چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

هوا سرده!

ولی من، پیرهن نخی سفیدمو که گلهای صورتی کمرنگ داره رو تن میکنم. همین!

حتی کفش هم پام نیست! راه می افتم. از سرما مورمورم میشه. ولی میرم میشینم تو بغلش. یه بغل بزرگ داره و البته گرم.

همیشه منتظره برم بشینم تو بغلش. حتی یه لحظه نیست که پاهاش خواب بره یا کار داشته باشه یا نخواد بغلم کنه. بدون اینکه چیزی بگم، یا چیزی بگه، فقط اشتیاق رو تو چشماش میخونم. و اینکه اونجا هنوز برام امنه. میرم میشینم تو بغلش و تازه می فهمم تا چند لحظه پیش چقدر سردم بوده.

آخه هوا سرده!

سرمو تو بغلش فرومیکنم و خوشحالم که چیزی ازم نمیپرسه. از ناراحتی هام و دلخوریهام حتی.

خودش میدونه از چی ناراحتم. و از چی دلم شکسته. بیشتر بهش می چسبم. جوری که قلبم بچسبه بهش. یاد وقتی می افتم که مانی مریضه و قلبش رو میذارم رو قلبم و میگم: هر بچه ای که مریضه، اگه قلبشو بذاره رو قلب مامانش، حالش خوب میشه.

بغضم می شکنه. دلیلی نداره پنهانش کنم. خودش میدونه حالم رو. میدونه سنگینی کارم رو. دلیلی واسه توضیح دادن نیست. بازم سرمو پنهان میکنم تو بغلش. یه جای امن که بعدا بازخواست نمیشم. که طعنه نمیشنوم و پشیمونی نداره.

***********

مهربونم! ممنونم که هستی! ممنونم منو همونجور که هستم قبول میکنی!

تو بهترین دوستی!قلببغل

 

[ چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ۳:٠۳ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ