چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

دیشب مانی دو فاصله سه دقیقه، دو بار خیس کرد!!

ببخشید که جمله اول رو اینجوری شروع کردم. فکر کنید شب میای بخوابی، همه اش میگه: عس... عس... یعنی عکس نشونم بدید! موبایل خودمو که تازه دو ماهه خریده ام، تا همین دو سه روز پیش ندیده بود! قایمش میکردم. چون داغونش میکنه! منم نشونش نمیدادم. دو سه روز پیش دیدش، فکر کرد مال زن برادرمه. دیشب هم گفت: عس... گفتم: باشه، ولی مال زنداییه. باید فردا بهش بدیم.

خلاصه مشغول عکس دیدن بودیم، که احساس کردم خیسه و نم زده به ملافه های رختخواب مادرشوهرم. ایشون خیلی هم وسواسی اند. البته وسواسی هم نباشه، روی ملافه نجس که نمیشه خوابید! پوشکشو درآوردم، دیدم، تازه خیس کرده و حجمش هم خیلی زیاده!!! معلوم بود مال همون موقع است. نم هم زده بود به همه لباسهاش. زیر و رو. منم لختش کردم و آوردم وسط هال با این احتمال که همین الان خیس کرده و دیگه چیزی تو مثانه اش نیست. لختش کردم که لباس تنش کنم، همون جا پخش مستقیم روی فرش خیس کرد!!!!!!!!!!!!تعجبتعجبگریه منم همینجوری داشتم با بهت نگاش میکردم. اینجور وقتها اصلا هول نمیکنم و داد و بیداد راه نمی اندازم. چون میترسم بترسه! خلاصه آقا کارش رو کرد و حالا من و مهدی ساعت یازده و نیم شب که همه خوابیده اند، مشغول فرش شستن شدیم.

منم یه اشتباهی کردم، یه تکه از فرش زیر مبل بود، فکر کردم مثل مبلهای خودمون سبکه، یه طرف مبل رو بلند کردم و دیدم سنگینه و چه خبطی کردم! همون جا درجا کمرم گرفت. کشون کشون، مهدی رفت تشت و لگن آورد و اون قسمت رو شستیم. از زور کمر درد، داشت جونم بالا می اومد. دولا دولا شیر درست کردم و دادم بخوره. ولی واقعا ناراحت بودم. هرچند که مانی طفلی هیچ تقصیری نداشت. ولی من اگه خونه خودم باشم مهم نیست برام. منتها خونه مردم، آدم معذبه دیگه.

صبح هم بیدار شدم، دیدم سیاتیکم بدبجوری داغونم کرده. میدونستم مهدی دیشب تا دیروقت فوتبال میدیده. ولی هی لنگان لنگان رفتم و اومدم شاید بیدار باشه و دلش به رحم بیاد و منو بیاره اداره!!!!خجالت که بالاخره منو دید و گفت چرا می لنگی؟ گفتم: از درد دارم میمیرم. گفت صبر کن من می برمت.نیشخند خلاصه منم گرفتم دراز کشیدم، ولی در جا مانی بیدار شد و شیر خواست. رفتم شیشه شو بشورم، که رعد و برق شدید زد و ایشون دیگه رسما بیدار شد و روز خودشو آغاز کرد!!!

بعد مامان و خواهر مهدی بیدار شدند و اومدند بیرون. مانی هم دست و پا شکسته گفت:

آشمو (آسمون) بووومممم (یعنی رعد و برق زد!) تشیدم (ترسیدم) ابر (صدای گریه درآورد. یعنی ابر گریه کرد.) بابا پرید. (یعنی بابا پرید روم که من نترسم!!!) آخه مهدی پریده بود گوش مانی رو گرفته بود که نترسه!!!

اصلا هم نترسیده بود. مهدی بیخودی بهش گفته بود ترسیدی؟ ترسیدی؟ اینم گفته بود آره و ترس رو یاد گرفته بود. وگرنه من هیچوقت این کلمه رو به کار نمی برم!

بعد با مهدی اومدیم اداره. مهربون بود. دیروز هم تو ماشین که برمیگشتیم، من هی دستش رو ناز میکردم و سعی میکردم بهش محبت کنم. تو خونه هم که اومدیم، پیشش نشستم و یه بار هم پیش مانی بودم، مهدی اومد و منم رفتم بغل مهدی و گفتم: چند وقته بغلم نکردی؟ اونم بغلم کرد. واقعا یادم نبود کی بغلم کرده بوده ؟؟!!

خدا رو هزار مرتبه شکر که رابطه داره قطره قطره خوب میشه. امیدوارم مقطعی نباشه. دیروز یه بار یه دلخوری پیش اومد ولی لحظه ای بود و هر دو ادامه اش ندادیم.

امیدوارم کورش و نشمیل عزیز هم رابطه شون خوب بشه و تصمیم بگیرند همیشه با هم باشند.

[ چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ