چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به همگی. صبح پنجشنبه تون بخیر و شادی!

بله دیگه. وقتی سه هفته تو شیفتها نباشم و پنجشنبه هم نیام، بالاخره که باید بیام! اینه که الان در خدمتتون. ولی چه خدمتی! یککککککککک سرمایی خورده ام که اونورش ناپیدا! دلتون نخواد، اینقدر آبریزش دارم که چشمام که از خودش سایزش معمولی بود، الان شده اندازه نخود، اینجوری هم که ادامه داشته باشه، تا عصر میشه اندازه ماش!ابرو


خب، من نتونستم بنویسم این چند روز و الان اومدم دیدم خود پرشین هم مورد داشته ظاهرا! میتونم بندازم گردن پرشین. ولی اینقدرها هم بی وجدان نیستم! تقصیر خودم بود!!

دوشنبه که عضو هیات مدیره باهام حرفید، هی میگفت نرو پایین. بشین تا من بگم وسایلت رو بیارن اینجا. خب من در رفتم و البته با مدیرمنابع انسانی هم حرفیدم که اگرم برگردم سر جام، دیگه رو اون میز نمی شینم. چون اون میز، دقیقا کنار در اتاق مدیرعامله و از اون بدتر، همه تلفنها رو باید از تلفن همین میز به مدیرعامل وصل کرد. اینه که بهتره لااقل تا یه مدت من برم بشینم روی اون یکی میز.

خلاصه رفتیم با همکارم حرفیدیم و ایشون زیر بار نرفت و گفت: من به اینجا عادت کرده ام!!!! (فکر کنید همه اش سه چهار ماهه که اومده!!!) اونجا نشستن برام سخته. تازه ... میخوام بگم همه بعدازظهرها هم نمیتونم بمونم. شاید یه روزی بخوام کلاس اسم بنویسم.

که دیگه گفتم: شرمنده عزیزم. من باید ساعت پنج بچه رو از مهد بردارم. رو من نباید حساب کنی.

والا. روز اول با این شرط اومده کار کنه. حالا میخواد بندازه گردن من. البته که حق داره اونم. ولی من دیگه مقصر نیستم. بعدش هم ایشون صبح ها زودتر از هشت و نیم نه نمیاد. که اونم حق داره. چون بعدازظهرها زیاد می مونه، اینه که دیر میرسه و فردا صبح نمیتونه زود بیاد.

خلاصه اون روز رفتم پایین دوباره و همونجا بودم. ولی عضو هیات مدیره گفت من فردا که میام، بالا نشسته باشی! اون روز، دوشنبه بود. دیگه با مهدی با پسرخاله ام قرار گذاشتیم و اونم چون محل کارش نزدیک ماست تقریبا، گفتیم بیاد در اداره من که سه تایی با هم بریم انبارش. رفتیم اونجا و یه سری خرید کردیم. منتها مهدی چهارشنبه دادگاه داشت و میخواست رو لایحه اش تمرکز کنه. برای همین، وقتی خرید کردیم، بردمش اکباتان دم ایستگاه مترو پیاده اش کردم که بره خونه و خودم برگشتم شهران. شب پیش مانی خوابیدم و شکر خدا اونم بهانه مهدی رو نگرفت.

خلاصه سه شنبه صبح اومدم اداره و دوباره اسباب کشی کردم و اومدم طبقه بالا. که البته هنوز رو حرف خودم هستم و دنبال کارم شدید. فعلا هم که با منت کشی منو برگردوندند. ولی خب، نه دل من هست اینجا، نه دل اینا. مجبوریم به خاطر منافع کاری و شخصی فعلا همدیگر رو تحمل کنیم.

خلاصه که سه شنبه صبح دوباره برگشتم سر جام و مدیرعامل طرفهای ظهر اومد و فقط یه سلام به من کرد و دیگه تا آخر وقت نه باهام حرف زد و نه نگام کرد! منم نشسته بودم سر جام و بقیه کارها رو میکردم. خیلی هم حالم خوب بود!چشمک

بعدش آخر وقت دیگه قرار شد برگردم شهران و مهدی هم خودش از محل کارش رفته بود انقلی خونه خودمون. من هم البته باید یه سری جنس رو میدادم به پسرخاله و چون یه سری از جنسهایی که دیروز واسه خودم خریده بودم، همکارم برداشته بود، باید دوباره میرفتم انبارش. خلاصه اول با مهدی هماهنگ کردم و بهش گفتم که دوباره با پسرخاله میخوام برم انبارش. البته که رابطه من با پسرخاله هام یه چیز تعریف شده است و ماها از بچگی با هم بزرگ شده ایم. ولی خب، مهدی همسرمه و دلم میخواد اونم بدونه و تایید کنه.

خلاصه به مهدی گفتم و اونم گفت برو. خلاصه با پسرخاله قرار گذاشتم که اومد در اداره و باهاش رفتم انبار و یه سری دیگه خرید کردم و از جمله، یه بافت هم واسه مادرشوهرم برداشتم. یکی هم که واسه مامانم خریده بودم. چون تولد مادرشوهرم نزدیکه، قیمت بافتهاشم خوب بود. اینه که یکی براش خریدم. چون مادرشوهرم سرماییه و از این چیزها دوست داره!

تو راه هم که با پسرخاله میرفتیم، اون بدبخت هی از زندگی منحوسش میگفت. منم یا شنونده بودم یا دلداریش میدادم. واقعا یه جاهایی میخواست گریه کنه. خب بچه ها دست و بالش رو بسته اند. البته اینم به شما بگم که دیگه به آخرش رسیده و من فکر نمیکنم زندگی اینا تا شش ماه یا نهایت یه سال دیگه بتونه کشیده بشه. من تو زندگیم زن اینجوری ندیده ام که اینقدر نساز باشه. اهل دعوا و مرافعه نیست. فقط کار خودشو میکنه و حرف خودشو میزنه. اتفاقا فکر میکنم آدم های ساکت یه جورهایی بدتر حرص آدم رو در میارن! به خصوص که طرف بر خلاف اینکه ما سالها فکر میکردیم مظلومه، خیلی هم داناست و یه جاهایی کلماتی به کار می بره که شما دقیقا متوجه میشید که بلده و انجام نمیده عمدا!!!!!!!

خلاصه که پسرخاله ام گفت از قدم تو و مهدی بوده که من دیشب اونقدر فروش کرده ام و بعد از شما، هفتاد تا دامن یه جا فروخته ام!!!!!! که گفتم: اینا از برکت دستهای خداست و ماها فقط بنده های خدا هستیم و من واقعا خنده ام میگیره وقتی بعضی ها میگن:

ما وقتی میریم تو هر مغازه ای، از قدم ما مغازه شلوغ میشه! جالبه که همه، همینو در مورد خودشون معتقدند که خیلی برکت دارند و کلا به خاطر وجود مبارک اوناست که طرف، دو تومن بیشتر می فروشه!

من ضمن احترام به عقیده این دوستان، عقیده خودم رو میگم که: من نمیدونم چی باعث میشه یه نفر زیاد فروش داشته باشه. ولی هرگز اینو به خودم نمیگیرم. چون همه برکتها دست خداست و اونه که به هرکی روزی میرسونه.

خلاصه که پسرخاله نگران بود که من چطوری الان میخوام تازه برم شهران و تو این ترافیک برگردم انقلی! در حالیکه از صبح هم سر کار بودم. گفتم دیگه باید رفت. طفلی با خانم خودش مقایسه میکرد شاید.که ظاهرا تا ظهر رختخوابش وسط اتاق پهنه!!!!

دیگه رفتم شهران و مانی و اونهمه وسیله رو برداشتم و با هم اومدیم شهران و یه ترافیکی بود که مسلمان نشنود کافر نبیند. اینجوری بگم که تقریبا هشت و نیم رسیدیم!!!!!! منم از ده دقیقه به شش بیدار بودم. دیگه یه چیزی بودم تو مایه گوشت کوبیده!!!!!!!

فقط به مهدی گفتم وسایل رو بیار پایین. که شامل لباسهای این یه هفته ای بود که شهران بودیم و یه عالمه هم دستمال و روغن و رب خریده بودم از شهران. که مهدی در سی و هفت راه (!) همه رو از ماشین پیاده کرد.

ده دقیقه دراز کشیدم و دیدم الان سکته میکنم از شلوغی خونه و اینهمه وسیله. اینه که بلند شدم و در عرض چهل و پنج دقیقه وسایل رو جاسازی کردم و لباسها رو هم گذاشتم سر جاش و یه سری رو هم گذاشتم واسه شستن. بعد رفتم حموم و اومدم رو کاناپه بیهوش شدم.

ساعت ده بیدار شدم دیدم مهدی عصبانیه!!!!!! کلا بدش میاد من رو کاناپه خوابم ببره!!! گفت: یه ساعته دارم دنبال این دفترچه سیاهه میگردم. (دفترچه ای که توش کارتهای ضروری مثل آژانس و رستورانها رو میذاریم!) گفتم: خب زیر میز ناهار خوریه. گفت: باید کنار تلفن باشه! گفتم: ده ساله زیر میزناهارخوریه! (میزناهارخوری مون از ایناست که زیرش یه طبقه داره واسه خرت و پرتها!!!!!!!!!) اون موقع ساعت ده بود. زنگید یه جایی که گفتند شام ندارند.

بعدش بیخودی عصبانی بود و منم هرچند که داشتم از گشنگی می میردم، لحظه ای که مهدی از خونه رفت بیرون که شام بگیره، گفتم: هیچی نمیخورم واسه من نگیر. بعدش رفتم تو اتاق خوابیدم سر جام! مانی هم که از عصر که تو ماشین بود خوابیده بود تا فردا صبحش!!!!!!!!!

چهارشنبه صبح زود (ساعت چهار) مانی بیدار شد و منو صدا کرد. که مهدی زودتر بلند شد و واسش کیک و شیر آورد. بچه ام شام نخورده بود از بس که خسته بازی بود و خوابیده بود. بعد واسش قصه گفت که بخوابه.

منم از بدن درد هی ناله میکردم تو خواب! همونجا کم کم داشتم سرما میخوردم! بالاخره ساعت هفت و ربع بلند شدم و چای درست کردم و پن کیک رو هم درست کردم و مهدی رو بیدار کردم و به اون و مانی صبحانه دادم و سه تایی رفتیم بیرون. مانی رو بردیم گذاشتیم مهد. بگذریم که چقدر گریه کرد و اشک مهدی رو هم درآورد. مهدی گفت: هر روز همینقدر گریه میکنه؟ گفتم: هر روز نه، گاهی وقتها که خیلی بین مهد رفتنش فاصله می افته! بعدش رفتیم دادگاه و هرچی نشستیم، بازپرس محترم تشریف نیاورد!

دیگه وکیل ما هم رسید (همون همکلاسی سابق) و گفت که خاطر مهدی خیلی براش عزیز بوده چون دیروز بچه دومش دنیا اومده و درگیر کارهای اون بوده. خلاصه تبریک گفتیم و یه سری کارها رو مهدی با راهنمایی ایشون انجام داد و رفتیم برای قرار بعدی که فعلا معلوم نیست چه زمانیه.

مهدی منو رسوند اداره و ماشین رو هم همونجا گذاشت و خودش هم رفت شرکت. دیگه من اومدم و ظهر یه جلسه هیات مدیره خفن بود تو اداره که یه سری هماهنگی ها رو از قبل انجام داده بودم و دیگه دیروز هم رسیدم به دادشون و جلسه هم تشکیل شد و یه سری تغییر و تحولات تو اعضا هیات مدیره پیش اومد که البته مدیرعامل تکون نخورد از جاش. البته فعلا. تا خدا چی بخواد.

هر لحظه هم آبریزش و منگی ام بیشتر میشد. دیگه ساعت چهار و ربع رفتم دنبال مانی و رفتیم خونه. من که تلو تلو میخوردم! خلاصه رسیدیم و مهدی گفت: برو فقط بخواب! گفتم: باشه. پس یه تشک برام بنداز تو پذیرایی.

مانی هم که چون کلاس موسیقی داشت، ظهر تو مهد نخوابیده بود و طبق روال چهارشنبه ها، تازه عصر تو ماشین خوابید. خلاصه که مهدی واسم جا انداخت و دیدم نمیشه بدون شام باشیم که. تازه پنجشنبه هم که باید می اومدم اداره. اینه که ده دقیقه استراحت کردم و بعدش رفتم عدس پختم و چون عدس کم داشتیم، یه لیوان هم برنج سفید کته کردم و یه کم قورمه سبزی تو فریزر داشتیم که اونم بیرون گذاشتم و عدس رو هم ریختم لابلای برنج. تا این کارها انجام بشه و برسه به مرحله دم انداختن عدس پلو، زنگیدم به مامان مهدی و حالش رو پرسیدم. که از هفته پیش مریض بود. چون خودم هم حال سگ داشتم، مکالمه زیاد طولانی نشد.

البته اینم بگم که مهدی یه ریز غر میزد که حالت بده و بیا استراحت کن. گفتم خب بذار یه ربع کارهامو بکنم، بعد بخوابم. اگه از اولش بخوابم، هی دلم پیش اینه که امشب و فردا غذا نداریم. مانی الان پاشه چی بخوره، فردا ظهر چی بخوریم. پس بذار یه چیزی بپزم، بعد بخوابم. بعد مهدی از تو یخچال یه شیشه شیر بیرون آورد که تاریخش گذشته بود. همونجوری انداختش تو سطل آشغال. بطری رو دراوردم و در حالیکه شیرش رو خالی میکردم تو سینک گفتم:

اینو همینجوری ننداز. من همیشه خالی اش میکنم و بطری خالی اش رو می اندازم تو کیسه آشغال. مهدی گفت: لزومی نداره. همه رو می سوزنند. گفتم: شاید به درد کارگر شهرداری بخوره و اینا رو جمع کنه و بفروشه.

بعد مهدی گفت: تو مسوول کارهای بیخودی هستی!!!!!!

نیشخند

خلاصه بعدش دمنوش هم دم کردم و خونه رو هم مرتب کردم و رفتم بیهوش افتادم. همه اش حواسم هست خونه ریخت و پاش نشه. هرچیزی رو حتما میذارم سر جاش. این هفته هم کمد حاضر میشه. آدم همه اش دستش به خونه باشه خیلی بهتره تا اینکه بذاره همه جا رو گند بگیره بعد بخواد یه دفعه تمیزش کنه.

خلاصه خوابم برد و با صدای مهدی از خواب بیدار شدم که زنگید به مامانم و بعدش با داداشم حرفید و گفت که ناراحته از ناراحتی اش ولی کاری واسه ناراحتی داداشم از دستش برنمیاد. بعد در مورد بازیهای ایکس باکس با داداشم حرفید و گفت که با یکی آنلاین بازی کرده که ال بوده و بل بوده. خب خیلی دوست داره این مقوله رو! بعد به داداشم گفت که بیاد پیشمون و از این حرفها. اونم گفت که پنجشنبه ما بریم اونجا! اینم گفت حالا با آشتی هماهنگ کنم ببینم چی میگه.

که البته نمیریم دیگه. یه هفته اونجا بودیم! خلاصه بیدار شدم و رفتم یه کم برنج و قورمه سبزی کشیدم واسه خودم و خوابیدم. به مهدی هم سپردم اگه خوابم برد، حتما غذاها رو بعد از اینکه خنک شدند، بذاره تو یخچال! بعدش دراز کشیدم و مهدی یه سری قرص و دوا واسم آورد و از جمله یه لیوان دمنوش. که وسط خوابم بلند میشدم جرعه جرعه می نوشیدم!!!!!!!!!!

صبح ساعت هفت بیدار شدم دیدم از دیشب بهترم ولی باید می اومدم اداره. و البته مهدی غذاها رو نذاشته بود تو یخچال. دیگه گذاشتمشون تو یخچال و پاشدم اومدم اداره. صبح هم مدیرعامل بیرون از شرکت جلسه داشت و بهش زنگیدم که گفت خودش میره و ازم پرسید ظهر تا کی هستم. و چون میدونستم یه صورتحساب باید حتما تا ظهر بره بیرون از شرکت، گفتم می مونم تا برگرده. نهایت کارم تا دوازده تموم میشه و میرم خونه. فعلا بچه هایی که باید بیان برای صورتحساب و یه گزارش دیگه، هنوز نیومده اند.

 

آشتی نوشت:

کسی که مدتی قبل خیلی اذیتم کرده بود ـ ناخواسته ـ ازم حلالیت طلبید. و من یادم اومد که همون موقع بخشیده بودمش. اون آدم باور نکرد و بهش گفتم روحم عزیرتر از اینهاست که کینه کسی، بتونه روش سنگینی کنه. من فکر آسوودگی روح و روان خودم هستم!!!!!چشمک

و خودم هم به این باور رسیدم که بخشش، آدم رو سبک میکنه و به تعالی خود آدم کمک میکنه.

باشد که رستگار شویم!

[ پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳ ] [ ۸:٤٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ