چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااااام. صبح سرد زمستونی تون بخیر. امروزم بره، فردا هم که چهارشنبه است بره، دیگه میشه آخر هفته!!!!!!

همه عمر داریم هفته ها رو می شمریم به امید آخر هفته ها! غافل از اینکه از عمر داره میره! یعنی من خودم اینجوری ام ها!!!!!!! یه جا هم که برای مصاحبه رفته بودم چند وقت پیش، حرف شنبه ها شد که من گفتم شنبه رو دوست دارم! مدیرعامله گفت: حسی به شنبه ندارم ولی عاشق چهارشنبه هام!!!!!!!نیشخند

 


خب ظاهرا این هفته نوشتن، افتاده به روزهای فرد! یکشنبه نوشتم و الانم که سه شنبه است. الان ساعت یکربع به هشت صبحه. نون خریده و منتظرم دوستم بیاد صبحونه بخوریم. حالا تا بیاد می نویسم.

یکشنبه از شرکت که رفتم دنبال مانی، با هم رفتیم خونه. مهدی نرفته بود اداره. دیشب خواستم یه عکس از پاش بندازم بعد دیدم یه عالمه عکس خوب بدهکارم به اینجا. حالا چیه یه کاره بیام عکس پای زخم و زیلی شوهرمو بذارم! ولی به شماها میگم خیلی بد زخمی شده. جای پنجول یه حیوون وحشیه انگار!!!!!!!!شیطان یوهاااااااهاااااا!

خلاصه یکشنبه با مانی رسیدیم خونه و داداشم هم رسیده بود. مانی رو گذاشتم تو خونه و برگشتم بیرون و رفتم سبزی و تمبرهندی و ماست و از این چیزها خریدم. بعد رفتم خونه و داداشم گفت چرا به من نگفتی چی میخوای؟ گفتم: مهم نیست. نزدیک بود. رفتم و زود برگشتم.

داداشم چای دم کرده بود و یه دور چای واسه مون ریخت. بعدش ده دقیقه دراز کشیدم و بلند شدم سراغ کارها. عاقو من دستور این تمبرهندی پلو رو بدم که دوستان با خیال راحت درست کنند:

اولا با برنج هندی بهتر میشه چون موادش آبداره نسبتا و دیگه مطمئن هستید که خمیر نمیشه.

خب بذار حالا تعریف کنم، بعد آخرش دستورش رو میدم! وراجی که نمیذاره که!!!!!

خلاصه رفتم تو آشپزخونه و اول مواد تمبرهندی پلو رو حاضر کردم و مواد لوبیاپلو رو هم ریختم تو جی پاس و اول تمبرهندی پلو رو دم انداختم و بعدش هم لوبیاپلو رو. این وسط، میوه شستم و واسه خودمون سالادمیوه درست کردم و دو بسته بادنجون سرخ شده هم گرفته بودم که دیگه واقعا نکشیدم بخوام درستش کنم. بیشتر میخواستم مثلا واسه شام امشب خودمون و واسه خواهرشوهرم ببرم. که واقعا نتونستم و دیگه درستش هم نکردم.

غذاها رو که دم انداختم، چای که داداشم ریخته بود رو خوردم و ظرفها و قابلمه ها رو شستم و دیگه ساعت بیست دقیقه به نه بود. یه جنازه واقعی بودم. یه کم سالاد میوه خوردیم و  اول فکر کردم این بیست دقیقه رو برم حموم و نماز بخونم. ولی فقط رسیدم نماز بخونم و بعدش داداشم کمک کرد و غذاها رو آوردم. مهدی که لوبیاپلو دوست نداره. یه کم تمبرهندی پلو خورد و داداشم هم از هر دو. بعدش دیگه جمع کردم و شستم و رفتم واسه مسواک و دوش.

ساعت  ده، به معنی واقعی کلمه بیهوش شدم. به طوری که دیروز صبح وقتی ساعت شش بیدار شدم، هنوز خسته بودم. خلاصه بیدار شدم و اومدم اداره. مهدی تو وایبر واسه خواهر و برادرهاش نوشته بود که آشتی غذا درست کرده و همه هم تشکر کرده بودند. خلاصه دیروز هم مهدی نرفت اداره. البته داداشم گفت که می رسونتش. ولی مشکل اینجاست که از زانو تا پایین پاش، پوستش کنده شده و اصلا نمی تونه شلوار بپوشه. مگه با شلوارک!!!!! خلاصه دیروز رو هم موند و نرفت.

رفتم دنبال مانی و با هم رفتیم خونه. مهدی گفت: کی بریم؟ گفتم بذار من یه کم بشینم. خلاصه شش و نیم دیگه راه افتادیم به طرف خونه خواهرشوهر بزرگه که غرب تهرانه. رفتیم دیدیم برادرشوهر نیومده چون قرار بود بیان ماکروفرشون رو نصب کنند. من نمیدونستم. مگه ماکروفر رو نمی زنند به برق و روشن میشه؟ مگه نصبیه؟ حالا شاید این جدیدها نصبی باشه.

فقط خواهرشوهر بزرگه و شوهرش بودند و خواهرشوهر کوچیکه و شوهرش. بعلاوه من و مهدی و مانی. غذاها رو گذاشتیم تو آشپزخونه و نشستیم به مشورت که اول بریم انبار پسرخاله یا اول شام بخوریم. نظر بر این بود که بچه ها گشنه نبودند و اول رفتیم انبار. منتها خواهرشوهر بزرگه چون کمردرد داره و در جریان فیزیوتراپی مثل اینکه یه کاری به کمرش کرده بودند که گفته بودند نباید تکون بخوره. اینه که گفت نمیاد. اولش شوهرش هم گفت نمیاد ولی دیگه خانمه اصرار کرد که نه، تو برو. من فوقش بعدا میام.

خلاصه شوهرش هم تازه ماشین خریده بود و دیگه همه سوار یه ماشین شدیم و مانی رو هم گذاشتیم مراقب عمه بزرگه اش باشه. اونم نبردیم.

بعدش رفتیم انبار و اونا واسه شون خیلی جالب بود قیمتها و خرید کردند و آقا مهدی هم با وجود اینکه پارسال یه کاپشن خریده و هفته پیش هم از پسرخاله یه کاپسن چرم خریده بود، ولی بازم دیشب یه کاپشن دیگه خرید و منم دستکش و یه بافت تو خونه ای. در مجموع سیصد و خرده ای خرید کردیم و چون قراره یه سری پولیور هم امروز بیاره، قرار شد که دوباره بریم!

خلاصه برگشتیم خونه و خواهرشوهر بزرگه خیلی خوشش اومد از خریدها و البته منم براش یه دستکش خریدم! دیگه خدا نکنه آشتی مهربون بشه!!!!!نیشخند ولی بدتر از اون، خدا نکنه آشتی نامهربون بشه!!!!! اول همه دهن مهدی بیچاره سرویسه! خنده

خلاصه برگشتیم و شام خوردیم و با وجود اینکه تمبرهندیش یه هوا شیرین بود، ولی همه خوششون اومد و یه قابلمه کوچیک هم لوبیاپلو واسه شون برده بودم که گذاشتم تو یخچال و موند واسه امروزشون. بعد ظرف غذای شوهرش رو هم گرفتم و بقیه تمبرهندی پلو رو ریختم توش که امروز ناهار ببره.

خواهرشوهر کوچیکه هم البته سالاد آورده بود که من خیلی خوردم! بعدش هم رفت ظرفها رو گذاشت تو ماشین و قابلمه منم شست و یه چای خوردیم و قرار شد من با پسرخاله در تماس باشم که وقتی پولیورها رو آورد، دوباره بریم. که من گفتم دو بسته بادنجون سرخ شده دارم که کاری هم نداره و می پزم و کشک بادنجونش میکنم. ایشالا قرار باشه واسه چهارشنبه که شام دوباره همونجا بخوریم و بریم انبار!

خلاصه که این روزها انبارگردانی می کنیم!!!!!!!

البته خواهرشوهر گفت آشتی تو دیگه نپز! ما یه چیزی میخریم! که گفتم نه، کاری برام نداره(!) که البته ممکنه امشب دیگه واسه خودمون شام نپزم و فقط کشک بادنجون فردا رو بپزم.

واااااااااای که چقدر حرف شکم!!!!!! آشتی شکمو!

یه چیز جالب از مانی بگم. پریشب که داداشم هم بود، غذا که خوردیم، مانی و داداشم کمک کردند میز رو جمع کنیم. ما تو خونه مون، دو دبه ماست میخریم معمولا. کم چرب واسه من و پر چرب واسه مانی و مهدی. دیگه دبه ها رو بردم کنار میز که هرکی هرچی میخوره بهش بدم. البته بدم میاد دبه رو بذارم رو میز!!!!! ولی همینطوری کنار دستم بود. خلاصه بعدش مانی یه دبه دستش گرفت و داداشم هم یه دبه دستش، که بیارن تو آشپزخونه.

مانی با خنده گفت: مامان! ما ماست آوریم!!!!!! واست ماست آورده ایم!!!!قهقهه بعد غش غش خندید!خنده

بعدش، همون روزی که پای مهدی اونجوری شده بود، عصرش که رفتم دنبالش، گفت: مامان! من موضوعو به دوستام گفتم!!! گفتم: کدوم موضوع؟ گفت: موضوع بابا که تو جوب افتاد!!!!!!!!

من:متفکر

موضوع:ابله

جوووب:گاوچران

 

آقا تا یادم نرفته این تمبرهندی پلو رو بگم:

اول سبزی پلویی رو بریزید تو ماهیتابه. بدون هیچی. تا آبش حسابی کشیده بشه. بعد تو این فاصله (کدوم فاصله آخه!) رو تمبرهندی ها، آب جوش بریزید و بذارید بمونه تا نرم بشه. چون اغلب تمبرهندی ها شور هستند، من هیچوقت تو موادش نمک نمیریزم. روغن هم نمیریزم. همون روغن تن ماهی کافیه.

بعدش آب سبزی که حسابی کشیده شد، تن ماهی رو با چنگال ریش ریش کنید و بریزید تو سبزی. با روغنش. بذارید حسابی به خورد هم برن و قاطی بشن. کار سختش اینجاشه که تمبرهندی ها که تو آب نرم شدند، آروم آروم چنگ بزنید و تا جاییکه میتونید هسته هاشو دربیارید. بعدش از صافی ردش کنید که دیگه هیچ چیزی به جز تمبرهندی نداشته باشید. منظورم اون ریشه های درخت و هسته است. مقدار آب هم زیاد نباشه. اونوقت این مایه رو بریزید تو ظرف سبزی و تن ماهی که همچنان رو حرارته. هم بزنید و بذارید حسابی آبش کشیده بشه. بشه یه مایه که بتونیم بریزیمش لای برنج.

من اینجور وقتها واسه این غذا یا قاطی پلو از برنج هندی استفاده میکنم. چون درصد له شدنش کمه!!!! خلاصه که وقتی برنج رو آبکش کردیم و آب مواد هم حسابی کشیده شد، کف قابلمه روغن میریزم و اول از مواد، میریزیم تهش. میشه نون هم گذاشت ته این برنج. ولی به نظر من، از خود برنج و مواد باشه، خیلی لذیذتره. اول از مواد میریزیم و بعدش برنج میریزیم و با چنگال قاطیش میکنیم. بعد هی لایه لایه میریزیم و قاطی می کنیم. بعدش میذاریم دم بکشه.

مهدی دوست داره اینو با تن ماهی بخوره. شما با هرچی عشقتون کشید بخورید. حتی با ماهی یا میگو. دیگه هرچی کرمتونه!

خلاصه این از این. یه سری چیزها هم میخواستم بگم که قطعا یادم رفته.

آها، اینم بگم که امروز صبح ساعت شش که ساعتم زنگید، قبل از اینکه از جام پاشم، سرمو گذاشتم کنار شونه مهدی. تو خواب نازم کرد.و یه کم تو اون حالت موندیم و پاشدم اومدم. همین، خیلی حالمو خوب کرد. همین حرکت! ببینید بعضی ها دلشون به چه چیزهای کوچیکی خوشه. هرچند که زندگی رو، همین چیزهای کوچیک درست میکنه.
از خدا برای همه تون دل خوش و تن سالم میخوام. همه رو به برکت دستهای سبزش می سپرم.

[ سه‌شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۳ ] [ ٧:٤٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ