چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام. صبح همگی بخیر. نظرات قشنگ همه تونو خوندم کم و بیش. منتها اجازه بدید اول این پست رو بذارم، بعد نظراتتون رو میذارم رو چشمم.قلبالبته اگه این پست به آخر برسه!!!!

یعنی از دیشب تا حالا اتفاقاتی افتاده که الان دارم با دور فوق تند می تایپم. اول نخواستم پست بذارم ولی بعد گفتم می نویسم. تا هرجا که شد ادامه میدم.


پریروز اداره قرار بود ساعت سه تعطیل بشه که بریم خونه حاضر بشیم و پنج و شش برسیم به جشن. خب من اینجور جاها مانی رو نمی برم. عروسی هم نمی برمش. هم بچه خیلی اذیت میشه هم حوصله اش سر میره هم مهدی نمیذاره من بشینم! هی میخواد بگه بدو برو دنبال بچه که نره اینور و اونور! خب مگه مرض دارم. می شینم تو خونه خودم. حالا که قرار بود مانی رو بذاریم خونه مامانم اینا.

خلاصه رفتم مانی رو برداشتم و برگشتم در اداره و مهدی و دوستم هم سوار شدند و رفتیم اول دوستم رو که خونه شون غربه رسوندیم، بعدش رفتیم خونه بابام اینا. به غیر از سوز چشم درار، هفت هشت تا دونه برف هم بارید اتفاقا.

خلاصه رسیدیم خونه بابا اینا و کم کم حاضر شدیم. من کت و دامن و بوت مشکی پوشیدم. البته شال و دستکش و کیفم زرشکی بود. یه پالتو مشکی هم پوشیدم که دگمه هاش رو باز گذاشتم. قرار شد اگه جو آزد بود، با همون کت و دامن بچرخم. خلاصه آرایش مارایش هم کردیم و مهدی هم به خواست من، کراوات زد و مادام و موسیو راه افتادیم.

خلاصه رفتیم و مراسم هم برگراز شد و من به مامانم گفته بودم که برنامه ساعت پنج تا نه شبه. خب بچه ها! اینجا ایرانه. به قول بهروز و.ث.و.ق.ی. آغاز برنامه ها، تازه ساعت یکربع به هشت شروع شد!!!!!!! بعد هم سخنرانی طولانی و کشنده مدیرعامل که اونجا رو با جلسات اداره اشتباه گرفته بود و ریز ریز همه مسائل رو داشت عنوان میکرد! بچه ها هم می دویدند لابلای صندلی ها!!!!!!! خلاصه موزیک و برنامه های فان هم بود و آخر شب هم که شام. دیگه ما ساعت بیست دقیقه به دوازده رسیدیم خونه!

مامان و بابام هم شدیدا برافروخته بودند که چرا دیر اومدید!!!!!!!!!! گفتم: مامان! این دلواپسی هات تموم نشد؟ خب اینجا ایرانه. کدوم برنامه سر وقتش شروع و تموم بشه؟ تازه ما شام خورده و نخورده برگشتیم! مثلا چه اتفاقی ممکنه افتاده باشه که هر دو مون با هم مرده باشیم!!!!!!!!!!!!

همیشه منتظره یکی بمیره یا بلایی سرش بیاد! اگه کسی دیر بیاد، هیچوقت نمیگه: عیب نداره، شایددوستشو دیده! مثلا یارو رفته تا سر کوچه، مامانم فکر میکنه رفته زیر چرخ تریلی هیجده چرخ!!!!!!! حالا شما بگو اصلا تریلی نمیتونه بیاد تو کوچه! میگه: خب کله تریلی سر کوچه گیر کرده و فلانی هم بین تریلی و دیوار سر کوچه، پرس شده!!!!!! (مثلا گفتم!!!!!!!!!!!!)

گفت: خدا نکنه. ولی گفتم یعنی چی شده که جواب هم نمیدن! گفتم خب اونجا اصلا موبایلهامون زنگ نخورد. البته یکی خورده بود ولی اینقدر سر و صدا زیاد بود که نشنیدیم.

خلاصه چون مامانم فرداش میخواست بره ضامن وام خاله ام ـ همون خعععععععلی خوش حسابه که باهاش شریک بودم ـ بشه. برای همین دیگه ما هم آخر شب جل و پلاسمون رو جمع کردیم و برگشتیم خونه مون. بگذریم که چقدر خسته بودیم و دیگه لباسها و وسایل رو همونجوری ول کردیم رو مبل و صندلی ها و من فقط به تعویض لباس و مسواک و پاک کردن آرایش رسیدم و دیگه تقریبا حوالی ساعت یک خوابیدم.

خب بدم نمی اومد صبح یکی دو ساعت دیر بیام ولی از جاپارک ترسیدم. برای همین مثل همیشه اومدم اداره و قبل از هفت و نیم هم کارت زدم. دیروز رو میگم.

همیشه صبح ها با مامانم می حرفم. دیروز چون میدونستم میره دنبال کار بانکی بهش نزنگیدم. درگیر هم بودم تو اداره. داشتیم هدایای اضافی از جشن رو صورت بردای میکردیم و از این صوبتا!

دیگه تا عصر که رفتم دنبال مانی و سه تایی برگشتیم خونه. قرار بود دوست مهدی، کمد رو ساعت شش و ربع بیاره. دیگه ما ساعت یکربع به شش رسیدیم خونه و سه تایی افتادیم به جون خونه. اول دراوری که من برای جهیزیه ام خریده بودیم رو مهدی کشون کشون آورد بیرون! بی وجدانها چقدر هم ازمون پول گرفتند اون موقع! ولی نوپان رنگ شده بود!!!!!!!! خدایا شکرت به خاطر این اخلاقهای اسلامی و انسانی که داریم! پشت سر امام حسین که سینه میزنیم!!!!!!!!

بعدش آینه روش رو هم برداشت که دیگه اینقدر کدر شده به مرور زمان که آدم اگه تو دیوار نگاه کنه، بیشتر صورتش رو می بینه!!!!!!!!

خلاصه منم تند تند لباسها رو میزدم به چوب لباسی و آشغالها رو از رو زمین برمیداشتم. چای هم به محض ورود ترتیبش رو دادم. مهدی سر راه هم نون خامه ای و باقلوا خریده بود. دیگه آماده بودیم که دوست مهدی با کمد رسید. البته سفارش تخته و مدلش با مهدی بود. خوبیش اینه که چند تیکه است. حتی میشه هر تیکه رو یه جا گذاشت. خب اگه می خواستیم تو دیوار درست کنیم هزینه اش به مراتب کمتر میشد. ولی هم تو دیوار نیست، هم قطعاتش از هم جدا میشه.

خلاصه دوستش رسید و اسکلت کلی کمد رو آورد گذاشت تو خونه و گفت که پنجشنبه میاد واسه نصبش. مانی هم تو همون چند دقیقه با طرف رفیق شد و کلی باهاش حرف زد و خوشحالی کرد!!!!!!! بگو آخه این آدم، چه خوشی میتونه واسه تو داشته باشه! یادمه یه سال و نیمش بود تقریبا، یه بار یه آقای مسنی واسه برق کاری خونه اومده بود. طرف کارش رو که کرد و رفت، مانی یه ساعت پشت سر یارو گریه کرد!!!!!!!!! پشت سر برق کار!!!!!!!!!

خب اینجوری از احساسات ضربه میخوریم دیگه!!!!!!!! برق کار میشه مونسمون! والا!!!!!!

خلاصه دیگه اونم وسایل رو گذاشت و رفت و حتی چای هم نخورد. منم یه کم دراز کشیدم و بعدش ساعت ده دقیقه به هفت رفتم تو آشپزخونه و اول ترتیب خورش قیمه رو دادم و برنج دم کردم و یه سری ظرف شستم و ماشین رو زدم و یه سری دیگه ظرف موند واسه سری بعد. بعدش کف آشپزخونه رو حسابی برق انداختم. ساعت هشت و ده دقیقه تلو تلو خوران بیرون اومدم از آشپزخونه. یعنی اگه یه بطری ویسکی هم می رفتم بالا، اینجوری تلو تلو نمیخوردم! اصن وضی بود!

بعدش خزیدم تو حموم و بیرون که اومدم، واسه مانی شام کشیدم و مهدی گفت واسه امروز ناهار نمیخواد. منم فکر کردم که دیگه امشب غذا نپزم واسه فردا! شکر خدا امشب شام پختن ندارم. البته که غذا درست کردن رو خیلی دوست دارم. ولی خسته که آدم میره خونه، خسته است، می فهمی، خسته !!!! له، داغون!!!!!!!!!نیشخند

بعدش غذاها رو گذاشتم رو کابینت که خنک بشن و برم جابجاشون کنم. به مانی هم حسابی غذا دادم. چون یه کم نون لواش داشتیم، ته دیگ رو نون انداختم. یه ته دیگ طلایی و خیلی خوشمزه. از مهدی پرسیدم شام میخوری؟ گفت: نه. اگه ته دیگ هست برام بیار. گفتم: ته دیگه نونیه. (آخه مهدی اینا ته دیگه برنجی دوست دارند.) گفت: باشه بیار. خلاصه همه ته دیگها رو بردم و همچنان که به مانی شام میدادم دیدم نزدیکه خودم از ته دیگ طلایی بی نصیب بمونم. یه تیکه هم خودم خوردم و یه کم هم خورش ریختم رو ته دیگ برنجی واسه خودم و خوردم.

مهدی بشقابش رو برد تو آشپزخونه. تشکر کرد و گفتم: دوست داشتی؟ خوب بود؟ گفت: آره. ولی من ته دیگ برنجی دوست داشتم!!!! گفتم: آره خب، معلومه که اصلا هم رغبتی به ته دیگ نونی نداشتی!

خودش خنده اش گرفت! یاد فیلم گ.ش.ت ارشاد افتادم. که یارو نصف نیمرو رو میذاره لای نون، پسره میگه: مثل اینکه حاجی خیلی نیمرو دوست داره!!!!!!!!!!

خلاصه دیگه شام مانی رو که دادم، گفتم یه زنگی به مامانم بزنم. چه میدونستم طوفان به پا میشه!!!!!!!!

زنگیدم به مامانم و دیدم صداش یه جوریه. گفتم چی شده؟ گفت: هیچی نشده. همه خوبیم!

این یعنی یکی یه طوریش شده! اصرار کردم، گفت جریان رو.

گفته بودم قبلا در مورد عموم. دیروز صبح مامانم که میره دنبال ضمانت وام، عموم خونه تنها می مونه. بابام حوالی ساعت یک و نیم از مدرسه میاد خونه و می بینه عموم داره تو خونه راه میره. بهش میگه اگه ناهار نخوردی، بیا با هم بخوریم. می بینه عموم جواب نمیده. بابام متوجه میشه عموم حالت عادی نداره. کمکش میکنه می برتش روی تخت. فشارش رو میگیره نوزده بوده!!!!!!!

حالا ببینید بابام چه میکنه. قبل از اینکه به اورژانس بزنگه، می زنگه به مامانم که تو کجایی؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!! مامانم میگه: تهرانپارس!!! میگه اینطوری شده. مامانم میگه زود بزن به اورژانس. خلاصه اورژانس ده دقیقه ای میاد و احتمال سکته رو میدن. خلاصه بابام هم باهاشون میره و می برنش بیمارستان. بابام میگه یکساعت و ربع آویزون هرکی میشدم، کسی پیگیر نبوده! آخرش بابام میگه بابا بدید ببرمش یه جای دیگه. خونه نمرده، میخواین اینجا بمیره. گریه

خلاصه میان به دادش میرسن و تو این فاصله دو تا داداشهام هم میرسن بیمارستان. بابام هم تند تند میزنگیده به مامانم که پاشو بیا بیمارستان.

حالا فکر کنید مامانم میگفت اینقدر حالش بد بوده که نمیخواسته بره بیمارستان. خب مامان و بابام با هم بزرگ شده اند و فامیل دور بوده اند و همه همدیگر رو یه عمره که میشناسن. مامانم میگه از فکر اینکه میرفتم و عموت طوریش میشد، پای رفتن نداشتم. بعد شما ببینید، بابای من، تا چه حد به حضور مامانم وابسته است! اول زنگیده به مامانم! نه به اورژانس!!!!!!!!!!!!

خلاصه شوهرخاله ام مامانو میبره و عموم دیگه رفته بوده تو کما! همونجا هم مثل اینکه تشنج میکنه. حافظه اش که به طور کلی رفته بوده و داداشم رو هم نمی شناخته!!! خب همه شون خیلی داغون بودند و کلی هم گریه می کردند. خلاصه دکترها میان رو سرش و از مغزش اسکن میگیرن که فقط دو تا لخته قدیمی توش بوده و احتمال سکته دیگه کنسل میشه و شک شون به داروهاش بوده. خب عموم مشکل اعصاب داره دیگه. از هجده سالگی قرص اعصاب میخوره و هر چند وقت یکبار هم تعداد قرصهاش اضافه میشه. خب الان دیگه روزی دو مشت قرص میخوره.

احتمال دکترها هم همین داروها بوده. که اینجوری ضربه فنی اش کرده. البته ایشون چون کار نمیکنه از صبح تا شب تو خونه است و تازگیها خیلی خیلی میخوره و همه تفریحش شده خوردن. بابام خیلی حرص میخوره. چون خودش خیلی پرهیز نگه میداره. ولی دیشب میگفت: من نمیتونم بزنم پشت دست مرد پنجاه و هشت ساله و بگم نخور! اونم تو خونه خودم! خودش باید مواظب خودش باشه. البته حرصش رو میخوره ها!!!!!!!!

خلاصه که این از اخبار عموم. بعد مامانم گفت که خاله بزرگه ام هم عصر رفته پیش دکتر و دکترش سونوگرافی کرده و گفته یه توده خطرناک و پیچیده تو رحمته و باید همین فردا صبح عمل کنی!!!!!!!!

گفتم: چی شد بابا! یه دفعه همه ریختند به هم! خلاصه بابام گوشی رو گرفت باهام حرفید و اخرش هم گفت: من  خودمو واسه هر خبری آماده کرده ام. جلوی خودمو گرفتم نزنم زیر گریه. بیچاره بابام.  داغ مامان و بابا و خواهر و برادر جوونش رو دیده. همین برادر براش مونده و اون یکی عمه ام که بابام باهاش رابطه نداره!

خلاصه تلفن رو که قطع کردم، زنگیدم به داداشم تو بیمارستان و گفتم چرا به من نگفتید؟ گفت: مامان نذاشت! گفت آشتی به اندازه کافی مشغله داره.

**********

خب یه عالمه نوشته بودم که پرید و فقط تا همین جا ثبت شد. از اینجا رو خلاصه میگم.

امروز که شکر خدا عموم بهتره. داداشهام با هم جا عوضی کرده اند و بزرگه برگشته خونه استراحت کنه. قراره دوباره از عموم ام آر آی بگیرند. الان خوبه و امروز دیگه حافظه داره.

دیشب که اینا رو شنیدم داغون شدم. حوصله بلند شدن و انجام بقیه کارها و نداشتم. مهدی هم که دلداریم نداد. سر قرصها گفت باید مامانت اینا مراقبش باشند که گفتم آخه به یه مرد 58 ساله چطوری میشه گفت اینو نخور اونو بخور که یه دفعه مهدی گفت: ببین آشتی! اگه میخوای روضه بخونی، بگوووووووووو!!!!!!!!!

یه نگاهی بهش انداختم و گفتم: بیشعور منم که توقع دارم تو این لحظه های ناراحتی، با تو حرف بزنم و دلداریم بدی. من تسلیمم.

بعد دستامو بردم بالا.

گفتم: من الان اصلا هیچ حرفی ندارم.

بعدش بغضمو خوردم و رفتم اتو آوردم مانتومو اتو کنم. از عصر یادم بود که چند روز پیش یکی از کانالها یه فیلم تبلیغ میکرد در مورد یه چیز خوبی که یادم نبود. اسم فیلم هم یادم نبود. حتی کانالش هم فراموش کرده بودم!!!!!! فقط میدونستم ساعت ده روز دوشنبه! دیگه دیشب مهدی نشست پای فیلمه.

من که حالم خوب نبود. یه جلسه ای بود امروز که حتما باید با تیپ اداری می اومدم. سری آخر هم که مانتوها رو شسته بودم، وقت نکرده بودم اتو کنم.

مهدی گفت: بده من اتو میکنم.

نشستم به اتو کردن و با خودم فکر کردم وقتی طرف مقابل ناراحته، چه لزومی داره بزنیم تو دهنش و بخوایم آداب سخنرانی بهش یاد بدیم. چه لزومی داره بخوایم اوستا بازی دربیاریم. اجازه بدیم حرف بزنه. با هر ادبیاتی. بذاریم حرف بزنه و خالی بشه. حتی اگه چرت میگه. حتی اگه حرف مفت میزنه. ولی اون، حتما به دلداری نیاز داره که با ناراحتی روبروی ما نشسته!!!!!!

واقعا خواست اتو بزنه که نذاشتم. بعدش مانی صدام کرد و رفتم پیشش دراز کشیدم تا بخوابه. سرمو بردم نزدیک گردنش و بوی شیرینش رو با همه وجود، به درون کشیدم. اینم تا چند سال دیگه میذاره شب پیشش بخوابیم. تازه بزرگتر هم که بشه، دیگه بوی شیرین نمیده! بوگندو میشه گاهی!!!!!!!!!

خودم هم خوابیدم، بدون اینکه نماز بخونم. چند روزه نماز اول رو میخونم و نماز دوم رو یا یادم میره، یا له میشم یا کلا نمیخونم.و همین اذیتم میکنه. دیشب که کلا نماز مغرب و عشا رو نخوندم. الانم از خودم ناراحتم. چون واسه همه چی وقت میذارم به جز این.

خب دلم هم گرفته. نه به خاطر مهدی و رفتارش. یا این حوادث بیست و چهار ساعت اخیر. کلا دلم گرفته. دلم تنهایی میخواد.

امروزم که همکارم نیومده. فردا و پس فردا نمیاد و این پنجشنبه برای سومین پنجشنبه متوالی من باید بیام. بدتر از اون، اینکه امروز ساعت دو و نیم جلسه مشاوره بود مهد مانی اینا که منابع انسانی نتونست کسی رو بذاره جای من که برم به این جلسه برسم!!!!! یعنی گفت از همین طبقه باید کسی بیاد، که فقط یه نفر میتونست که اونم مامانش وقت دکتر داشت. منم گفتم: راضی نیستم وقت دکتر مامانش رو کنسل کنه. مشکل منه، من نمیرم جلسه مشاوره و بعدا فیلمش رو می گیرم. مشکل از کار منه. که باید عوضش کنم.

الانم ساعت ده دقیقه به سه بعدازظهره. یه نگاهی می اندازم به پست و دیگه تمومش میکنم.

سپرده دست مهربون و سبز حضرت دوست! 

 

[ سه‌شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۳ ] [ ٩:٥٦ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ