چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااام صبح سرد زمستونی همگی بخیر! آره میدونم اردبیل و تبریز سردتره ولی باور کنین اینجا هم خیلی سرده. یه سرمای خشک. البته من ترجیح میدم بارون نیاد! اونجور بارونی که نیم ساعت بباره و همه مریضی ها رو بذاره رو زمین و فقط ترافیک درست کنه و بشه حسرت واسه بقیه، نباره بهتره!!!!!!! اگه میخواد بیاد، خب حسابی دو سه روز بباره که یه دلی هم از عزا در بیاد!

نکته مهم: بگو آخه تو یه بنده ای که بیشتر نیستی! به تو چه مربوطه که بباره یا نباره. یا اصلا مگه دست توئه! دست یه نفره که برکتها هم از دست خودشه. بخواد می باره نخواد نمی باره!

والا!!!!!! با این نوناشون!!!!!!!!نیشخند

خوبین؟چشمک


به جای اینکه مثل همیشه از دیروز بگم، از امروز صبح میگم!!!!!

عاقو یه اتفاقی افتاد که ناراحت کننده بود یه جورایی ولی من فهمیدم که مهدی رو دوست دارم!!!!!!!!قلب

مثل همیشه صبح پاشدم حاضر شدم و مثل همه این روزهای سرد، جورابهای مانی رو پاش کردم و کاپشن و شال و کلاهش رو گذاشتم کنارش. مهدی رو هم بیدار کردم که کم کم پاشه و تا من میرم ماشین رو گرم کنم، مانی رو حاضر کنه و بیاره تو ماشین.

رفتم تو ماشین و قبلش از سوپر روبروی خونه یه شیر واسه مانی خریدم و برگشتم تو ماشین. مهدی مانی رو آورد بذاره تو ماشین که یه صدای وحشتناکی اومد!

پای مهدی لیز خورد و افتاد تو جوی کنار ماشین!!!!! با عجله پیاده شدم و دیدم مهدی افتاده کف جوی و مانی هم لبه جوی. شاید چون مانی گریه نمیکرد، اصلا نرفتم طرفش. رفتم مهدی رو بلند کنم که گفت: منو ول کن. ببین مانی خوبه. سرمو برگردوندم و از مانی پرسیدم: خوبی؟ گفت: آره.

دیگه مانی بیدار شده بود از این ضربه. البته ضربه اصلی به مهدی وارد شده بود. و اینجور وقتها ناخودآگاه آدم، تلاشش نجات بچه است! اینه که مهدی هم مانی رو بالا نگه داشته بود و خودش افتاده بود.

چون هوا تاریک بود، ندیدیم چی شده. اون موقع هم مهدی بدنش گرم بود و حواسش به مانی بود. خلاصه ما راه افتادیم و رفتیم تا رسیدیم به خ ولیعصر. مهدی زنگید که ما تو خونه سرم شستشو نداریم؟ گفتم: نه! ریختم دور! چرا؟ گفت: پام زخم شده. کمرم هم درد میکنه! گفتم: برگردم؟ هنوز از طرح نرفتم بیرون! گفت: نه بابا. نمیخواد برگردی. شما برید!

یکی دو بار تصمیم گرفتم برگردم ولی خب اگرم برمیگشتم کاری ازم برنمی اومد. اینه که رفتم ولی دلم پیشش بود. از خود تعجب کردم که چرا دویدم به سمت مهدی و اون برام اولویت بود! شاید چون مانی گریه نمی کرد و آروم بود. شاید چون مهدی بدجوری افتاده بود تو جوب!!!!

خلاصه رفتم دنبال مربی مانی و اونم بربری خریده بود و سوارش کردم و رفتیم در مهد. اونجا مانی بهانه گرفت که برگردیم پیش بابا. زخمی شده! گفتم: نه. بابا حالش خوبه. حالا بیا باهاش بحرف. بعد با موبایل گرفتم با مهدی حرفید و بهش گفت: تو شیر نخوردی که زخمی شدی! ولی من شیر خوردم و قوی بودم که زخمی نشدم!!!!!

خلاصه مانی رو گذاشتم مهد و دیگه گریه هم نکرد شکر خدا و اومدم اداره.

فعلا هم بهش نزنگیدم ببینم چه طوره. چون گفتم شاید خواب باشه.

دیروز دوباره باید شیفت وایمیسادم. بماند که مدیرعامل چه حرکت احمقانه ای کرد. یه گوشه اش رو میگم که فقط بخندید. هفته دیگه قراره اداره مون یه جشن بگیره که یه گوشه از برنامه اون جشن، تقدیر از کارمندهای حمالیه که ده ساله اینجان. من جمله من!!!!!! یکی نیست بگه نمیخواد تجلیل کنی از این کارمندها! یه کاری کن آه خوش از گلوشون پایین بره! والا!!!!!!! با این عدم مدیریتشون!!!!!!!!نیشخند

بعد کلی بالا و پایین کرده و فرستاده یه سری کادو و هدیه خریده اند! خب اینم بگم که ایشون خیلی خیلی مواظب خرج کردنه. یه جاهایی که دیگه آدم خنده اش میگیره. من خودم همیشه فکر میکنم آدم مقتصدی هستم. یعنی به خیال خودم الکی خرج نمیکنم. ولی خب آدم باید ببینه اصلا می ارزه یا نه. مثلا مادیروز پنجاه برگ کاغذا کادو میخواستیم. ایشون گفت: یه توک پا (!) برید از بهارستان بخرید!!!!!! گفتم: خب همون پول بنزین، میشه مابه التفاوت قیمت کاغذ کادو با اینجا!

گفت: نخیر! نمیشه! اینجا خیلی گرونه! بچه ها یه دقیقه برن بهارستان بخرن و برگردند!!!!!!!!

توک پا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یه دقیقه از عباس آباد تا بهارستان؟منتظر

و چون قسم خورده ام باهاش بحث نکنم فقط به خاطر حفظ سلامتی اعصاب خودم، یکی از خدماتی های بدبخت رو فرستادم با موتور که بره بهارستان. ولی بهش گفتم اول نمونه هاشو تو وایبر بفرسته که خود مدیرعامل انتخاب کنه.

خلاصه پسره رسید بهارستان و هی نمونه کاغذکادو رو می فرستاد و مدیرعامل هم غر میزد که کاشکی خودم رفته بودم!!!!!!!! یعنی شما ببینید این مدیرها، یادگار چه دورانی هستند! طرف کل شرکت رو گذاشته، هم و غمش شده انتخاب کاغذکادو!!!!!!! بالاخره یکی رو انتخاب کرد و گفتیم بخره و بیاره. پسره ساعت یکربع به شش رسید و مدیرعامل گفت: دیگه دیره. شماها برید. من خسته ام!!!!!! فردا کادو می کنیم!!!!!!!

من که شیفتم بود. ولی همکار بیچاره میخواست از ساعت چهار و ربع بره که ایشون نگهش داشته بود!!!!!!!!!

و اینجوری میشه که رنگ همه ادارات میشه قهوه ای در سایه این مدیریت ها!

خلاصه منم راه افتادم اومدم طرف خونه و عجججججججب سرد بود! بالاخره رسیدم و مانی پرید بغلم و بعد از سه روز حسابی بغلش کردم. آخه به خاطر سرماخوردگیم، سه روز بود که بغلش نکرده بودم و کلا جدا هم میخوابیدم. اونو مهدی تو اتاق و منم تو پذیرایی.

بعد لباسامو درآوردم و مانی گفت: دیگه خوب شدی؟ گفتم: آره عشقم! گفت: دیگه شب پیش ما میخوابی؟ گفتم: آره.

بعد دستاشو برد بالا و گفت: خدایا شکرت که مامان آشتی حالش خوب شده و میتونه بخوابه پیش ما!!!!بغل

حمله کردم و چلوندمش!!!!!شیطان

بعدش لباسهامو دراوردم و دو بسته گوشت ریز پلویی و یه بسته لوبیا بیرون گذاشتم و مانی منو دوباره بغل کرد و گفت بیا بازی.

مهدی داشت به شدت بازی رئال مادرید با نمیدونم کجا رو میدید. یه کم باهاش حرفیدم دیدم تو باغ نیست. خلاصه اونو ول کردم و رفتم با مانی تو اتاق بازی کردم. شام داشتیم. ناهار فردا رو هم داشتیم. واسه همین وقتم رو گذاشتم واسه مانی. یه کم باهاش بازی کردم. بعد زنگیدم خونه بابام اینا که داداشم گفت دخترخاله ام زنگیده و پرسیده آشتی اونجاست یا نه. بهش بزنگ.

این دخترخاله ام همونه که هشت سال از من بزرگتره و ما یه عمری با هم رفیق بودیم. یکی از خواهرهای همین پسرخاله ام که زنش شاهکاره!!!!! البته این دخترخاله ام مراغه زندگی میکنه. خلاصه زنگیدم بهش و البته خیلی ساله دیگه با هم اون رابطه صمیمی قبل رو نداریم. به خاطر جانبداری اینا از زن گرفتن داداش بزرگه شون سر زن اولش. (صد بار گفته ام اینو!!!!!!!)

القصه. خلاصه بهش زنگیدم و گفت: آره. زنگیده بودم به مامانت که تشکر کنم ازش. ما از داداشمون دوریم و شنیده ام خاله رفته بهش سرکشی کرده. خواستم ازش تشکر کنم. از تو هم ممنونم که چند بار رفتی ازش خرید کردی. بعدش دیگه حرف زدیم و یادگذشته افتادیم و مثل چی می خندیدیم! از بس که وقتی جوون بودیم احمق بودیم. یه زمانی همه غصه مون، شوهر کردن این دخترخاله ام بود. هفته ای سه چهار تا خواستگار هم داشت ولی هیچ کدوم جور نمیشد. دیگه شده بود جوک فامیل تا چند سال. بعدش یه نفر از یه جا اومد دستشو گرفت و بردش. الانم یه پسر داره.

خلاصه حرفیدیم و حرف کشیده شد به داداش بیچاره اش و کار و بار خنده دار خانمش. اینم بگم بخندید. مثلا یکی از موارد اختلاف پسرخاله ام با خانمش اینه که خانمش می جنگه که چرا باید فامیلی بچه ها، فامیلی تو باشه!!!!!!!! یعنی همچین میگه، که آدم با خودش میگه خب حق داره. اینقدر با اصل و نسب هستند که حیفه اسمشون وربیفته! یا خیلی چیزهای مسخره که دیگه آدم خجالت میکشه بنویسه!

بعدش تلفن تموم شد و اومدم تو هال و دیدم مهدی همچنان محو فوتباله!!! مانی گفت: گشنمه. رفتم واسش سبزی پلو با ماهی گرم کردم و واسه مهدی هم عدس پلو گذاشتم گرم بشه. خرما هم واسش سرخ کردم. خودم هم یه تیکه کوکوسبزی دهنم گذاشتم. بعد به مانی غذاشو دادم که زیاد نخورد ولی من کوتاه نیومدم و البته رفتم تو اتاق بهش حسابی ماهی دادم. مهدی هم از صبح معده اش درد میکرد و نتونسته بود غذا بخوره. برای همین گشنه بود. یه کم ماست هم باهاش خورد و دیگه من رفتم تو اتاق پیش مانی. غذاشو که خورد گفت پیشم بمون باهام کارتون ببین.

یه کم باب اسفنجی دیدیم و بازی کردیم و بیرون اومدیم از اتاق دیدیم مهدی داره ایکس باکس بازی میکنه. کلا همه هوش و حواسش تو بازی بود. یکی دو بار باهاش حرفیدم که دیدم توجه نمیکنه. دیگه بیخیالش شدم.

بعدش دیدم اصلا حس و حال غذا درست کردن رو ندارم. میخواستم مواد لوبیاپلو رو درست کنم واسه امشب. که وقتی دیدم حوصله ندارم، ولش کردم. بسته های گوشت و لوبیا رو برگردوندم تو فریزر و خوشبختانه یخش آب نشده بود هنوز. بعدش رفتم سراغ مسواک و دوش و نماز. مانی هم هی از سر و کولم بالا میرفت و وقتی میرفتم سجده، می پرید روم!!!!! به طوری که یه جا اینقدر خنده ام گرفت که قهقهه زدم!!!!!!!!

بعد کلی کشتی گرفتیم. راستی یه چیز دیگه هم از مانی بگم.

پریروز مانی داشت نقاشی میکرد که بهش گفتم: مانی، مدادهاتو از رو زمین بردار!

بعد مانی رو کرد به آسمون و گفت: خدایا! من بهت تذکر میدم که مواظب باشی مدادهام رو زمین نیفته! دیگه لطفا نذار مدادهام رو زمین بیفته!!!!!!!!

تعجبخنده

کلا همه چی رو از خدا میخواد. مثلا اون روز رفته بود خونه مادربزرگش، بعد من به عمه اش سپرده ام لپ تاپش رو از جلوی دست مانی برداره. چون همون چند ساعتی که اونجاییم، مانی همه اش پای بازی کامپیوتری بود! بعد اونم به مانی گفته که لپ تاپم خراب شده.

هر بارم مانی میره می بینه لپ تاپ خرابه، رو میکنه به آسمون و میگه: خدایا! مگه من نگفتم لپ تاپ عمه رو درست کن! خب یه لپ تاپ خوب بهش بده!!!!!

عاقا! اینجا میخوام بهتون یه چیزی رو بگم. یه سری کارهای مهدی، واقعا دیگه رو مخمه. همین ایکس بازی کردنش. کلا شخصیتش یه جوریه که وقتی بند میکنه به یه چیزی، تا سگش رو درنیاره ول نمیکنه! مثل اینترنت، مثل ایکس باکس، کلا میره تو مودش و بیرون نمیاد.

البته که خیلی ساله من عادت کرده ام مهدی مشغول خودش باشه. خودم هم زنی نیستم که کنه شوهرم بشم. ولی خب شاید یه جاهایی دلم بخواد بیشتر بهم توجه کنه. ولی خب فعلا اینه. دیشب بهش گفتم: بیشتر بهم توجه کن! گفت: تو بیا سراغم! من نه نمیگم!

پنجشنبه شب هم اومد سراغم. دیشب هم باز اومد سراغم.

ولی در مجموع درسته که یه روزهایی خیلی با هم حرف میزنیم. ولی آدمیه که به طور کلی دوست داره سینگل باشه. دلش میخواد زن و بچه اش تو خونه حضور داشته باشند ولی این کار خودش رو بکنه. شاید مثل خیلی از مردها. منم اینو پذیرفته ام. دیگه خودمو مقایسه نمیکنم. همینه که هست. برای همین وقتم رو بیشتر با مانی میگذرونم شبها. یا مثلا دیشب بهش گفتم که لپ تاپ قدیمی اش رو برام روبراه کنه. فقط برنامه ورد داشته باشه کافیه. میخوام شبها بنویسم. یه سری چیزها هست که باید بنویسمشون. شاید یه رمان. راستی اگه رمان بنویسم، می خرید؟ یعنی میتونم حساب کنم رو خرید شماها؟چشمک

عاقو اوضاع کمر خواهر بزرگه مهدی خرابه. دیگه دکتر گفته فیزیوترپی نکنه. چون خیلی درد داره. یعنی فیزیو اوضاعش رو بهتر نکرده. اینه که روز جمعه دیدم اینجوریه و اونا هم مشتاق بودند بیان جنس های پسرخاله رو ببینند، اینه که برنامه چیدم واسه دوشنبه یعنی فردا. که من غذا ببرم خونه خواهرشوهر بزرگه. خواهرشوهر کوچیکه و شوهر و برادرشوهر و خانمش هم بیان. که شام بخوریم و بریم انبار پسرخاله من.

البته اینم بگم که خواهرشوهر کوچیکه کلا همیشه در حال در رفتن از زیر کاره. اینه که منم بهش گفتم که من غذا رو میارم، اون لااقل سالاد رو بیاره!!!!!! غذا پختن واسه من راحته و دوست دارم. ولی خب، اونم لااقل سالاد بیاره. هم مشارکت میشه، هم اینکه اینم میشه یه جور قابلمه پارتی. البته خواهرشوهر بزرگه اینجوری نیست. و جمعه هم ناراحت شد و گفت: آشتی تو غذا نیار. یه چیزی از بیرون میگیریم. که گفتم: نه بابا من یه چیز ساده درست میکنم.

والا اینااینقدر تمبرهندی پلو دوست دارند که قرار شد بازم اونو بپزم. البته اگه بشه، امشب یه کم هم لوبیاپلو هم می پزم و اگه وقت کنم، کشک بادنجون هم میپزم و براشون میبرم. نه واسه قابلمه پارتی فرداشب. واسه خواهرشوهر بزرگه و شوهرش که شبهای بعد که تنهان بخورند. چون من میدونم کمردرد یعنی چی.

مهم نیست قبلا از ایشون ناراحتی داشته ام. مهم امروزه که شکر خدا هستم و خدا اینقدر بهم قدرت داده که ببخشم کسانی رو که روزی خودم یا عزیزانم رو آزرده اند! من حتما در مقام انسان خیلی خطا کرده ام. ولی خدا منو بخشیده. یا لااقل امیدم به بخشش خداست. خب وقتی دخترعمه که مثل خواهرم می مونه نمیتونه غذا درست کنه و براش غذا می برم، الان پیش وجدان خودم مسوولم که برای خواهرشوهر بزرگه هم غذا ببرم.

هرچند که من تعجب میکنم که چرا خواهرشوهر وسطی، این روزها نمیره پیش خواهرش؟؟!! جمعه هم گفتم بهشون. مامان مهدی گفت: خب امتحان داره!!! گفتم: خب کتابهاشو ببره اونجا. تازه به دانشگاه هم نزدیکه. گفت: چند تا کتاب ببره؟ نمیشه که! فهمیدم خودشون راضی نیستند. خود اونم نمیتونه بیاد خونه مامانش. چون محل کار شوهرش، جنوب غربی تهرانه و خونه مامانش، شمال تهران! یعنی شوهره باید هر روز سه ساعت بره، سه ساعت بیاد. که این یعنی خودکشی تدریجی!!!!!

القصه، دیگه برنامه خودشونه. من به عنوان یه انسان وظیفه دارم تا جایی که میتونم کمک کنم. همین.

صبح زنگیدم داداش بزرگه شب بیاد خونه مون. خیلی وقته نیومده و میدوم این روزها ناراحته خیلی. الانم زنگیدم به مهدی و گفت که داداشم زنگیده و حالش رو پرسیده. خودمم هرچی از صبح میزنگم به خواهرمهدی، جواب نمیده.

چه شیر تو شیریه!!!!!!!!گاوچران

 

[ یکشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۳ ] [ ۸:۱٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ