چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااام. صبح قنشگ زمستونی تون بخیر. هوا عجیب گرفته. خدا نکنه دل کسی تو این هوا بگیره. مگه دیگه باز میشه! آره که باز میشه!!!!! به شرطی که آسمون بباره. اونوقت دل همه مون سبک میشه. همین صبح از خدا میخوام دل همه رو شاد کنه. تن بچه ها رو سلامت کنه و همه هم سیر باشن. من دیگه حرفی ندارم!!!!!! و من الله توفیق!!


خب، آدمها یه وقتهایی یه چیزهایی از خدا میخوان، بعد که بهش میرسن، باید شکرگزار باشن. باید نشون بدن که براشون اهمیت داره. ماهم اینجوری شدیم.

اول اینو بگم که من از ساعت هفت و ربع امروز، کارت زدم و شرکتم. منتها چون از یه جای دیگه به کامپیوتر خودم ریموت میزنم، اینه که گاهی دستگاه قاطی میکنه. مثل دیروز عصر که رفتم وب چند تا از دوستان ولی چون فارسی نمی تونستم بنویسم، نشد که کامنت بذارم! منم بدم میاد انگلیسی بنویسم. آدم سرگیجه میگیره بخونتش!!!!!!

ولی الان درست شده و دارم می نویسم. (نه بابا!!) بعدش دوستم اومد پیشم و نشد بنویسم. ولی شکر خدا الان دیگه کسی نیست. این روزها تو اداره وقت زیاد دارم. چون کاری برای انجام ندارم! حالا قراره مهدی یه متنی که مال دفاعیه دادگاهشه بهم بده که براش تایپ کنم. دیروز هم یه کتابی رو خوندم که خییییییلی به دردم خورد. حالا براتون میگم. اوووووووووه چقدر حرف دارم. یعنی اگه روزی سه تا پست هم بذارم، بازم حرف دارم! چقدر حرررررررررف میزنه این آشتی!!!!!!!!!

دیروز شنبه بود ولی من شیفت نبودم. یادتونه چند هفته پیش واسه کائنات نامه نوشتم؟ دیدید جواب داد؟ حالا این نگرش مثبت رو جدی بگیرید. ایمان فعال رو جدی بگیرید. با کائنات صحبت کنید و از ته دل و با همه وجوووووود بخواهید ازش. من نمیدونم عاقبت کارم چی میشه. ولی اینو میدونم که دیگه با همه وجودم دلم نمیخواست پنجشنبه ها بیام سر کار و شنبه ها شیفت وایسم! و اینو یه بار شنبه که ساعت هشت داشتم پیاده میرفتم خونه، سفت و محکم به کائنات گفتم!

اونم جوابمو داد. دیروز که شنبه بود، من شیفت نبودم. رفتم دنبال مانی و با هم برگشتیم خونه. البته مهدی اینا دیگه دفترشون اومده سهروردی. ولی دیروز باید زودتر برمیگشت خونه چون ساعت سه، قرار بود یه بسته ای برای شرکت بیاد که تو این نقل و انتقالات، دیگه مهدی آدرس خونه رو داده بود. بعدش دیگه من و مانی قبل از اینکه برسیم خونه، رفتیم یه کم خرید کردیم. بعد از مدتها میخواستم لازانیا درست کنم! شاید دو سه سالی بود که درست نکرده بودم! یادم نبود!!!!!! خب از بعد از تولد مانی که دست دردهام شروع شد، این جور غذاها که خرد کردنی داره، از لیست غذاهام حذف شد. بعدش اینکه مهدی، طعم لازانیاهام رو دوست نداشت. ولی دیروز عزمم رو جزم کردم که درستش کنم.

دیروز وسط روز مهدی بهم زنگید و حالم رو پرسید. حال سرم و از کارم پرسید. منم خب قسم خورده بودم که از کارم براش نگم. منتها خودش پرسید. منم در حد دو سه جمله گفتم. اینکه خبری نیست و هیچ اتفاقی نیفتاده. جز اینکه چهارشنبه که اون پست رو تو ف.ی.س گذاشتم. نمیدونم دیروز در موردش نوشتم یا نه. یه پست چهارشنبه شب گذاشتم مبنی بر اینکه رشته تحصیلی ام یه چیز دیگه بود و دل دادم به این کار به خاطر نداشتن پارتی و ده سال خدمت صادقانه کردم و آخرش شد یه کارتن که توش وسایل شخصیمه، اونم گوشه اتاق منابع انسانی.

خب من تو ف.ی.س هییییییچ کس از بچه های شرکت رو به عنوان فرند ندارم. همه از قدیمی هایی هستندکه دیگه تو شرکت نیستند. اینجوری خودم راحت ترم. و خب چند تا از افراد خانواده و فامیل. تو این ده روزم که این اتفاق تو محل کارم افتاده، در موردش با کسی تو شرکت صحبت نکردم. مگه کسانی که حاضر بودند و دیدند رفتار اون آقا رو با من.

ولی از دیروز تعداد کسانی که بهم زنگ زدند یا اومدندحال و روزم رو ببیند، خیلی زیاده. جواب تلفن یه سری رو دیگه نشد که بدم. خب ده ساله اینجام. خلاصه فقط به مهدی گفتم که اتفاقی نیفتاده و همه چی امن و امانه!

داشتم از لازانیا میگفتم!!!!! خلاصه مواد رو خریدیم با مانی و رفتیم خونه. البته مهدی زنگید که دیر کردید کجایید! گفتم رفتیم یه کم خرید مواد غذایی. البته یه سری از خریدها موند واسه مهدی.

بعدش رسیدیم خونه و من دیگه از شش و ربع رفتم آشپزخونه و افتادم به جون لازانیا. قارچ رو شستم و خرد کردم و پیاز تفت دادم و گوشت رو ریختم توش. رب و فلفل و نمک زدم و ادویه خودش رو هم ریختم. قارچ و ذرت رو هم ریختم و مهدی رفت خرید و برگشت و کلی میوه و کاهو خرید و فلفل دلمه. اونم خرد کردم ریختم توش. سس سفید هم درست کردم. آب جوش آوردم و خمیرها رو ریختم توش و موادش رو گذاشتم حسابی بپزه.

رفتم یه ربع دراز کشیدم و مهدی بازم از کارم پرسید. که گفتم خبر تازه ای نیست. ولی کلی با هم حرف زدیم. از جمله در مورد پسرخاله ام. اتفاقا دیروز چند تا از دوستان تو نظرات خصوصی و عمومی از ایشون پرسیده بودند. دیروز بازم باهاش حرفیدم که گفت اوضاع همینه.

در حین درست کردن غذا، با مهدی دوباره درباره اونا حرف زدیم. مثلا یه چیز جالب اینکه پسرخاله ام میگفت که یه بار سه میلیون داده به برادرزنش که برای خانمش طلا بگیره. (میدونم گفته ام اینو!) بعد خانمش گفته: تو کادو رو دادی داداشم برام بخره، و خودت زحمت نکشیده ای! فقط زحمت کارت کشیدنش با تو بوده!!!!!!!!!!!!

یعنی انگار سه میلیون تومن از آسمون رفته تو حساب شوهره!!!!!! آدم پاره میشه تا هزار تومن دربیاره!!!! دیروز پسرخاله ام میگفت نمیدونم کی مشاورشه و یادش میده!!!!!

بعد ازش پرسیدم: یه سوال بپرسم؟ اون به تو چی کادو میده؟ گفت: تا حالا که زیرپوش و از اینجور چیزها!!!!! (شاید منظورش شورت بود!!!) ولی پارسال از لوازم التحریری محله یه عطر خرید دوازده هزار تومن!!!!!!تعجب

آها، اینم بگم که در مورد قابلمه پارتی، من چیزی به این پسرخاله ام نگفتم. چون این بار قراره منزل اون یکی پسرخاله ام باشه و اونا میزبان هستند. نمیدونستم اونا میخوان اینو دعوت کنند یا نه. که دیروز خودش بهم گفت که بهمون زنگیده اند و گفته اند قابلمه پارتی رو. فکر خوبیه. ولی فکر نکنم خانمم بیاد! لج میکنه و نمیاد. گفتم: خب تو اگه دوست داری بیای و فکر میکنی برای روحیه بچه ها خوبه، بهش بگو که با بچه ها میای! اونم حتما میاد!

گفت: خب اونوقت ما با کدوم قابلمه بیاییم؟ قابلمه ای که توش سیب زمینی و تخم مرغ پخته است؟ گفتم: نه دیگه. خانمت رو بنداز تو بازی! اونم مجبور میشه غذا بپزه. خیلی هم خوبه. اینجوری میاد رفتار چند نفر رو غیر از خانواده خودش می بینه. اصلا من تعجب میکنم. خونه ای که توش بوی غذا میاد، یعنی یه زن مهربون توشه که به فکر شکم و سلامتی خانواده است.به خانمت و مامانش بگو که یه زن، ستون مهربونی خونه است!

گفت: چی میگی آشتی! من اگه بگم ستون مهربونی، اونا می زنند زیر خنده! این حرفها به نظرشون مسخره بازیه!!!!!!!

راستش بچه ها، خود پسرخاله ام هم دیروز میگفت که این زندگی دیگه آخر نداره. و به نظر منم نداره. چون خیلی سرد شده اند! بیچاره بچه ها! ولی واقعا خانواده خنده داری اند خانواده زنش. یادتونه که برادرهای زنه ریخته بودند سر پسر خاله ام. الان خانمه شاکیه که تو باعث شدی!!!!!تعجب کلا منطقشون واسه خودشون خوبه.

البته اینم بگم. چیزی نصیبت همچین کسی نمیشه. چه زن چه مرد! کسی که محبت رو نبخشه تو خونواده، چیزی هم دریافت نمیکنه. حالا یکی مثل پسرخاله من، اهل این نیست بره سراغ کس دیگه ای. ولی من خودم همه اش این ترس رو دارم که یه جا پسرخاله ام از کسی محبت ببینه و دیگه فقدان محبت این هفده ساله منفجر بشه و بزنه زندگی شون رو بترکونه!

و واقعا همه مون باید مواظب باشیم. هر چند وقت یکبار خودمون و روابط رو چک کنیم. ببینیم واقعا محبت و انرژی تو روابط در جریانه؟ یا رکوده و اوضاع خرابه؟ چه زن چه مرد! یه کسانی میگن به طرفشون. که من راضی  نیستم از این رابطه یا از فلان چیز تو زندگی. ولی یه کسانی نمیگن. ممکنه ما یه برخوردهای کوبنده بکنیم که اونا دیگه هیچی نگن. ولی از روزی بترسید که اونا، جای دیگه رشته الفتشون رو سفت کنند. من الان که با پسرخاله ام می حرفم، به نظرم یه نفر یه محبت کوچیک بهش بکنه، می ترکه. هرچند به قول خودش، هفده ساله که روی همه چیزش پا گذاشته!!!!!!! به نظرم لقب مرد بدبخت رو بدن بهش، خیال همه راحت بشه. دیگه واسه خودش یه برند شده!!!!!!

القصه، خلاصه لازانیا رو حاضر کردم و گذاشتم تو فر. اینم بگم که چون آشپزخونه من، کابینتهاش کمه ـ مثل خیلی از خونه ها ـ اینه که خیلی از ظرفهام تو فره. وقتی میخوام روشنش کنم، باید همه ظرفها رو بیرون بیارم و بعد از کار هم، وقتی خنک شد دوباره ظرفها رو بذارم تو فر. دیشب دیگه ساعت نه، لازانیا حاضر بود و آشپزخونه تمیز بود و فقط کارهای شخصی خودم مونده بود که دیگه تا نه و نیم رفتم حموم و مسواک زدم و محلول تقویت کننده پوستم رو هم زدم! حالا میگم چیه.

مهدی یه کم لازانیا خورد و الحق خوشمزه شده بود. واسه دیروزش که سبزی پلو با ماهی و زیتون پرورده گذاشته بودم ببره که یادش رفته بود. اونو امروز می بره و لازانیا رو هم فردا. دیگه دیشب جون نداشتم کاهو و میوه بشورم و سالاد درست کنم. گذاشتم تو یخچال واسه امشب. این لازانیاهه دیشب کلی وقتم رو گرفت.

ولی خوشحال بودم. شنبه بود و من شیفت نبودم. رابطه ام با شوهرم خوب بود. از در که رفتم داخل، ولو شدم رو کاناپه. ولی مهدی گفت: من میرم رو تخت. تو هم بیا!!!!!

بعد که رفتم کنارش دراز کشیدم، بغلم کرد. مانی هم از تو نشیمن، حمله کردو گفت: منم بغل کنید! تالااااااااااااااپ خودشو انداخت رو من و مهدی! مهدی گفت: زن منه! برو کنار! مانی گفت: نخیر! تو شوهر منی!!!!!!!!خندهمهدی گفت: نه، تو پسر منی! من باباتم!

خلاصه یه کم کنار هم دراز کشیدیم و بعدش من پاشدم به درست کردن غذا. در حین غذا درست کردن هم، همه اش تصویرسازی شمال رو میکردم. که من حتما تو باغچه مون سبزی میکارم و میریم از روستاییهای اونجا، تخم مرغ محلی میخریم و ....خیال باطل

وصف العیش، نصف العیش!!!!!!

والا. لااقل با این تصویرسازیها خودمونو خوشحال نگه داریم! به امید روزهای بهتر، این سختی ها رو تحمل کنیم.خلاصه نه و نیم که کارها دیگه کلا تموم شد، دوباره کنار مهدی رو کاناپه دراز کشیدم. شب قبلش یه فیلم گذاشته بود که با هم تا نصفه دیدیم. بعد من رفته بودم مانی رو بخوابونم، خوابم برده بود و دیگه مهدی خودش دیده بود فیلمه رو.

دیشب که خواستیم دوباره از همونجا ببینیم، بازم مانی هی پیچید به پر و پای من که بیا با من بخواب! تختشم حاضر کرده ام منتها توش بازی کرد و نرفت بخوابه. حالا کم کم میره!

راستی عروسی برادرشوهر هم 28 بهمنه. به سلامتی. رفته اند یه خونه هم نزدیک خونه مادرخانمش گرفته اند. بیست تومنو ماهی نهصد تومن! منتها من نمیدونم پسری که کارش رو هواست و نهایت خیلی بگیره، یه تومنه. دختره هم که کار نمیکنه. از کجا میخوان بیارن ماهی نهصد بدن!!!!!! قطعا رو پول مادرشوهر حساب کرده اند. حداقل سیصد چهارصد میده. ایشالا که جور بشه. ولی خوشحال شدم که میرن سر خونه و زندگی شون! شکر خدا دیگه تو اسفند نیست. چون اینا عادت دارند مراسمشون رو آخرهای اسفند بگیرند. نه آرایشگاه گیر میاد، نه مردم وقت کافی دارند چون هرکی درگیر خرید و کارهای تمیزکاری خونه خودشه. ولی اینا میگن: نه، خیلی هم زمان خوبیه آخر اسفند!!!!!!!!! شکر خدا این یکی زودتر شد!

تا یادم نرفته اون محلول پوست رو بگم. مامان من از این مواد گیاهی درست میکنه همیشه. ترکیب عسل و روغن زیتون و تخم گیشنیز. تو یه ظرف ریخته داده بهم. منم جلوی آینه گذاشته ام. عصرها حداقل یه بار ظرف رو تکون میدم و بعدش میمالم به صورتم. واسه جوون موندن پوست و نیفتادن و چروک نشدن خیلی خوبه. بیست دقیقه بذارید بمونه، بعدش بشورید. وسطهای کارتون، بزنید، بعد بشوریدش. من که راضی ام. خدا از همه مون راضی باشه!

دو سه شب پیش که رفتیم خونه مادرشوهر دخترعمه ام، مانی خیلی شیطونی کرد. مادر بزرگی اونجا بود که خیلی مهربون و با حوصله بود. مانی اونم در امان نذاشت و کلی باهاش بازی کرد. بعد که کادوها رو دادند، مادربزرگه، دو تا ده تومنی هم به مانی داد. مانی پوزخند زد و گفت: فکر کرده من پسر خوبی بوده ام!!!!!!!

خودش میدونه چه آتیشی سوزونده اونجا!!چشمک

همگی در پناه حق و در آغوش مهربان حضرت دوست!قلببغل

[ یکشنبه ٧ دی ۱۳٩۳ ] [ ۸:۳٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ