چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااام. صبح همگی بخیر. امروز یکشنبه است ولی من دیروز بعدازظهر پست گذاشتم که البته دچار مشکل شد اینجا و ظاهرا نمایشش نداده. پس من این چند خط رو اضافه میکنم سر پست قبلی. بدونید مطالبی که در زیر میخونید رو دیروز که شنبه بود نوشتم. دچار اشتباه نشید!!!!!!


خب، پنجشنبه ابری بودم و حالم خیلی خوش نبود. البته حال دلم. آخرین بار سه شنبه پست گذاشتم در مورد روزمرگی ها. عمو رو که مرخص کردند و شکر خدا حدس سکته اشتباه بود و همون مساله تداخل دارویی بود. خاله هم که قراره ایشالا خدا بخواد پس فردا عمل کنه!

چهارشنبه له و داغون رفتم خونه. خب، سه شنبه و چهارشنبه مجبور بودم بمونم به جای همکار که مرخصی بود. حالا شما فکر کنید سه شنبه ساعت بیست دفیقه به پنج، رفتم که برم مانی رو بیارم اداره. مدیرعامل گفت: کی برمیگردی؟ گفتم: زود میام. برم مانی رو بیارم. گفت: خب تلفن ها رو فوروارد کن!!!!!! بعدش من به بچه های نگهبانی سپردم واسم جاپارک نگه دارند تا برم و برگردم. خلاصه رفتم دنبال مانی و تو اون شلوغی برگشتیم شرکت و حتی راننده مدیرعامل هم برامون جا نگهداشته بود! پارک کردم و رفتیم بالا. دیگه ساعت نزدیک پنج و ربع بود! دیدم مدیرعامل کت پوشیده! گفت: من دارم میرم!!!!!!!!!

خب بگو مرد حسابی تو که میدونی میخوای زود بری، چرا یه کلمه نمیگی من نرم بچه رو بیارم!!!!!!

هیچی نگفتم. خدا رو شکر کردم که منم میتونم زود برم. خلاصه اون رفت و یه کم بعد من و مانی هم رفتیم. مهدی هم دنبال کار بود و از اونجا رفته بود خونه.

چهارشنبه هم مدیرعامل زود رفت و منم رفتم دنبال مانی. مهدی هم ساعت پنج در مورد خونه باباش جلسه داشت. حالا روز چهارشنبه یه تلفنی پیش اومد که راجع به اونم باید بگم براتون.

خلاصه چهارشنبه منم اصلا حالم خوب نبود و یه حس بدی داشتم و البته نزدیک پ بود و کلا مگسی بودم!!!!!!! دیگه چون مانی کلاس موسیقی داشت و ظهر نخوابیده بود، تو ماشین خوابید و منم سر راه رفتم گوشت خریدم و البته یه بار دیگه باید برم تو این هفته چون ماهیچه نداشت واسه مانی. خلاصه رفتم در خونه و مانی رو بغل کردم و رفتم داخل. یه بارم برگشتم بقیه وسایل رو بردم. ساعت یکربع به شش بود. حالم هم اصلا خوب نبود. با خودم گفتم تا شش هرجا که رسیدم کارهامو بکنم، بعدش دیگه بخوابم!

تا ساعت شش زعفرون دم کردم و فیله ها رو شستم و تو پیاز و آبلیمو و زعفرون خوابوندم. گوشت چرخ کرده ها رو هم بسته کردم و گذاشتم تو فریزر. بعدش دوش گرفتم و یه کم آروم شدم و بعدش رفتم رو مبل پذیرایی دراز کشیدم و لحافم رو هم کشیدم سرم.

ساعت ده دقیقه به هشت، با صدای چرخیدن کلید تو قفل بیدار شدم. مهدی برگشته بود.

خندید و گفت: خواب بودی؟ گفتم: آره. خسته بود سرم هم درد میکرد. گفت: خوب کاری کردی خوابیدی!

کم کم پاشدم، مانی هم بیدار شد. برنج کته کردم و مواد لوبیاپلو رو هم بار گذاشتم تو جی پاش. بعدش کتلت هم درست کردم و ریختم تو ظرف دردار واسه روز شنبه که شیفتم! چون میدونستم دیگه وقت نمیشه واسه شنبه شام بپزم. مواد لوبیاپلو رو هم واسه شام پنجشنبه درست کردم که بپزم و ببرم خونه مامانم اینا که لااقل یه کمکی بهش کرده باشم.

مانی گفت: گشنمه! دیگه واسه شام فیله ها رو چیدم رو توری و روی گازکباب کردم. شام خوردیم و پاشدم به جمع کردن و شستن. این خواب خیلی برام خوب بود و حسابی خستگیم در رفته بود. ولی خب، همچنان دلم میخواست دراز بکشم!!!!!

خلاصه ساعت یازده دوباره خوابیدمو صبح پنجشنبه هفت و نیم بیدار شدم و حاضر شدم رفتم بانک در خونه مون که ضامن دوستم بشم بابت گرفت وام ازدواج به مبلغ شش میلیون تومن. که طرف گفت: شما نمیتونید چون محل کارتون خصوصیه. گفتم: خب خیلی ساله که دیگه استخدام دولتی نداریم. وگرنه من از خدامه که برم! خلاصه از من اصرار و از اونا انکار، اخرش هم به رئیس شعبه گفتم: حق دارید اینقدر سخت بگیرید. چون اگه از حالا جلوی یکی مثل منو نگیرید، فردا میلیاردی اختلاس میکنم!!!!!!!!

بعدش اومدم خونه و سه تایی حاضر شدیم و رفتیم سر کار. مانی دیگه حاضر نشد بره مهد و چون میدونستم رئیسم تا ظهر جلسه است، مانی رو آوردم اداره. یه کم چرخید تو اداره تا ظهر. بعدش هم مهدی اومد دنبالمون و سه تایی رفتیم خونه. واسه ناهار از همون فیله کبابی داشتیم. بعد مهدی گفت که دوستش ساعت سه به بعد میاد واسه سمبل کردن کمد، خانمش رو هم میاره!
 شاکی شدم. گفتم: خب خانمش برای چی؟ گفت: خب اینا عقدند. میخوان بعدش برن تی وی بخرن از جمهوری.

یه کم غر زدم با خودم. واقعا خسته بودم و نیاز داشتم دو سه ساعت بخوابم! دیگه تا ناهار خوردیم و جمع کردم، ساعت دو شد. مهدی و مانی رفتند تو اتاق که مهدی بخوابه رو تخت و مانی هم کارتون ببینه. منم رفتم دراز کشیدم تو پذیرایی رو مبل و ساعت رو گذاشتم رو یکربع به سه. که این چهل و پنج دقیقه بخوابم. شکر خدا این چهل و پنج دقیقه اندازه دو ساعت خواب بود برام. یعنی وقتی بیدار شدم، درسته که هنوزم خوابم می اومد، ولی حس خوبی هم داشتم. دیگه پاشدم چای دم کردم و نماز خوندم و ظرف شستم و هی چشمم به ساعت بود که یه وقت نیان! بعدش دیدم نیومدند، لباسهای روی رخت آویز رو تا کردم و برداشتم، بعدش لباس سفیدها رو انداختم تو ماشین. دیدم وقت دارم، سرامیکها رو هم یه دستی کشیدم. البته اونایی که دم دست بود.

دیدم بازم نیومدند، دستشویی رو هم شستم!!!!! شکر خدا ده دقیقه به چهار اومدند وگرنه تو رودربایستی، خونه تکونی میکردم!!!!!قهقهه

رسیدند و خانمه اومد نشست رو مبل و آقاهه پرید رو چوبها و تند تند شروع کرد به سمبل کردن. دیگه تا حوالی ساعت هفت و نیم، مشغول کار بود و کمد کارش تموم شد و دری که باز میشه به قسمت حموم و دستشویی هم قدیمی و چوبیه که لش انداخته بود. دیگه پسره اومد با یه حرکت درو از جا درآورد و یه زنده انداخت به بالاش و در دیگه راحت میره و میاد. بعدش مهدی خندید و گفت: من بلد نیستم از این کارها!

گفتم: خب بلد نباشی. مگه قراره همه، همه چی بلد باشند؟ یه چیزهایی هم تو بلدی که بقیه بلد نیستند!

بعد به اونا گفتم که مهدی شاگرداول دانشگاه بوده. خب بچه ها! اینکه خانمها دوست دارند شوهرهاشون کار فنی بلد باشند، درسته. خب مردها هم دوست دارند خانمهاشون کارهای هنری بلد باشند! (اینو الان از خودم درآوردم!!!) یا مثلا دوست دارند خانمهاشون چند جور غذا بلد باشند بپزند!

ولی من همیشه بدم می اومده که یه مرد رو سرزنش کنم به خاطر اینکه فنی نباشه. خب هرکی یه جوره دیگه. بابای خودم هم فنی نبوده. ولی مامانم بوده!!!!!!! که البته بهتره چیزی نگم!!!!! از اینکه مامانم لاستیک دور در ماشین لباسشویی رو می انداخت و هزار کار دیگه!!!!!

القصه، کارشون تموم شد و الحق هم مهدی پا به پای دوستش سرپا بود و درسته کارهای اصلی رو دوستش میکرد ولی خب اینم بود کنارش!!! خلاصه دیگه منم جمع و جور کردم و بالاخره حوالی ساعت هشت راه افتادیم به طرف خونه بابام.

عموم اومد جلومون و بغلم کرد و سرمو بوسید و گفت: آشتی! خدا رو شکر که زنده موندم و یه بار دیگه دیدمت!!!!!

جلوی خودمو گرفتم که بغضم نترکه. خب این عموم به جز ماها کس دیگه ای رو نداره. داداشهام ـ به خصوص بزرگه ـ خیلی دنبال کارش بودند و حتی داداش بزرگه وقتی از بیمارستان آوردش، واسش وقت گرفت از روانپزشک و بردش اونجا. که گفته بوده نصف داروهات بیخودیه. مثلا واسه وسواست، این قرصها رو میخوردی تا حالا، که درمانت نکرده. پس بندازشون دور!!!!!!!

خلاصه اینجوری.

بعدش دیگه مامان واسه شب قورمه سبزی پخته بود که زدیم تو رگ و بعدش هم خواب. صبح جمعه مهدی بغلم کرد ولی خب، خونه بابام بودیم و فقط بغلم کرد!!!!!!

بعدش پاشدیم و با مامانم رفتیم خونه یکی از دوستای خاله ام که دو سال پیش واسه عروسی داداشم ازش لباس مجلسی گرفتیم. چیز دندون گیری نداشت. قرار شد واسه مامانم یه دست کت و دامن بیاره و خبرمون کنه. منم یه پیرهن ازش برداشتم که مثلا به درد عروسی برادرشوهر نمیخوره. ولی واسه عروسی های دورتر مناسبه. بعدش با خودم دیدم دو دست لباس دارم که میتونم تو این عروسی بپوشمش. دیگه چه کاریه برم بخرم. به خصوص که وقتی مدلها رو می بینم، مثل لباسهاییه که خودم دارم. خب فقط مرض دارم پول بدم؟؟!!

القصه، دیگه با مامان رفتیم درخونه دوستم که از پسرخاله برام جنس برداشته بود که یه شلوار قرمز خوشگل بود که واسه خودم برداشتمش و چند تا بلوز دیگه بود که عصر بردم شاید خواهرهای مهدی خواستند.

این هفته دوشنبه تولد مادر مهدیه. ولی قرار بود جمعه ظهر بریم. البته مهدی به مامانش گفته بود با آشتی هماهنگ میکنم و بهت میگم. من قرار گذاشته بودم که آش بپزم و با مامان اینا ببریم جاده امامزاده داوود بخوریم. که وقتی مهدی گفت، گفتم حالا هفته دیگه میریم! ناهار جمعه رو بریم خونه مامانت. دیگه بعد از بازی رفتیم خونه مامان مهدی و اونجا دیدیدم باخته ایم! یه سری لباس هم اونجا فروختم. پسرخاله میگه: آشتی تو دیگه خیلی داری مایه میذاری! باید پورسانت برداری! که ناراحت شدم و گفتم اینجوری فامیلی داغون میشه! این حساب کتابها رو نکن. تو فعلا چک داری. تازه من به هرکی هم جنس تو رو میدم، به نفعش میشه. چون ارزون میدی. پس همه دارن سود می برن. برای منم زحمتی نیست.

خلاصه دیگه ساعت هشت و نیم برگشتیم خونه مون و اینم بگم که مادرشوهرم یه کیلو تخمه کدوی خیلی خوشمزه برام گرفته بود که هر کاری کردم پولشو نگرفت و گفت: مادر و دختری حساب کن! تو خیلی به گردن من حق داری!!!!!!!!!

گفتم: مامان! این چه حرفیه! شما مادرید!

آخه چند بار واسه خودش یا خواهرشوهر وسطیه یه چیزهایی گرفته ام. خب جلوی چشمشه. ولی خوشحالم کرد. نه به خاطر پولش. به خاطر ا ینکه نشون داد محبتم رو می بینه!

خلاصه اینطوری.

البته الان دارم تند تند می نویسم چون مدیرعامل رفته و منم دیگه میرم تا چند دقیقه دیگه. قضیه تلفن عمه مهدی بمونه واسه فردا. اونو ایشالا فردا می نویسم. ولو اینکه پست فردا کوتاه بشه. دیگه نخوندم پست رو. شما ببخشید.قلب

*****************

خب، الان همون فرداییه که چند خط بالا گفتم! الان یکشنبه است و اینا رو الان اضافه میکنم. امروز رئیس هیات مدیره ساعت هفت صبح (!) اینجا جلسه گذاشته. اونم با کسانی بیرون از مجموعه! من که میگم بیزینس میکنه!!!!!!! خلاصه الان که ده دقیقه به هفته، ایشون داره میاد تو اتاق. من برم پیشوازش!!!!!!

خب، عرض کنم خدمتتون که عمه مهدی چند روز پیش زنگید به من و حال و احوال. البته ایشون بسیییییییییار خانم محترم و مهربونیه و خیلی هم جوانب ادب رو در حرفهاشون نگه میداره. دیگه حرف شد و لابلای حرفها گفت که به شوهرش میگه یه فکری به حال پسرشون بکنه و یه خونه براش بخره. شوهرش هم گفته من پول ندارم!!!!!!

خب وقتی عمه بعد از هشت سال و خرده ای اسم خونه برای پسرش رو میاره، این یعنی در لفافه داره اشاره میکنه به خونه ای که من و مهدی توش نشسته ایم. قبلا هم گفته ام که این خونه ارثیه که از پدربزرگ مهدی، به بابا و عمه مهدی رسیده. اون زمان عمه لطف کرد و گفت ما بدون اینکه به ایشون اجاره بدیم بشینیم اینجا. خدا میدونه تو این مدت هم اسمی نیاورده. ولی خب، دیگه پسرش بزرگ شده و درسش تموم شده و سربازی هم رفته و دو سه سالم هست که داره بعد از سربازی کار میکنه. اگرم مستقیم بگه، حق داره. درسته که سهش با پدر مهدی، به نسبت یک به سه هست ولی این دلیل نمیشه که ما امروز خونه رو خالی نکنیم. اصلا شاید بیچاره میخواد خونه رو بفروشه.

خلاصه تو این دو سه روزه با مهدی حرفیدم و یه کم با هم شور کردیم و در این مورد حرف زدیم که دیگه نهایت بعد از عید از این خونه پاشیم. خب پاشدن ما، اول ملزم به اینه که مادر مهدی رضایت بده! یادتونه دیگه. اینجا جاییه که مادر مهدی ـ خدای نکرده ـ اگه خونه اش از دستش بره یا به دست آوردنش موکول بشه به چند سال دیگه، روش حساب میکنه. برای همین، ما اگه پاشیم، دیگه باید این خونه فروخته بشه. پس ما باید اول نظر مادر مهدی رو بدونیم. از اون طرف هم وکیل خونه شون، تو جلسه چهارشنبه گفته که تا پول نباشه دیگه کار نمیکنه. سهم مادرمهدی هم بیست و یکی دو میلیون میشه!

پس دیگه این خونه بهتره فروخته بشه! البته با این پیش فرضها که من و مهدی می دونیم. اگه فروخته بشه، نظر عمه تامین میشه، پول واسه وکیل دست مادر مهدی میاد و ما هم که دیگه پامیشیم از اینجا.

خب، سوال اصلی: ما بریم کجا زندگی کنیم؟ بله! به نکته خوبی اشاره شد!

قبلا گفته بودم که بابام تو یکی از شهرکهای اطراف تهران (غرب) آپارتمان داره. عموم همه یکی داره. پسرخاله ام تو خونه عموم مستاجره. نظر من و مهدی همیشه اینه که ما بریم خونه عمو بشینیم. چون خونه بابا، قراره مسکن آینده داداش بزرگه باشه.

خلاصه اینکه جمعه که با مامان رفتم برای لباس، تو راه جریان خونه رو بهش گفتم. خوب گوش کرد و گفت: اتفاقا آشتی! من یه خونه تو کوچه پشتی خودمون (تو شهران) هفته پیش دیدم که خیلی خوبه. هفتاد و خرده ای متره و دو خوابه است. اگه اون خونه مون تو شهرک رو بفروشیم، میتونیم اینو بخریم. درسته خونه تو شهرک، صد و ده بیست متره. ولی خب سند نداره! بعدش هم طبقه چهارم بدون آسانسوره و دیگه کهنه هم شده! این خونه هفتاد متریه، تو شهرانه و البته پارکینگ و انباری نداره ولی خب موقعیتش خیلی بهتر از اونه.

البته فکر نکنم پول بابا اینا برسه اونو بخرند. احتمالا مقداری از پول، باید از محل رهن تامین بشه (اوه اوه چقدر ادبی!)

خب، اگه من و مهدی بتونیم همین خونه رو رهن کنیم، این مزایا رو داره:

به خونه بابام اینا نزدیکیم و برای مواقع اضطراری، چه بهتر که یکی از خانواده ها نزدیکمون باشه، هواش عالیه، دیگه نمیخواد مانی ساعت شش و نیم بره مهد. صبح زود من میرم اداره، مهدی هم هر وقت خواست بره، مانی رو می بره مهد. ظهر که بابام از مدرسه میاد، مانی رو سر کوچه از مهد برمیداره میاره خونه شون. عصر هم ما میایم مانی رو می بریم خونه خودمون! معایب: اینکه ما تو خونه بابای من میشینیم! هر لحظه که داداشم خونه رو بخواد باید پاشیم! مقدار رهنش خیلی بیشتر از خونه ایه که تو اون شهرکه هست! یادتون باشه با پولی که از بریانک بهمون رسید، یه سری جنس خریدیم که یحتمل تو اردیبهشت می فروشیمش و خدا بخواد سود خوبی میکنیم. ولی عاقلانه نیست همه پول رو بدیم رهن خونه. چه بهتر بتونیم دوباره باهاش کار کنیم و سرمایه مون بیشتر بشه.

تصمیمی که تا حالا گرفته ایم:

به مامانم گفتیم کار خودش رو بکنه و اگه تونست، خونه شهرک رو بفروشه و این خونه رو بخره. اگه زور ما رسید، میایم توش میشنیم. اگرم نه، میگیم بابا تو اسفند به پسرخاله اعلام کنه و بعد از عید میریم میشینیم تو خونه عموم که الان دست پسرخاله است. تقریبا یکربع با شهران فاصله داره. اونجا هم هواش خوبه. ولی خب طبقه چهارم بی آسانسوره. فعلا ببینیم چی میشه.

همه اینا در حد تئوری بود. ولی بلند شدنمون دیگه حتمیه. حالا زمانش کی باشه.

خلاصه اینطوری.

یه کم هم از خودمون بگم:

دیروز شنبه بود و شیفت من. ولی مدیرعامل یکربع به چهار رفت. منم تند تند کارها رو کردم که دیگه همون چهار و ربع برم. ولی خب، یه سری کار پیش اومد و با خودم فکر کردم برم تا مهدی بره مهد و مانی رو بیاره، منم کارهامو بکنم.

مهدی رسید در شرکت و من رفتم پایین بهش سوئیچ بدم. گفتم بهش: تو تا بری مانی رو بیاری، منم کارمو میکنم و بریم!

یه دفعه از اون حرکتهای قنشگش کرد! با تندی گفت: منو مسخره کردی؟ بعد با عجله رفت! من احمق هم دنبالش رفتم! خب، نگهبانهای شرکت و دو سه تا از خدماتی ها تو نگهبانی بودند. داشتند از پشت در شیشه ای نگاه می کردند!!!!!

گفتم: نمیخواد بیای دنبالم! خودم میرم!

خیلی خجالت کشیدم! از همکارها، از خدماتی ها و نگهبان! از اینکه تو محل کارم، آدم مقتدری ام ولی مهدی، منو خوار کرد پیش بقیه با اون حرکتش! من احمق چرا دنبالش دویدم!

برگشتم بالا! تند تند کارهامو کردم. یادم رفت اینو بگم که یکی دو ساعت بود که کلیه ام بدفرم در میکرد. البته یکی دو هفته است که دردش هی میره و میاد. حدس خودم به سنگه دوباره.

بالا که رسیدم، مهدی زنگید به موبایلم و با عصبانیت گفت:

من میرم مانی رو میارم و میام دنبالت. بهت زنگ میزنم که بیای پایین. یه دقیقه دیرتر بیای، میام همه اون طبقات رو خراب میکنم و هرچی هم دهنم دربیاد به همه شون میگم!!!!!!!!!!!

قطع کردم.

تند تند کارها رو کردم. دردم داشت بیشتر میشد. اعصابم خرد بود. دیروز روز اول ل.ک.ه.ب.ی.ن.ی ام بود. همیشه یکی دو روز این حالت رو دارم تا کاملا پ بشم! حالم از خودم به هم میخورد. به خاطر رفتاری که باهام میشد و مسببش خودم بودم!گریه

یاد ده سال پیش این موقع افتادم. تولد مادر مهدی بود و من و مهدی با هم دوست بودیم. من یه دسته گل خیلی بزرگ واسه مامانش خریدم و منتظر بودم مهدی بیاد نزدیک اداره مون که منو برسونه. اون سال برف خیلی زیادی هم می اومد. تو فاصله ای که من برم گلفروشی، موبایلم چند بار زنگ خورده بود و من نشنیده بودم. سر چهارراه ظفر تو جردن بودم که مهدی رو دیدم. دویدم طرفش!

با چنان حالت عصبانی اومد طرفم، که فکر کردم الان میخواد بزنه تو گوشم. بهش خندیدم و سلام کردم. با عصبانیت گفت: موبایلت کو؟ گفتم: تو جیب شلوارم! گفت: ببینم! موبایل رو درآوردم و دیدم چند بار زنگ زده! دیگه هیچی نگفت. فقط رفت.

همیشه میگم کاشکی اونجا دنبالش نمیرفتم. کاشکی گل رو همونجا میذاشتم کنار پیاده رو و برمیگشتم خونه مون. و دیگه همه چی همونجا تموم میشد و اینهمه سال این رفتار زشت رو تحمل نمیکردم.

ولی خب، بیشعورتر از این حرفها بودم. شمادیگه به روم نیارید. هیچی هم بهم نگید. هیچ نظری هم در این رابطه نگید. بیشتر آزارم میده! چون با تک تک سلولهام میدونم اشتباه کردم.

رفتم دنبالش. اونم با عصبانیت رفت طرف ماشینش. رفتم نشستم تو ماشین! دوباره عصبانی شد. معذرت خواهی کردم!سبزسبز گفتم رفته بودم واسه مامانش گل بخرم!

یعنی یه تلفن جواب ندادن در عرض نهایت سه دقیقه، ایییییییییینقدر عکس العمل داره؟؟!!!!!

اونجا یخ کرده بودم. هیچکس تا حالا همچین رفتاری باهام نکرده بود! ولی خب، شاید فکر میکردم نباید تمومش کنم. این دلیلی برای تموم شدن نیست.

آره، اینا دلیل تموم کردن یه رابطه نیست. ولی، میتونستم ناراحتی ام رو بهش بگم. میتونستم لااقل فکر کنم. فکر کنم. فکر کنم. ولی خب، نکردم. ادامه دادم تا امروز.

البته ایشون هم بعدش خوشحال شد (!) از گل و بردش واسه مامانش. شایدم یه بار بعدش شماره منو گرفت و مامانش تشکر کرد. الان یادم نیست. به هر حال.

دیروز یاد این جریان افتام بعد از اینهمه سال. دیدم از خودمه. از خودم دلگیر شدم. از خودم دلم شکست!

جمع کردم و رفتم پایین. جایی که همیشه میاد. وایسادم که بیاد. هوا خیلی سرد بود. نمیخوام الان روضه بخونم. در مواقع عادی خب آدم این سرما رو تحمل میکنه. ولی دیروز عصر واقعا دلشکسته بودم. دست کردم از تو کیفم یه چیزی در بیارم، که یه بسته آدامس شیک دیدم که نمیدونم کی به جای بقیه پول بهم داده بود. یه دونه اش رو گذاشتم تو دهنم و به این فکر کردم که عمر اخلاق خوب مهدی، اندازه شیرینی آدامش شیکه! به همون کوتاهی.

ده دقیقه وایسادم. آخر سر دیدم رفته جلوی در شرکت وایساده. یعنی خودش زنگید.

تو ماشین که نشستم، ازم عذرخواهی کرد. چند بار معذرت خواست. چند بارم زد رو پام که مثلا از دلم دربیاره. درد کلیه ام بیشتر میشد. هیچی نگفتم ولی. اینقدر دلزده بودم که فقط دلم میخواست بالا بیارم همه ناراحتی ام رو. ولی مانی تو ماشین بود و هیچی نگفتم.

از یه گفروش سر چهارراه هم دو بسته نرگس خرید و داد بهم. تشکر کردم ولی ازش ناراحت بودم. رسیدیم در خونه. گفت: تو چته؟ گفتم: کلیه ام درد میکنه.

درو باز کرد و من و مانی رفتیم داخل. خودش هم رفت بیرون. به زور یه تشک انداختم جلوی بخاری و یه لحاف و بالش هم آوردم. لباسهامو درآوردم و خزیدم زیر لحاف. درد داشت بیشتر میشد. می لولیدم رو تشک.

مهدی با ماءالشعیر برگشت. قبل از اینکه ماءالشعیر بخورم، یه لیوان شیر با یه تیکه نون خوردم. بعد مهدی برام یکی دو لیوان ماءالشعیر آورد و ازم عذرخواهی کرد دوباره.

کیسه آب گرم هم آورد و با پتوی مانی، بستمش به پشتم. یکی دو ساعت اونجوری بودم و بهتر شدم. واسه شب کتلت داشتیم که قبلا پخته بودم. البته مهدی گفت شام نمیخوره و یه کم به مانی دادم. بقیه اش رو هم ریختم تو ظرفهای غذامون.

واسه جلسه امروزم مانتو میخواستم اتو بزنم که مهدی گفت بذار من میزنم!

ذاتش مهربونه ولی خب گفتم، عمر مهربونیاش عین شیرینی همون آدامس شیکه! شما نباید دل خوش کنید. دوباره ممکنه طوفان بشه!!!!!!!

********

امروز صبح شش راه افتادم. تا برسم اداره، همه اش آهنگ «بشکن» رو شنیدم. با صدای بلند هم میخوندم باهاش!!!!!!! اونجاها رو میگفتم که میگه:

باشه میشکنم!!!!!!!!

عاشق این آهنگم.

باید خیلی چیزها رو شکست! یه چیزهایی که درون آدمه. شکسته بشه تا راه باز بشه!

[ شنبه ٤ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ