چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

راستش من یه نشانه هایی می بینم . یعنی بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم.

از اینجا بگم که دیروز نزدیک اومدن مهدی دنبالم بود، که خودم زودتر رفتم و از تعاونی کنار اداره، دو تا روغن مایع سه لیتری گرفتم. به مامانم هم زنگیدم که گفت نمیخواد. بعد هی وایسادم مهدی بیاد که نیومد. اومدم بهش بزنگم که دیدم یه میس انداخته رو گوشیم. بهش زنگیدم که دیدم اونور خیابون وایساده. پشت گوشی ناراحت بود که چرا گوشیت رو جواب نمیدی و از صبح رو سایلنته و صبح بهت گفتم که رو سایلنته و حواست نبود و داشتی اس میدادی. منم گفتم که نمیدونستم سایلنته و اینقدر کار داشتم، حواسم نبوده بهش. ولی از صبح چند بار با گوشیم کار کرده بودم و فقط زنگ آخر مهدی رو نشنیده بودم! بعد دیگه باهام حرف نزد!!!!!!!!!!

یعنی فکر کنید چند دقیقه بعدش، من یه چیز خنده دار تعریف کردم و جوابمو نداد. سه دقیقه بعدش یه سوال پرسیدم و جوابمو نداد. بهش گفتم: یعنی بابت یه سوتفاهم و اینکه گوشی من سایلنت بوده، کل امروز رو میخوای خراب کنی و حرف نزنی؟؟!! مشغول رانندگی بود و هیچی نگفت.

منم تو دلم گفت به جهنم!!! گور پدرت. وقتی اینقدر خری، دیگه نمیشه کاریش کرد. هت ست رو گذاشتم تو گوشم و دو تا آهنگ کردی رو که خیلی دوست دارم گوش کردم. عاشق این آهنگهام. بعد یه جاییش رو متوجه نمیشدم تا اون موقع، که دیروز فهمیدم چی میگه، در جا زنگیدم به داداشم و گفتم اینجا اینو میگه. بعد خودم یه تیکه اش رو واسه خودم خوندم. مهدی اعتراض کرد که نخون!!!! گفتم آخه میدونی، شعر این آهنگ در مورد کسیه که اول زنشو دوست داشته، ولی بعد اخلاقش بد شده و دیگه زنشو دوست نداره!!!!!!!!نیشخند اونم گفت: آره، حتما تو راست میگی!!

با خودم گفتم اونوقت همه به من میگن با این آدم خوب حرف بزنم و سیاست داشته باشم. وقتی طرف با من اصلا حرف نمیزنه، من چجوری و با چه سلاحی باهاش برخورد کنم؟؟!!سوال

رسیدیم خونه. رفت گرفت خوابید. من رفتم دوش گرفتم و اومدم و یکی دو ساعت گذشت، تازه یخش یه ذره آب شد!!!!!!!!! آخه یعنی چی؟ اگه کسی گوشیش سایلنت باشه، باهاش این برخورد رو می کنند؟؟؟ این درحالیه که خودش بارها و بارها تلفن منو جواب نداده. ولی من درک کرده ام که الان ممکنه پشت ماشین باشه یا دستش بند باشه!! ولی خب، اون، این درک رو نداره. بیچاره دست خودش نیست. چه کار کنه.

بعدش دیگه یه سری اتفاقات خونه مامانش افتاده بود که در حوصله این جمع نیست و نزدیک شام، مانی رفت آشپزخونه سراغ یکی از کابینت ها و شروع کرد اجناس اون کابینت رو بیرون آوردن. هی رب درآورد، هی روغن درآورد هی مایع ظرفشویی درآورد.... عاشق این کاره که وسایل رو از تو کمد دربیاره، بچینه روی هم، باهاش شکل بسازه و بعد پخش و پلا کنه و بره. منم کنارش نشسته بودم و حواسشم بهش بود که نندازه رو پای خودش. در عین حال باهاش می حرفیدم. میگفتم بگو: امیر... اونم میگفت: امییییر.... بعد گفتم بگو: بابا.... میگفت: بابا..... بعد گفتم بگو: بابا امیر.... گفت: بابا ییمیر.... اسم بابای مهدی، امیره. بابای مهدی هم داشت کلی ذوق میکرد از اینکه مانی بالاخره بعد از بیست و شش ماه (!!!!) اسمش رو داره میگه!!!

بعد اسم مامان مهدی رو یادش دادم. اونم دست و پا شکسته گفت. بعد دیدم مهدی ذوق زده اومده تو آشپزخونه به من میگه: خیلی ازت ممنونم که اسم مامان اینا رو داری با مانی کار میکنی!!!!!!!تعجب

 خانواده مهدی، معمولا یکی یکی شام میخورند. یعنی اینطوری نیست که همه باهم جمع بشند. یه عده نمیخورند، بقیه هم هر وقت گشنه بودند میرن میخورند. دیشب من و مهدی تو آشپزخونه بودیم و مهدی داشت شام میخورد. منم یکی دو لقمه خوردم. (آخه میخوام یه کم سایز کم کنم، زیاد نمیخورم) بعد با هم حرفیدیم. مهدی گفت: نباید با خواهرم میحرفیدی. اون همه مشکلاتش رو به من میگه. حالا نباید میدونست من هم تو زندگیم مشکل دارم!!

گفتم: عزیزم! چرا مثل کبک سرتو کرده ای تو برف؟ دفعه قبل، یک هفته من و تو با هم حرف نزدیم. قبل از اونم، همه اش از هم دور می نشستیم و با هم کاری نداشتیم. دو ماه پیش هم مامانت از من پرسید که چرا رابطه شما اینجوریه؟ خودت هم که همون زمان، جلوی مامانت و برادرت با من بد حرف زدی که من جلوی همونها به گریه افتادم. به نظر تو مردم کور و کرند و نمی بینند اوضاع رو؟ بعدش هم، من از خواهرت نخواستم که مشکل ما رو حل کنه.....

که یکدفعه مانی از یک پله افتاد و گریه کرد و .... خوشبختانه چیزی نشد. ولی حرف ما ناتموم موند.

راستش از دیشب دارم با خودم فکر میکنم که اصلا باید با خواهرش میحرفیدم یا نه. هرچی فکر میکنم، می بینم بهتر بود اون در جریان مشکلات ما قرار نمی گرفت. ولی من با هیچ وسیله ای نمیتونستم مهدی رو ببرم مشاوره. اون فقط تونست مهدی رو بفرسته مشاوره. الان هم مهدی به خاطر اینکه با مشاوره صحبت کرده یه کم داره به بهبود روابط فکر میکنه. و الان شاید به این دلیل که از نظر روانی نمیخواد زندگی مشکل داری داشته باشه جلوی خواهرش، بازم بخواد که زندگیش بهتر باشه.

نمیدونم. شاید دلایل من کافی نباشه ولی هرجور فکر میکنم، من به تنهایی نمیتونستم مهدی رو بفرستم مشاوره، یا یه تحولی درش به وجود بیارم. قبلا هم گفته ام. مثل شاگرد درس نخونی که دیگه حرف معلم رو نمی شنوه. دیگه حرفهای منم نمی شنید. حتی برای رفتن به مشاور.

دیروز هم اولهای حرفهاش گفت که بیا یک ماه مثل دوران دوستی مون باشیم. گفت: من قبول دارم که تو محیط خوبی بزرگ نشده ام. تو خانواده، یاغی نبودم ولی همه اش دوست دارم حرف حرف من باشه. نمیگم تو حرف نزن. ولی بذار حرف من باشه. میدونم این خواسته غیرمعقولیه. ولی بذار من حرف بزنم، بذار من فکر کنم حرف حرف منه، تو مثل دوران دوستی مون، کار خودت رو بکن. ولی در ظاهر نشون بده که داری حرف منو گوش میکنی!!!!!!!!!!

گفتم: مگه میشه؟ تو به من میگی فلان کار رو نکن. منم میگم: چشم عزیزم. هرچی تو میگی. بعد برم کار خودمو بکنم، اونوقت تو اینجوری راضی میشی؟ یعنی نتیجه کار اصلا برات مهم نیست؟ اون نقشی که من جلوی تو بازی میکنم مهمه؟؟؟!!

بعد مهدی در مورد کار یه چیزی گفت که بهش حق دادم و ایراد خودم رو پذیرفتم. گفتم تو نسبت به کار من مشکل داری. من اگه ارتقا بگیرم به تو نمیگم چون عکس العمل نشون میدی. تو اول اینجوری نبودی. عوض شده ای. اونم گفت: تو یه بار جلوی خانواده ات به من گفته ای، تو مدیر چند تا آدم تو یه شرکت کوچیکی. ا ینجوری کار منو تحقیر کرده ای!

بهش گفتم: من همچین قصدی نداشتم. اگرم گفته ام، اشتباه کرده ام. نباید می گفتم. ولی همیشه حواسم هست که جلوی خانواده خودم، حرمتت رو نگه دارم. ولی اگه اینجوری گفته ام، اشتباه از من بوده.

بعد مهدی آروم شد!!! لبخند

ولی خیلی کار داره. باید با هم خیلی حرف بزنیم. آخه یه مشاله دیگه ای هم هست. متاسفانه مهدی خیلی مودیه. یعنی باید سر مودش باشه که بشه کاری کنه. که معمولا نیست!! بعد یه دفعه بدون هیچ دلیلی عوض میشه. مثلا نیم ساعته داره میگه و میخنده، یه دفعه کلا فازش عوض میشه!!! آدم تکلیفش رو باهاش نمیدونه. البته اینا جز اون تناقضاتیه که دکتر مشاور گفت درونش هست و باید درمان بشه.

پناه بر خدا. ایشالا هرچی که خیره واسه همه پیش بیاد.

در ضمن روغن ها رو هم دادم به مامان مهدی، امروز واسه خودم میخرم دوباره. البته بیچاره نمیخواست قبول کنه و می گفت اول برو بخر، بعد اینا رو بده به من. شاید تموم شه!! بیچاره میترسید. گفتم ول کن بابا. تموم هم شد که شد. میام یکی از اینها رو میبرم.چشمک

[ سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۸:٤٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ