چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااااام. صبح برفی همگی بخیر. البته هر کس هم که صبحش برفی نیست، بازم صبحش به خیر و شادی و نیکی. دیشب شهران بودم و عجب برفی می اومد.

ولی خب صبح زودتر از همیشه راه افتادم. میخواسم برم دنبال دوستم که خونه اش، نزدیک مامان ایناست. دوستم اس داده بود که امروز نمیاد اداره. منم اسم خدا رو آوردم و اومدم. به لطف همیشگی خدا، سالم رسیدم و البته صبح دیگه برف نمی اومد. ولی برفهای دیشب، رو شیشه ماشین یخ زده بود و با وجود اینکه مهدی دیشب یه مقداری از برفها رو از شیشه ماشین زدوده بود (!) ولی بازم طول کشید تا بقیه اش آب بشه.

مهم اینه که ساعت هفت کارت زدم و الان در خدمت شما عزیزانم.ماچ


شنبه عصر که رفتم دنبال مانی، دوتایی با هم رفتیم خونه و من اول رفتم حموم بعدش هم خورش آلو درست کردم. برنامه ام این بود که مانی رو یکشنبه که تعطیله، ببرم خونه مادرشوهرم. شب یلدا هم که قرار بود خونه خواهرشوهر کوچیکه باشیم.

یکشنبه صبح بیدار شدم و مانی رو زدم زیر بغل و رفتیم اول سر راه شش تا نون تافتون خریدیم و بعدش بردمش خونه مادرشوهرم و مانی رو با سه تا تون تحویل دادم. مانی منو بیرون کرد و گفت: وقتی من اینجام، تو نیا! تو برو بیرون!!!!!!!!! منم پاشدم با دست عزت و احترام (!) خداحافظی کردم و بیرون اومدم. بعدش دیدم الان مهدی خوابه! در نتیجه رفتم خونه دخترعمه و سه تا نون هم بردم اونجا.

دخترعمه کوچیکه (همون که تبریزه) رفته بود نون بخره!!!!!! شوهر دخترعمه وسطی هم سر سفره نشسته بود منتظر نون!!!!!!!!!! یعنی میخواستم خفه اش کنم. مرتیکه مثلا میزبانه! کلا خانمهای خاندان ما، یه چیزشون میشه با این بخت و اقبالشون!!! بعدش دیگه با اونا نشستم به صبحانه خوردن و شوهرعمه و عمه کوچیکه هم اومده بودند. بعد در مورد روز زایمان دخترعمه صحبت کردیم و من گفتم به نظر من، با توجه به اینکه دو روز پیش، چهل هفتگی بچه تموم شده، دکتر دیگه نباید بچه رو بیشتر از این تو شکم نگه داره. به خصوص که بچه چرخیده، ولی تو لگن نیومده. شوهرعمه ام گفت بابا شما از کجا میدونید! دکتر خودش میدونه. آشتی! تو همیشه عجله داری بیخودی!

خلاصه یه ساعت اونجا بودم و بعدش رفتم خونه و وقتی رسیدم، ساعت یازده و نیم بود. دیدم مهدی همچنان خوابه. گفتم: کی پامیشی؟ میخوام برات پنکیک درست کنم. گفت: نیم ساعت دیگه.

صاحب یه بوت قهوه ای خیلی خوشگل شده ام که رفتم تو اون نیم ساعت، واسش یه شلوار مخمل تنگ (به اونا هم میگن ساپورت؟ یا اسمش یه چیز دیگه ایه؟) خریدم و یه یقه اسکی نسکافه ای! بعدش برگشتم خونه که البته ساعت دوازده و نیم بود و مهدی هم همچنان در رختخواب.

خلاصه ناهار که داشتیم و به مهدی گفتم مانی رو بردم خونه مادرت که با هم خلوت خودمون رو داشته باشیم. خیلی تحویل نگرفت و کلا دو سه روز بود که رفته بود تو غار تنهایی خودش! خلاصه بعد از یکی دو ساعت ناهار خوردیم و البته من خورش آلو رو تو ظرف غذاهای سر کارمون کشیده بودم و مهدی کالباس خریده بود که اونا رو خوردیم. یعنی کلا میخواستم اون روز در قید و بند غذا نباشم.

خلاصه رو کاناپه دراز کشیدم و مهدی به اصرار من یه فیلم گذاشت. مهدی یه هارد پر از فیلم داره که هر وقت میگم بیا یه فیلمی بذار، میگه من فیلم ندارم!! البته منظورش اینه که فیلمهای مورد علاقه منو نداره! راست هم میگه. همه اش از این تخیلی هاست که مثلا دنیا داره به آخر میرسه و چند نفر میرن سراغ یه شخصیت عجیب مثلا جیوه ای و با کمک اون دنیا رو نجات میدن و اهریمن رو شکست میدن! همیشه هم همه دنیا نابود شده و یه تیکه از آمریکا فقط مونده! که خب، چون فیلم، آمریکاییه، آمریکا باقی میمونه. وگرنه اگه مثلا بنگلادشی ها همچین فیلمی بسازند، خب، بنگلادش از کل دنیا می مونه!والا!!!!!

ساعت نزدیک سه بود که خوابم برد. سه و ربع مهدی بیدارم کرد که: آشتی پاشو! مانی تب کرده!

پریدم از خواب و مهدی گفت که خواهرش تو وایبر پیغام داده که مانی تب کرده. دیگه ما هم پاشدیم وسیله ها رو جمع کردیم و رفتیم خونه بابای مهدی! اینم از خلوت دو نفره ما!

البته مهدی یه ساعت قبلش گفت بیا بریم تو رختخواب، اونجا بخوابیم، من یه کم ناز کردم و موکول کردم به یه ساعت بعد، که لااقل غذا از گلومون پایین رفته باشه. نمیدونستم کسی نیست نازمو بخره و اینجوری میشه!

خلاصه مهدی رو هم که می شناسید. موقع مریضی مانی، یه موجودی میشه ناشناخته! البته مانی دیشبش چند بار تا صبح تک سرفه هایی زد ولی صبحش تب نداشت. خلاصه رفتیم خونه مادرشوهر و بهش دوا دادیم و دیدیم بچه انگار از اول مریض شده! تب و آبریزش و سرفه!!!!!!!!!!

اینو دیگه کجای دلم بذارم!

نیم ساعت بعدش هم یلدایی ها رو برداشتیم و رفتیم خونه خواهرشوهر کوچیکه. اونجا دیگه گفتیم و خندیدیم و من و مهدی در نظر داشتیم با توجه به اینکه اینا شب زیاد بیدار نمی مونند و زود هم رفته بودیم برای یلدا، آخر شب یه سر بزنیم خونه خاله ام اینا که بابام اینا اونجا بودند.

دیگه شام که از بیرون بود و من بیشتر فهمیدم که همه این سالها احمق بودم. چون همه این سالها، هم فکر جیب شوهرم بودم، هم فکر کردم که احترام به مهمون اینه که خودم بپزم! ولی ظاهرا خانواده همسرم اینجوری نیستند و تو این مدت، خواهرشوهر بزرگه فقط دو بار خودش غذا پخته و همیشه یا شوهرش جوجه درست کرده یا از بیرون گرفته. دیگه به روم نیارید که پارسال سه کیلو و نیم فیله رو کردم جوجه چینی و دو روز بعدش رفتم واسه فیزیوتراپی. خدا میدونه به عقلشون غبطه میخورم!!!!!!!!!

خلاصه کلی خوش گذشت و آخر شب، خواستیم بریم خونه بابام اینا یه سر، که مانی گریه کرد که من نمیام!!!!!! میخوام شب برم خونه مامان بابا مهدی! مهدی هم بهم گفت: فردا (دوشنبه) رو نرو سر کار و بمون پیش بچه مریضت! گفتم: باشه، هرچی تو بگی!

چون از قبل هم  گفته بود یه روز تو این هفته که تعطیلی زیاد داره رو نرو سر کار. دلیلش رو نمیدونم ولی گفتم اگه الان برم، میگه تو هرگز به حرف من گوش نمیدی! خلاصه شب نرفتیم خونه بابام اینا و رفتیم خونه بابای مهدی که بعد از یکی دو سال، شب اونجا بخوابیم(یادم نیست کی بوده آخرین بار که اونجا خوابیدیم!) بعدش مانی طبق معمول منو مورد محبت خودش قرار داد و جلوی خواهرشوهر وسطی گفت: من شما دو تا رو خیلی دوست دارم. عمه اش گفت: مامان آشتی و بابا مهدی رو؟ گفت: نه، اون، عمه آشتیه! تو مامان منی!!!!!!!!!

یعنی چشمش به اونا که میخوره، منو به یه خیار می فروشه به قول جاری ام! البته اونا هم هر بار باهاش دعوا می کنند. ولی من هیچ عکس العملی نشون نمیدم! چون دیگه اینجوریه! همه اش هم جلوی اونا منو میزنه و میگه تو برو!

آخر شب وقتی خواست بخوابه گفت: مامان آشتی! من تو رو خیلی دوست دارم! گفتم: معلومه!!!!!!!!!

بچه است دیگه. شاید برای اینکه نشون بده حس استقلال داره و مستقل شده، این کار رو میکنه!

خلاصه دوشنبه رو در خدمت خانواده مکرم مادرشوهر بودیم و مهدی تشریف برد سر کار. ساعت ده یازده هم مادرشوهرم از خرید برگشت و سبزی خریده بود که شوهرخواهرش اومد دنبالش که ببرتش روضه! خاله مهدی ده روز روضه داشت و همسرش اومده بود مادر مهدی رو ببره. مادرش اینم به خاطر حضور ما نمیخواست بره که به زور فرستادمش و خودم رفتم سبزی ها رو پاک کردم که خواهرشوهرم دیگه نذاشت بشورمش و گفت: ما قراره فردا اینو بخوریم! پس، فردا می شوریمش!

بعدش دیگه ناهار مهمون یخچال بودیم و البته فقط من بودم و مانی بود و خواهرشوهر وسطیه و پدرشوهر. ظرفها رو من شستم. چون ظاهرا ظرفهای ظهر، با پدرشوهرمه! (نهایت دو یا سه نفرند!) ولی اون روز من نذاشتم و خودم شستم و بعد از ناهار هرکی رفت تو اتاق خودش خوابید و مانی هم یه کم کارتون نگاه کرد و گفت بریم خونه خودمون!!!!!! از عجایب بود. دیگه ساعت دو و نیم با هم رفتیم خونه خودمون و البته که خونه مون تو طرحه و صد البته که من کلک زدم و از یه جایی رفتم که دست دوربین بهم نرسه! بعد به مهدی زنگیدم که ما خونه ایم به این دلیل!

بعدش دیگه افتادم به جون خونه و در عرض چهل دقیقه، یه تی کشیدم تو هال و کف آشپرخونه رو تمیز کردم و پشت گاز، خیلی رو اعصابم بود. گاز رو جلو کشیدم و حسابی تمیزش کردم و فویل روی گاز رو هم برداشتم و کردمش عین دستگه گل. دیدم دیگه واسه امروز بسه. به مهدی زنگیدم ماهی تیلا پیلا بخره که سه شنبه که خونه ایم، سبزی پلو با ماهی بخوریم.

مهدی اومد و بازم تو غارش بود. میدونم یه چیزی شده که ناراحته ولی دو سه بارم پرسیدم و هیچی نگفت! دیگه ولش کردم. بعدش زنگیدم به دخترعمه که حالش رو بپرسم.

گفت که دکترش داشته نماز میخونده که یه دفعه دخترعمه میاد جلوی نظرش و بهش میزنگه که تو چطوری؟ اونم میگه حرکات بچه ام امروز کمتر شده! میگه همین امشب بیا بیمارستان!!!!!! ما هم داریم جمع میکنیم بریم بیمارستان!!!!!!!!!تعجب

بعدش من دلم میخواست قبل از اینکه برن بیمارستان، یه بار دیگه دخترعمه رو ببینم که مهدی گفت: این وقت شب، صلاح نیست بری. خطرناکه.

خب، خودش هم که عمرا از جاش پاشه! منم ناراحت شدم ولی هیچی نگفتم. بعدش البته چند بار گفت میخوای ببرمت، ولی از اون تعارفها بود که خودتون میدونید. یه چیزی تو مایه تعارف شخمی!

خلاصه اون شب نرفتم ولی همه اش با دخترعمه کوچیکه در تماس بودم. آخرین بارش ساعت ده دقیقه به سه بود که گفت واسش آمپول فشار زده که بچه دنیا بیاد. دردها شروع شده و احتمالا تا فردا شش صبح، دردهای انقباضی شروع میشه و از شش تا دوازده ظهر هم بقیه دردها، و آخرش هم که معلوم نیست کیه، میزاد!!!! خیلی ناراحت بودم. قبلم داشت فشرده میشد. یکی با درد طبیعی میزاد، اون یه چیزه، اینکه یه نفر رو بخوان با آمپول فشار، مجبور به زایمان کنند، خیلی دردناکه.

خیلی دعا کردم و قبل از خواب هم یه شمع واسه سلامتی همه مامان ها و بچه ها روشن کردم و خوابیدم. ساعت پنج و خرده ای بیدار شدم و دیدم دخترعمه کوچیکه ساعت سه و نیم اس داده که نی نی جون، با سرازین اومد!

ظاهرا ضربان قلب نی نی خیلی نوسان داشته و دیگه دکتر همون ساعت سه، بچه رو با سزارین دنیا آورده. خدا رو صد هزار مرتبه شکر.

منم دیگه صبح ساعت هشت بلند شدم و واسه مهدی و مانی چای درست کردم و نون هم براشون بیرون گذاشتم که گرم بشه. بعدش راه افتادم به طرف بیمارستان. تو راه به داداشم زنگیدم که بره دنبال دخترعمه و ببرتش خونه بابام اینا که استراحت کنه. خودم هم رفتم شیفتم رو باهاش عوض کنم. چون یه شب پر استرس رو از سر گذرونده بود و اگه استراحت نمیکرد، از پا می افتاد.

خلاصه رسیدم بیمارستان و دیدم مادرشوهر دخترعمه هم هست. یه خانم جوون و دست و پادار و خیلی با شعوره و موقعیت عروسش رو درک میکنه. اینکه عروسش مادر نداره و عمه کوچیکه ام عملا مرده و زنده اش برای کسی فرقی نداره! چون قبلا هم گفته ام بهتون که هم یه کم شیرین میزنه، هم کلا بسیار بسیار آدم خودخواهیه! کلا دیروز هم که اومده بود برای ملاقات، عین مهمون بود!

دیگه دخترعمه کوچیکه رو فرستادم خونه بابام اینا که استراحت کنه. خودم موندم پیش زائو و نی نی با مادرشوهر مهربون. کلی هم گفتیم و خندیدیم.

واسه خود من، سخت ترین مرحله زایمان، همون بار اول که از تخت میخواستم بیام پایین بود! کلا از به دنیا اومدن پشیمون شدم! هفت لایه شکم رو پاره می کنند! خب درد داره دیگه. ولی شکر خدا دخترعمه به نسبت خوب پایین اومد بار اول و یا من دستم به بچه بود و مادرشوهر، دستش به دخترعمه ام، یا برعکس.

ظهر هم که دیگه ملاقات کننده ها اومدند و عمه ام هم که عین مهمون اومد و رفت! دیگه مادرشوهر رو هم فرستادم بره استراحت کنه. قرار شده من تا شب بمونم. چون شب قبل، من خوابیده بودم!!!!!!!!

خلاصه موندم پیش مامان و نی نی و آخر شب هم داداشم، دخترعمه رو آورد و منو برد خونه بابام. چه برفییییییییی هم می اومد!!!!!! چشم، چشمو نمیدید. البته امروز به هرکی میگم، میگن در خونه شون، بارون می اومده! (من از ونک میرفتم شهران. بیمارستان ونک بود.) خلاصه رسیدم خونه و کمرم دیگه داشت نصف میشد. دوش گرفتم و خوابیدم.

قبل از خواب، دیدم مهدی داره لباس می پوشه! گفتم: کجا؟ گفت با داداشت داریم میریم خونه خاله ات دو سه ساعت بازی کنیم!!!!!!!!!

تو رو خدا نگید تو که از صبح نبودی، حالا اون شب بره بازی، چی میشه!

خلاصه خوابیدم و صبح هم پاشدم اومدم اداره. الان هم در منابع انسانی نشسته ام! هنوز تکلیف کارم معلوم نشده. امروزم نیروی کمکی، رفته مرخصی. نیرو هم کم هست. ولی خب، فعلا که کسی جرات نکرده بگه من برم دوباره بشینم سر جام.

و البته من تصمیم رو گرفته ام. به هیییییییییچ قیمتی نمیرم اونجا بشینم! تمام!

راستی! این اولین پست زمستونی امساله. تنور دلتون همیشه گرم باشه! خوش باشید و سلامت. سرنزدن به وبهاتون رو به حساب بی معرفتیم نذارید! حالا امروز تا جایی که بشه، میام.

امروز صبح که از خونه بابام اومدم پایین، هوا به شدت سرد بود. البته امروز، شب بود! ساعت شش و ده دقیقه! تازه یه ساعت دیگه اش آفتاب میزد! مهدی دیشب، قبل از خواب، بعد از اینکه از خونه خاله اومد، در گوشم گفت: من برفهای ماشین رو پاک کردم. ازش تشکر کردم و خوابم برد دوباره.

صبح هم اسم خدا رو آوردم و راه افتادم. البته ماشینهایی که از شهران راه می افتادند، کم و بیش برف داشتند. دیگه بخاری رو روشن کردم و راه افتادم. طبق معمول آهنگ هم گذاشته بودم و با صدای بلند هم میخوندم باهاش! دیگه ماشین در حین حرکت گرم شد و زمین هم لیز نبود شکر خدا. از خدا کلی تشکر کردم که منو سالم رسوند اداره.

خلاصه که صبح قشنگی بود.

دست حق به همراهتون.

[ چهارشنبه ۳ دی ۱۳٩۳ ] [ ٧:٢٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ