چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااااام. صبح قشنگ شنبه بارونی تون بخیر. البته دیشب بارون بارید ولی عجب بارید ها!!!!!!! هرچند الان وقت برفه ولی این دیگه به ما نیومده که بگیم الان وقت چیه! همینم باید بذاریم رو سرمون!!!!!!!!!!ماچ


خب، بگم خدمتتون که چهارشنبه باید جایی میرفتم با پسرخاله. یعنی یه نفر یه چیزی رو معرفی کرده بود که من واسطه شدم با پسرخاله بریم ببینیم. من که تجربه کار تجاری ندارم. بنابراین پسرخاله رو بردم که نظر بده. اصلا خودش هم قرار بود بخره جنس ها رو. دیگه به مهدی گفتم و اونم گفت برو. البته میدونید که، مهدی آدم متعصبی نیست. شاید هم چون پسرخاله هام رو می شناسه میگه.

خلاصه با پسرخاله رفتیم. این همون پسرخاله است که با خانمش دچار مشکل شده و چک هاش رو هواست. خلاصه اینجایی که رفتیم، به نسبت نزدیک خونه مون بود. البته به نسبت تهران! بعد که کارمون تموم شد، بیرون اومدیم و در موردش حرفیدیم و هی راه رفتیم و حرف زدیم تا جایی که پسرخاله صبر کرد من از میدون جمهوری ماشین بگیرم و بیام به طرف خونه. خیلی هم تشکر کرد که باهاش رفته بودم و طرف رو بهش معرفی کرده بودم.

خلاصه مهدی هم اس داد که کجایی؟ گفتم دارم میام. رفتم خونه دیدم پای ایکس باکسه. خب اون رفته بود دنبال مانی و آورده بودش خونه. مانی خواب بود. به مهدی گفتم: میخوام واسه فردا سبزی پلو با ماهی درست کنم. گفت: من الان دارم بازی میکنم. یعنی الان برم ماهی بخرم؟ خب سر راه میخریدی!!!!!! گفتم: من از اون طرف اومدم! خودم میرم. ماشین رو برداشتم و رفتم ماهی و سبزی خریدم و برگشتم خونه.

واسه شب، مانی غذا داشت. خودم هم چرتی زدم و خوابیدم.

آها، اینم بگم که خیلی جالبه. واسه مهدی تعریف کردم که واسه جنسها رفته بودیم با پسرخاله. بعد مهدی گفت: آشتی! یه سوال احمقانه بکنم؟ گفتم: آره. گفت: آخه خیلی احمقانه است. گفتم: بگو خب!

گفت: تو چرا به این پسرخاله ات شوهر نکردی؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

تعجب

گفتم: این چه حرفیه! این پسرخاله ام کرمانشاه بزرگ شده. کلا اینا آدمهای متعصبی هستند. بعدش این اینقدر زود ازدواج کرد که خودش هم نفهمید کی زن گرفته! از همه اینا مهمتر! اصلا همچین چیزی مطرح نبوده تا حالا.

خب من شش تا پسرخاله از خودم بزرگتر دارم. ولی تا حالا همچین چیزی مطرح نبوده تو فامیل. همه از بچگی با هم بزرگ شده ایم و کسی تا حالا چیزی نگفته. البته بابای این پسرخاله ام خیلی منو دوست داره. ولی خب هیچکی هرگز همچین چیزی رو مطرح نکرده. من البته دختر خیلی آزادی نبودم. ولی قطعا اونی هم نبودم که پسرخاله های متعصبم به عنوان همسر بخوان بهم فکر کنند. اصلا کلا وقتی همه شون عکسهای دوست دخترهاشون رو به من نشون میدادند، و از دوست دخترهاشون به من می گفتند و اون دخترها به من زنگ می زدند، خب این نشون میده که این مساله بین ماها حل شده بوده!

واقعا نمیدونم مهدی چرا این حرف رو زد. به قول خودش، احمقانه بود.چشمک

خلاصه پنجشنبه صبح ساعت هفت صبح بیدار شدم و چای آماده کردم و افتادم به جون کارهام! یه دور ماشین لباسشویی رو روشن کردم و حبوبات بار گذاشتم واسه آش رشته روز جمعه. و دو سه بار جوشید و آبش رو ریختم که نفخش بره. بعدش مواد قیمه پلو رو آماده کردم و ماهیها رو هم مزه دار کردم  و پیچیدم لای دستمال و گذاشتم تو سینی.

مهدی بیدار شد و با مانی سه تایی صبحانه خوردیم. مهدی رفت سر کار و منم افتادم به جون خونه. کف آشپزخونه و سرامیکهای خونه رو تی کشیدم و ظرفها رو جابجا کردم و دیگه نزدیک ظهر شد و قیمه پلو رو دم انداختم (واسه شام شنبه شب که شیفتم!) و سبزی پلو رو هم درست کردم. کوکو سبزی هم حاضر بود. زنگیدم به مهدی که قرار بود ساعت یازده بره برای جلسه خونه باباش. گفت که خیلی طول میکشه.

ماهیها رو سرخ کردم و به مانی دادم بخوره. مانی مشغول بازی شد و منم کارهام دیگه تموم شد و دراز کشیدم رو کاناپه و خوابم برد. ساعت سه و نیم مهدی برگشت و داشت با موبایل می حرفید.

پاشدم سبزی پلو رو گرم کردم و تا مهدی حرفش تموم بشه، غذا هم آماده بود و مهدی هم له و درب و داغون. ناراحت شد که غذا نخورده بودم و گفت: اینجوری من معذبم. گفتم: این چه حرفیه! مهم اینه که با هم غذا بخوریم. گیرم یه ساعت دیرتر.

بعدش ناهار خوردیم و مهدی و مانی رفتند خوابیدند و منم آشپزخونه رو جمع کردم و دو بار با اسکاچ، کف آشپزخونه رو تمیز کردم. ماهی که سرخ کرده بودم، چون در ماهیتابه رو نذاشته بودم، روغن پاچیده (!!!!!!!) پاشیده شده بود کف آشپزخونه!

نکته جالب اینکه به مهدی گفتم از صبح اینهمه کار کرده ام. میگه:

کلا  تو مال خونه نیستی!!!!!!! گفتم: من که از صبح اینهمه کارکرده ام!!!!! گفت: کلا گفتم. تو مال کار بیرونی!!!!!!!!!!

فکر کردم با خودم، یعنی اگه از صبح پا می انداختم رو پا و ول میگشتم تو خونه، میشدم زن خوب خونه؟ واقعا معیار چیه؟؟! من که میگم خود مهدی هم نمیدونه معیارش چیه!!قهقهه

خلاصه دیگه رفتم دراز کشیدم و دیدم حس تو خونه موندن رو ندارم. دیگه حال کیک پختن هم نبود. یعنی راستش، اصلا یادم رفت!!!! البته چهارشنبه که یکی از دوستام رو دیدم، برام کیک پخته بود و آورده بود که عالی بود!!!!!!

دیگه اینا که خوابیدند، دیدم کاسه یه بار مصرف ندارم! به مامانم زنگیدم و گفت که یه زیرسارافونی قهوه ای میخواد! دیگه رفتم چهارراه امیراکرم و ماشین رو یه جا گذاشتم و رفتم خیابون ولیعصر و یه دور زدم و وسایلی رو که میخواستم خریدم و البته بیشتر دلم میخواست ماشین سواری کنم و آهنگ گوش بدم!! که اونم محدود شد به همون یکی دو تا خیابون دم خونه!

طرفهای هشت رسیدم خونه  مهدی بیدار شده بود. گفت: کجایی؟ گفتم رفته بودم اینا رو بخرم.

خلاصه خریدها رو جابجا کردم و اون شب هم خوابیدیم و صبح جمعه ساعت هشت پاشدم و سبزی ریختم تو حبوبات و آش رو گذاشتم جا بیفته حسابی. صبحانه خوردیم و لباسها رو از رو رخت خشک کن جمع کردم و دسته کردم. زنگیدم به مامانم اینا که آش حاضره. خاله اینا رو هم خبر کنید. خودم هم زنگیدم به اون پسرخاله ام که دو تا دختر داره و همسن و سال مانی اند تقریبا بچه هاش. گفتم اونم به داداشش خبر بده که همه ساعت یازده در خونه بابام اینا باشند.

با این پسرخاله ام که با خانمش اختلاف داره، خبر ندادیم. خب الان وضعیتشون کشمشیه، بهتره ماها تو دست و بالشون نباشیم. کلا خبرشون نمی کنیم واسه این دور هم جمع شدنا!

کلا اگرم جور بشه که بریم خونه بابام بشینیم، این سه تا پسرخاله ای که گفتم، اونجان. یکی هم کرجه، منتها اینقدر اخلاقش مزخرفه که کلا خدا هم باهاش رفت و آمد نمی کنه!!!!!! یکی دیگه هم دارم از این کوچیکتر که شنبه دیگه نامزدیشه و پسر خاله کوچیکمه که باهاش معامله خونه بریانک رو داشتم. سیزده سال ازم کوچیکتره و رو پاهای ماها بزرگ شده. یکی دیگه هم مجرده و همون نزدیک خونه بابام میشینه و حالا معلوم نیست اونجا بمونه یا نه. اگه بریم اونجا بشینیم، دخترخاله شون منم و اونهمه پسرخاله. که میدونم رابطه خوبی با مهدی دارند و کلا خوش میگذره!!!!!

خلاصه دیگه راه افتادیم و البته اینم باید بگم که مهدی خیلی ناراحت بود. خب سر جریان خونه باباش ایناست دیگه. واقعا همه رو روانی کرده این جریان!!!!!

دیگه رفتیم در خونه بابا اینا و فقط خاله اینا بودند و یکی از پسرخاله ها با دو تا پسرش و خانمش. رفتیم بالای پارک کوهستان و خب مزه اش به این بود که برف باشه و برف نبود. یه کم که هوا سرد شد، آش رو خوردیم و جاتون خالی خیلی چسبید! یکی دو ساعت نشستیم و حوالی یک و نیم رفتیم خونه مامان اینا. هرچی مامان اصرار کرد، پسرخاله گفت که باید برن خونه شون. اونا رفتند و خاله اینا اومدند خونه مامان اینا. مامان فسنجون پخته بود. خاله اینا آبگوشت داشتند ولی دیگه مامان گفت بیایید دور هم فسنجون بخوریم.

عاشق این خاله بازیهام!!!!!!!!!! میچسبه!!!!!!! البته مهدی کم حرف بود که خب میگم، حق داشت!

ساعت دو و نیم بازی پرسپولیس بود که شکر خدا مهدی نگاه نکرد و رفت خوابید. بابام اینا نگاه کردند و اونم که باخت. مهدی هم از قبل گفته بود که اصلا حوصله بازی رو نداره و براش مهم نیست.

خدا رو شکر!!!!!!نیشخند

بعدش من یواشکی با بابا صحبت کردم که تصمیم ما قطعیه و پسرخاله رو بهتره بلند کنه. همونی که اومده بود آش خورده بود. بابا هم گفت: من اونو بلند نمیکنم!!!! وسط ساله. بچه هاش مدرسه میرن. گناه داره. شما برید خونه خودمون بشینید. اگه داداشت خواست ازدواج کنه، اونوقت پسرخاله ات رو بلند میکنم. الان لزومی نداره!!!!

خب بچه ها، من چند باره دارم میگم اینو به بابام که خونه عموم راحت ترم. خب اختیار همه اینا با بابامه. من چه کار کنم که زورم نمیرسه بهشون. مادر همین پسرخاله ام (خاله ام) تو کرمانشاه چون نزدیک خونه عمومه، خیلی عموم رو تر و خشک میکنه و حواسش بهش هست. برای همین، بابام یه رودربایستی باهاش داره. خب اینا با هم بزرگ شده اند و کلا رابطه شون فرق میکنه با بقیه.

خلاصه این از این. دیگه عصر رفتیم خونه بابای مهدی و اونجا هم خوش گذشت و دیگه مهدی کم کم به مامانش گفت که میخوایم خونه رو خالی کنیم و بریم خونه بابای آشتی! منم یه غلطی به درگاه خدا کردم و وقتی مامانش گفت کجاست؟ گفتم: یکی از شهرکهای اطراف تهران، طرف غرب. طبقه چهارم بی آسانسور. توش هم کار داره ولی انجامش میدیم! بعد شروع کردم محاسن اونجا رو شمردم که هواش تمیزه و محوطه اش برای بازی خیلی خوبه و دیگه مانی میتونه بیاد بیرون از خونه و پارک داره و حتی مهدی یادم انداخت که استخر هم نزدیکمونه.

خلاصه یه کم بعد، مهدی و مامان و خواهربزرگه ش رفتند تو آشپزخونه. منم کم کم وسایل رو جمع کردم و رفتم تو آشپزخونه که دیدم مامان مهدی داره به شدت گریه میکنه، خواهرشوهر بزرگه هم همینطور، مهدی هم چشماش خیس بود!!!!!!!!

گفتم: چی شده؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!! چه اتفاقی افتاده؟ سر جابجایی ما ناراحتید؟ مامانش گفت: آخه چرا باید شماها آلاخون والاخون بشید. من همین سالی یه بارم نمیتونم بیام خونه تون. (واقعا تا دعوتش نکنیم نمیاد!) الان سختتون میشه طبقه چهارم بدون آسانسور.

بغلش کردم و دلداریش دادم که دیگه خودمون از این خونه خسته شده ایم و اونجا دو اتاق خواب داره و محوطه اش خوبه و خیلی ها شرایطشون از این بدتره و مهم نیست و ما خودمون واقعا راضی هستیم و از این صوبتا. یکی دو بارم بغلش کردم و بوسیدمش. چون واقعا گریه اش، دلمو ریش کرد. خیلی داره بهش فشار میاد. واقعا حقش نیست!

دم رفتن دوباره بغلش کردم و گفتم: مامان! به این فکر کن که الان شرایطی داریم که میتونیم یه راه حل براش پیدا کنیم. حالا هر راهی. از خدا بخواه روزی طوری نشه که هیچ راه حلی واسه مشکل هامون نباشه! خدا رو شکر که سالمیم.

دوباره بغلش کردم و بوسیدمش و اومدیم!

نشستیم تو ماشین و مزد همه مهربونیهام رو یه جا گرفتم! طبق معمول پخش ماشین رو روشن کردم که مهدی گفت: میشه اینو خفه کنی؟؟!! گفتم: باشه.

گفت: میشه ازت گله کنم؟ گفتم: آره. چرا که نه!!!!!!!!!

گفت: چرا به مامان از معایب خونه گفتی؟؟؟؟؟!!!!!!!!

تعجب

چرا گفتی راهش دوره، طبقه چهارم بدون آسانسوره، تو خونه خرابه است و کلی کار داره!

گفتم: خودش پرسید کجاست خب منم آدرسش رو دادم! بعدش هم، من اوووووووووونهمه از محاسن اونجا گفتم. اونهمه گفتم که چه خوبی هایی داره.

گفت: نه، کلا ازت گله هم دارم! از خانواده ات گله دارم! ما گفتیم خونه عموت راحتیم، اونا پسرخاله دسته دیزی تو رو بلند نمی کنند ما بریم بشینیم خونه عموت! گفتم: خب اونا صاحب اختیارند، دلشون نمیخواد. منم یه هفته است دارم میجنگم باهاشون، حریف نمیشم. مناسبات خودشونه. من دیگه چه کار کنم.

گفت: یعنی چی؟ ما قراره بهشون کرایه بدیم. اصلا من خودم توش خرج میکنم و هر کاری هم بخوام میکنم تو خونه. حالا که اینطوری شد!!!!!

کم کم تن صداش میرفت بالا! گفتم: تو الان ناراحتی بابت گریه مامانت و من بهت حق میدم. عیب نداره با من ناراحتی کن که خالی بشی. ولی انصاف داشته باش. من مقصر نیستم اگه داریم جابجا میشیم.

خلاصه بحث تا خونه ادامه داشت و دیگه کم شد و رسیدیم خونه و مانی مادرمرده هم بیدار بود. خونه که رسیدیم دوباره بحث بالا گرفت!!!!! مهدی هوار میکشید، یه جا هم من داد کشیدم. هرچی میگفتم، یه چیزی میگفت. گفتم: باباجون! من اصلا نمیخوام بریم خونه بابام بشینیم. تو راست میگی. یه عمره اینجا بودیم و کرایه ندادیم، منتی هم سرمون نذاشتند. الان بریم خونه بابام، باید کرایه بدیم. هنوز که حرفشه، تو داری اینجوری میکنی. دیگه وای به حال اینکه بریم. دیگه مطمئنم بعد از دو ماه، جنازه منو از اونجا میارن بیرون! همین فردا میزنگم به بابا و میگم مستاجر بدبخت رو سر زمستون سیاه بلند نکنه. ما اصلا نمیریم.

گفت: آره، همه اش به نفع اونا کار میکنی! دلت برای اونا میسوزه!!!!!! تو با زن پسرخاله ات هیچ فرقی نداری!!!! اصلا این قوم، (منظورش کردهاست) همه همین هستید. درد من اینه. چند سال پیش تو بابت اینکه من به پسر یکی از پسرخاله هات حرفی زدم، داشتی منو جر میدادی! الانم همینی. عین زن پسرخاله اتی. فقط شرایط برات نبوده که کامل مثل اون بشی!!!!!!!!

سوختم!!!!!!!!!! تا تهش سوختم!!!!!!!

از عربده های مهدی، مانی رفته بود زیر لحاف من رو ی تخت، قائم شده بود. گفت: تا بابا بازم مهربون بشه!!!!!!!

الهی مادرش بمیره! نمیخوام مظلوم نمایی کنم. خودم هم یه جا دیگه منفجر شدم و عربده کشیدم! آخه خریت هم حدی داره. دیگه حد مال من تموم شد. الان تو شرایطیه که هرچی بگی، یه چیزی میگه! مثل سگ پشیمونم از اینکه پیشنهاد دادم بریم خونه بابام! عین سگ!!!!!!!!! همون موجودی که هاپ هاپ میکنه!!!!!!!

بهش گفتم: هر تصمیمی که تو بگیری من حرفی ندارم. میدونم نتیجه هر چی باشه دهن من صافه. عیب نداره. این ادامه همون باجیه که تو این سالها دارم بهت میدم. دیگه از اول راه اینطوری بوده. این ادامه همون باجه.

بعدش دیگه رفتم کپیدم. از صدای تپش قلبم، داشتم کر میشدم. یه پروپرانول انداختم بالا و مثلا خوابیدم. ساعت دو از خواب بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد. گشنه بودم. یه چیزی خوردم و تا حوالی سه و خرده ای نخوابیدم.

ساعت پنج، بختک افتاد روم و هرچی تو خواب بسم الله میگفتم صدام در نمی اومد. آخر سر مهدی با  ناله ام بیدار شد. تگرگ به شدت می بارید. مهدی بیدارم کرد و پشتم رو مالید. عین چی ترسیده بودم. حالم خیلی بد بود. بد صدای کوبیده شدن انگشت به در واحدمون اومد. مهدی رفت درو باز کنه.

نیم خیز شدم تو تخت، دیدم صدای ضعیف یه زنی میاد. مهدی کاپشن پوشید و گفت: همسایه طبقه چهارمه. میرم ببینم چی شده.

این خانم تنها با دخترش زندگی میکنه. خیلی وقتها میاد واسه کارهاش دنبال مهدی. همیشه هم دعواشون میشه. خانمه یه جوریه.

مهدی عصبانی برگشت و گفت: معلوم نیست چی میخواد نصفه شبی. منو برده رو پشت بوم میگه اینجا رو تمیز کن، اون راه آب رو باز کن! بهش میگم نصفه شبه ها! چشم چشمو نمی بینه! میگه: خب ساختمون مال همه است! دیگه منم اومدم پایین!!!!!

بعدش مانی هم بیدار شد و مهدی آوردش پیش ما. چند شب پیش آخه تو ساختمون پلیس اومده بود نصف شب که این خانم دیشب به مهدی گفته خونه ایشون رو دزد زده. مانی هم یه کم ترسیده بود. که آوردیمش پیش خودمون و بهش گفتیم که در خونه مون محکمه و هیچ دزدی نمیتونه بیاد.

دیگه پنج خوابیدیم و شش و ده دقیقه بیدار شدم. الان از خستگی دارم می میرم.

دو روز پیش مهدی عصبانی بوده، مانی رفته بوسش کرده، گفته: بوست میکنم تا مهربونیت برگرده!!!!!!!!!!!!

البته که مهربونه. دیشب هم یه عالمه پشتمو مالید! چون میدونست چه روانی ازم خرد کرده!!!!!!! ولی خب، موقع بحران، خودش ناآرومه. توقع ارامش نمیشه ازش داشت!

[ شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ۸:٥۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ