چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااام صبح همگی بخیر. آره آره میدونم کم کار شده ام!!!!!!! خب میل نوشتن دارم همیشه، ولی این چند روز سر درد داشتم و دلم نمیخواست بنویسم! (پس میل نوشتن نداشتی!)

الان میگید تو چقدر مریض میشی. مریض نبودم. این بار، تغییر هورمونهام خیلی اذیتم کرد. هم سردردم خیلی شدید بود، هم تپش قلب زیادی دارم. که چیز مهمی نیست. فکر کنم نهایت تا یکی دو رو ز دیگه همه اش تموم میشه. بعضی وقتها این تغییر هورمونه، زیادی زورش زیاد میشه. خب از قبل هم یه کم دلمشغولی که آدم داشته باشه، این شکلی بهش فشار میاد.

 


گریهیعنی شاید باور نکنید که مثل چی، این روزها خوابم میاد. در اثر خستگی نیست. مال سردرده.

از دوشنبه براتون بگم که از صبح که بیدار شدم دیدم سرم درد میکنه. اگه همون موقع که درد میگیره قرص بخورم خوبه. درد کنترل میشه. ولی نصف شب شروع شده بود و دستم بهش نرسیده بود! صبح اومدم اداره دیدم دارم نابود میشم. دیگه ببینید چه شکلی شده بودم که مدیرعامل فهمید! لرز هم کرده بودم و یه شال قهوه ای هم پیچیده بودم دور خودم. یه سری کارها رو کردم و مدیرعامل به همکارم گفت: کمکش کنید! ایشون امروز سرش درد میکنه. یه سری هماهنگی کردم و بعدش دیگه مدیرعامل میخواست بره بیرون. گفت: من که دارم میرم، شما هم برو تو اون اتاق استراحت کن. گفتم: اگه اجازه بدید من برم. بلکه استراحت کنم و خوب بشم. گفت: باشه باشه برو.

خلاصه ساعت ده و نیم بود. تا ساعت یازده کارهای باقیمانده رو انجام دادم و هماهنگی ها رو کردم و اول تصمیم گرفتم برم خونه خودمون و تخت بخوابم تو سکوت!!!!!!! بعدش هر کاری کردم دلم نیومد یه روز خونه باشم و مانی تو مهد!!!!!!!!! خدا بگم این غریزه مادری رو چه کار کنه!!!!!!!!!

بعد دیدم اگه بخوام برم خونه خودمون، با دل راحت نمیخوابم و میخواد حواسم به مانی باشه. اینه که زنگیدم به مامانم و اونم گفت من هستم، بیا. خلاصه رفتم دنبال مانی و قبلش سوئیچ رو گذاشتم واسه نگهبانی و به مهدی هم گفتم که از نگهبانی بگیره چون نمیتونستم رانندگی کنم با اون حالم. رفتم دنبال مانی و سر کوچه شون یه آژانسه.

قشنگ حال مانی رو درک کردم مثل بچگی خودمون که کسی وسط روز می اومد دنبالمون، چقدر حال میکردیم. اومدیم ماشین گرفتیم و مدیر آژانس گفت: مسیر کجاست؟ گفتم: شهران!

لبخند مانی رو هرگز فراموش نمیکنم. دنیا رو بهش دادند. تو ماشین هم که نشستیم، لم داد بهم و دستمو گذاشت رو پیشونیش! گفتم: به چی فکر میکنی؟

گفت: به خونه مامان بزرگ! گفتم: به چی اش فکر میکنی؟ گفت: به خوبش!!!!!!!! به خوابهای خوبی که اونجا می بینم!!!!!!!!!!

خنده

خلاصه رسیدیم و مدیونید اگه فکر کنید استراحت کردم!!!! خب وقتی احساساتی میشم و مانی رو میزنم زیر بغلم و می برم، اونم فکر میکنه اومده تعطیلات!!!!! خونه رو گذاشته بود رو سرش! منم سرخپوست شده بودم و با یه روسری نخی، سرمو بسته بودم!

اون روز خاله بزرگه ام کرمانشاه عمل داشت. باید طبق نظر دکتر، همه رحم و تخم دانها رو در می آوردند. دیگه یه ساعت یکبار با اونا هم در تماس بودیم. تا وقتی که عمل شد و به سلامتی هم تموم شد. شکر خدا به خیر گذشت.

دیگه ما ناهار خوردیم و مانی نذاشت بخوابیم. من که یه ربع بیست دقیقه بیشتر نخوابیدم! مانی مگه گذاشت!!!!!! اینم مزد دستم که دلم نیومد مهد بمونه!!!!!

خلاصه از ساعت سه و ربع بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد! عصر که مهدی و داداش بزرگه رسیدند، داداش کوچیکه هم اومد با خانمش.

بعد به مامان گفتم بزنگه به بنگاه که بریم خونه هفتاد متری رو ببینیم. مهدی و داداش بزرگه که نبومدند، من و داداش کوچیکه و خامنش رفتیم و دیدیم. من پسندیدم، داداش کوچیکه نپسندید. گفت: خرجش زیاده. نمی ارزه به خریدش. خلاصه برگشتیم و بازم بحث شد سر اینکه خونه اون شهرکه رو بفروشیم و بیاییم یه جای دیگه ولو کوچیکتر بخریم.

منم از فرصت استفاده کردم و به بابام جریان خونه رو گفتم. خب اینجا یه مساله ای پیش اومد. من اول یه چیزی از بابام بگم. بابای من بسیار آدم محافظه کاریه تو معامله. یعنی یه چیزی میگم، یه چیزی می شنوید!!!! محاله یه چیزی رو بفروشه! محاله یه چیزی رو بخره!!!!!!!! اگه بخره، محاله بفروشه!!!!!!! مگه  مامانم! این سه تا خونه ای هم که داریم، اول به لطف خدا بوده، بعدش به همت مامانم! مامانم تو این خرید و فروشها سر نترسی داره!

خلاصه حرف شد و منم گفتم من و مهدی راضی هستیم بریم خونه عمو. چون میترسم بریم خونه بابا، اونوقت هر وقت داداش بزرگه ازدواج کنه و خونه رو بخواد، ما باید بلند شیم. خب قراره تو خونه خرج بشه. خیالمون راحته که لااقل تا خونه بابای مهدی درست بشه و پول یه خونه به ما داده بشه، دیگه جابجا نشیم!

بابام گفت: خب اگه من الان پسرخاله ات رو از خونه عموت بلند کردم و تو این فاصله خونه بابای مهدی درست شد و واسه تون خونه خرید و تو نیومدی خونه عموت چی؟ پسرخاله ات رو هم بلند کرده ام. اونوقت ناراحت میشه!!!!!!!

گفتم: این چه حرفیه بابا! شاید من الان رفتم سر کوچه نمک بخرم، افتادم مردم! خب هر کاری که آدم میخواد بکنه، مگه چقدرش دست خودشه؟! ممکنه یه اتفاقی بیفته سر هر معامله ای. دیگه کی میتونه تضمین بده که چه باید بکنه.

در هر حال اگه تا اینجا نظرتون موافقه که پسرخاله بلند بشه و من و مهدی بشینیم، فعلا به پسرخاله هیچی نگید تا ما یه ندایی بدیم به خانواده مهدی ببینیم اونا راضی هستند یا نه. اگه اونا هم موافقت کردند، اونوقت به پسرخاله بگید. (این پسرخاله، اونی نیست که جنس داره و با خانمش مشکل پیدا کرده. یه پسرخاله دیگه است!!!!!!)

خلاصه اینجوری. بعدش که شب داشتیم برمیگشتیم خونه، من به مهدی گفتم: بابا کلا اینجوریه. یه کم سخت تغییر رو می پذیره. مهدی گفت: من کلا با این کار مخالفم.

یه کم رفتار بابا تو ذوقش زده بود.

گفتم: در هر حال خودت میدونی. ما اگه اونجا رو انتخاب کردیم، به خاطر شرایط مالی مون بود. اگه فکر میکنی جای دیگه ای میتونی خونه بگیری، من حرفی ندارم. تصمیم بگیر.

هیچی نگفت.

خب منم دوست ندارم برم یه آپارتمان طبقه چهارم بدون آسانسور اون سر شهر که صبح حداقل باید نیم ساعت زودتر از خواب پاشم!!!!! ولی خب مجبوریم، می فهمی، مجبور!!!!!!!!!!!!چشمک

ولی خب، تصمیم گیری رو گذاشته ام به عهده خودش.

خلاصه دیگه شب اومدیم خونه و صبح سه شنبه مگه من میتونستم از جام پاشم!!!! اینقدر که خوابم می اومد!!!! یادم نمیاد تو عمرم اینقدر خوابم اومده باشه! مال این سردرده است.

دیروزم تو اداره نشد بنویسم. چهار با مهدی تماس گرفتم. گفت چهار و بیست و پنج دقیقه میرسم.

خب اینجا ایرانه!!!! داری حاضر میشی بری، دقیقه آخر یه کاری بهت میدن. منم سرم درد میکرد. بازم تند تند وسایل رو جمع کردم و باور کنید تو راهرو می دویدم که با همکارم کار رو تموم کنیم! مهدی زنگید که: من پایینم، تو کجایی؟ گفتم: یه کم مونده! الان میام.

دوباره عصبانی شد و گفت: به من میگی چهار و بیست و پنج دقیقه پایین باش، اونوقت می مونی کار میکنی!!!!! گفتم: خب چه کار کنم. الان تموم میشه.

 گریه

پایین هم که رفتم بازم دلخور بود!!!!!!! چرا نمی فهمه؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!! دست من نیست!!!!! دست هر پدرسوخته ای که هست، خب نباید بفهمه؟ دو سه دقیقه نهایت پنج دقیقه دیر اومدن، ایییییییییینقدر ناراحتی داره؟

بچه ها واقعا دیگه دلم نمیخواد بیاد دنبالم. خب وقتی قراره بیاد و من اینهمه استرس میگیرم که آخرین لحظه کار بهم ندن و زود برسم پایین.

خب من بدبخت از خودم تپش قلب دارم. اگه ادم سهل انگار و بی خیالی بودم، حق داشت شاکی بشه. ولی وقتی می بینه دست خودم نیست، چرا اذیتم میکنه؟؟!!

شاید من باید بیشتر رو خودم کار کنم و ناراحت نشم!!!!!! نمیدونم.

شاید باید بی خیال سه تایی با هم برگشتن خونه رو بزنم و بگم اون خودش بره، من و مانی هم با هم. به خدا یه وقتهایی که بداخلاقه، ترجیح میدم یه ساعت کلاج و ترمز عوض کنم خودم تو ترافیک، ولی باهام بدرفتاری نکنه!!!!!!!!

خلاصه تا در مهد که باهام نحرفید. در یه مغازه گفتم: یه چیزی براش بخریم الان گشنه است. گفت: خب بخر!

در مغازه وایساد رفتم واسه مانی یه هوبی و یه بطری شیر کوچیک خریدم. یه هوبی هم واسه مهدی خریدم. شاید اخمش باز بشه. بهش دادم. گفت: نمیخورم. گفتم: دوست داشتی که. واسه تو گرفتم. گفت: نمیخورم!

هوبی رو گذاشتم تو کیفم. دیگه رفتیم دنبال مانی و برگشتیم خونه. یه سری داریوش و ابی قدیمی و گوگوش گلچین کرده بودم که نشستیم تو ماشین، گذاشتم و همینطوری شرشر اشکام می اومد.

حالم خوبه. باور کنید خوبم. خب این روزها بگذره بهتر میشم. همین تغییر هومونهاست. فردا و پس فردا هم خونه ام. کیک می پزم، آش رشته واسه جمعه می پزم، بهتر میشم! می دونید که. پختن حال منو خب میکنه. البته خوب هم میخوابم. قول میدم به خودم.

راستش در نظر دارم جمعه آش رشته بپزم بریم جاده امامزاده داوود بخوریم. هی منتظر برف موندیم و نیومد. ولی اینقدر سرد هست که تو سرما، آش خوردن بچسبه. ایشالا خیر باشه و جور بشه بریم!

نظرات قشنگتون رو هم دیدم. سر فرصت حتما میذارم رو چشمم و جواب میدم.

عاقو از مانی بگم براتون یه چیزی.

پریشب که از خونه بابام اینا اومدیم، رفت تو تختش بخوابه. بعد ساعت دوازده ما هنوز نخوابیده بودیم. یه دفعه مانی از تو تختش بیرون اومد و رفت سر وقت کمد جدیده. یادم نیست گفته ام یا نه. که وقتی من و مهدی داشتیم کشوهای کمد جدیده رو تقسیم میگردیم، اینم وایساده بود و نگاه میکرد. بعد گفت: کدومش مال منه؟ مهدی گفت: هیچ کدوم. تو خودت کمد داری. بعد مانی گفت: نه، یکی هم به من بدید. که یه کشو هم به مانی دادیم!!!!!

پریشب رفت سراغ کشو خودش و دفتر نقاشی و مداد رنگی درآورد و شروع کرد به نقاشی!!!!!!! مهدی اومد سراغش و گفت: برو بگیر بخواب صبح میخوای بری مهد. الان نصفه شبی چه وقت نقاشی کشیدنه؟؟!! مانی گفت: بابا! چرا با عصانیت؟

مهدی گفت: پس با چی؟

مانی گفت: با مهربونی!!!!!!!!!!!!!
دیگه مهدی نتونست تو جدیت خودش باقی بمونه. حمله کرد و بغلش کرد. خب مهدی بیشتر خودشو عصبانی نشون میده وگرنه قلبش مهربونه!چشمک

[ چهارشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ۸:٠٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ