می مونم از مامانم نگهداری میکنم. حالت تهوع خیلی بدی هم داشت. سردردش هم شدید بود. دیگه پاشدم شام درست کردم و بعدش یادم افتاد که شرکت چند سال پیش یه کاری با یه نفر کرد. اونم یه شرایطی مشابه من داشت و شرکت عین آب خوردن، ساعتهای کارکردش رو پاک کرد از تو سیستم!!!!!!!! و چون اون شخص نیروی ساعتی بود، بیمه براش رد نمیشد. در نتیجه نتونست ثابت کنه اصلا تو شرکت بوده!!! اینه که بهش حقوق ندادند!!!!!!!! خیلی دوندگی و شکایت کرد. ولی دیدم اینا میتونند این کار رو با من هم بکنند.

داداشم گفت: آشتی! من فردا کلا کاری ندارم. فردا رو هم پیش مامانم می مونم. بهانه نده دست اینا. یه سر برو اداره، نهایت زود برگرد. دیدم راست میگه. دیگه چهارشنبه اومدم اداره و مدیر منابع انسانی بهم یه سری کار داد که نشستم سر انجامش و دیگه شد بعدازظهر. گفتم اگه الان پاشم برم خونه، بعد میگن بیا، کار منابع انسانی رو هم نمیکنه! خلاصه تا عصر موندم و عصر مهدی گفت نمیتونه باهام بیاد و دارند کارهای اسباب کشی به دفتر جدیدشون ـ که تو سهروردیه ـ رو انجام میدن. منم با یکی از همکارهام برگشتم خونه مامانم. این همکارم هم همون ده سال پیش با من و اون یکی بود. ولی خب چند سالی رفت و دوباره برگشته. دوباره من و این مونده ایم. با هم برگشتیم خونه و مهدی بهم زنگید که من چه کار کنم؟ بیام خونه مامانت تو این ترافیک؟

این یعنی دلم نمیخواد بیاد! گفتم: خودت میدونی. بعد با پسرها هماهنگ کرد و پسرها ـ من جمله داداشم ـ رفتند خونه ما تو انقلی! منم پیش مامانم بودم و براش غذا پختم. پنجشنبه صبح هم پاشدم به تمیز کردن خونه مامانم و خرید کردن و ناهار پختن. مانی رو هم بردم حموم! بیرون اومدم ناهار خوردیم و اول قرار بود خانواده مهدی بابت تولد مانی جمعه ظهر بیان، یا یکشنبه ظهر. آخه یکشنبه یلداست و باید شبش بریم خونه خواهر کوچیکه مهدی. که دیگه مامان مهدی گفت نمیخواد و همون جمعه عصر یه کیک بخرید و بیارید که تولدش رو همون موقع بگیریم.

پنجشنبه عصر مهدی و داداشم برگشتند خونه بابام و تا شب بودندو شب دوباره رفتند خونه خاله ام به ادامه بازی!!!!!!!!!!!! دیگه ول نمی کنند. منتها من هیچی نگفتم. تا به موقع اش!

بازم رفتند بازی تا جمعه عصر. اونا مجردند. من نمیدونم مهدی چطور طاقتش میگیره اینهمه زمان، زن و بچه اش رو بذاره. دیشب که برگشتیم خونه مون، میگه: شکر خدا مانی دیگه شبها بهانه منو نمیگیره! گفتم: آره عزیزم. میتونه راحت یک ماه واسه خودت بری!!!!!!!!! گفت: یک ماه؟؟!! چرت نگو. من همه اش دو شب نبودم.، وسطهاشم می اومدم پیشتون که! گفتم: آره والا. دستت درد نکنه!!!!

خانه آباد!!!!!

گفتم: میدونی مهدی جان! همممممممه مردهای دنیا، صبح تا شب بیرونند، ولی شب میان پیش زن و بچه شون! گفت: اصلانم اینطوری نیست. گفتم: حتما نیست دیگه!

پا به پای مجردها میره بازی و همه اش هم میگه: یه تفریح سالمه. راست هم میگه. نه سیگاری، نه مشروبی، نه کار خلافی. ولی پس زن و بچه چی؟!

هیچی!

دیگه دیروز عصر بعد از یک هفته وسایل رو جمع کردیم و ریختیم پشت ماشین و رفتیم خونه بابای مهدی. کیک هم خریدیم. اونجا کلی همه محبت کردند و به مانی کادو دادند. بعدش من و مهدی رفتیم ساندویچ گرفتیم از س.و.د.ا تو شریعتی واسه شام. آخر شب هم برگشتیم خونه. یه ساعت فقط لباسها رو انداختم تو ماشین و وسیله ها رو جابجا کردم.

امروزم که دیگه صبح مانی از من کنده نمیشد! فکر کنید آخرین بار، چهارشنبه دو هفته پیش رفته بود مهد! الانم پشت یه سیستم تو منابع انسانی ام. نمیدونم بشه نظرات رو تایید کنم یا نه. رفت و آمد اینجا زیاده. البته مدیر منابع انسانی هنوز نیومده. فعلا اینجوریه تا تکلیف معلوم بشه. خودمو سپرده ام دست خدا. حتی اگه اخراجم کنند هم ناراحت نمیشم. چون اولا این کار رو با همه نیروهای قدیمی کرده، دوم اینکه قطعا خیری درش هست. من خودمو سپرده ام دست خدا. اون منو هرگز تنها نمیذاره.

از نظر مالی میدونم مهدی میتونه ساپورت کنه خونه رو. خودم هم میتونم واسه خودم کار پیدا کنم. ولی خب، باید دید چی میشه. توکل به خودش.

از مانی بگم براتون.

بابای من خب دبیره و خیلی هم لفظ قلم حرف میزنه. همین ده روزی که مانی اونجا بوده، اون و مامانم کلی چیز میز به مانی یاد داده اند. اون روز بابام به مانی میگه:

مانی! اضمحلال جوامع، منوط به چیه؟

مانی میگه: منوط به وحشیگری!!!!!!!!!!

قطعا معنی اش رو نمیدونه، ولی خب، همچین بدم نگفت!!!!!!!!

سیستمم رو هواست و اگه نتونستم بیام خدمتتون، عفو بفرمایید تا ببینم چی میشه.

هرچی هم بشه خیره. دستم تو دست خداست و واگذار همه هم به خود خداست!!!!!قلب

همون روز سه شنبه که اون اتفاق افتاد، ساعت سه داشتم نماز عصر رو تو اتاق منابع انسانی میخوندم. قامت که بستم به این فکر کردم ساعت دوازه که داشتم نماز ظهر رو میخوندم، تو اتاق کنفرانس جلوی اتاقم بودم! الان اینجا! پس به هیچ چیز این دنیا اعتباری نیست. اون موقع روحم خبر نداشت! ولی خب، تو همه شلم شوربایی این دنیا و کارهاش، خدا حواسش به همه هست و همین کافیه!

[ شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۳ ] [ ٧:٥٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ