چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماهتون. دیگه عادت کرده بودم هر روز بنویسم ها! ولی دیروز نشد بنویسم و انگار یه چیزی کم داشتم. البته خب، سیستم که مال خودم نیست. تا ظهر که درگیر بودم بعدش هم ظهر مشاور اومد و مجبور شدم سیستم رو به اون بدم. البته سیستم مال اونه ها! منتها چون ساعتی میاد و اغلب هم روزهای فرد، اینه که تا نیست، من میشینم پشت سیستمش. گاهی ریموت میزنم به سیستم قبلی خودم.

 


خب عارضم خدمتتون که همین الان اومدند گفتند سیستمم حاضره.

اگه یادتون باشه گفته بودند یا عذرخواهی کنم  و نیروی دوم برم بشینم سر جام، یا منشی یه طبقه بشم یا برم بشینم تو سالن کنفرانس و سیستم هم نداشته باشم و کاری هم بهم ندند. تا عاصی بشم و خودم بذارم برم. منم که نمیرم!!!

خلاصه دیگه همون روز مدیر منابع انسانی یه سری کار بهم داد و منم انجام دادم و فعلا که هستم. بعد من اگه قرار باشه یه ساعت کنم یا یه عمر، بازم یه شیوه دارم تو کار کردن. باید کارم نظم داشته باشه. برای همین یه فایل اکسل درست کردم از کسانیکه دارم براشون مصاحبه استخدامی میذارم. که اسمشون چیه، چه تاریخ و روز و ساعتی و با کی مصاحبه دارند و یه چیز جامع و کامل که بتونیم همه اطلاعات رو ازش هر لحظه که میخوایم استخراج کنیم. خب من همه این چند سال همینطوری کار کرده ام. که همه چی باید لیست بشه.

بعد لیست رو به مدیر منابع انسانی نشون دادم و ایشون هم گفت اصلا اشتی بیا یه کاری بکنیم! من میگم یه سیستم بهت بدن و تو برو بشین تو سالن کنفرانس که جلوی چشم اینا هم نباشی. منم کاری داشتم بهت میدم. گفتم: آخه نگن چرا به من سیستم دادی؟ گفت: غلط می کنند. اونوقت منم میگم شما ایشون رو گذاشتید در اختیار من، منم بهش کار داده ام. همین. بعدش زنگید به واحد پشتیبانی و گفت یه سیستم واسه آشتی درست کنید و بیارید بذارید سالن کنفرانس و نشنوم که جایی از این مساله حرفی زده باشید!!!!!!!

خب بچه های پشتیبانی هم قدیمی هستند و کلی همیشه به من محبت دارند! خلاصه سیستم الان حاضره تو اتاق کنفرانس و من احتمالا آخرین باره که دارم از اینجا می تایپم! ولی واقعا نمیدونم چی میشه. و تا کی اینجام. دیگه هر اتفاقی بیفته برام مهم نیست چون رشته همه چی دست خداست.

بعدش دیروز همون دوستم تو واحد مالی دنبال کارهای تسویه اش بود. ولی چون گند واحدمالی هم دراومده، این که فرار کرد و اون یکی هم بچه اش اونجوری شد، تازه آقایون مدیرعامل و عضو هیات مدیره شرکت از خواب بیدار شده اند که ای داد بیداد آخر ساله و هیچکی تو واحد مالی نیست! دیگه فرستادند دنبال اونی که بچه اش اونجوری شد و کلی ازش دلجویی کردند و اینم ریخت بیرون همه چی رو و همه زجرهایی که این سه سال از دست مدیر روانی مالی کشیده! میگفت مدیرعامل چهارشاخ مونده بوده! گفتم چهارشاخ نمی موند. اون موقع که ماها میرفتیم می گفتیم مالی داره منفجر میشه، یه کاری میکرد. حتما باید کارد به استخوون برسه؟؟؟؟!!!!!!!

خلاصه از دیروز یه آقای مسنی رو آورده اند گذاشته اند تو مالی که این، سرپسته. اون خانم مدیر مالی که صد تا ظالم به خوابش نمیان از بس عوضیه، لگد پرت کرد و سم کوبید زمین که من استعفا میدم! اینا هم گفتند به شخممون!

و دیگه شماها هم شیوه اینا رو می دونید! یا کاری می کنند طرف خودش پاشه بره! یه نفر رو آورده اند و به بچه های مالی گفته اند شماها با این آقا کار کنید و به ایشون کار تحویل بدید نه اون خانم! به اون دوستم هم گفتند تو بیا و با این آقا کار کن. به اون خانم عوضیه کاری نداشته باش. اونم دارم فکر میکنه که بیاد یا نیاد. کلی هم ازش دلجویی کردند که فعلا استراحت کن و روزی دو ساعت بیا و برو که فقط کارت زده باشی و از این صوبتا!

اون یکی دوستم هم گفت من حالا چند ماه ایرانم. اگه اون خانمه نیاد، منم برمیگردم. چک تسویه ام رو هم پس میدم به شرکت! خب اون خانم عوضیه هم پاشده امروز اومده. چون بی نهایت ضعف ریال داره و می میره واسه میزش و واسه کار! به شخمشم نیست که یه نفر این وسط سقط جنین کرده!

القصه. خلاصه مدیر منابع انسانی در این کش و قوسه که اگه این خانم عوضیه رفت از شرکت، منو سوق بده به مالی. میگه حالا آشتی صبر کن ببینیم چی میشه.
آشتی قصه ما هم تا حالا تو زندگیش کللللللللی عجول بوده و نذاشته واسه نمونه، یه دونه پروانه از تو پیله در بیاد! هرچی کرم بدبخت بوده، زود زود از تو پیله درآورده! ولی این بار در کمال صبر نشسته داره تموشا میکنه ببینه چی میشه!!!! هییچ عجله ای هم ندارم.

هرجا هم حرف خصوصی داشته باشم میرم رو پشت بوم! دیگه از این روزها راحت میتونم پشت بوم شرکت رو ایزوبام کنم. یا با پسرخاله ام میحرفم یا با همکار قدیمی! هر دو هم دنبال کارند واسم. راستش قرار شده من تو آزمون استخدامی اداره پسرخاله ام شرکت کنم و بعد اگه بشه با لابی ایشون بتونم برم اونجا. که دیگه اون نور علی نوره. اون شرکت همکارم هم هست. تا خدا چی بخواد.

فعلا که هستم. تا ببینم چی میشه. دیروز مدیرعامل یه نفر رو آورد تو اتاق منابع انسانی. من داشتم وایبرم رو چک میکردم. تا منو دید، فوری در اتاق رو بست و رفت!!!!! یعنی اینقدر ازمن میترسه؟!!شیطان

خواستم برم دنبالش تو راهرو بگم: یوهههههههااااااااااهههههههههههااااااااا الان میخورمت!!!!!!!شیطانشیطان

ظهر هم عضو هیات مدیره از در اتاق رد شد و من بلند شدم و سلام کردم. اونم با خنده سلام و علیک کرد و گفت: بیا برو بشین سر جات! چه گیری کردیم از دست شما چند تا خانم!!!!

امروزم که رفتم یه لحظه پشت میز سابقم سیستم رو روشن کنم که بتونم ریموت بزنم، دوباره اومد گفت: آشتی بیا بشین همین جا. طوری هم نمیشه. گفتم: خودتون میدونید من با شما راحتم و دوستتون هم دارم! ولی.. گفت: هیچ مشکلی نیست. برگرد. گفتم: حالا باهاتون سر فرصت می حرفم.

راستش الان که دیگه وایساده ام، میخوام اینقدر وایسم تا واحدم عوض بشه. این کار واقعا منو فسیل کرده. دهههههههه ساله! دیگه عقم میگیره!

به خصوص با بی حرمتی های اخیر. الان هم برم بشینم، یه ماه دیگه دوباره همین بساطه. از کجا معلوم اول سال سر بستن قرارداد دوباره بامبول درنیاره! فعلا که صبوووووووور نشسته ام. ولی خب یه چیزی هم بهتون بگم. وقتی می بینم همه دارند کار می کنند و من بیکارم، حالم بد میشه. البته میدونم موقتیه. ولی خب، من عادت ندارم به اینجور بیکاری!!!!!!!!! دیوونه ام دیگه! حالا برم بشینم تو سالن کنفرانس بهتره. آرومتر میشم. البته ایشالا.

عاقا دیشب یه اتفاقی افتاد که من داغووووووووووون شدم. اینقدر گریه کردم که صبح نمیتونستم خط چشم بکشم از بس که پلکم باد کرده بود!

دیروز عصر با خواهرشوهر بزرگه حرفیدم و فهمیدم اوضاع کمرش داغونه و دو هفته باید فقط بره فیزیوتراپی و برگرده و استعلاجی داره و نمیره سر کار. دیروز موقع برگشتن به مهدی گفتم تمبرهندی بخره که مواد تمبرهندی پلو رو درست کنم که امروز که چهارشنبه است خودشو بپزم و امشب ببریم خونه خواهر مهدی که هم بهش سر بزنیم هم شاممون رو ببریم. اون و شوهرش هم دوست دارند.

دیگه رسیدیم خونه و من همه اش نمیدونم چرا حالم بد بود. یه حس بدی داشتم. گفتم حتما مال تغییر هورمونهاست. افتاده رو جریان کارم، یه کم بیشتر داره اذیتم میکنه. اصلا حس غذ پختن نداشتم ولی گفتم بپزم که سرم گرم بشه. دیگه مواد تمبرهندی پلو رو آماده کردم و در همون حین برنج آبکش کردم و کباب تابه ای هم تو سس گذاشتم بپزه. بعدش سیب زمینی سرخ کردم. سری دوم سیب زمینی ها رو که ریختم، مامانم به موبایلم زنگید. مهدی هم تو اتاق خواب بود. تعجب کردم چرا مامانم زنگیده. یادم افتاد دیروز نشده بهش بزنگم. حتما نگران شده.

از تلفن خونه زنگیدم خونه شون و دیدم داداش بزرگه گوشی رو برداشت و صداش گرفته. گفتم خواب بودی؟ گفت: نه. با مامان کار داری؟ گفتم: آره. راستی قابلمه پارتی هم افتاد جمعه ظهر. گفت: باشه ایشالا میریم. گوشی رو داد به مامان و دیدم صدای اونم گرفته. گفتم چی شده؟ گفت: دوست داداشت..... علی.......... گفتم: علی چی؟

زد زیر گریه!!!!!!!! زدم تو سرم. گفتم علی چی شده؟ گفت: شب با خانمش تا ساعت سه و چهار گفته اند و خندیده اند، بعدش یه دفعه سیاه شده و افتاده. ایست قلبی کرده و فوت کرده!!!!!!!!!!!

زدم تو صورت خودم. دیگه حالمو نمی فهمیدم! حالا مهدی تو اتاق خوابیده بود. به خودش زحمت نمیداد بیاد بیرون! هی میگفت: چی شده؟ علی چی شده؟ منم داشتم با تلفن می حرفیدم خو. خب بیا بیرون یه قدم!!!!!!!!!

من داشتم گریه میکردم و صدای اه گفتن مهدی از تو اتاق می اومد. چه اه غلیظی هم میگفت! مثلا انتظار داره من اینجور وقتها راحت با صدای تو دماغی بگم: اوا ... خدا بیامرزدش!!!!!! حیوونی!!!!!!!!!!

اینقدر هم بدم میاد مردم اینجور وقتها میگم حیووونی! آخه حیوونی یعنی چی! یارو آدم بوده!

بعد دوباره با داداشم حرفیدم و کلی گریه کردیم و داداشم گفت: آشتی من خیلی دوستش داشتم. خانمش بهم زنگید الان و گفت اینجوری شده و الان که داشتم گوشی علی رو نگاه میکردم، دیدم فقط با تو رابطه اس ام اسی داشته و همیشه اس ام اس های شما رو میخوند و کلی با هم می خندیدم.

داداشم از پیش دانشگاهی با علی دوست بود و به جرات میتونم بگم نصف خنده های عمرم، از دست کارهای این و داداشم بود. یه نمونه اش اینکه مثلا اون موقع که بیکار بودند، میگفتند: حالا چه کار کنیم؟ بعد میرفتند تو خیابون می چرخیدند و مثلا اگه ماشین عروس می دیدند، دنبالش می افتادند به بوق زدن و شادی کردن! بعدش میرفتند فرودگاه بیخودی واسه مردم دست تکون می دادند!!!!!!!!! و هزار و یک مسخره بازی دیگه تو مدرسه و بیرون از مدرسه.

یه پسر خیلی خوشگل و خوش تیپ که من همیشه براش ماشاءالله میگفتم. کم دیده بودمش ولی این پسر اینقدر برای خونواده ما زنده و عزیز بود که واقعا باورمون نمیشه.

بعد که قطع کردم گریه ام واینمیساد. مهدی صدام کرد تو اتاق. دقت کنید که زحمت نکشید بیاد بیرون!!!!!!! رفتم رو تخت نشستم و های های گریه کردم. حالا موهامم خیس بود و حوله پیچیده بودم دورش. یه کم نشستم بعد رفتم سشوار بکشم. سشوار و برس رو از تو کشو برداشتم و داشتم از اتاق بیرون میرفتم که گفت: خب همین جا بکش! گفتم: آخه خیلی سر و صدا داره.

بیشتر میخواستم برم تو نشیمن و گریه کنم. سشوار میکشیدم و گریه میکردم. ماهیتابه دوم سیب زمینی که جزغاله شد.

خلاصه واسه مانی غذا کشیدم و بردم بهش دادم. همینطور اشکام می اومد. نمیتونستم باور کنم علی دیگه نیست! شکر خدا حسابی به مانی غذا دادم و رفتم تو آشپزخونه واسه ناهار خودم و مهدی غذا کشیدم. یه کم کاهو داشتیم که دو ظرف سالاد باهاش درست کردم. مهدی دیگه اومد نشست تو هال پشت لپ تاپ. پشتمو کرده بودم به مهدی و گریه میکردم. دست خودم نبود. اشکام همینطور سرازیر بود.

دیگه دیشب وسایل امروز رو جمع کردم و یه گوشه گذاشتم و صبح پاشدم اومدم اداره. زنگیدم به مامانم، گفت که داداشم تا صبح گریه میکرده و ناله میکرده! تازه بچه ها! داداشم آدم بسیار با ایمانیه. ولی خب، ضربه خیلی بدی بود!

بعد صبح از بانک آمل بهم زنگیدند که خانم حسابت خالیه! مشتری نشسته چک شما دستشه! یادم اومد دیشب قرار بود با مهدی حسابم رو پر کنیم! زود هرچی که داشتم ریختم تو حساب و تا مهدی بیاد، هشتصد از دوستم گرفتم و چک آخر زمین شمال هم پاس شد شکر خدا.

الانم با داداشم حرفیدم و قرار شد ظهر برم مسجد. دو تا پسرخاله هامم میان. چون چند ساله باهاش دوست بودند!!!!! عزیزم!!!!!!!!!!!!!نگران

خلاصه که این از این. اگه بشه امشب بعد از خونه خواهرشوهرم میریم خونه مامانم به هوای داداشم. چون خیلی ناراحته!

خدا بهشون صبر بده. واقعا صبر بده چون خیلی سخته. فردا شب هم مامانم اینا عروسی دوست اون یکی داداشم دعوتند. که البته بعید میدونم داداش بزرگه ام بره. ولی حالا شاید ما رفتیم اونجا و پیش داداشم موندیم. تا ببینیم چی میشه.

خب دیگه من باید یه سر برم بیرون و برگردم. همه تونو به خدا می سپرم. آخر هفته خوبی داشته باشید.

ببخشید ناراحتتون کردم.

[ چهارشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ