چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام. ساعت 07:24 بامداد. اینجا تهران است. منم آشتی هستم!!!!!!!!! چون از شهران اومدم، مجبور شدم زود بیدار شم و راه بیفتم. البته آقا مانی نذاشت من و مهدی تا صبح بخوابیم. حالا میگم چرا! به هر حال هستم. البته اینم بگم که این پست رو دارم از سالن کنفرانس اداره میذارم! روز چهارشنبه سیستمم آماده شد ولی دیگه نیومدم بشینم اینجا. چون ظهر رفتم مسجد. ولی الان اینجام و همه چیم رو هم آورده ام.


البته همه اون وسایل کشوهام رو بردم خونه. ولی خب هنوز یه سری وسیله هست که دم دستمه. مثل پشتی و رینگی که رو صندلیم باید باشه که بتونم بشینم! یا ظرف عسل و خرما و مویزم که روی میزه!

روز چهارشنبه با خیال راحت و البته فکر ناراحت رفتم ختم. که تو شهرک غرب بود. خب همیشه باید هماهنگ میکردم و  این اخم میکرد که کار داریم و اون قیافه میگرفت که فلان کار مونده. این روزها منم و گوشام! اینم بگم که عضو هیات مدیره هیییی میگه برگرد. منم میگم حالا بذار با هم میحرفیم!

من که عمرا برنمیگردم!

خلاصه جمع کردم و رفتم مسجد. خب من تا حالا خانواده علی رو ندیده بودم. رفتم داخل و دو نفر خیلی بیتابی میکردند. فهمیدم مادر و خواهرش هستند. البته خانمش هم طفلی همه اش اشک میریخت ولی از اونا نبود که شلوغ کنه. خلاصه گفتم من خواهر فلانی هستم و اونا هم منو بغل کردند و حسابی زار زدیم.

یاد گرفتم اونجاکه میشه کسانی رو ندیده باشی ولی وجودمون واسه شون تسکین باشه!!اینقدر جمعیت زیاد بود که یه عده سرپا وایساده بودند. اونم تو مسجد بزرگی مثل مسجد جامع شهرک. شاید این تنها ختمی بود که من از اول تا آخرش اشک ریختم. یه لحظه آروم نبودم. آخرش رفتم داداشم رو هم دیدم در مسجد. کلی هم اونجا گریه کردیم. بعد بهش گفتم بیا مامانش میخواد تو رو هم ببینه. یعنی اون صحنه که مامان علی داداشم رو دید رو هرگز فراموش نمیکنم. بغلش کرده بود و چنان ضجه میزد که همه مردم بیرون مسجد تحت تاثیر قرار گرفته بودند. صحنه ای بود عجیب. بعدش من با داداش کوچیکه ام برگشتم اداره. میخواست بره دنبال خانمش که منم رسوند. داداش بزرگه هم موند پیش خانواده علی که احتمالا باهاشون بره خونه شون.

رسیدم اداره و دیگه تقریبا نیم ساعت مونده بود ساعت کار تموم بشه. تموم شد و رفتم دنبال مانی و برگشتیم خونه. رسیدیم خونه و اونجا دوباره با مهدی گریه کردیم برای علی. مهدی هم کلی اشک ریخت. بعدش تمبرهندی پلو رو درست کردم و راه افتادیم به طرف خونه بابام اینا . وسیله هم بردیم که بمونیم خونه مامانم اینا. هم اینکه هوا غیرعادی آلوده و کثیفه و دیگه مانی نباید تو این هوا می موند هم اینکه داداشم خیلی داغون شده و میخواستیم پیشش باشیم.

تو راه که بریم خونه خواهرشوهرم، مانی سرفه و آبریزشش شروع شد. یه چی میگم یه چی می شنوید! یه ترافیکی هم بود داااااااااغوووووووووووووون! گریه خلاصه رسیدیم و فحش دادیم به خودمون اگه دیگه تو این شهر بمونیم!!!!!! اونجا خواهرشوهرم رو کاناپه دراز کشیده بود و خیلی کمرش درد میکرد. دیگه غذا گرم بود و من و همسرش سفره انداختیم و خوردیم و جمع کردیم و ظرفها رو چیدم تو ماشین و بعدش شوهرش چای و هات چاکلت آورد و منم فنجونهاشو شستم و رفتیم خونه بابام اینا. البته اینم بگم که مهدی کللللللللللی ازم تشکر کرد که این فکر مال من بوده که بریم به خواهرش سر بزنیم و اینهمه زحمت افتاده ام و این صوبتا!

خلاصه رفتیم شهران و نصف شب آقا مانی سرفه هاش بیشتر شد و این بار دیگه تب کرد!!!!!!! یعنی فکر کنید از مهر تا حالا مریض نشده بود. تا سه هفته پیش که سر تولدش اون حالت تهوع رو گرفته بود. از اون به بعد نمیدونم ویروسه تو بدنش مونده و هی داره تغییر شکل میده یا چه عامل دیگه ای باعث میشه هر هفته اینجوری بشه. هر کسم می بینم همینطوریه. لامصب تموم نمیشه!!!!!!!!!!!

دیگه صبح زود مهدی رفت دوا خرید و تب بر بهش دادیم و تبش پایین اومد. بعد مهدی رفت مغازه پسرخاله ام اینا چون از محل کارش میخواستن بیان اونجا برای نصب یه چیزی که شرکت مهدی اینا ارائه می دن. دیگه مهدی رفت و بعدش هم رفت خونه خودمون یه سری وسایل رو بیاره. مامانم واسه ناهار ماکارونی پخت چون مهدی ماکارونی های مامانمو خیلی دوست داره. بعد گفت تو ترافیک گیر کرده و نمیتونه برگرده. خودم هم میدونم که یه وقتهایی دوست داره تنها باشه و درک میکنم.

منم ناهار خوردم و خواستم آژانس بگیرم برم خونه دوستم. خونه مامان دوستم قرار بود برم که خواهرش، برام ناخن بکاره! مانی هم تبش قطع شده بود و بهتر بود. از خداش هم بود پیش مامانم بمونه. اینم بگم که قبل از ظهر برنامه قابلمه پارتی رو به خاطر مریضی مانی کنسل کردیم!!!!!!!! کلی هم خندیدیم و گفتیم با این وضع هوا و مریضی، احتمالا تا قبل از عید نمیشه اصلا این برنامه رو بذاریم. تا خدا چی بخواد!

خلاصه داداش بزرگه گفت من میرسونمت. گفتم نه بابا آژانس میگیرم. تو حالت خوب نیست. گفت نه میرسونمت بعد میرم خونه پسرخاله. (خونه پسرخاله ام نزدیک خونه مامان دوستمه.) حس کردم داداشم میخواد با من حرف بزنه. خلاصه رفتیم و تو راه تابرسیم هر دو حسابی گریه کردیم و داداشم هم کلی حرف زد. از خوابی که همون شب شنیدن خبر مرگ علی دیده و از احساساتی که داشت. منم دیگه زبونم رو نگه داشتم و غیر از یکی دو جمله هیچی نگفتم تا خودش حرف بزنه و خالی بشه. بعدش گفت خونه پسرخاله می مونه تا کار من تموم بشه. و مهدی بیخودی از انقلی نیاد دنبالم.

خلاصه اینجوری و منم رفتم خونه مامان دوستم و اونجا رو خیلی دوست دارم. وقتی میرم اونجا دیگه فکر نمیکنم باید برگردم. از بس که مهربونند و راحتم. بعد واسم ناخن گذاشت و کلللللللللللی حرف زدیم و البته طبق معمول بیشتر من حرف زدم! یه عالمه هم میوه و لبو خوردیم. بعد قرار شد بریم انبار پسرخاله ام جنس هاشو ببینیم. خونه این پسرخاله ام هم دو تا خونه اونورتره ایناست! خلاصه رفتیم و دوستام حسابی خرید کردند و منم چند تیکه برداشتم و البته پولش رو ندادم تا بیارم خواهرشوهرهام ببینند.

خلاصه دیگه داداشم زنگید و اونم اومد انبار و زود برگشتیم خونه. حالا فکر کنید از در که رفتم تو، مامانم عین زمانی که مجرد بودم اومد جلوم و گفت: هفت ساعته رفتی. کجایی؟؟

گفتم: خب برم! کار داشتم! مهدی هم اخماش تو هم بود! کلا واسه آدمهای دور و اطرافم تعریف نشده که من هم مجازم چند ساعت واسه خودم باشم. مامان خودم از همه بدتر! نگو تب سنج مانی گم شده بوده! خلاصه افتام به گشتن و بالاخره پیداش کردم و یه هوا تب داشت که بهش تب بر دادیم دوباره و بعدش دیگه اخمهای مهدی باز شد و این بار که داداشم بازم گریه کرد، مهدی رفت سرشو بغل کرد و باهاش همراهی کرد.

مهدی با پسرخاله هام قرار گذاشت که داداشمو بردارند و برن خونه ما به بازی کردن. ولی داداشم گفت یه عمر با دوستش پلی استیشن بازی کرده و الان حالش خراب میشه وقتی پلی استیشن می بینه!

همون پنجشنبه شب، عروسی دوست صمیمی داداش کوچیکه بود که بابام و مامانم و داداشم دعوت بودند. ولی مامان و بابام هرکاری کردند دیدند نمیتونند برن! اصلا جو خونه خیلی غمگین بود. بابام گفت: عزای دوست صمیمی این یکیه، عروسی دوست صمیمی اون یکیه! چه باید کرد!!! خلاصه نرفتند.

 شب خوابیدیم و بازم مانی تا صبح کلافه بود و نذاشت من و مهدی بخوابیم. بالاخره من ساعت ده و بیست دقیقه بیدار شدم و دیدم داداشم و مامانم و پسرخاله ام رفته اند سر خاک. پدر علی روز قبلش چند بار به داداشم زنگید که حالم خیلی بده و خیلی تنهام. قرار شد جمعه با هم برن سر خاک. منم پاشدم غذا درست کنم که دیدم مامانم مرغ رو پخته و برنج رو هم خیس کرده. داداش کوچیکه هم زنگید که من و خانمم ظهر میاییم اونجا. دو پیمانه برنج اضافه کردم و برنج رو آبکش کردم و سیب زمینی هم خرد کردم و مامانم اینا هم برگشتند و سر راه میوه هم خریده بودند که اونا رو هم شستم و گذاشتم تو یخچال. بعدش ناهار خوردیم و عصر جمعه هم مامان مهدی زنگید که مریض شده و مانی رو نبریم. درسته که مانی هم خودش مریضه ولی شاید ویروسش فرق کنه و بذار بچه بیشتر از این اذیت نشه.

قرار شد من و مهدی تنهایی یه سر بریم اونجا. رفتیم و تو راه هم من همه اش گریه کردم. نگید دیگه بسه! شما نمیدونید ما چقدر با این پسر خاطره داریم. بیشتر ناراحتی داداشم دیوونه ام میکنه. برادر من آدم خیلی قویه. من هرگز ندیده بودم اینقدر داغون بشه. البته همون پنجشنبه که از خونه دوستم برمیگشتم، داداشم شروع به حرف زدن کرد و گفت:

میدونی آشتی! راه فقط یکیه. اونم راه خداست. همه به همون راه میرن. فقط هم خود اون به آدم آرامش میده. منم نباید اینقدر خودمو اذیت کنم. باید بپذیرم که این خواسته خدا بوده. ولی خب خاطرات اذیتم میکنه. که اینم اشتباهه.

خلاصه هی داشت با صدای بلند فکر میکرد و حرف میزد. خودم هم همینم. اینجور وقتها هی حرف میزنم و هی خودمو قضاوت میکنم تا آروم بشم و به نتیجه برسم.

بعدش رفتیم خونه بابای مهدی و یه کم آش داشتند که گرم کردندو خوردیم و بعدش اون چند تیکه رو که برده بودم فروختم اونجا و البته قیمتهاش رو پسرخاله ام خیلی کم گفته بود. ملاحظه خانواده مهدی رو کرده بود. بعدش قرار شد پول رو بریزیم به حسابش که نشد و قرار شد تو این هفته بریم پیشش و خودم هم جنس بردارم. اینم بگم که اونجا حرف دستپخت شد و اونا گفتند شنیدیم رفته اید خونه خواهر بزرگه و تمبرهندی پلو برده اید و ما هم خیلی دوست داریم. بعد برادرشوهرم گفت: من سوفله های آشتی رو هم خیلی دوست دارم! تیرامیسوش هم عالیه! و اونجا من فهمیدم بله، اونهمه از خود مایه گذاشتن و پختن، واقعا به چشمشون میاد! البته جاری هم گفت که از حالا برای یک هفته بعد از عروسی دعوتید چون تولد برادرشوهره. هرچی گفتیم شما تازه عروس دامادید، گفت: نه میخوام غذا درست کنم و ذوق دارم که بیایید!

خلاصه برگشتیم خونه بابام اینا و یه پیتزا فروشی تو شهرانه به اسم چار.گ.و.ش که من و مهدی خیلی وقته میخوایم یه بار بریم اونجا. بالاخره دیشب رفتیم و به نظرم پیتزاش عالی بود و بعدش چند تیکه موند که من گفتم ببریم خونه. مهدی گفت: نه بابا. اونوقت مامانت اینا میگن نگاه کن. بچه شون مریضه، اینا رفته اند پیتزا خورده اند! گفتم: مهدی دست بردار. وقتی من و تو فکر کردیم که این کار درسته، پس انجامش داده ایم. دیگه چرا باید نگران فکر دیگران باشیم؟ گفت: خب فکر پدر و مادر واسه آدم مهمه. گفتم درسته ولی یه چیزهایی دیگه به ما مربوطه. مامان اگرم ناراحت بشه، از پیتزا خوردن ما ناراحت نمیشه. از این ناراحت میشه که شاید ما رودربایستی داشتیم که نرفتیم خونه شام بخوریم. هرچند من بهش گفتم شام منتظر ما نمونه چون خونه بابای تو شام میخوریم.

که مامان مهدی مریض بود و ظاهرا از شام خبری نبود. همون آشه بود. خب بیچاره همیشه تنش سالم بوده و درست کرده. حالا درست نکرده. عروسی برادرشوهر هم افتاد بیست بهمن. اول قرار بود بیست و هشتم باشه ولی بعدا خانواده عروس گفتند اون روز، سالگرد فوت مادربزرگشونه و تاریخش رو تغییر دادند. ایشالا همه جوونها خوشبخت بشن.

خلاصه دیشب برگشتیم خونه و مامانم و داداشم گفتند یعنی چی رفتید بیرون شام خوردید؟ مگه تو خونه شام نبود.

ناراحت شدند. ولی نه از اون جنبه که مهدی میگفت. که کلا برای من اصلا مهم نبود. خودم و شوهرم دوست داشتیم بریم بیرون. همین. تمام. بعد دیدیم مامانم آب پرتقال رو گرفته و داده مانی خورده. بعدش واسش فرنی درست کرده بود که به خاطر سرفه اش بخوره. البته فرنی رو ریخته بود تو نعلبکی که خنک بشه و  داشت میگفت: واسه مانی بستنی زمستونی درست کرده ام! مانی هم میخورد به هوای بستنی زمستونی!

دیشب هم آقا مانی تا صبح نذاشت بخوابیم و هی کلافه بود. صبح که ساعت زنگید من هنوز مست خواب بودم. بعد که بلند شدم از اتاق بیام بیرون، مانی رو لگد کردم!!! زود بغلش کردم و هی میگفتم: خدا مامانتو بکشه! خدا مامانتو بکشه!!!!!!!!!

نمیدونم چرا این حرف رو هی تکرار میکردم. بعد پشتش رو مالیدم و بوسش کردم و اومدم. این هفته چند روز شهران می مونیم به خاطر آلودگی هوا. نابود شدیم تو دود و دم. ایشالا خیر باشه و زودتر بریم شمال که البته حداقل شش ماه تا یکسال آینده است. از اون طرف دارم تلاش میکنم برم اداره پسرخاله ام. اونم نامه درخواستم رو داده به همکارش. تا خدا چی بخواد. این وسط تهیه غذا زدن هم تو فکرم هست. کلا هیچ راهی بسته نیست. تهیه غذا هم بزنم خوبه. تا خدا چی بخواد و خیر در چی باشه.

این چند روز همه اش این شعر تو ذهنمه:

با تمام وجود غمگینم مثل وقتی که زن نمی سازه

مثل وقتی که دوست می میره، مثل وقتی که تیم می بازه...

ببخشید ناراحتتون کردم به خاطر ماجرای دوست برادرم. ولی واقعا این چند روز اخیر خیلی اذیت شدیم از این بابت. خدا به همه داغدارها صبر بده. آخه میدونید پسرخاله مجردم هم برای کار تو این هفته میره تبریز. تو تهران یه خونه مجردی داشت که داداشم یکی دو شب در هفته رو میرفت اونجا. الان مقارن با این اتفاق اونم داره میره و در کل خیلی بهش فشار میاد.

توکل به خدا که خودش مایه آرامش بنده هاشه.

[ شنبه ۱۳ دی ۱۳٩۳ ] [ ٧:٢٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ