چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام. صبح همگی بخیر. ایشالا حالا همگی خوب باشه.

پنجشنبه پست گذاشته بودم و برای همین، دیروز دیگه نذاشتم. البته دیروز خیلی سرم شلوغ بود و کلی کار داشتم. نظراتتون رو گذری دیدم. گفتم اول بپستم، بعدش برم سراغ نظرات.


خب پنجشنبه تو اداره همون دویست و پنجاه تا دعوتنامه رو گذاشتم جلوم که بذارم تو پاکت. هر کس هم پاکتش جدا بود. حدود پنجاه تاش موند که مدیرعامل محترم زنگید و یه سری کار بهم داد و منم جریان دعوت نامه را گفتم بهش. گفت: اصلا این خانم منابع با من چک نکرده! کدوم متن رو گذاشته ؟ واسش خوندم. گفت: من این متن رو نمیخوام!!!!!! امضای منم پاش گذاشته ولی من این متن رو نمیخوام!

بعد یه متن دیگه گفت و منم ایمیل کردم واسه خانم منابع و دیگه نمازمو تو اداره خوندنم و رفتم خونه بابام اینا که مانی و مهدی از شب قبل اونجا بودند. تقریبا چهل و پنج دقیقه هم تو راه بودم!!!!!!! بعدش دیگه رسیدم و دیدم مامانم ماکارونی ـ غذای محبوب مهدی ـ رو پخته و البته بقیه سر سفره بودند ولی هنوز شروع نکرده بودند. دیگه تا لباسهامو دربیارم دیدم مامانم کشک بادنجون هم درست کرده که نوکی هم به اون زدم و بعد از ناهار هم حسابی خوابیدیم!!!!!!!!

عصر که پاشدم، مانی رو بردم حموم و البته مهدی قرار بود ببره ولی به خاطر زخم پاش نبردش. شب هم شام خوردیم و خوابیدیم تا جمعه صبح که قرار بود من ساعت هشت و نیم خونه دوستم باشم. واسه ترمیم ناخن هام. همون دوستم که پیش پسرخاله ام کار میکنه. خلاصه ساعت هفت و نیم بیدار شدم و یه کم اینور و اونور کردم و حاضر شدم و سر راهم هم نون تافتون خریدم و رفتم خونه شون. فقط خودش و مامانش هستند تو اون خونه. خلاصه اول رفتیم یه کم ناخن هامو سوهان کشید و بعدش رفتیم سر صبحانه و یه عالمه صبحانه خوردیم. عروسشون تبریزیه و از اونجا مربای خیار و ترب سیاه واسه شون آورده بود! من که ندیده بودم!

خلاصه بعدش هم کارهای ناخن انجام شد و من برگشتم خونه بابام اینا. مامان مهدی قرار بود واسه ظهر فسنجون بپزه که ما هم گفتیم می آییم. دیگه ساعت دوازده حاضر شدیم رفتیم اونجا. خب مهدی شد یه آدم دیگه و اون چهل و هشت ساعتی که پیش من و خونه بابای من بود، صم بکم بود و اونجا شد همون پسری که مامان میشه فداش! (به قول عمو هیچکس!!!)

دیگه با خواهر و شوهرخواهرهاش بگو و بخند و حال و احوال با مامان و باباش و قربون صدقه و اووووووووووه بیا و ببین!!! که واسه من که نه جای تعجب داشت و نه ناراحت شدم. این آدم رو همینجوری می بینم و هست.

ظهر غذا خوردیم و فسنجونهای مادرشوهرم الحق خوشمزه است و بعدش من و جاری ظرف شستیم و وسط ظرف شستن هم موبایل جاری زنگید که شوهرش هی میگفت: بیا خواهرت کارت داره!!!!!! اونم میگفت: میام حالا! شوهرش میگفت: شاید کار واجب باهات داره. تو بیا!!!!!!!!!!

که اصلا شاید خواهری هم در کار نبود. و شاید برادرشوهرم بهش الکی زنگ زده میزد که ظرف نشوره! شاید باورتون نشه که اینا این مدلی هستند. از همون اول هم برادرشوهرم می اومد تو آشپزخونه و اگه زنش ظرف میشست میگفت: مامان! خانمم ظرف شست! که مادرشوهرم تشکر کنه!!!!! یعنی میگن بعضی از زنها فتنه اند، من به این نتیج رسیدم که بعضی از مردها بدترند! یعنی این برادرشوهرم تو یه چیزهایی دخالت میکنه که من خجالت میکشم! البته زنش هم کم نداره ها!!!!!!!!!!!

بگذریم. در شان من نیست این چیزها رو اصلا ببینم. چه برسه که بگم. ولی کلا بگم. مهدی و سه تا خواهرهاش با دو تا شوهرخواهرش هییییییچ مشکلی با هم نداریم. با هم چی کنار می آییم و بهمون خوش میگذره. تا وقتی که برادرشوهر و خانمش نباشند. یعنی هر لحظه ممکنه یه دعوایی بشه. یا بین خودشون یا اینا با یکی!

خب رابطه منم با مهدی معمولی بود. کاری به کار هم نداشتیم و البته چون خونه بابای مهدی بودیم، مهدی سعی میکرد اونجا مثلا به من بیشتر توجه کنه!!!! خب این حرکتش خییییییلی برام ازش داشت!!!!!!! (ارواح عمه ام!!!!) چون منو به خاطر خودم میخواست نه خدای نکرده جهت انبساط خاطر خانواده گرامی!

عصر جمعه خواهرکوچیکه مهدی و شوهرش و برادرشوهر و زنش رفتند خرید و بقیه تو خونه موندیم و گفتیم و خندیدیم و من عصر بابت یه کاری به پسرخاله زنگیدم و باهاش حرفیدم. شوهرخواهر مهدی کسی رو معرفی کرده بود که رفته بود اونجا خرید و کلیییییلی هم خرید کرده بود. بعد پسرخاله یه چیزهایی در مورد زندگیش گفت که فلان شده و بهمان شده. خلاصه بعدش دیگه شام مانی رو دادم و برگشتیم خونه خودمون.

من که خسته بودم. دیگه جمع و جور کردم و مانی رفت بخوابه. مهدی با خنده گفت: امشب برنامه ات چیه؟

گفتم: هیچی. خسته ام میرم میخوابم. گفت: یعنی نمیای پیش من؟

گفتم: خوابم میاد.

همه اش که نمیشه من حاضر به یراق باشم. وقتی دلم نخواد، یعنی دلم نمیخواد دیگه.

بعد که خوابیدم، یکی دو ساعت بعد اومد سراغم!!!!!!!!! خب دیدید دیگه. وقتی دلم نخواد، انجام ندادم. ارواح دمم!!!!!!!!!!!!!!!!!

دیروز اومدم اداره و دوباره دعوتنامه های جدید رو بهم دادند و منم گفتم بهتر که سر جام نباشم. تا ظهر نشستم قبلی ها رو از تو پاکت درآوردم و جدیدها رو گذاشتم توش. من نمی فهمم. اینهمه میگن کاغذ حروم نکنید، اونوقت اینا هم تو پورتال شرکت زده اند هم دو بار اس ام اس زدند برای دعوت، هم به در و دیوار شرکت زدند که امروز که یکشنبه است، یازدهمین سالگرد تاسیس شرکته!!!!! دیگه این دعوت نامه کاغذی شون چی بود!!!

حالا امروز میخوان از همکارهای ده سال خدمت هم تقدیر کنند. من که میگم به من، تندیس شصت طلایی هم میدن!!!!!! میگین نه، نگاه کنید!!!!!!!!

خلاصه دیروز ظهر مدیرعامل اومد و کلی استرس داشت. روز روزش که از استرس میخواد کله همه رو بکنه. دیروز دیگه هوار میکشید تقریبا! اول گفت: اشتی خانم! بیا کارهای منو جمع و جور کن. من الان سکته میکنم. قبلا خیلی اینجور وقتها دلداریش میدادم. ولی دیروز عین ماست وایسادم جلوش و گفتم: کارها رو بدید به من. بردم دونه دونه انجام دادم و برگشتم. خیالش که راحت شد، صدام کرد تو اتاق. گفت: درم ببیند! بعد گفت: من یه متنی واسه جشن فردا آماده کرده ام، تو ببین خوبه؟ بعد کاغذها رو داد دستم. یه جا نوشته بود: شما حضاران گرامی! گفتم: حضار، جمع حاضرانه، به نظرم حضاران غلطه. گفت: نه، درسته. این از اون غلطهاست که دیگه جا افتاده! تو دلم گفتم: آره عزیزم. تو درست میگی. خب اگه رو غلط هات اصرار داری، دیگه چرا نظر منو می پرسی.

خلاصه ایشون پنج و خرده ای رفت و منم اول یه زنگی زدم به عمه مهدی و بعدش نمازمو خوندم و حوالی شش راه افتادم به طرف خونه. عصر مهدی اومده بود مانی رو برده بود خونه. دیگه ده دقیقه به هفت رسیدم خونه و خعلی خسته بودم. اول خواستم خورش قیمه درست کنم که دیدم جون ندارم و فوری دو بسته گوشت گذاشتم بیرون و پیاز و ادویه زدم و تو ماهیتابه پهن کردم و گذاشتم رو گاز. برنج هم ریختم تو قابلمه و کته کردم. بعد رفتم دراز کشیدم. البته این وسط بگذرید از اینکه باید پوست کیک و شکلات مهدی و مانی رو از تو اتاق جمع کنم!!!!!!!!!!

بعد نشستم رو مبل و یه کم بعدش رفتم کبابها رو خط انداختم و پشت و رو کردم و دمکنی انداختم رو برنج. بیست دقیقه به هشت گفتم:

قربون خودم برم که ده دقیقه به هفت رسیده ام خونه و ساعت هشت، شامم حاضره!!!!!!

بعدش رفتم سراغ کبابها دیدم این ورش بیشتر سرخ شده، نمکش هم خیلی کمه. آخه وقتی داشتم درستش میکردم دیدم نمک ندارم و تا مهدی رفت و برگشت، دیگه درستش کرده بودم. خب بگو احمق، ده دقیقه وایسا تا نمک برسه!!!!!

خلاصه با ناراحتی به مهدی گفتم: کبابها خراب شده. بزنگ از بیرون یه چیزی بیارن! گفت: چرا؟ گفتم: نمکش کم شده! اونم زنگید جوجه آوردند و چه جوجه افتضاحی هم بود!!!!! تا جوجه رسید، رفتم برنج بکشم که دیدم شعله گاز کم شده و برنج دم نکشیده!!!!!!!!گریهگریه واقعا دلم میخواست بزنم زیر گریه.

مهدی گفت: تو خسته ای! امشب اصلا نباید شام درست میکردی. خب از اول میگفتی غذا از بیرون می گرفتیم. هم اعصاب خودتو خرد میکنی هم اینطوری میشه.

رفتم از تو یخچال زیتون بیارم که آرنجم محکم خورد تو در یخچال!!!!!!!!!!نگران فقط دلم میخواست شام مانی رو بدم زودتر کپه مرگم رو بذارم. حالا فکر کنید هنوز وسایلم رو جمع نکرده بودم واسه امروز.

دیگه شعله برنج رو بیشتر کردم و رفتم به زور به مانی جوجه بدون برنج دادم و مهدی گفت: من شام نمیخورم! البته اونجا هم یه کم بحثمون شد. که دیگه حوصله ندارم بگم سر چه چیز شخمی بود!! بعدش اومدم واسه خودم و مانی غذا کشیدمو هرچی که به نظرم میرسید گذاشتم واسه امروز تو کیسه و بقیه هم آویزون چوب لباسی.

بعدش رفتم رو کاناپه پذیرایی دراز کشیدم به وایبر بازی که یه دل درد بدی اومد سراغم. یه دل پیچه مسخره! زود رفتم دستشویی و نابود شدم. مهدی گفت: چته؟ چی شده؟ گفتم: هیچی. اینطوری شده. گفت: تا مانی بیداره پاشو بریم دکتر! گفتم: چیزی نیست. خوب میشم. گفت: شربت نبات بیارم؟ گفتم: نه. خوب میشم.

بعد اینقدر دلم درد میکرد که مچاله شده بودم. یه ذره خوابم برد و دوباره بیدار شدم و  ازش کیسه آبگرم خواستم. به مانی هم گفتم پتوشو بیاره بندازه روم. خوابم برد تا ساعت یازده. یازده بیدار شدم و دیگه گفتم برم بخوابم تو اتاق. مهدی داشت ایکس باکس بازی میکرد. داشتم میرفتم تو اتاق که گفت: میشه لطفا از جلوی تی وی رد نشی؟؟؟!!!!

تعجب

گفتم: من تا همین الان خواب بودم!!!!!! خب از کجا رد بشم برم تو اتاق؟ بعد عصبانی شدم و حرفمون شد دوباره!!!!!!!! سر این موضوع و سر اینکه مانی سرفه میکنه. عصر هم که داشتیم با هم حرف میزدیم، من دارم واسش یه جریانی رو تعریف میکنم، وسط حرفم میگه: به جای این حرفها، به داد بچه ات برس که مریضه!!!!!!!!!!

خب مانی سرفه میکنه، من باید چه کار کنم؟ وقتی مانی مریضه، من بیام وسط خونه وایسم و خودم و جر بدم و هی جیغ بکشم که بچه ام مریضه و هی حرکاتم رو گنده کنم و جلوی چشم همه بهش شربت و دوا بدم که ایشون رو من مهر تایید مادر وظیفه شناس روبزنه!!!!!!!! خودش اینجوریه. چند تا مساله عمده تو مغزشه که براش مهم هستند و بقیه چیزها رو دایورت میکنه رو شخمش.

اونا اینا هستند: مانی، کریستین رونالدو (و به طبع، تیم رئال مادرید)، پرسپولیس و مثل بقیه آدمها، خانواده اش. و مسائلی که به خانواده اش مربوط میشه. مثل جنگهای برادرش، مسائل خونه باباش.

ولی مثلا کارش در ردیف شخم قرار داره. مریض باشه نمیره سرکار، عشقش نکشه، نمیره سر کار، دوست نداشته باشه با من حرف نمیزنه. یعنی یه چیزی میگم بهتون، شاید باورتون نمیشه. مهدی آدم کم حرفی نیست. خوب حرف میزنه. ولی حداقل روزی چند بار این مورد پیش میاد که یه چیزی رو میگه، من میگم چی؟ میگه: با تو نبودم!!! مثلا داشته تو نت یه خبری رو میخونده! با خبره بوده. یا با خودش بوده! یا مثلا من تو آشپزخونه ام، میگه: لامصب حواستو جمع کن دیگه!

من میگم: با منی؟ میگه: نه، با این بازیکن فوتبالم! می فهمم با بازیکنهاش تو ایکس باکسه!!!!!!!! خب یه الاغی مث من هی منتظره مهدی باهاش بحرفه. یا اون یه جوری منو بار آورده که تا یه چیزی گفت: من حاضر و آماده باشم و جوابشو بدم که حرف ملوکانه اش رو زمین نمونه!!!!!!!!!!

گریهگریهگریه از خودم بدم اومد!!!!!!!!!!!!!

دیشب هم اینو بهش گفتم. گفتم: اگه الان میخواستی ازدواج کنی، قطعا این کار رو نمیکردی. چون اینقدری که سینگلی، متاهل نیستی. گفت: چطور؟ گفتم: همینطوری!!!!! حالا جالبه چند روز پیش به من میگه: آشتی تو بیشتر از من معتادی! تو به گوشیت معتادی!!!!!!!!! مثلا به اینکه من شبی نیم ساعت بشینم سر وایبر، میگه معتاد. من میشه ده روز نمیرم طرف وایبر. اولویتم شام پختن و کارهای شخصیمه! وقتی پیدا بشه میرم تو وایبر. ولی تو چی که همه وقتت رو میذاری بابت نت و فیلم و ایکس باکس!!!!!!!!!

خلاصه رفتم خوابیدم و دوباره حرفمون شد و اون اول بهم توهین کرد که منم بی جواب نذاشتمو همدیگر رو آخر شبی شستشو دادیم!!!!!!!!!

البته صبح لباسهاشو داد بهم که بذارم تو ماشین. لباسهای مراسم امروز اداره منو. البته که من دلم نمیخواست بیام این جشن رو. ولی خب مهدی از قبل گفته بود بریم و گور بابای اداره.

دیروزم مدیر منابع به من گفت: آشتی من فردا روی تو حساب میکنم. تو بشو مدیر داخلی که من کارها رو بهت بگم و تو هندل کنی. گفتم: مهدی خیلی شاکی میشه! خب میگه من دارم میام پیش تو بشینم!!! (خب من نباشم، مهدی بدون من نمیتونه به زندگیش ادامه بده!!!) اونوقت من بیام هی در رفت و آمد باشم؟ دیدم داره به مدیر خدمات شرکت هم میگه تو هم فردا با بچه هات حواستون باشه. اونم داشت میگفت: بابا جشنه. ما فردامیخوایم بیاییم خوش بگذرونیم.

گفتم: خب اگه میدونی اینجوریه، ما کلا نیاییم. ماها ده سال خدمتیم اینجا. این جشن مال ماست. اونهمه همه به سالن پول داده ایم که خودشون پذیرایی کنند! اونوقت ما بیاییم بشینم گارسن و برنامه ریز نیرویی که سه ماهه اومده؟ خب میخوای اصلا نیاییم! تو خونه باشیم لااقلش اینه که جلوی تی وی دراز میکشیم!!!

حالا امروز ساعت دو و سه شرکت تعطیل میشه و همه میریم خونه هامون که حاضر بشیم و بیاییم سالن برای جشن. محلش غرب تهرانه و من مانی رو میذارم پیش مامانم اینا و نمی برمش. حوصله بچه سر میره و میخواد دهن خودمم صاف کنه. همه اش هم میخواد راه بیفته بره اینور و اونور، مهدی هم هی میخواد منو سرویس کنه که بچه ال شد و بل شد. تازه ممکنه اونجا سرد و گرم هم باشه محیطش و مریض بشه خدای نکرده که دیگه مهدی بیشتر سرویسم میکنه.

خب در هر صورت که من توسط مهدی سرویس میشم. فقط دلیل وجودی اش فرق میکنه.

چند روز پیش تو آرامش بهش گفتم: ببین مهدی! روزی که این اتفاق برای تو افتاد و تو افتادی تو جوی آب، من واقعا ناراحت شدم. ولی همه اش خدا رو شکر میکنم اتفاقی برات نیفتاد. ولی اگه تو بودی، منو داغون میکردی با سرزنش.

گفت: آره درست میگی. ولی آشتی! تقصیر تو بود من افتادم!!!!!!!!!!!!

گفتم: چرا؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!تعجبتعجبتعجب گفت: تو باید از ماشین پیاده میشیدی و درو باز میکردی که من مانی رو بذارم تو ماشین!!!!!!!!!!!!

روزی که انصاف نقسیم می کردند، مهدی تو صف غر بوده! آخه این از افتخارات مامانش هم هست. مامانش در کنار یک میلیون صفات خوب که داره، همیشه خوشحاله از اینکه غر میزنه. بعد غررررررررررر میزنه ها!!!!!!!!!! سوراخ میکنه اطرافیانش رو!!!!!!! همیشه هم خوشحاله که مهدی به خودش رفته!!!!!!!!!!!متفکر

خلاصه که این پست خودم هم یه جور غر نامه بود. خب اینجا رو که نمیخونه مهدی. منم برای دل خودم نوشتم. شماها هم نیاین بدیشو بگید!!!!!!!!چشمک بذارید همینجوری بمونه. جالبه یه سری میگن جدا شو!!!!!!!!! دیگه الان؟ سر این موضوع ها؟؟؟!!!!سوال

پریشب داشتیم از خونه بابام اینا می اومدیم، از در یه میوه فروشی رد شدیم. مانی گفت: بابا! هندونه برام خوبه؟ مهدی گفت: آره عزیزم. میخوری برات بگیرم؟ مانی گفت: نه، آخه سردیم میکنه!!!!!!!!!!!!

*********************

یه چیز دیگه میخواستم بنویسم که دیگه الان مجالش نیست. یادداشتم میکنم تو پست بعدی می نویسم. به درد میخوره قطعا.

من نمیرسم این پست رو بخونم و ویرایش کنم. شما به بزرگی خودتون ببخشید اگه مشکلی داشت.

 

[ یکشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۳ ] [ ۸:۱٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ