چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام. پیش از ظهرتون بخیر. چون دیگه ساعت ده و نیمه.

خوبید همگی؟!


شنبه که نوشتم، شاید یه ساعت بعدش یکی زنگید که فلانی هستم از فلان شرکت. رزومه شما رسیده دست ما، میخوام وقت مصاحبه بذارم. امروز عصر میتونی بیای؟

البته که من رزومه مو به هیچکی نداده بودم الا پسرخاله. ولی میدونم این روزها مدیرهای قبلی که خبر رو شنیده اند قطعا پیگیر کار واسم هستند. بعد دیدم سر و لباسم مناسب نیست. یه لگ کبریتی قهوه ای پام بود با کفش اسپرت!! عصرش هم قرار بود با دوستم و پسرخاله ام و مهدی بریم انبار پسرخاله. خلاصه قرار رو گذاشتم با اقاهه منتها ده دقیقه به دو از اداره بیرون اومدم رفتم خونه مون تو انقلی.

آخ که چقدر خوابم می اومد و میخواستم بخوابم!!!!!! ولی اول یه تخم مرغ نیمرو کردم و خوردم و بعدش زیر ابروها رو تمیز کردم و دستامم با اپیلیدی تمیز کردم و با لباس فرم و خیلی خانم (!) آژانس گرفتم رفتم میرداماد. بیست دقیقه زود رسیدم که منتظر موندم مدیر منابع انسانی از بیرون بیاد.

مدیرعامل رو که می شناختم از قبل. بعد مصاحبه شروع شد و خود مدیرعامل و مدیر منابع انسانی بودند تو مصاحبه و حرف شد و وسطهاش فهمیدم منو برای دفتر میخوان. خیلی محترمانه گفتم دیگه نمیخوام کار دفتر بکنم و اگه واسه دفتره، معذورم. گفتند چی میخوای؟ گفتم کارشناسی منابع انسانی. بعد حرفیدیم و مدیرعاملش خیلی باحاله. همینطوری جلوی من داشت بلند بلند فکر میکرد. گفت آخه شما کار دفترت عالیه. میتونم بگم بیای اینجا بری تو منابع انسانی ولی تا یکی دو ماه حواست به دو تا دفترم باشه (دو تا دفتر داشت.) منتها شاید با خودت بگی از کجا معلوم دیگه بذاری برم تو منابع انسانی. شاید منو همین جا تو دفتر نگه داری!!!!!!

بعد دوباره حرف شد و خودش رو کرد به مدیرش گفت: این آشتی خانم معروف بود به اینکه قراره تو اداره وضع حمل کنه!!!!!!! اینجوری کار میکرد!!!!!!!!

بعد قرار شد حالا که تو منابع انسانی هستم یعنی در اختیار منابع انسانی اداره مون هستم، کتاب قانون کار رو بخونم و یه چیزهایی یاد بگیرم که دیگه خیلی هم صفر نباشم از نظر شناخت قوانین کار. خیلی محترمانه خداحافظی کردم و تشکر کردم و بیرون اومدم. تا یه مسیری رو پیاده رفتم و بعدش ماشین گرفتم رفتم خونه بابام اینا.

مانی خیلی سرفه میکنه. یه صداهایی هم از سینه اش بیرون میاد که آدم فکر میکنه این بچه سی ساله سیگاریه! دیگه دیروز که یکشنبه بود اومدم اداره و دیدم دکترش ظهر تو بیمارستانه. اینه که ساعت دو و نیم راه افتادم از اداره رفتم دنبال مانی.

اونم چون خونه بابام اینا بود حاضر نشد بیاد با من. اینه که مامان بیچاره ام هم اومد و رفتیم بیمارستان پیامبران.

اینم بگم که حکایت رانندگی من و احتیاطهای مامانم ادامه داشت. منتها دیگه گوش من پره. نه که فکر کنید من تند میرم ها. یا ویراژ میدم ها. یا بد رانندگی میکنم ها. من به گفته کسانی که کنارم می شینند، خیلی معمولی رانندگی میکنم. ولی خب مامانم اینجوریه. مثلا یه جا گفت: گاز دادی!!!!!!!! خب پس قرار بود گاز ندم؟ پس ماشین با بوس حرکت میکنه؟؟!!!

یا اولش هی میگفت: داری اشتباه میری! از کجا داری میری؟ داداشت یه بار منو صااااااااف برد گذاشت در بیمارستان. گفتم: نه، درسته. فوقش اشتباه بود برمیگردیم.

خب دیگه عادت داریم به حرفاش. کلا چیزی به نام اعتماد در زمینه رانندگی به من نداره و نخواهد داشت.

که برام مهم نیست.

خلاصه رسیدیم بیمارستان و دیدیم نفر بیستم هستیم!!!!!!!!! خلاصه هی نشستیم، هی نشستیم تا دیدم بیچاره مامانم خونه کار داره. گفتم مامان من سر مانی رو گرم میکنم و شما برو خونه. معطلی اش خیلی زیاده!

خلاصه مانی رو بردم اینور و اونور بیمارستان یه شیر و یه اسمارتیز واسش خریدم. بعد رفتیم تو راهرو خلوت پشت بیمارستان مسابقه دو دادیم و اونم یه ریز حرف میزد و داستان سر هم میکرد. دیگه مامانم رفت و بعدش رفتیم تو کافی شاپ نشستیم و من یه قهوه ترک خوردم و هر کاری کردم مانی هیچی نخورد. البته وقتی مامانم بود ازش خواستم بریم که چون تازگیها معده اش ناراحته، نه چای میتونه بخوره نه قهوه.

خلاصه رفتیم دیدیم دو سه نفر مونده به ما. دیگه یه دور هم بردمش دستشویی و حسابی دست و روشو شستم و دیگه نوبتمون شد و رفتیم پیش دکتر. که گفت به جای شربت، بهش اسپری میدم که عوارضش کمتره. سینه مانی یه کم خس خس میکرد. که گفت برطرف میشه. یه شربت تقویتی هم دوباره نوشت واسش.

دیگه برگشتیم خونه و دم در خونه زنگیدم به مهدی که بیاد بره دواهاشو بگیره. داروخونه بیمارستان شربتش رو نداشت. مانی هم تو ماشین خواب بود. خلاصه با مهدی رفتیم دواها رو گرفتیم و برگشتیم خونه. دکتر گفت وقتی بچه مریض میشه، اون دوران نقاهتش خیلی مهمه. مریضی بعدی، تو همون دوران نقاهت وارد بدن میشه! باید بیشتر مواظب باشی. منم گفتم چشم!

خلاصه که اینطوری. بعدش دیشب با مهدی می حرفیدیم و ظاهرا تو یکی دو هفته اخیر قراره مهدی با همکارهاش واسه کار شرکتشون یه سر برن رامسر و احتمالا دو روزه برگردند. اولش گفتم  اصلا منم میام. دو روزه بریم و بیاییم. دیدم من و من کرد! فهمیدم جلوی همکارهاش خیلی شاید راحت نباشه. و اصلا سفر کاریه. با خودم فکر کردم چه کاریه. اصلا نرم. این وسط مانی هم سرد و گرم نشه که خدای نکرده مریض بشه.

خلاصه تا امروز صبح که اومدم اداره. اداره مون یه آگهی استخدامی زده و غیر از کادر فنی، رئیس دفتر مدیرعامل هم سفارش داده! دیروز رزومه ها رو استخراج کردم و دسته بندی کردم و میل کردم واسه مدیر و کارشناس منابع انسانی. امروز صبح اومدم بقیه رو استخراج کنم که کارشناس منابع انسانی اومد و یه پاکت داد دستم. گفتم: حکم اخراجه؟ گفت: نه، هنوز به اونجاها نرسیده!

پاکت رو باز کردم و دیدم نوشته: خانم آشتی! با عنایت به عدم امکان همکاری با شما در دفتر مدیرعامل، شما به سمت مسوول دفتر طبقه سوم منصوب می شوید!

همین.

خیلی جلوی خودمو گرفتم که از کوره در نرم. سه چهار جمله با پسره رد و بدل کردیم و اون رفت. بعدش زنگیدم به همکار سابق و گفتم که بعد از تلفن با اون، میرم اون ارگان بزرگه که نائب رئیس هیات مدیره مون که اونجاست و از کله گنده هاست در جریان باشه. نمیرم که رای شرکت برگرده. میرم که فقط بدونه. بعدش زنگیدم به دفتر اون اقا و اونم گفت که طرف ساعت یک و دو میاد.

بعدش زنگیدم به پسرخاله و بهش گفتم اگه میخوای کاری برام بکنی لطفا زودتر! اونم گفت الان میرم پیگیری نامه درخواست همکاری ات رو از دفتر مدیرعامل میکنم.

خلاصه منم وسایل رو جمع کردم. البته دیگه چیز زیادی ندارم. چون همه رو برده ام خونه. خلاصه ناهارم رو هم از یخچال برداشتم و رفتم در اتاق منابع انسانی و گفتم من دارم میرم طبقه سوم! گفت: حالا نرو! بذار یه کم بحرفیم. گفتم دیگه چه حرفی مونده. حکم بهم دادید! گفت: آره و من راضی نبودم و دیروز مدیرعامل و عضو هیات مدیره اومدند و چیزهای دیگه ای گفتند که من نذاشتم اونا بشه (مثلا چی گفته اند؟ مثلا گفته اند آشتی باید اعدام بشه، یا از این بالا پرتش کنیم پایین! دیگه نهایت گفته اند باید اخراج بشه. که البته تخم همینم ندارند. چون باید با بیمه درگیر بشن و نامه عدم نیاز بدن بهم که عمرا تخمشو ندارند. چون از سابقه شرکت می ترسند. هرچند همینطوری گه میره تو سابقه شرکت. حالا میگم چرا.)

گفتم: نه عزیزم شما تلاشت رو کردی. (راست یا دروغ) من با اجازه میرم. خدانگهدار.

بعد بار کردم و اومدم طبقه سوم. بچه ها خیلی محبت کردند و سیستمم رو روبراه کردند و خدماتی این طبقه، یه مدت طبقه ما بود. یه چیزی گفت که اول خیلی آتیش گرفتم. مرد مسنیه. گفت: یادته آشتی خانم چقدر واسه اونا دویدی؟ اون روز یادته که کله گنده های اون ارگان اومدند تو واسه ناهارشون سنگ تموم گذاشتی؟

یه دفعه کله ام داغ شد. یاد اون روز افتادم که حتی سالادش رو خودم درست کردم و دهن مدیرعامل و بقیه از تزئین میز و همممه چی یه متر باز مونده بود. بعد به خودم مسلط شدم و گفتم: افسوس نداره آشتی. اگه اونجوری کار نمیکردی، امروز که کارت گیره همه کسانی که شنیده اند اینجوری به دست و پا نمی افتادند که واست کار جور کنند! اشتباه از من نیست. از کسیه که قدر کارمندش رو نمیدونه. تمام.

راستش بچه ها، نه که بگم ناراحت نیستم. دیگه به شماها راستش رو میگم. ناراحتم ولی از خودم. الان نمیخوام روضه بخونم که من چی بود و چه کردم واسه اینجا! از این ناراحتم که بسم نمیشه و از این زندگی کارمندی دل نمی کنم و نمیرم پی درآمد خودم! چرا نمیرم دنبال تهیه غذا؟ چرا این  حمالی های مفت رو واسه دیگران میکنم و هنوزم چشمم دنبال کار کارمندیه. حالا گیرم برم یه جای بهتر. ولی در نهایت خرکاری واسه بقیه است.

مثل کتاب کیمیاگر که سانتیاگو، یه جا تصمیم گرفت گوسفندهاشو بفروشه و بره دنبال افسانه شخصی اش. ولی کی جرات این کار رو داره؟ تو حرف خیلی قشنگه. ولی در عمل، من که هنوز نتونسته ام. خدایا کمکم کن!

الان البته از یه نظرهایی خوشحالم اینجام. حکایت اون معلمی رو شنیده اید که به شاگردش گفت: گوشتو میگیرم دو دور، دور حیاط مدرسه می چرخونمت. شاگرد گفت: خب خودتم می چرخی با من!

الان من که نشکسته ام. من که تحقیر نشده ام. اگه سال اولم بود، شاید یه چیزی. ولی این جمعه که بیاد، یعنی نوزده دی، ده ساله که اینجام! ده سال! از عمر سی و شش ساله ام! این مدیرعامله که باخته. چون همه دیگه هم منو می شناسند هم ایشون رو.

خب دیگه روده درازی بسه. الان از منابع انسانی بهم زنگیدند که برم پیش عضو هیات مدیره. من برم ببینم چه خبره. البته من که دیگه نمیرم بشینم اونجا. ولی برم ببینم چه خبره. اگه خبر خاصی بود، میام پی نوشت میذارم. اگرم نه که نمی نویسم.

فقط من یه بار نخوندم متن رو. دیگه شما به بزرگی خودتون غلط هاشو ببخشید.

پی نوشت:

خب من رفتم بالا و با عضو هیات مدیره حرفیدم. اصلا نذاشت من حرف بزنم. هی گفت: بذار من بگم. بعد بالای ده بار گفت: خواهش میکنم برگرد. اصلا برگرد با من کار کن. تماست رو با مدیرعامل به حداقل برسون. از اون ارگان بزرگه خیلی ها که تو نمی شناسی شون تماس گرفته اند و سراغت رو میگیرند. من هی میگم برمیگردی. خب برگرد. میدونم اشتباه شده. تو دوباره برگرد.

خلاصه اینقدر گفت و گفت، اینم بگم که آخر حرفهاش منم هرچی دلم خواست گفتم. نه که خدای نکرده فحش بدم ها!!!! ولی خب در مورد مدیریت رفیقش کلی گفتم. و گفتم فکر نکنه من ببو گلابی ام و حالیم نیست. بعد دیگه اینقدر اصرار کرد که دیگه نشد بگم نه. بعد من بلند شدم، گفت کجا؟ گفتم: خونه عمو شجاع!!! ( تو دلم!!) گفتم برم وسایلمو بیارم. گفت: نه. نرو. بشین، من میگم بچه ها بیارن. دیگه تا رفت پیش مدیر منابع انسانی، من دویدم رفتم رو پشت بوم و زنگیدم به مهدی. اونم گفت: بسه دیگه. پیرمرد صد باره میگه بیا، چقدر تو رو داری به خدا. برگرد دیگه. الان که دیگه به منت کشی افتاده اند بگرد. موقعیتهای کاری بیرون از اینجا رو هم دنبال کن. هر کدوم بهتر بود برو. اینجوری براشون ناز هم میکنی.

خلاصه قرار شد از فردا برم بالا که البته یه شرطی هم گذاشته ام. میز سابق من، کنار در اتاق مدیرعامل بود. درو که باز میکرد، من دم دستش بودم. تلفن مستقیم هم به تلفن من وصل میشد. فکر کردم تنش ها رو کم کنم حالا که قراره برگردم! اینه که گفتم به شرط برمیگردم! من بشینم جای این همکارم. که هم تلفن مستقیم به من وصل نشه، هم چهره به چهره مدیرعامل نباشم. البته نه که بگم الان دیگه با مدیرعامل قهرم. ولی اینجوری بهتره.

هرچی کمتر با هم در تماس باشیم، اصطکاک کمتری پیش میاد. تا وقتی من تکلیفم بیرون از اینجا روشن بشه و تشریف مبارکم رو ببرم. تا خدا چی بخواد!

عجب پی نوشتی بود که اینقدر طولانی شد. اگه دیر نشده بود، لابد میخواستم اینقدر بنویسم که اندازه یه پست بشه!

خوبه دست درد دارم ها!!!!!!!!! البته نه مثل همیشه. ساعد دو تا دستم داره از در می ترکه. البته امروز یه کم بهتر شده. ولی این دو روز اخیر واقعا درد داشتم. یه جوری که امروز گفتم اصلا پست نذارم!!!!!!!! که دیدید نذاشتم دیگه!!!!!!!!!!نیشخند

[ دوشنبه ۱٥ دی ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ