چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااااام به روی ماه همه تون. به دلهاتون و به اون گوهر وجودتون که خیلی می ارزه. خیلی قیمت داره و کاشکی هیچوقت نه یادمون بره نه گمش کنیم!

این سیستمی که من دارم الان باهاش بست میذارم یه جوریه بعضی وقتها. آخه من ریموت میزنم به سیستم قبلی که سر جای قبلیمه. اینه که این گاهی دچار مشکل میشه و فونت فارسی نداره. یعنی الان من حرف ب ندارم. خب منظورم ب نیست. منظورم همون حرفیه که باهاش اسم بریسا رو می نویسند!!!! همونی که عربها ندارند!‌ متوجه شدید که!!!نیشخند ویرگول هم ندارم!!!!!!! دیگه خودتون به کرمتون ببخشید!ماچ


خب عرض کنم خدمتتون که روزگار میره و میاد و ماهم همراهشیم. منتها همیشه یادمون باشه که قرار نیست به جایی برسیم! زندگی همین مسیره. باید بریم. وقتی فکر کنیم مسافریم. البته از نظر معنوی چرا. باید به جاهای خوبی برسیم و رشد کنیم. ولی همین جوری نه.

خودمم نفهمیدم چی گفتم. شما به دل نگیرید!!!!!!!!!!!ابله

خب یه جریاناتی از دیروز تا امروز اتفاق افتاده که برای من یکی که جالب بوده. (از همین دیروز تا حالا؟؟؟؟؟؟ چه زندگی بر ماجرایی!!!!!!! ) دیروز قبل از ظهر دوستم که از شرکت رفت اومده بود دنبال کارهای تسویه اش. خیلی شیک و آرایش کرده و خوشگل. اینا هم کارش رو انجام نمیدن. نه که فکر کنید شرکت مایه نداره ها. فقط قصد کرم ریزی!‌ اینم گفت: بابا من خودم تو مالی بودم و تسویه همه رو میزدم. تازه از شرکت طلبکار هم بود ولی مایه براش زیاد مهم نبود. بیشتر میخواست سفته هایی که بابت وام داده به شرکت بگیره. یه دفعه اون یکی همکارمون هم که نی نی اش اونجوری شد هم اومد. که وسایلش رو برداره و بره. که دیگه مقامات باهاش حرفیدند و اظهار تاسف کردند (خیلی زحمت کشیدند بیچاره ها. اصلا هلاک شدند اینقدر که اظهار تاسف کردند. هی اظهار تاسف می کردند هی اظهار تاسف می کردند!!!!!)

بعدش دیگه قرار شد برای ناهار من و این دوستم که هنوز تو شرکته با این دو تا بریم بیرون.

تو این فاصله مدیر منابع انسانی رفت با یکی از اون آقایونی که من مستقیم باهاش کار میکردم (عضو هیات مدیره) حرفید و برگشت و خیلی هم ناراحت بود. گفت:‌ آشتی!‌اینا زبون نفهم هستند. میگن آشتی سه تا راه داره: یک)‌ اول اینکه بیاد معذرت خواهی کنه و برگرده بشینه سر جاش. ولی نه سر جای خودش. بیاد میزش رو عوض کنه و بشه نیروی دوم!! (یادتونه که من نفر اول بودم و اون خانم رو به عنوان کمکی برای من آوردند!!!! حالا میگن من برم بشم نفر دوم!!!!!!! اونوقت من چه نفر دومی هستم که ده سال سابقه دارم و ایشون چه نفر اولیه که سه ماهه اومده! مثل این می مونه که آدم اول بچه دومش رو به دنیا بیاره بعدش بچه اولش رو!!!!) دو)‌ آشتی بره طبقه سوم که فعلا ده تا کارمند نشسته اند اونجا. یه مدیری داریم اون طبقه که از آشتی کوچیکتره. آشتی بره بشه منشی اون مدیره!!!! (یعنی بازم بیفتم تو دور تسلسل شیفت و عصر تا دیروقت موندن و بنجشنبه ها اومدن!!!!!)

مدیر منابع انسانی هم گفته: شماها حق ندارید کارمندها رو تحقیر کنید. آخه برای چی باید بیاد عذرخواهی؟‌ اونم گفته: اخه مدیرعامل میگه آشتی تو روی من وایساده!‌ (مثلا توقع داشته وقتی جلوی اون همه آدم سر من داد کشیده و گفته کار بلد نیستی من به باش بیفتم و عین مامان هانیکو بگم:‌آقا آقا تو راست میگی!‌اونم بگه: ولم کنید تا با این شمشیر سامورایی نصفش کنم. بعد من هی بهش التماس کنم. اینجا بود که گفتم:‌

شییییییییییییییییییییییییییییییییییییر!!!!!!!!!!!!!!!

و یه انگشت خیلی خوشگل نشونشون دادم. البته تو دلم. وگرنه مدیر منابع انسانی که بیچاره گناهی نکرده و لااقل تا اینجا از من حمایت کرده!

بعدش این مدیر منابع انسانی افزوده: حالا اگه آشتی این کارها رو نکنه چی؟‌گفته اند: هیچی. بره بشینه تو سالن کنفرانس. نه بهش سیستم بدید و نه هیییچ کاری بهش ارجاع بدید. بذارید همونجا بمونه. هر وقت هم اونجا جلسه بود یه صندلی بذاره بشینه تو راهرو!!!!!!!!! (بیشتر منظورشون اینه که من عاصی بشم و برم!!!!) بعد من میگم خب بیان منو اخراج کنند و به بیمه نامه عدم نیاز بزنند. که میگن: نه واسه شرکت بد میشه! که البته مهدی میگه زر میزنند!!! حتی اگه قراردادم هم که تا اخر ساله تموم بشه من میتونم قراردادم رو ببرم اداره کار و اونا یه نامه میزنند به شرکت که چرا با آشتی قرارداد نبستید؟ اینا هم میگن چون نیاز نداشتیم. این میشه نامه عدم نیاز!!!!!!!)نیشخند

البته وقتی اینا رو بهم گفت من احمق (حالا میگم چرا احمق!!) خونم به جوش اومد و داد و بیداد کردم و گفتم اینا خیلی بی جا می کنند اینقدر بچه ها رو تحقیر می کنند مگه شهر هرته و من ال می کنم و بل میکنم (که زر زدم رسما. هیچ غلطی هم نمیتونم بکنم چون قدرتش رو ندارم!!!) اونم با من همراهی میکرد و یکی از کارشناسان واحد بغلی هم اومد تو اتاق و عصبانی شد و به مدیر منابع انسانی گفت:‌اینا دیگه گندش رو درآورده اند و شرکت رو به گند کشیده اند. منم می برن تو جلسات خودشون رو کنار میکشند و اون ارگان بزرگه هرکاری دلش میخواد و هر توهینی میخواد به ماها میکنه و اینا هیچی نمیگن!‌ هیچ حرمتی دیگه برای هیچکی قائل نیستند و از این صوبتا.

منم کلوم آخر گفتم: ببین!‌من که نمیرم عذرخواهی کنم. منشی طبقه سوم هم نمیشم. هر وقت بگی میرم میشینم تو سالن کنفرانس.

بعدش دیگه تایم ناهار شد. هرچهارتایی رفتیم بیرون ناهار بخوریم. فست فود. سفارش دادم و به بچه ها گفتم تا حاضر بشه من برم یه زنگی بزنم. اومدم به اون آقاهه که همکار سابقم بود. یادتونه که. یه مدت بیکار بود و چند ماه قبل اومد دوباره شرکت مشغول به کار بشه که این عوضیا اونجوری تحقیرش کردند. خب شکر خدا رفت تو یه شرکت دیگه مشغول به کار شد و کلی هم اونجا عزت و احترام داره. دیگه زنگیدم به اون و اونم خیلی دلداریم داد و گفت برام می سبره برای کار. بعدش دیگه غذا حاضر شد و بچه بهم زنگیدند و برگشتم ناهار خوردیم. البته چه ناهاری. هر چهارتایی ناراحت بودیم به خاطر شرایط همه مون. یکی بچه اش اونجوری شده بود و از شرکت داشت میرفت. یکی دیگه بعد از دههههههه سال خون جگر خوردن و مثل دانکی کار کردن سر تسویه اش داشتند اون کار رو به سر می آوردند. منم که دیگه آیینه دق بقیه بودم!‌ فقط نفر جهارم مشکلی نداشت که اونم ناراحت ما بودو میگفت من تازه اومده ام که همه بیش هم باشیم! همه تون دارید میرید!

خلاصه ناهار خوردیم و هرکی رفت سراغ کار خودش. منم خداحافظی کردم و رفتم باطری ریموت زاباش ماشین رو بدم عوض کنند. (حالا از شانس امروز یه عالمه کلمه دارم می نویسم که ب داره. منظورم از ب همونه که اسم بریسا باهاش شروع میشه!!!) خنده

بعد زنگیدم به همکار قدیمی و ادامه صحبتها. بیست دقیقه حرفیدیم و اون گفت که برام میسبره برای کار تو همون شرکتشون و چه خوب که بازم بشه با هم کار کنیم. و گفت که باید بیشترین آرامش رو داشته باشم و اصلا داد و بیداد نکنم. که راست هم میگه.

دیگه من بعد از صحبت با ایشون و اونهمه راهی که رفته بودم آروم شدم و برگشتم اداره و اونجا یه اتفاقی افتاد که میخواستم کف زمین بشینم و های های گریه کنم.

خب کارتن وسایلم گوشه اتاق منابع انسانیه. چند روز قبل یه سری از وسایل رو برده بودم. دیروز اومدم یه سری دیگه رو جدا کردم که ببرم. یه کتاب شعریه که همین همکارم عید سال گذشته بهم داده بود. لابلاش چند تا باکت بود که توشون کارتهای تبریک عید بود. گفتم ول کن بابا اینا چیه. بندازم بره. همینطور که کارتها رو نگاه میکردم و می انداختم دور یه باکت سفید دیدم که هیچی روش نوشته نشده بود. هیچ کارتی هم توش نبود. فقط یه تراول نو بنجاه هزار تومنی توش بود!!!!

یه آن دستم خشک شد. این قشنگترین صدا بود. صدای خود خدا. بهم گفت نگران روزی ام نباشم. بهترین ها برام اتفاق می افته. من اصلا یادم نمیاد اون تراول رو اونجا گذاشته باشم. اصلا چرا باید گذاشته باشم. در هر حال باهام حرف زد. همین کلی آرومم کرد. کلی خوشحال شدم. البته که فراموشش نکرده ام. البته که دلم به حضورش گرمه. ولی خودش هم باهام حرف زد. خودم صداشو شنیدم. گریه

خدایا! ممنونم که هستی! فدات شم که هم هستی هم مهربونی!بغل

خلاصه دیگه وسایل رو گذاشتم که ببرم خونه. بعدش نشستم سر تایب کردن دفاعیه مهدی که 5 صفحه بود. تند تند تایبیدم و دیگه نشد ویرایشش کنم. بعد قرار شد مهدی چهار و بیست دقیقه بیاد در اداره که با هم بریم دنبال دودوش. ساعت سه و نیم مدیر منابع انسانی یه سری رزومه بهم داد و گفت: براشون مصاحبه میذاری؟ گفتم‌:‌نیان بگن چرا بهش کار دادی؟؟!! گفت: بیخود می کنند. اگه دوست داری انجام بده.

خب منم انجام دادم و همین باعث شد یه کم کارم طول کشید و وقتی رفتم بایین مهدی شاکی بود. بدش میاد من دیر برسم. ولی تقصیر من نبود که. از صبح تا شب بیکارم. حالا یه کارم بهم میدن بگم نمیکنم؟! خلاصه تا مهد عصبانی بود و هیچ حرفی نزدیم. دودوش رو برداشتیم و رفتیم خونه و خیلی هم خیابونها شلوغ بود. حالا دیروز روز اولم هم بود و دل و کمرم هم حسسسسابی درد میکرد و اون اعصاب خردی هم برام بیش اومده بود. یه سری آهنگ جدید هم ریخته بودم رو فلش. جدید که میگم منظورم اینه که آهنگهای قدیمی که جدیدا ریخته ام رو فلش. یکی از این آهنگها مال لیلا فروهر بود. آهنگ مادربزرگ!!!!!!

یه دفعه بغضم ترکید و اشکام آروم آروم سرازیر شد. یه کم که رفتیم مهدی برسید از کار چه خبر؟ گفتم:‌هیچی. بعد شرایط رو براش گفتم. اونجا که گفتم مدیرعامل گفته آشتی تو روی من وایساده مهدی گفت: مگه تو چه گ...ه...ی هستی که کسی جلوت واینسه! چرا باید توهین کنی آخه؟! از خود راضی

آخرش هم گفت:‌آرامشتو حفظ کن. برو بشین تو سالن کنفرانس. خودم لب تاب بهت میدم و برو بشین اونجا و از صبح تا شب برو تو نت. گفتم:‌اتفاقا مهدی خیلی کتاب نخونده دارم. میشینم به خوندن اونا. انگار که رفته ام کتابخونه. نت هم نرم مهم نیست. (با خودم گفتم حالا یه مدت هم نیام اینجا طوری نمیشه.) بعد مهدی گفت:‌نه چرا نری نت؟‌ من بهت لب تاب میدم. خودتو از هیچی محروم نکن. کیفتو بکن. حتی اگه جای دیگه هم کار بیدا کردی تا آخرین روز بمون تو شرکت و کار نکن و ازشون حقوق بگیر. دهنشون اینجوری صاف میشه.

گفتم:‌آره خب. من اگه حتی بشینم تو راهرو هم هیچی ازم کم نمیشه. من نمیشکنم. اون میشکنه که یه کارمند ده ساله رو اینجوری میکنه!‌

و بچه ها ازتون میخوام شماها حرص نخورید. تا بوده همین بوده. البته که تو راهرو نمیشینم!‌ سالن کنفرانس هست و اونجا هم جلسه که باشه میرم اون یکی دو ساعت رو تو یکی از واحدها میشینم!

کل این ماجرا به نفع منه! مطمئنم!

حالا دیروز عصر که آرومتر شده بودم شروع کردم به دعا کردن واسه مدیرعامل. تعجب نکنید. باور کنید براش دعا کردم. فکر کردم حتما تو زندگیش خیلی تحقیر شده که اجازه میده بالادستی هاش اینقدر راحت تحقیرش کنند و خودش یه سیستمی بیاده میکنه که از صبح تا شب بچه های شرکت اعم از مدیر و معاون و کارشناس باج بدن. بعد آدمی که تحقیر میشه باید یه جا خودشو خالی کنه. اونوقت تلافی اش رو سر بایین دستی هاش درمیاره. یکی مثل من که دم دستشم و دم چکش. که البته من اجازه نداده و نمیدم.

حتی اگه به قیمت بیکاریم باشه. اجازه نمیدم نفر دوم واحدم باشم. اجازه نمیدم منشی یه بسر جوون تازه کار بشم ولی اگه ایشون دستور بده با کمال میل میرم میشینم جایی که سیستم هم نباشه. همین الانم نمیدونم تا کی میتونم از این سیستم استفاده کنم. هر لحظه بیاد و بگه برو بشین تو سالن کنفرانس میرم.

ولی تن به تحقیرهاش نمیدم.

برای همین گفتم مسیر مهمه. اینکه در طول مسیر به خاطر یه لقمه نون مجیز یه ادم بی مقدار رو نگم. من در مقامی نیستم که بخوام دیگران رو ادب کنم. ولی میتونم بهشون بیاموزم که چه رفتاری با خود من داشته باشند.

خلاصه تو راه یه کم آرومتر شدم و گفتم: الان که رسیدیم خونه سالاد میوه درست میکنم. مهدی گفت: بس من برم آناناس هم بخرم.

همین فکر سالاد میوه خیلی خوشحالم کرد!!!!!!! یعنی یه چیزی که بخوریم و خوشحال باشیم از خوردنش. مهدی شب قبلش میوه خریده بود ولی دیگه فرصت نشد بخوریم. خلاصه من و مانی رفتیم داخل خونه و مهدی هم رفت آناناس و سیب خرید. ساعت یکربع به شش بود. منم لباسهامو درآودم البته به جز شلوار و رفتم میوه ها رو شستم و تند تند شروع کردم به خرد کردنشون رو تخته. ساعت شش موز و کیوی و برتقال رو خرد کردم و کاهو رو هم خیس کردم و مهدی رسید. سیب و آناناس رو هم تند تند خرد کردم و ریختم تو کاسه و همه رو گذاشتم تو یخچال. مهدی هم نشست سر دون کردن انارها. نصف انارها رو هم ریختم رو بقیه میوه ها و بقیه رو هم همینجوری گذاشتم تو یخچال.

بعدش رفتم لباسها رو جمع کردم و یه نیمچه دوشی هم گرفتم و خونه رو هم مرتب کردم و نشستم بیش مهدی. گفتم الان دیگه تو خونه ام و باید اداره رو بذارم تو اداره.  یاد حرف اسفندونه عزیز افتادم (اگه اشتباه نکنم) که گفت باید حتی موقع تی وی دیدن هم کنار شوهرمون بشینیم و دست همو بگیریم!!!

حالا نه که همیشه بچسبیم به هم. ولی خب یه ذره اش خوبه!!!!!! دیگه رفتم دراز کشیدم رو کانابه و سرمو گذاشتم رو کمر مهدی که اونم لمیده بود!‌کلا حس نشستن نداریم.

بابام هم همینطوره. اغلب ساعتهای روز رو که خونه است دراز میکشه. مامانم هم همیشه میگه: شماها کاسه تون شکسته!!!!!!!!!!!قهقهه

البته بابام تا ظهر که میره مدرسه عصر هم دو سه ساعت میره کوه. ولی اون ساعتهایی که هست دراز کشه!!!!!!!!! اینجوریم ما!!!!!!!!!!

خلاصه لمیدن من همانا و شیرجه مانی رو من و مهدی هم همانا! کلا خلوتهامون خییییییلی طولانی و با هم بودنهامون از اون بیشتره!!!!!!!قهقهه دیگه مهدی یه عکس سلفی از سه تامون انداخت که یادگاری بمونه. همه عکسها که نباید با ژست و لباس مهمونی باشه. این عکسها از همه قشنگتره!

بعدش دیگه سالاد میوه رو آوردم و من و مهدی حسابی خوردیم و جاتون خالی خیلی چسبید. بعدش دوباره لمیدیم و مهدی هم کلی نازم کرد. حتی یه جا سرمو بوسید!!! شب قبلش هم قبل از خواب بوسم کرد!!!!!!! حالا خودم همه دیروز فکر میکردم اینو تو خواب دیده ام!!!!!‌نگو واقعی بوده!متفکر

خلاصه ساعت هشت یه دفعه بریدم از جام و گفتم من برنج درست نکردم.

یه کم خورش کرفس تو فریزر داشتم که میخواستم شب بدم مانی بخوره. مهدی هم که شام نمیخوره. لازانیا هم واسه خودم داشتم تو اداره چون ناهار رو بیرون خورده بودم.

دیگه رفتم تو آشبزخونه و یه بیمانه و نیم برنج کته کردم و سالاد درست کردم سه کاسه. دو تا برای امروز من و مهدی که بیاریم اداره یکی هم واسه شب خودم. که اصلا میلم نکشید و نخوردمش. خلاصه بقیه کاهو و خیار و گوجه رو ریختم تو کیسه فریزر و بقیه سالاد میوه و انارهای دون شده رو ریختم تو ظرفهای شیشه دردار و گذاشتم تو یخچال و با خیال راحت اومدم بازم نشستم بیش مهدی که گفت من دارم از خواب می میرم. میرم نیم ساعت دراز میکشم. نیم ساعت همانا و ساعت یازده مسواک زدم و صورت مانی رو شستم و لباسشو واسه امروز عوض کردم و ما دیگه رفتیم خوابیدیم!‌ آقا هنوز خواب بود. یعنی یه سره خوابید تا امروز صبح!

یه چیزهایی از مانی بگم. خب تو این سن هرچی میشنوه میگه. یه سری ها رو از حرفهای ما و یه سری رو از مکالمات تو کارتونها. دیروز داشت با مامانم تلفنی حرف میزد گفت: من فلان چیز رو میخواستم ولی این مامان آشتی بدبخت به من نداد!!!!!!!!

بعد نمیدونم چی خواست و مهدی بهش نداد اونم با گریه رفت تو اتاق و درو بست و یه لحظه اومد بیرون گفت: خاک تو سر من! بعد زد تو سر خودش!!!!!!!

خب ما اینجور وقتها خنده مون میگیره. ولی به روی خودمون نمیاریم! که یه وقت بر رو نشه!‌

دیشب خواستم بهش خورش کرفس بدم که اول گفت اصلا هیچی نمیخوره. گفتم نمیشه. باید بخوری. غذا آوردم و گفت فقط برنج سفید میخورم!‌ مشغول کارتون دیدن بود منم کرفس میذاشتم تو بشقاب و برنج میریختم روش که دیده نشه. میگفت کرفس نداره؟ میگفتم نگاش کن!‌میدید نداره. میخورد. اینقدر هم احمقه از مزه اش نمی فهمید!!!!!یول خلاصه تا آخر خوردش و منم جمع کردم و بردم شستم و دیگه نشستم به مطلب خوندن تو نت. یه کم هم مانی نقاشی کشید تو لب تاب. خیلی نقاشی رو دوست داره.

خلاصه این از این. تا خدا چی بخواد. مهم اینه که آدم در هر شرایطی آرامشش رو حفظ کنه. الانم فعلا که کسی نبومده از اتاق بیرونم کنه!‌ یه دور اگه بشه بخونم مطالب رو بعدش ارسال کنم.

از خدا براتون بهترین هارو میخوام. دستامونو مثل همیشه میذاریم تو دست خودش. تو این زمستون هیچی مثل یه بغل گرم نمی چسبه. تو بغل دوست بریم که امن ترین جاست. و با یاد خودش دلها آروم میشه. هم خودش گفته هم من و شما میدونیم هم حرفهاش راسته.

 

[ دوشنبه ۸ دی ۱۳٩۳ ] [ ٧:٤٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ