چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااام به روی ماه همه تون. صبح قشنگ همگی بخیر و شادی و تندرستی و نیکی!قلب ساعت 07:36 صبحه. دیشب ساعت یک خوابیدم. تازه یک اومدم تو رختخواب ولی یادم نیست کی خوابم برد. مانی هم یه کم زودتر از من خوابید. در نتیجه صبح خوش خلق نبود. البته حق هم داره. از هفته پیش شنبه که اومده مهد، دیگه نیومده تا امروز! هفته قبلش هم نرفته، کلا دیگه یادش رفته بره مهد!


راستی دو روز پیش دومین سالگرد وبلاگم بود. این روزها اینقدر همه چی به هم ریخته است که تازه پنجشنبه یادش افتادم. از تو خونه هم که پست نمیذارم. تو دلم به خودم تبریک گفتم بابت وبلاگم. خب الان تعداد بازدیدکننده ها و دوستان و محبتشون رو که می بینم، خوشحالم از اینکه وب زدم. نه به خاطر آمار بالا. به خاطر انرژی که اینجا داره. هرچند دیشب یه جوری شد که دیگه زد به سرم حتی نیام اینجا. حالا میگم چرا.

اگه بخوام از چهارشنبه بگم، زنگیدم به مهدی که گفت اومده اند دفتر جدید ولی کار داره و دارند وسایل رو جابجا می کنند. حتی بهش گفتم که مانی پیش مامان ایناست و منم میام کمکش ولی جوری حرف زد که حس کردم متمایل نیست برم. خب آقایون کلا راحت نیستند خانمشون بیاد محل کارشون. هرچند همکارهاش، دوستای قدیمی مشترکمون هستند. القصه. منم اصرار نکردم و رفتم شهران. عمدا از دو سه جا رفتم که که مسافر باشه. چون خدایی چهارشنبه خیییلی هوا سرد بود و گفتم شاید دو سه نفر رو ببرم برسونم و بشم کارگزار خوب خدا. ولی نبود کسی. خلاصه رسیدم شهران و مامان گفت که مانی تازه خوابش برده. داداشم هم کنارش خوابیده بود و هر دو باهم بازی کرده بودند و خوابیده بودند.

بعدش یه کم با مامان حرفیدم و بهش گفتم که مهدی نمیاد اینجا و کارش ممکنه طول بکشه. من مانی رو وقتی بیدار شد برمیدارم و میرم خونه مون. مامانم گفت پس شام بمونید لااقل. بعد گفت خب فردا پنجشنبه است. بمون همین جا این دو روز رو. گفتم: نه. کار دارم. همه هفته قبل رو هم اینجا بوده ام. میخوام برم خونه خودم. داداشم از خواب بیدار شد و شاکی شد که کجا میخوای بری ولی من سر حرفم موندم، اونم ناراحت شد. که با همه احترام و عشقی که براش قائلم، برام مهم نیست. میدونستم میگرنم در شرف عود کردنه. به آرامش و خونه خودم احتیاج داشتم. در نتیجه تصمیمم به رفتن بود.

بعدش خاله ام زنگید که داره با برادرزاده همسرش میاد خونه مون. این خانم، چند سال از من بزرگتره ولی بچه که بودیم، همبازی بودیم. من و ایشون و خواهرش. شکر خدا اینا به آدمهای خییییییییلی پولدار شوهر کردند و وضعشون توپه. البته هر روز خدا بیشتر بهشون میده. چون از صبح تا شب مشغول کار خیر هستند و دائم دارند بذل و بخشش می کنند. اینه که جاش پر میشه. خلاصه که ایشون مربی یوگاست و کارش هم عالیه و با وجود اینکه دو تا بچه داره ولی اندامش فوق العاده است. خلاصه اومد و چند تا حرکت کششی هم به من یاد داد و گفت که همه خشکی بدنم، به خاطر همین زندگی کارمندیه و حسابی هم مشت و مالم داد و جیغم رو هم درآورد. چند تا حرکت هم یادم داد و با موبایل خودم ازم عکس گرفت و منم نوشتم موارد رو و قرار شد هر دو سه هفته یه بار بیاد ببینه تا کجا پیش رفته ام. گفت که چند تا مشتری کارمند داره که بیست ساله کارمند هستند و از وقتی میان پیش ایشون دردهای مفاصلشون خوب شده.

و بهم قول داد اگه این حرکات رو انجام بدم، درد کتف و شونه و از همه مهمتر سیاتیکم دیگه تموم میشه. منم طبق معمول اینجور وقتها، کلی ذوق کردم و تو حرکت دوم بهش گفتم کی بیام برای مدرک مربیگری!!!!!!!!!!!

خلاصه که ایشون حرکات رو گفت و بعدش هم رفت. من و مانی هم شام خوردیم و دیگه راه افتادیم به طرف خونه مون. رسیدیم و مهدی خونه بود.

شکر خدا این دعوای اخیر با رئیس، هیچی نداشت، لااقل باعث شد شیفت های شنبه و دو تا پنجشنبه ای که می اومدم اداره، کنسل بشه. منم با خیال رااااااااحت واسه خودم پنجشنبه رو خونه بودم. البته اینم بگم که مهدی باید پنجشنبه ساعت هفت میرفت اداره. چون پنجشنبه ها که تعطیل نیستند. شاید این روز، جز معدود روزهایی بود که من تو خونه بودم و مهدی میرفت اداره. در نتیجه ساعت شش و نیم بیدار شدم و نماز خوندم و مشغول درست کردن پنکیک شدم. مهدی بیدار شد و دیگه کار پنکیک ها هم تموم شد و یه دونه خورد و چند تا هم دادم ببره واسه همکارش که اومده بود دنبالش. راهیش کردم و بعدش رفتم تو آشپزخونه و ماهیها رو نمک و فلفل و زردچوبه زدم و پیچیدم لای دستمال و گذاشتم تو یخچال. بعدش رفتم تو رختخواب. فکر کردم خوابم نمیبره، ولی ساعت ده و نیم (!!!!!!!!) با صدای زنگ در از خواب پریدم. پستچی بود که کارت پایان خدمت مهدی که اپدیت شده بود رو آورده بود!

از ساعتی که بیدار شده بودم خنده ام گرفت. بعدش دیگه پاشدم به تمیز کردن خونه. مانی هم کم کم بیدار شد و پنکیک خورد و کلی هم خوشش اومد. بعد زنگیدم به دخترعمه و حالش رو پرسیدم. از بیمارستان رفته بود خونه مادرشوهرش. و خدا مادرشوهرش رو حفظ کنه. اینقدر که این زن ماهه. عین مادر، دورش می چرخه. بهش گفتم که اتفاقا مهدی و داداش بزرگه گفته اند بریم بهش سر بزنیم، ولی من گفتم الان نه. بذار یه کم جون بگیری و بری خونه خودت. گفت: نه بابا. من بااینا راحتم. بیایید. گفتم: نه دیگه. بابات اینا هم اینجا هستند، شلوغ میشه. ولش کن تا سر یه فرصت.

بعدش پاشدم به درست کردن ناهار و به مانی هم ماهی دادم خورد و خیلی هم استقبال کرد شکر خدا. خودم هم یه نوکی زدم ولی منتظر مهدی موندم. حوالی ساعت دو دیگه مهدی هم رسید و یه میز دو نفره چیدم و سبزی پلو و ماهی و شور و زیتون پرورده. البته تا مهدی بیاد، دخترعمه بازم اس داد که عصر اگه میتونی بیا. براش نوشتم که میگرنم عود کرده و نمیتونم بیام. بعد از نیم ساعت مادرشوهرش زنگید و گفت ما یه برنامه یهویی گذاشته ایم و عصر، برادرم و خانمش هم میان. شما هم تشریف بیارید.

دیگه نشد بگم نه. گفتم خبر میدم. زنگیدم به مهدی و داداشم و قرار شد ماها هم بریم. دیگه نشد روی ایشون رو زمین بندازم. خلاصه مهدی اومدو ناهار خوردیم و جمع کردم و رفتم از بازار آکسفورد یه چیزی براش بخرم. گفتم اگه اونی که میخوام نباشه، پولش رو بهش میدیم. ولی خب، یه تخت کوچیک براش خریدم که کنار تخت مادر قرار میگیره. از طرف من و مامانم و داداش بزرگه. حالا بگذریم که تو مغازه نداشتندو با پسره رفتم در انبارشون که البته تو همون خیابون بیمارستان مدائن بود. کلا این بیمارستان رفیق ماست!

بعدش ماشین گرفتم و تخت رو آوردم خونه. اینقدر پنچشنبه ها اونجا شلوغه که ماشین هم بتونی ببری، جای پارک نیست. خلاصه چون جعبه اش بزرگ بود، باید سه هزار تا کاغذکادو براش میگرفتم. حوصله نداشتم و با خودم گفتم من که آبانه نیستم! من آشتی هستم! در نتیجه هفت هشت تا از این روبان گلی ها گرفتم و چسبوندم رو مقواش! کلا خیلی زحمت افتادم بابت تزئینش!!!!!!!!!

رسیدم خونه و دیدم مهدی و مانی در خواب عمیق هستند. یواش یواش آشپزخونه رو تمیز کردم و آرایش کردم تا داداشم اومد و دیگه ساعت شش مهدی رو بیدار کردم و حاضر شدیم و راه افتادیم به طرف منزل مادرشوهر دخترعمه که تو پاسداران بود. شکر خدا خیلی خوش گذشت و جمع صمیمی بود و البته عمه واسه مانی یه لباس خریده بود که کوچیک بود و قرار شد ببره عوض کنه، دخترعمه زائو هم کادوی تولد مانی رو داد که یه کامیون خیللللللللللللی بزرگ بود که بارش، یه عالمه لگو بود. مانی هم عااااااااشق لگو! لگو درسته یا لوگو؟؟

البته بگذریم که مانی چقدر آتیش سوزوند و یه جاهایی دیگه من و مهدی داشتیم سکته میکردیم از دستش! خلاصه آخر شب داداش بزرگه ما رو رسوند و خودش رفت. ما هم اومدیم خونه و خوابیدیم تا جمعه ظهر.

صبح جمعه بیدار شدم و دیدم نه نون داریم و نه شیر. خودم جهنم، مانی گشنه می موند. سرم هم شدید درد میکرد. رفتم نون و شیر خریدم و چای هم درست کردم و بعدش رفتم یه دور بیرون زدم واسه خرید یه چیزی. بعد برگشتم و دیدم مهدی و مانی بیدار شده اند. و البته که مهدی اصل خوردن صبحانه نیست. هرچند می اندازه گردن من، که تو رفتی بیرون و به من صبحانه ندادی!!!! بعد برگشتم خونه و گفت مهدی بیا بریم واست کفش بخرم. یه جایی یه کفشی دیدم خیلی خوشگله. سه ساعت نازش رو کشیدم تا رفتیم!!!!!!!! بعد که رفتیم گفت: اینا اصل نیست. اصلا من کفش نمیخوام. از اینا دارم که.

بعد قبل از اینکه برگردیم خونه، رفتیم گمرک و مهدی از اونجا واسه خودش یه جفت پوتین آمریکایی خرید که اصل بود. ولی خب، طفلی احتیاج نداشت که. فقط واسه رو کم کنی من، مجبور شد واسه خودش کفشها رو بخره!!! مبارکش باش. خیلی هم خوشگله و از اون کفش هاست که صد سال دیگه هم کفشه. مهدی صد سال یه بار یه چیزی رو میخره ولی یه خرید اساسی میکنه که تا صد سال بعدی، نیازی به کفش دیگه ای نباشه!!! آره داداش! اینجوریاست.

بعدش برگشتیم خونه و سردرد من داغون بود. مهدی دو تا پالتومو برد داد خشکشویی و تن ماهی هم خرید و ناهار، سبزی پلو با تن ماهی خوردیم و رفتیم خوابیدیم.

خب، این روزها به خاطر کار من، حال خوبی ندارم. اوضاعم داغونه. نه به خاطر از دست دادن کارم، یا جابجایی. کلا همه چیزم ریخته به هم. دو تا از دوستام از شرکت رفته اند. جو شرکت خرابه و خودتون دیگه بقیه ماجراهاش رو می دونید. و متاسفانه مهدی یه اخلاقی داره و اونم اینه که وقتی میخواد دلداری بده، با آدم دعوا میکنه. مدلش اینجوریه. مثلا این روزها می بینه من حالم خوب نیست، هرگز مثلا نمیگه: آشتی، عزیزم، خودتو ناراحت نکن. درست میشه.

با لحن خیلی تند و شدید میگه: از شرکت از اول اینجوری بود. ده ساله من دارم بهت میگم از اینجا بیا بیرون. ولی تو این کار رو به من و مانی ترجیح دادی. هیچکس تو اون شرکت قدر تو رو نمیدونه و بعدش چهل تا فحش میده به اول تا آخرشون و آخرش هم هم میگه بیا بیرون!

نمیدونم، شاید واقعا میخواد دلداری بده. ولی من آروم نمیشم. خب میگرن و بالا و پایین شدن هورمونهای این روزها هم یه کم تکونم داده و جمعه بعد از ناهار دوباره بحثمون شد. بعدش من اومدم تو پذیرایی رو کاناپه دراز کشیدم و پتوی مانی رو هم کشیدم روم و کتاب خوندم. تصمیم گرفتم نخوابم و پاشم قهوه بخورم نیم ساعت بعدش. صفحه دوم کتاب بودم، که پتو رو کشیدم رو شونه هام و خوابیدم. ساعت چهار و نیم با جیغ یه نفر بیدار شدم و دیدم همسایه پایینی مون تو خونه شون دعواست! بیچاره به بچه ها!

دیگه بیدار شدم و پاشم آرایش کردم و مهدی هم بیدار شد. بعدش زنگید به مامانش که اشتی سرش در میکنه و ما امروز نمیاییم. بهش اشاره کردم که میتونم. بریم. ولی مهدی حرفش رو زد و قطع کرد. بعد نشست پای لپ تاپ و منم اون ور کاناپه دراز کشیدم. البته بگذریم که مانی قبلش اومد پتوشو از من گرفت و خودش تو پذیرایی رو کوسن ها خوابش برد.

بعدش از مهدی تشکر کردم که نرفتیم خونه مامانش اینا. چون واقعا نیاز داشتم تو خونه خودم باشم. بعد از یه ساعت بلند شدم و تخت مانی رو ریختم بیرون و یه کیسه زباله آشغال درآوردم از تو تختش و یه کیسه بزرگ هم اسباب بازی واسه بچه ها کنار گذاشتم و بقیه رو دسته بندی کردم و گذاشتم تو کمدش. ملافه و دور تختش رو هم با یه سری عروسک پولیشی انداختم تو ماشین. مهدی هی میگفت: بگیر بخواب. چه واجبه الان؟ گفتم: تو که منو می شناسی. ولی وسایل در هم باشه، حس خفگی دارم.

خلاصه یک ساعت و نیم وقت گذاشتم واسه تمیز کردن تخت مانی و جمع کردن لباسها. ساعت هشت کارم تموم شد. بدون اینکه خسته شده باشم. چون نرم نرم انجام میدادم. خیالم راحت شدو ایشالا از امشب مانی دیگه تو تختش که گوشه هاله میخوابه. البته مهدی فعلا اوکی داده تا ببینم در عمل میذاره یانه. بهش گفتم: اون تخت دو نفره مال من میشه، چون تو میای کنار مانی رو زمین میخوابی!!!

خلاصه بعدش من و مهدی نشستیم به حرف زدن و مهدی گفت:

آشتی! من دیگه تصمیم خودم رو گرفته ام. یه روزی خواستم برم خارج و تو نیومدی. الان دیگه کوتاه نمیام. پول بابام دستم بیاد، میرم شمال. اول زمین شمالمون رو میسازم، بعدش با پول بابام، یه مغازه میخرم و اجاره میدم. من هیچ مشکلی ندارم که صبح تا شب پای نت و بازی باشم! شمال به اندازه کافی آرامش دارم. اگه تو هم نیای، مانی رو می اندازم رو کولم و میبرم. تو میخوای بمونی اینجا که چی بشه؟ چقدر میخوای صبح زود پاشی بچه رو ببری مهد و تا پنج بچه رو بذاری اونجا و عصر تو ترافیک برگردی. من دیگه از این زندگی خسته شدم از ینکه تو ساعت نه و ده میخوابی خسته شدم. از اینکه خسته ای، خسته شده ام. از این زندگی که هیچ آرامشی نداره و فقط داریم می دویم. اینم از کار تو! اینم از عاقبتش. یه جا باید یه کاری کرد. یه حرکتی کرد.

تهران پره از استرس و هوای کثیف و بدو بدو! مگه چند سال زنده ایم؟ خب باید یه کاری کرد. شک نکن که من تصمیم رو گرفته ام.

حالا یه فیلم هم گذاشته بود که داستان این بود که یه دختری از یه شهر کوچیک آمریکا میاد هالیوود دنبال موسیقی و بقیه ماجراها. البته فرق ما اینه که ما از تهران میخوایم بریم محمودآباد!!!

حرفاش به نظرم منطقی بود. یه جا باید مثل کتاب کیمیاگر گوسفندها رو بفروشیم و بریم دنبال رویای شخصی مون! البته بیگدار هم به آب نمیزنیم ولی واقعا انگار دیگه چیزی نیست که از دست بدیم. تا خدا چی بخواد.

من حرفش رو قبول دارم. پایه هم هستم ولی خب، قطعا یه مدتی طول میکشه تا این فکر، جامه عمل بپوشه. فعلا که لخت نشسته جلوی رومون!

مهدی که حرف میزد، من تو نت سرچ میکردم: محمودآباد! ببینم مرکز آموزشی اش برای مانی چطوریه؟ تو ذهنم هم تو باغچه حیاط، سبزی میکاشتم و از صبح تا شب مطلب می نوشتم و شاد بودم و میرفتم پیاده روی و دریا و مثل تخم آدم زندگی میکردم! البته من قطعا اونجا بیکار نخواهم بود و اگه واقعا بریم، دیگه برای خودم کار میکنم! تا خدا چی بخواد. تا اینجا باهم موافقیم!

و البته بگذریم از نیم ساعت آخر بحث که حرف، به رابطه کشید و مهدی خیلی رک و بی پرده هرچی دلش خواست گفت و گفت که وضع رابطه مون، تقصیر منه و همینه که هست و اگه ناراحتم، میتونم بذارم و برم و بازم گفت که کار من باعث استرش میشه و اعصابش رو خرد میکنه!!!!!!!!!!!! منم یه فحش زشت به خودم دادم که دیگه از کارم هیییییییییچی بهش نگم!

بعدش رفتم خوابیدم و دوباره مانی آب خواست و رفتم براش اب بیارم که مهدی ازم عذرخواهی کرد اگه ناراحت شده ام!!!!!!!

کلا دلداری بلد نیست. البته این خصلت خانوادگی شونه. از اونا یادگرفته. اینجا کلمات رو به کوبنده ترین شکل عنوان کنه. خب هرچند که تو دلش چیزی نباشه. ولی آدمها زبون ما رو می بینند. منم بهش گفتم: پس تا هم عین زن پسرخاله منی. اونم باعث زجر پسرخاله ام میشه و میگه همینه که هست!!!!!!!!!! و تغییر نمیکنه.

خلاصه همین دیگه. بعدش هم خوابیدیم و صبح من و مانی اومدیم.

ایشالا هرچی که خیره برای همه پیش بیاد. خیلی نوشتم ببخشید. من دیگه برم یه چیزی بخورم که از گشنگی دارم ضعف میکنم. صبحانه با دوستان که دیگه مالیده! باید تنهایی یه چیزی بخورم و تموم شه بره.

همه در پناه حق و دستهای مهربون حضرت دوست.

آها، یه چیزی از مانی بگم. دیشب رفته بود تو تخت تمیزش داشت بازی میکرد، چند بار مهدی رو صدا کرد که بهش اسباب بازی بده. مهدی هم وسط حرفها، هی میرفت و می اومد. بعدش یه جا مانی به مهدی گفت:

بابا! خدا بکشتت!!!!!!!! که لوگوها رو به بهم ندادی!!!!!!!!!!

سرش داد کشیدم: ماااااانی! با بابات مودب حرف بزن. ازش عذرخواهی کن.

گفت: بابایی ببخشید. به جون مادرم دیگه این حرفو بهت نمیگم!!!!!!!!!!خنده

[ شنبه ٦ دی ۱۳٩۳ ] [ ٧:۳٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ