چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام. صبح همگی بخیر.

این پنجشنبه هم من اومدم اداره. دیروز یه جلسه ای بود که عضو هیات مدیره گفت ساعت هشت و نیم بهم بزنگید که یادم باشه بیام. منم به همکار گفتم که ایشون گفت من سه هفته پشت سر هم اومده ام!

دیگه قرار شد من بیام! منم اومدم!


خب دیشب خونه بابام خوابیدیم و باید بگم مانی چه ترفندی زد که دیگه
هیچ کدوم نتونستیم ـ یا بهتر بگم دلمون نیومد ـ به حرفش گوش نکنیم.

سه شنبه که مانی رو برداشتم از مهد و رفتیم خونه، خییییییییلی خسته
بودم. سینوسهام هم عفونت کرده و فقط تونسته بودم یه کم سرم شستشو بکشم به بینی.
وگرنه حالم خوش نبود. تا اینکه رسیدم خونه و فقط چهار دسته گل نرگسی که پشت چراغ
خریده بودم رو گذاشتم تو گلدون و روی میز. که همون موقع همه اون قسمت، پر شد از
عطر نرگس. شنیده ام واسه سرماخوردگی خیلی خوبه. و خیلی خاصیت های دیگه.

مهدی و مانی مشغول بازی شدند و خواستند برن تو اتاق کارتن نگاه کنند.
که لحاف و بالشم رو آوردم رو کاناپه و گفتم چراغها رو هم خاموش کنید که من نیم ساعت
بخوابم.

البته قبل از خواب، سیب زمینی انداختم تو جی پاس که بپزه. دو بسته هم
بادنجون سرخ شده از فریزر بیرون گذاشتم که یخش آب بشه. بعدش حوالی ساعت شش خوابم
برد و با صدای تلفن بیدار شدم.  اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که ساعت
هشته و من خواب مونده ام!

داداشم بود که کارم داشت و اون موقع تازه فهمیدم ساعت هنوز شش و بیست
و پنج دقیقه است. خلاصه داداشم گفت یه نفر دنبال کسی میگرده که دو هزار صفحه رو
تایپ کنه. که گفتم من نمی کنم و تو دلم گفتم اگه این وقت رو بخوام بذارم، رو کتاب
خودم میذارم. البته شما عزیزان در مورد کتابم خیلی محبت دارید ولی خب من هنوز که
شروع به نوشتن کتاب نکرده ام !!!!!!!! فعلا دارم طرحش رو میریزم. خب یلخی که نمیشه
نوشت. یه طرح کلی باید تو ذهن باشه که آدم بدونه کلیت داستان چیه و از کجا شروع
میشه و به کجا هم ختم میشه! فکر کنم بیفته برای بعد از عید.

خلاصه بعد از تلفنش بلند شدم و مرغ هم بار گذاشتم و یه سر رفتم بیرون
زیتون و ذرت هم خریدم و برگشتم الویه درست کردم. بادنجونها رو هم گذاشتم حسابی
بپزند. یه الویه توپ درست کردم واسه شام همون شب و کشک بادنجون هم واسه قابلمه
پارتی خونه خواهر شوهر مال دیشب که میشد چهارشنبه!

مهدی که همچنان تو اتاق بود و رو تخت خوابش برده بود. دیگه حوالی
ساعت هشت و نیم رفتم تو اتاق دیدم بیداره شکر خدا! آخه از روزی که پاش اونجوی شده
که سر کار نرفته. یا پای ایکس باکسه یا خوابه! طفلی خیلی داره عذاب میکشه!

خلاصه بیدار بود و گفتم که برای شام واسش الویه درست کرده ام که کلی
خوشحال شد و کم کم از اتاق بیرون اومد. بعد مانی گفت: میخوام با مامان بزرگ (مامان
من) حرف بزنم. مهدی کمکش کرد شماره خونه مامانم اینا رو خودش گرفت و بعد من تو
اشپزخونه بودم و می شنیدم صداش رو. به مامانم گفت: مامان آشتی دستش سوخته!!!!!!!!!

من و مهدی گفتیم: واااااااا دست من کجا سوخته؟ بعد به ما محل نذاشت و
به مامانم گفت: من فردا نمیرم خانه بازی و شادی. میام خونه شما.

فهمیدم چرا گفته من دستم سوخته. چون دیده هر بار که من یا مهدی یا
خودش مریضیم، میریم اونجا. خواسته یه ترفند بزنه که ببریمش اونجا! خودش واسه خودش
مهد رو هم کنسل کرد و خودشو دعوت کرد!!!!!!!!!!

 بعدش یه کم لوبیاپلو داشتم که واسه مانی گرم کردم و الویه و
خیارشور هم آوردم که مهدی بخوره که یه لقمه خوردو گفت: این چرا، این مزه رو میده؟

گفتم: خب توش ذرت و زیتون هم ریخته ام! گفت: من از زیتون بدم
میاد!!!!!!!!!




 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 





 گفتم تو عاشق زیتونی که! مامانت هم میریزه تو الویه هاش.
گفت: خب من نمیخورم که! گفتم: تو الویه مامانت رو نمیخوری؟ اشتباه میکنی. مامانت
دو مدل درست میکنه. تو یه مدلش فلفل سبز میریزه و تو یکیش نمیریزه که من تو چون
اذیت میشیم، بدون فلفل سبزش رو میخوریم.

بحث بی فایده بود! دوست نداشت طعم الویه رو! بنابراین نخورد!!!!!!!

خستگی اش تو تنم موند ولی هیچی نگفتم. پاشدم آشپزخونه رو جمع کردم و
یه ظرف واسه خودم کشیدم که بیارم اداره بخورم. کشک بادنجونم که آماده شد گذاشتم
خنک بشه و بعدش آخر شب بعد از دوش و مسواک گذاشتمش تو یخچال.

فکر کنم ده و نیم هم خوابیدم. خلاصه چهارشنبه صبح بیدار شدم و اومدم
اداره. اول یه چیزی در مورد یه سری چیزهای خنده دار اداره بگم. یادتونه که
مدیرعاملون بچه ها رو از عباس آباد فرستاد بهارستان که کاغذکادو ارزون بخرند؟! خب
اون کاغذها تموم شد و پریروز مسوول  خزانه داری به من گفت تو رو خدا خودت برو
بخر از همین مغازه های همینجا. گفتم: شر دست من نده. فردا میگه آشتی رفت همه
سرمایه شرکت رو به باد داد. گفت: تو چه کار داری. من میزنم تو تنخواه خودم. خودت
برو به سلیقه خودت بگیر.

بچه ها اون روز از بهارستان برگ پونصد خریده بودند. من رفتم دیدم دم
شرکت چه طرح های خوشگلی هم داره. گفتم: آقا چند؟ گفت: برگی پونصد!!!!!!!!!!!!!!!
خب مدیرعامل اگه بود که سکته میکرد! و از اون بدتر چون میخواستم تعداد بالا بگیرم،
برگی چهارصد خریدم!!!!!!!!!!




بعدش دویست و پنجاه تا پاکت نامه هم میخواستیم که دونه ای صد بود ولی
چون تعداد بالا بود، دونه ای هفتاد بهم داد!!!!!!!!

زرنگ ماها نیستیم که فکر میکنیم اگه صد فرسخ بکوبیم بریم اون سر شهر،
حتما جنس ارزونتر گیرمون میاد. زرنگ زنبوه که می.ر.ی.ن.ه آدمها میخورن! آره داداش!

خلاصه دو روز گذشته در رفت و آمد بودم و به عضو هیات مدیره مون هم
گفتم جریان قیمت کاغذکادوها رو. همون که منو برگردوند! با خنده چند بار گفت:
باریکلا!! باریکلا!!!!!

منم تو دلم گفتم: آره، باریکلا، یه ماه دیگه دوباره عملیات قهوه ای
سازی آشتی توسط رفیقت کلید میخوره!

خلاصه دیروز که چهارشنبه بود رفتم دنبال مانی و قبلش داداشم زنگید که
ببینه برنامه مون چیه. منم از مهدی پرسیدم و به این نتیجه رسیدیم که حتما مانی
خیلی دلش واسه مامانم اینا تنگ شده. قرار شد اول بریم انبار پسرخاله و بعدش هم شام
ببریم خونه خواهرشوهرم و آخر شب هم ما بریم خونه مامانم اینا. منتها قرار شد
داداشم سر راهش بیاد مانی رو ببره خونه مامانم اینا که دیگه تا آخرشب تو
دست و پای ما نباشه و اونجا هم باشه و بهش خوش بگذره و به مراد دلش برسه.

دیگه رسیدم خونه و زنگیدم به مهدی که بیاد مانی رو از تو ماشین ببره.
چهارشنبه بود و طبق روال چهارشنبه ها مانی به خاطر کلاس موسیقی ظهر نخوابیده بود و
تو راه خوابیده بود.

تراژدی از اینجا شروع شد.

مهدی اومد دم در که مانی رو ببره. خداشاهده اگه دروغ بگم! تقریبا با
حالت تهاجمی اومد! خب شما باشید تعجب نمیکنید؟ گفتم: چی شده؟ تو حالت خوبه؟ با
عصبانیت گفت: اصلا حال و حوصله ندارم حالم خوب نیست!!!!!!

خب به من چه مربوطه. من از صبح رفتم الان اومده ام، چرا با من
این رفتار رو میکنی؟ اونم تو خیابون جلوی اینهمه آدم که نصفشون کسبه محل هستند!!!!

مانی رو بغل کرد و برد داخل. منم وسایل رو بردم. دیدم خیلی عصبانیه.
طبق معمول داشت با ایکس باکس بازی میکرد. نمیدونم آنلاین داشت بازی میکرد یا خودش
با خودش.

با خودم فکر کردم خب چشه. یا سر جریان خونه باباش ناراحته، یا تو
ایکس باکس باخته، یا رفته حموم، زخمش درد گرفته! یا یه خبری از دادگاه خودش
شده. یه چیزی تو این مایه ها. هیچ کدوم به من مربوط نبود. هیچ کدوم دلیل خوبی
برای بدرفتاری با زنی نبود که از صبح بچه رو به کول گرفته و رفته سر کار و برگشته
و حالا میخواد پاشو دراز کنه. من تقصیری نداشتم که.

اول هیچی نگفتم. بعد دیدم خیلی شاکیه. مانی رو که برد بذاره سر جاش،
کفشهای مانی رو از پاش درآورد و پرت کرد تو در و دیوار!

گفتم: نه، مثل اینکه حالت خوش نیست. خب یه کلمه بگو چی شده؟ کسی
مرده؟ کسی طوریش شده؟

گفت: حتما باید کسی طوریش شده باشه؟ گفتم: خب این رفتاری که تو میکنه
همینو نشون میده که یه اتفاق بدی افتاده. اصلا من الان میزنگم به داداشم که نیاد
دنبال مانی. شب هم میخوایم بریم خونه بابام اینا، میخوای اعصاب همه رو خرد کنی.

گفت: اون مال آخر شبه. بذار بیاد مانی رو ببره.

آره. میخواست با من تنها باشه. میخواست با زنش ماه عسلی تنها باشه
بلانسبت!!!! واسه خاطر این میخواست مانی تو خونه نباشه!!!!!!!!!

رفتم وایسادم جلوی تی وی و گفتم: وقتی این رفتار رو میکنی باید بگی
به خاطر چیه. گفت: نذار بگم. برو اونور!!!!!!! گفتم: خب بگو بدونم. آدم باید بدونه
سر چی داری اینطوری میکنی؟

راستش برام مهم نبود که بخوام بفهمم چی شده. ولی رفتارش جوری
بود که انگار من یه قصوری کرده بودم. اصلا نگفت: از تو ناراحت نیستم. تنها چیزی که
به ذهنم رسید این بود که وسط روز ـ ظهر به بعد ـ یکی دو بار زنگیدم بهش که شاکی شد
که من تو تختم!! تو چرا زنگ میزنی به تلفن خونه که من مجبور بشم این همه راه رو از
تخت بیام تلفن رو بردارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بعدش دیگه نتونستم خودمو نگه دارم. گفتم: چه مرگته؟ یه هفته است
نمیری سر کار میخوری و میخوابی و ایکس باکس میکنی تازه شاکی هم هستی؟ گفت: مگه مال
تو رو خورده ام؟ گفتم: مال هر خری رو که خورده ای! چرا به خودت اجازه میدی هر
رفتاری رو با من بکنی.

اونجا از خودم متنفر شدم که چرا جوری ام که میشم کیسه بوکس هرکی. حتی
شوهرم.

یه سری ظرف از دیشب تو سینک بود. اول رفتم اونا رو بشورم، پشیمون
شدم. سالاد اولویه رو آوردم و ریختم تو ظرف دردار مامانم که پیشم مونده بود. بقیه
اش رو هم ریختم تو دو تا نصفه نون باگت و گذاشتم تو کیسه فریزر. وسایل  مانی
رو گذاشتم تو کیفش و تو کیسه و کنار گذاشتم. داداشم زنگید. با دوستش اومده بود مانی
رو ببره.

گفتم: مانی خوابه. گفت: ایراد نداره. دوستم بغلش میکنه. رفتم کاپشن و
کلاه مانی رو تنش کردم و مانی یه کم بیدار شد. گفتم: مامان پاشو! دایی اومده
دنبالت. دادمش بغل داداشم و کیسه غذاها رو هم دادم دستش. گفتم: تو و دوستت این
ساندویچ ها رو بخورید.

یه ظرف قورمه سبزی هم از چند روز پیش مونده بود که هر روز مهدی میگفت
میره اداره و نمیرفت و غذاهه رو هم نمیخورد. اونم دادم داداشم ببره. گفتم عموم
قورمه سبزی دوست داره شاید بخورتش. (یارو هر شب زنش بهش سیب زمینی و تخم مرغ میده،
واسه همینه وقتی زنش غذا می پزه، رو چشماش میذاره! اونوقت ما هر شب غذا می پزیم،
ناز میذاره و نمیخوره! عیب نداره روزگار، هرکاری دلت میخواد بکن!)

درو که پشت سر مانی و داداشم بستم رفتم تو اتاق. ساعت ده دقیقه به شش
بود. چند روز نرفته بودم تو وایبر. خودمو با وایبر سرگرم کردم. خواستم یه چرتی
بزنم که دیگه نشد. شش و نیم بلند شدم و رفتم یه دوش سرپایی گرفتم و مسواک زدم
و آرایش کردم و نماز خوندم و ظرفهای آشپزخونه رو شستم و حاضر شدم.

دوباره بحثمون شد و مهدی مثل همیشه ـ مثل روال همه این سالها ـ تیر
رو زد جایی که نباید میزد. شاید هم جایی که باید میزد. گفت:

خودت خواستی زنم بشی، کارت دعوت که برات نفرستاده بودم. الانم هر
لحظه اگه نخواستی، میتونی گورتو گم کنی!!!!!!

برگشتم به طرفش و گفتم: ادبت همینه؟ اینجوری یادت داده اند؟

گفت: آره. همینه.

بوتهای سیامو آوردم و پام کردم. قابلمه کشک بادنجون رو دستم گرفتم که
برم بیرون. دیدم جعبه شیرینی جا مونده. چند شب پیش مانی هوس شیرینی کرد و مهدی
براش خرید. بعد گفت: نه، این اونی نیست که من میخوام. خامه اش رو دوست ندارم.
شیرینی ها موند تو یخچال. فکر کردم ببرم مغازه پسرخاله بچه ها بخورند.

تو راه هم ساکت بودم. فقط آهنگهای غمگینی رو که وقتی خیلی داغونم گوش
میدم و گذاشتم و دیگه به هیچی فکر نکردم. جای فکر نیست. وقتی طرف آدم، تیر رو
میزنه به نقطه ضعفت، به اونجایی که باید یا نباید دیگه حرفی برای گفتن نمی مونه.
اوایل پشیمون میشدم از ازدواجم. اوایل غصه میخوردم که این چه کاری بود که من کردم.
که خودم بهش پیشنهاد ازدواج دادم و خودم پای همه نداری ها و مشکلاتش وایسادم. مثل
الان. خب اونم همیشه قدردان من بوده!!!!!!!!

ولی الان دیگه پشیمون نیستم. خب زندگیه دیگه. همینه. زندگی پسرخاله
رو که می بینم می بینم همه مون یه جوریم. شاید زندگی های خیلی کمی حد وسط
داشته باشه. وگرنه تو اکثر زندگی ها، یه نفر غالبه و یه نفر مغلوب. (به قول یکی از
فامیلهای دورمون، هرکی یه طوری تو زندگیش می.ر.ی.ن.ه!!!!!! این جمله رو باید طلا
گرفت!)

همین مهدی، زن پسرخاله رو می بینه. که تازه چند ساله از ته فلان
روستا اومده اند تهران، پسرخاله ام بهش رانندگی یاد داد دو ساله. اونوقت از
پسرخاله ام ایراد فنی میگیره!!!!! اونوقت سرشو میگیره بالا و میگه: مگه واسم چه
کار کردی؟ ماشین شاسی بلند انداختی زیر پام؟ با اون هنر و با اون سواد و موقعیت
اجتماعی. خب این وسط پسرخاله ام له میشه.

مثل من که این طرف دارم له میشم. می بینم زن پسرخاله شاکیه که چرا تو
دعواها پسرخاله ام بهش توهین میکنه. بعد می بینم منم از توهین کردن مهدی شاکی ام!
همه شاکی از بی حرمتی ها. ولی دلم اونجا درد میگیره که یه ثانیه و فقط یه ثانیه
بخوام خودمو با زن پسرخاله مقایسه کنم. تپش قلبم زیاد میشه و این کار رو نمیکنم.

آخه جالبه که مهدی همیشه میگه: پسرخاله ات بی عرضه است! من بودم یه
ثانیه هم این زنو تحمل نمیکردم!!!! یه بار بهش گفتم: مثلا چه کار میکردی؟ گفت:
میزنم از خونه پرتش میکردم بیرون!

آخه نیست الان که زنش اونجوری نیست، قدرشو میدونه، از اون بابت
میگه!!!!!

دیشب که رسیدیم انبار، مهدی رفت واسه خودش چرخ زد. گفته بودم شاید
بهتون که یکی از دوستام که خونه شون پشت انبار پسرخاله است، روزی چند ساعت میره
فاکتورهای پسرخاله رو وارد سیستم میکنه. رفتم پیشش. گفت: چرا ناراحتی اشتی؟

گفتم: چیزی نیست. یه کم سرم درد میکنه.

خب عادت نداره منو ناراحت ببینه. بعدش مهدی پلیورها رو دید دیگه دوتا
از خواهرهاش و شوهرهاشون با برادرش و خانمش رسیدند. زیاد نرفتم تو دست و پاشون که
راحت باشند. گفتم شاید فکر کنند من میخوام تو رودربایستی بندازمشون. هرچند که همه
شون کلی تشکر کردند و حتی برادرشوهرم گفت: من دارم اینجا زندگی مو جمع میکنم. چقدر
قیمتها عالیه!!!!!

تا حوالی نه و نیم تو انبار بودیم. دوستم باید میرفت دنبال مامانش و
زودتر رفت.

اون که رفت، یه کم جمع و جور کردم و یه سری لباس که از رگال خارج شده
بود و برگردوندم سر جاش. پسرخاله هی میگفت: زحمت نکش آشتی!

نمیدونست حالم بده و میخوام سر خودمو گرم کنم. یه بغضی تو گلوم بود
که مثل همه این سالها، باید اینقدر سرمو با کار گرم میکردم که خودش کم کم بره
پایین. نایلونهای کف انبار رو برداشتم و یه گوشه گذاشتم. بعد  اینا کم کم
اومدند پای حساب و کتاب. نشستم سر جای دوستم و فاکتور کردم. البته پسرخاله هم
میدونه که من این کار فروشندگی رو خیلی دوست دارم و برای همین، گذاشت من فاکتور
کنم. کلی هم بهشون تخفیف داد. مهدی یه پولیور برداشت و پولش رو داد. بعدش آخر سر،
گفت: عه! آشتی تو هم چیزی برداشتی؟

من یه سوئیشرت و یه تاپ برداشته بودم. گفت: چقدر شده؟ چرا رو
فاکتورهای من نگفتی حساب کنیم؟ نخواستم جلوی بقیه خردش کنم. گفتم: آخه دوستم واسه
من یه فاکتور جدا زد همون اول. که راست هم گفتم. بعدش مال خودم رو اضافه کردم
به فاکتور قبلی ام. منتها مهدی کارت کشید. منم هیچی نگفتم. برام اهمیت نداشت اون پول
رو، مهدی بده یا خودم.

اونی که از دست رفته، عشقیه که به مهدی داشتم و اونجوری می کوبه تو
سرم هر بار. بعد توقع داره زندگی مون همیشه مملو از عشق من باشه. عین روز اول!

الان ناراحتم که اینا رو می نویسم. ممکنه این ناراحتی از بین بره و
دیگه این حس رو نداشته باشم. ولی دوست دارم همه مون که اینجا رو میخونیم به اینا
فکر کنیم که وقتی موقع عصانیت، زهرآهگین ترین کلماتمون رو به طرف مقابل پرتاب
میکنیم، ممکنه چیزهایی بشکنه که دیگه هرگز ترمیم نشه.

یه جمله ای برام تو ایبر اومده بود که: از یه جایی به بعد دیگه بزرگ
نمیشیم، پیر میشیم!!!!

دیشب از انبار که برگشتیم، دسته جمعی رفتیم خونه خواهرشوهر بزرگه. من
که حالم بد بود و حوصله نداشتم. ولی خب، نمیشد کنسلش کنم. رفتیم اونجا و شوهرخواهر
کوچیکه مهدی هم نون سنگک خریده بود. رفتم تو آشپزخونه و کشک بادنجون رو گذاشتم گرم
بشه. جاری ام گفت: واقعا غذا کشک بادنجونه؟ گفتم: آره خب. خندید. گفتم: دوست
نداری؟ گفت: نه، آخه آدم دهنش جمع میشه وقتی میخوره!

که منظورشو نفهمیدم. از خواهرشوهر بزرگه پرسیدم: چیزی داری تو یخچال؟
گفت: آره. یه کم لوبیاپلو مونده از اون شب که زحمت کشیدی آوردی.

در یخچال رو باز کردم و قابلمه ام رو بیرون آوردم. لوبیاپلو رو
گذاشتم گرم بشه. البته من خیلی همیشه همه جوانب رو رعایت میکنم و هرگز هرگز سر
یخچال خانواده مهدی نمیرم. منتها دیگه خواهرش کمرش درد میکنه و مهربونی این بود که
دیشب من خودم همه کارها رو میکردم. که البته برام مهم هم نبود. یه چیزهایی آدم رو
آزار میده که کار کردن، در برابرش هیچه. دیگه با کمک خواهرشوهر کوچیکه ظرفها رو
جمع کردیم و شوهر اون یکی هم که صاحبخونه بود اومد کمک و دیگه غذا رو کشیدیم و
جاری گفت: واسه من لوبیاپلو داغ کردی؟ گفتم: آره. گفت: آخه من دوست ندارم! مانی لوبیاپلو
دوست داره.

خواستم بگم: بیا کله منو بخور تو! ولی هیچی نگفتم. با خودم گفتم به
من چه. بذار گشنه بمونه. قابلمه پارتیه. جشن ذائقه و سلیقه سرکار خانم نیست که
حالا سفارش بدیم از نائب واسش چلوکباب بیارن. بخور بکش کنار بگو خدا رو شکر. اینا
رو تو دلم گفتم.

خلاصه خوردیم و جمع کردیم و خواهرشوهر کوچیکه ظرفها رو چید تو
ماشین و  خودم هم هرچی غذا مونده بود رو تو ظرف دردار ریختم و اشپزخونه رو
جمع کردم و یکی اومد چای دم کرد و فنجونها رو چیدم تو سینی و شوهرش اومد چای ریخت
و منم سرش رو با آب جوش پر کردم. خواهرشوهرم هی میگفت: آشتی من خجالت میکشم. تو رو
خدا بیا بشین. گفتم: آخه این چه حرفیه. خب مگه چی میشه؟ چند بارم تو کباب گرفتی
اومدی خونه ما. طوری نمیشه. این تکلف ها که نباشه، همه چی راحت تره.

گفت: فعلا که تو داری همه اش به زحمت می افتی. الان سه باره داری غذا
میاری. گفتم: نه دیگه نشد. وقتی بیفتی به شمردن اینکه هرکس چند بار غذا آورده، همه
چی خراب میشه. نشمر و بذار هرکی تونست کار انجام بده.

دیگه مهدی گفت: پاشو بریم. شوهرش گفت: چای ریخته ام. بذار آشتی چای
بخوره.

بعد مهدی چای خوردو دیگه چای به من نرسید و دیگه نخواستم هم بخورم.
رفتیم خونه بابام. دلم واسه مانی تنگ شده بود.

مامانم گفت: چه عجب! اشتی خرید نکرده! مهدی گفت: دو تیکه بیشتر نخرید
که اونم تو ماشینه!

مامانم نمیدونست دل و دماغ نداشتم و اینقدر تپش قلبم بالا بود که تو
انبار میخواستم پروپورانول و کلودیازپوکساید بخورم. منتها نمیخواستم پسرخاله متوجه
ناراحتی ام بشه. گفتم بذار به درد خودش بمیره. بذار فکر کنه من خوشبختم. بذار همه
فکر کنند من خوشبختم.

حتی اگه مهدی ناراحت هم باشه از کارش ـ که نیست ـ من میگم وقتی دل
کسی رو می شکنیم، انگار همه اونچه که داشته رو کرده ایم تو چاه فاضلاب. حالا شما
بعدش هی بیا دستهای طرف رو بشور که بوی گند ازش جدا بشه. همون بوی صابونی که بعدا
از دست آدم به مشام میرسه، بدتر حالتو خراب میکنه!!!!!!

 

 

 

[ پنجشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۳ ] [ ٧:٥٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ