چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماه همگی. عاقو من دیگه تا جایی که بشه از ناراحتی ها نمیگم.

چه گناهی کردین شماها خوووووووووو! هی باید حرص بخورید. اوضاع به اون بدی که فکر می کنید نیست! خب فعلا مهدی تو غار تنهایشه. یه جورایی شاید حق داره. چون خیلی داره بهشون فشار میاد.

القصه، خودتون خوبید؟ ماچ

خب، شنبه روز شیفت بود و باید می موندم. از طرفی پسرخاله هم لباس مجلسی آورده بود. من که خودم واسه عروسی هفته دیگه برادرشوهر، یه دکلته کوتاه قرمز دارم که واسه پاتختی داداشم پوشیدمش. که هیچکس از فامیل مهدی اینا هم ندیدتش. تازه ببینه. مگه چی میشه.

خواهرشوهر بزرگه هم لباس داشت منتها گفت اگه پسرخاله ات لباس مجلسی بیاره میگیرم ازش. خلاصه روز شنبه قرار گذاشتم با خواهرشوهر که شبش بریم انبار پسرخاله. بهش گفتم که غذا هم دارم یه عالمه. اول گفت نه، ولی وقتی گفتم غذا پخته شده و آماده است، دیگه گفت باشه. البته گفتم بذار با مهدی هم هماهنگ کنم! والا، فردا میگه به من نگفتی.

خلاصه زنگیدم به مهدی که ازم عذرخواهی کرد و گفت به خاطر اعصاب خردی دیشب بوده که نتونستی بخوابی و از این صوبتا!منم دیگه ادامه ندادم بحث رو. بعدش برنامه شب رو بهش گفتم که گفت باشه. منتها چون شنبه بود و شیفت من، قرار شد مهدی عصر بیاد مانی رو ببره خونه. بعدش که من رسیدیم، بریم انبار پسرخاله.

عصر که مهدی اومد، به شدت سرماخورده بود و دیگه فقط رفت دنبال مانی و بردش خونه. منم ساعت شش که کارم تموم شد، تشریف مبارکم رو بردم البته به خواهرشوهر هم خبر دادم که مهدی اینجوری شده و ما نمیاییم. شما اگه میخواهید خودتون برید!

خلاصه رسیدم خونه و چشمهای مهدی، مهربون و مریض بود!!!!! واسش چای درست کردم و ضربتی یه لیوان آب پرتقال دادم بهش و یکی هم خودم خوردم. چون از شما په پنهون که خودم هم حس سرماخوردگی داشتم! چای حاضر شد و یکی یه لیوان چای و عسل و آبلیمو هم خوردیم و بعدش به مانی شام دادم. یه کلداکس هم خودم خوردم که اگه قراره خوابم ببره، زود بخوابم و مخل کار فرداصبحم نشه!!!!!!!!

ساعت نه و نیم برق رفت!!!!!!! خب من یادم نمیاد مانی تا حالا رفتن برق رود دیده باشه! پاشدم شمع روشن کردم و مانی هی میگفت: بذارید من چراغ رو روشن کنم! بعد میرفت کلید رو میزد و میگفت: چرا برق نیست؟؟!! ما هم می گفتیم: خب واسه اینکه برق رفته! دوباره چند دقیقه بعدمیگفت: خب من برم روشنش کنم!!!!!!!!! و این قصه چند بار ادامه داشت!!!!!!!

خلاصه یه کم بعدش، خواب بر من مستولی شد و لحافم رو آوردم و این بار رو زمین نزدیک بخاری دراز کشیدم و مانی هم اومد کنارم دراز کشید. پشتمو بهش کردم که اگه مریضم، دیگه اون نگیره. اونم زیر لحافم خزید و چسبید بهم!!! دیگه نفهمیدم کی خوابم برد.

وقتی بیدار شدم، ساعت چهار صبح بود و من همونجا بودم. مهدی و مانی هر کدوم تو تخت خودشون بودند. پاشدم رفتم تو تخت و دو ساعت باقیمانده تا بیداری رو اونجا خوابیدم. صبح دیروز هم پاشدم اومدم اداره. شکر خدا مریض نشدم! ولی خب مهدی مریض شد!!!!!! دیروز هم نرفت سر کار.

منم مانی رو بردم مهد  بعدش هم سر کار اومدم. ساعت چهار رو ربع خواستم از اداره بیام دنبال مانی که دیدم همکارم، کیفش رو گذاشته رو میز!!!! گفتم: داری میری عزیزم؟؟؟

گفت: آره خب، یکشنبه است! گفتم: من که فقط یکشنبه ها می مونم! گفت: خب یکشنبه ها همیشه جلسه بوده. گفتم: نه دیگه. خودت هماهنگ کردی جلسات رو. و انداختیشون دوشنبه. امروز اینا اداره هستند. یکی باشه باشه.

دیدم صورتش درهم شد. البته میدونم این روزها درگیر آشنایی با آقاییه. گفتم: برنامه گذاشتی؟ گفت: آره. برنامه خرید دارم. گفتم: باشه. پس بمون تا من برم مانی رو بیارم اداره.

بعدش با نگهبان هماهنگ کردم که دم در جای خالی رو نگه داره. اونوقت رفتم دنبال مانی و آوردمش اداره. همکارم رفت و یه سری کار بود که انجام دادم و مانی هم خب نمی فهمه اداره یعنی چی. هی می دوید و شعرمیخوند بلند بلند و با صدای بلند، نقاشی می کشید!!!!!! یعنی هی می کشید و توضیح میداد برای خودش و من، که اینا چی هستند و داستانش رو تعریف میکرد.

رئیس هم باهام کار داشت و منم سعی میکردم تمرکز کنم رو کارم. رئیس بهش یه موز هم داد. خلاصه رئیس رفت و من موندم و عضو هیات مدیره که یه کاری رو داشت انجام میداد قرار شد تموم شد، به من بده تا ایمیل کنم برای رئیس. خلاصه تو اون فاصله که تموم بشه، منم یه سری بایگانی ها رو انجام دادم و یه سری ثبت نامه هم بود که تمومش کردم. دیگه کار تموم شد و با مانی رفتیم خونه. شکر خدا خلوت شده بود ولی حوالی هفت رسیدیم.

واقعا خسته بودم!!!!!

رفتیم داخل و دیدم مهدی مشغول بازی ایکس باکس آنلاینه. میز هم پر بود از لیوان و پوست کیک و چیزهای دیگه. هیچی نگفتم. داخل شدیم و لباسها رو درآوردیم و شام داشتیم. آرایشم رو پاک کردم و رفتم حموم.

بیرون که اومدم مهدی همچنان داشت بازی میکرد. گفتم: نمیشد اینا رو جمع کنی از دیشب تا حالا؟ گفت: گذاشته بودم بردارم ولی نشد!

حالا چرا نشد، نمیدونم.

میز رو جمع کردم چون حالم داشت بهم میخورد. موبایلم رو برداشتم رفتم تو پذیرایی مشغول وایبر شدم. از همونجا به مهدی گفتم: مانی رو فردا می برم خونه مامانت اینا. امشب کاشکی ببریش سلمونی. که اونا هم صبح ببرنش حموم. فردا عصر هم من دیگه خیلی خسته ام. خودت برو دنبال مانی که بیاریش خونه. من دیگه مستقیم میام خونه.

ولی خب، آدمها چه میدونند چی قراره بشه.

دوشنبه یکربع به شش بیدار شدم و آماده شدم، مهدی، مانی رو بیدار کرد و آوردش تو ماشین. نون خریدم واسه مادرشوهر و صبحانه خودم. مانی رو گذاشتم خونه مادرشوهر و برگشتم اداره. از انقلاب تا دیباجی، بعدش هم عباس آباد. خب خلوت بود و اذیت نشدم. تا ظهر مرگبار کار داشتیم. مدیرعامل این روزها مریضه، ولی یه روزم نمیمونه خونه استراحت کنه. که هم ما یه نفسی بکشیم، حالا ما جهنم! خودش حالش بهتر بشه.

خلاصه تا ظهر بود و بعدش رفت جلسه. منم ناهار خوردم و وقت گرفتم برای اپیل. حالا فکر کنید قرار بود مهدی بره دنبال مانی دیگه! اونم بهم گفت که عضو هیات مدیره شرکت قبلی شون، زنگیده به مهدی که بیا کارت دارم!!!! در نتیجه من باید میرفتم دنبال مانی!!!!!!!!!!گریه حالا این وسط، چون روز شنبه بله برون پسرخاله امه، باید یه سر میرفتم کوچه برلن و یه سری خرید واسه خاله ام میکردم!!!!!!

خلاصه اینجوری شد که کوچه برلن رفتن افتاد واسه امروز یعنی سه شنبه. همون بعد از ناهار رفتم اپیل و از اونجا هم رفتم میدون ولیعصر رنگ مو و پنکیک خریدم و یه جفت کفش ورنی مشکی! بعدش اومدم فاطمی ماشین گرفتم اومدم اداره. چهار و ربع رفتم خونه مامان مهدی دنبال مانی. چون صبح داداشم زنگیده بود بهم برای حال و احوال، فکر کردم شاید میخواسته بیاد خونه مون. زنگیدم بهش و گفتم شب بیاد خونه مون. گفت آخه قراره پسرخاله مجردمون بیاد خونه مامان اینا. گفتم من الان بهش میزنگم که بیاد خونه ما. همه شب بیایید اونجا انقلی!

راستش از وقتی دوست داداشم اونجوری شده، دیگه بچه ها دور هم جمع نشده اند. الان نگید تو مرض داری و کرم کار کردن داری! یه چیزی که من خیلی ازش بدم میاد و کلا فوبیای منه، از هم پاشیدن جمع هاست!!!!!!!! یعنی اینکه یه جمعی الان باشه و چند وقت دیگه از هم بپاشه، نمیدونید چه عذابیه واسه من. درسته گاهی می میرم واسه خلوت و تنهایی. ولی خب، جمع ها هم باید باشه. اینه که زنگیدم به پسرخاله و داداشم و بعدش هم اس دادم به مهدی که شب داداش و پسرخاله میان! که اس داد: ایول! می ترکونیم!

بعد هم چند تا اس ص.ک.س.ی رد و بدل کردیم و منم از عطاری سر راهم، زاج و فلفل سیاه خریدم و رفتم دنبال مانی و اومدیم خونه. شش رسیدیم در خونه. مهدی و داداشم در خونه جاپارک نگه داشته بودند تا من برسم. رسیدیم و مهدی رفت خرید و یه عصرانه مختصر حاضر کردم با داداش خوردیم و بعدش چای درست کردم و دیگه از شش و بیست دقیقه رفتم تو آشپزخونه. قورمه سبزی درست کردم که از همه چی راحت تره! همه رو ریختم تو جی پاس و بعدش برنج رو هم دم انداختم و سالاد میوه هم درست کردم. پسرخاله اومد و دلم خیلی براش تنگ شده بود. خیلی وقت بود ندیده بودمش. اگه بریم تو اون شهرک، اینم تو شهرک بغلی، خونه داره. بهش گفتم دیگه همه اش پیش هم هستیم. این پسرخاله ام، پنج سال از من کوچیکتره. داره فوق مکانیک میخونه و هرچی هم که کار بازاری واسش جور میشه، خوشش نمیاد. عاشق کارمندیه! که متاسفانه پارسال این موقع تعدیل نیرو شد محل کارش و این بیکار شد. که رفت با اون یکی پسرخاله ام که الان شنبه بله برونشه، تو فست فودش شریک شد. ولی یه ماهه به این نتیجه رسیده که آدم فست فود هم نیست و دلش کار کارمندی میخواد.

دیشب در حالیکه تو آشپزخونه بودم بهش گفتم: بیا برو پیش اون یکی پسرخاله تو انبارش کمکش کن. اون وسط مسط ها چند تریپ معامله هم در هفته بهت میخوره میتونی حسابی سرمایه هم جمع کنی. گفت: ببین آشتی! من آدم کاسبی نیستم! گفتم: تو برو اونجا، تو که باشی منم میام سرمایه گذاری میکنم! گفت: نع!!

دیگه هیچی. ساعت نه هم بهشون شام دادم و تا اونا شام میخوردند، جمع و جور کردم و شستم و بعدش دیگه موبایل رو برداشتم و یه کم وایبربازی کردم و بیهوووووووووووش شدم تا صبح. مانی هم چون ظهر خونه مادرشوهرم نخوابیده بود، از همون عصر خوابید تا شاید طرفهای یک و دو شب که تو خواب و بیداری صداشو شنیدم! صبح هم بیدار شدم و با مانی اومدیم اداره.

دیروز از مادرشوهر شنیدم که گفت: خبرهای خوبی رسیده! اون کسی که خونه رو ازشون خریده و پول نداده این همه سال و بعدش هم رفته خونه رو شوهر داده، تو داداگاه، کلاهبرداریش محرز شده حالا میخوان یه جلسه دادرسی بذارن و  همه رو بیارن تو اون جلسه که دادگاه رای صادر کنه برای باطل شدن معامله و وکالتی که به اون پدرسوخته داده اند!

راستش تعجب کردم. چون یکشنبه که مهدی مریض بود و خونه، یه تریپ باهاش تلفنی حرف زدم که گفت داره با مامانش میحرفه و بعدش هم خعععععععععلی داغون بود! نمیدونم اگه این خبر خوب رو شنیده، دیگه چرا داغونه!!!!!!!!!

بعضی ها کلا داغونند!!!!!!!چشمک

یا به ما میرسن داغون میشن! که یه وقت خوش به حالمون نشه!!!!!!!نیشخند

حالا دیشب هی قربون صدقه ام میرفت! خندیدم و گفتم: خدا میدونه تا کی! شاید تا یکی دو روز دیگه! گفت: خب فشار روی من زیاده!!!!!!!

که البته راست میگه. فشار روش زیاده. ولی خب، شما می بینید که من از صبح نمیدونم به وقت استخرم برسم یا آرایشگاه و خرید!!!!!!!!!!! هی از این مزون، به اون مزون، از این باشگاه به اون باشگاه!!!!!!!!!!!!!!خنده

این روزها یه آهنگی که تو ماشین گوش میدم، ترانه کیو. کیو. بنگ بنگ گوگوشه. اولین البومی که وقتی از ایران رفت، بیرون داد. من این البوم و کلا این آهنگ رو خیلی دوستدارم. نمیدونم شنیدید یا نه. اولش صدای بازی بچه ها میاد. بعد توش میگه که بچه بودیم و بازی میکردیم و از این حرفها. دو روز پیش با مانی تو ماشین بودیم، مانی گفت: مامان، آهنگ دوستشو بذار!!!!!!! گفتم: چی رو؟

گفت: دوستشو بذار! همون که با دوستش بازی میکنه!!!!!!!!خنده

******************

من دیروز این پست رو نوشته بودم البته به جز قسمت انتهایی اش! ولی ایییییییینقدر دیروز کار داشتم که نشد پستش کنم. حالا اینم بگم که دیروز وقتی رفتم برای اپیل، سر خیابونش، دیدم پسرخاله مهدی وایساده!!!!!!! گفت: سلام! من از شدت خنده، نمیتونستم جوابشو بدم! سلام کردم. گفت: اینجا چی کار میکنی؟ گفتم: یه کاری داشتم این حوالی! خب نمیشد بگم اومده ام اپیل! بعد حرفو کشوندم به بچه داری و این صوبتا. خودش یه جفت دوقلوی دو ساله داره، پسر! که دمار از روزگارش درآورده اند. از اپیل هم که بیرون اومدم، محمدرضا. ف.روتن رو دیدم! عصر هم شوهر یکی از دوستامخ که چند سال بود ندیده بودم! دیروز کلا جذب آدمهام خیلی زیاد بود.

خب دیگه من برم!!!!!!!!

همه سپرده دست خدا.قلب

[ دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ٩:۳٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ