چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااااااااام صبح قشنگ شنبه تون بخیر. قلب 

خب من تا الان فکر میکردم چهارشنبه هم پست گذاشته ام! ولی الان دیدم نذاشته ام! چرا آخه؟!متفکر کم کاری تا کجا؟ یعنی هفته پیش، همه اش دو تا پست؟ اونم شنبه و دوشنبه؟

خواهش میکنم مسوولین رسیدگی کنند! هعهههههههههه!

نیشخندنیشخند

خودتون خوبید؟!!چشمک


خدا رو شکر که این هفته روزش تعطیله. خدا رو شکر که من هرررررررررچی کار دارم، مربوط به کار خیر و عروسیه. خدا برای همه بخواد روزهای خوش رو. ولی خب، من واقعا به این نتیجه رسیده ام که بیست و چهارساعت واقعا کمه واسه انجام اییییییییییینهمه کار! قبول دارید؟

دوشنبه که اون پست رو گذاشتم که هیچی! الان اصلا یادم نیست واسه شام چی درست کردم اون روز. سه شنبه هم همینطور! فقط یادمه سه شنبه شب مهدی منو بغل کرد. سه شنبه روزی بود که عصرش مهدی، مانی رو برد خونه و منم به قول هیلا جون پیتکو پیتکو رفتم به طرف کوچه برلن. رفتم دیدم سبد برای بله برون، شصت هفتاد تومنه، قند هم فکر کنم چهل پنجاه تومن!

یه کم رفتم عقب و اومدم جلو، دیدم آپولویی نیست که نشه هوا کرد! میشه خودمونم درست کنیم. خلاصه آسکاریس درونم وولی خورد و زنگیدم به خاله و اونم گفت این قیمتها زیاده! منم گفتم: غصه نخور! وسیله میخرم و خودمون درست میکنیم! بعد دیدم خاله از این کارها ازش برنمیاد! ولی خب، آسکاریسه دیگه بیدار شده بود و در نتیجه تکونی به خودم دادم و به افقها خیره شدم و گفتم: خودم درست میکنم داداش!

پاشنه رو ورکشیدم و یکی از مغازه دارهای کوچه مهران هم آهنگ قیصر رو گذاشت و آشتی افتاد تو مغازه ها و سبد و ساتن و تور و الباقی ملزومات رو خرید. از جمله یه جفت آستین گیپور واسه دستهای کپل خاله که زیر لباسش بپوشه. همه رو با کارت خریدم ولی خب دیگه هیچ پولی برام نمونده بود. چون یه انگشتر بندی هم برای خودم خریدم. از اینا که رو بند بالایی انگشته!!!!!!! (آشتی قرتی!) خب گفتم من که دارم حمالی میکنم، بذار یه کم هم به خودم جایزه بدم!!!!!!! یه انگشتر پنج هزار تومنی که چون دیگه پول نداشتم، سه تومن ازم گرفت!

خلاصه رفتم قرآن هم براشون بخرم که گفتند خودمون میخریم. شکر خدا دیگه برگشتم خونه و فقط رسیدم یه کم غذا برای مانی گرم کنم. ولی وقتی رسیدم خونه، کلا کن فیکون شد حالم.

اولا به شدت حس سرماخوردگی داشتم. بعد یه سرگیجه ای سراغم اومد که با سرمیرفتم تو دیفال!!!!! باور کنید این حالت رو در خودم سراغ نداشتم تا اون شب. رو مبل افتادم و از مهدی آب پرتقال خواستم. گفت: از صبح رفتی بیرون و عصر هم رفتی گشتی، حالت بد نشده بود؟؟!!!

گفتم: نه. الان اینجوری شدم!

البته اون داشت مسخره ام میکرد ولی من حالم بدتر از این حرفها بود. خودم میدونستم چمه! بعد ازش قرص خواستم که بازم غر زد. نا نداشتم پاشم. وگرنه عمرا بهش نمیگفتم.

بعدش که قرصها رو خوردم، یه بشقاب غذا دادم به مهدی که شام مانی رو نده. یه چشم غره ای رفت بهم که گفتم: میترسم مریض بشه مانی. وگرنه خودم میدادم بهش.

شاید حق داشت. شاید دلش بخواد من برای هیچکی انرژی نذارم و نرم برای کسی خرید و از این کارها و فقط برای اون بذارم. ولی ولی ولی یه نکته خیلی مهم و کنکوری:

و اونم اینکه: خود مهدی وقتی میاد خونه، همه اش سرگرم لپ تاپ و ایکس باکسه. خب من چه وقتی کم گذاشتم. شام و ناهارم که به راهه. اونم که داره کار خودشو میکنه!

القصه، سرم همچنان گیج میرفت و بعدش یه تشک انداختم تو پذیرایی و یه لیوان شربت قند و گلاب هم برای خودم درست کردم. مهدی هی غر زد که چرا رفتی اونجا؟ گفتم: میترسم شماها هم مریض بشید! من امشب اینجا بخوابم بهتره. بعد سرم گیج میرفتم و وقتی خواستم دراز بکشم، دستم خورد به لیوان شربت و ریخت رو فرش پذیرایی!

گریه ام گرفته بود. رفتم با اون حالم دستمال آوردم و پاکش کردم. خوبیش، بوی گلابی بود که داشت می اومد. بوگند هم نمیداد. واقعا بوی خوبی بود. بعد با همون بو، خوابم برد. منتها سر شب مهدی بیدارم کرد که برم سر جام بخوابم. گفت: اونجا بهتره. بیا اونجا بخواب!!!!!

خلاصه رفتم خوابیدم و چهارشنبه پاشدم اومدم اداره.

واقعا چرا نمیشه یه روز رو تعطیل کنم. بدون موبایل و تلفن و کاری هم به کار کسی نداشته باشم و بمونم تو خونه واسه خودم زندگی کنم؟ نه، واقعا چرا نمیشه؟؟!!

چهارشنبه کلللللللی کار داشتم تو اداره. حتما برای همینه که نشده پست بذارم! بعدش دیگه عصر رفتم یه سر در اداره و ابروهامو برداشتم. (دقت کردین که همون جلوی در اداره، ابرو برمیدارند!!!!!) دیگه حالم از قیافه تکراری خودم به هم میخورد! بعدش مهدی اومد دنبالم و رفتیم مهد و مانی رو برداشتیم برگشتیم خونه. و ما چقدر خوشبخت بودیم که پنج و ربع خونه بودیم.

مهدی گردو خرید و آسیاب کردم و ریختم تو جی پاس که بپزه حسابی. گفت واسه شام یه چیزی میگیرم میخوریم. چیزی نپز. منم از خدا خواسته. ولی بازم حالم بد بود. نمیدونم چرا عصرها اینجوری میشم! انگار کلا خالی میشم! یه کم سالاد میوه مونده بود که خوردم و واسه شام اصلا اشتها نداشتم. مهدی بازم غر زد که یه بار خواستیم با هم غذا بخوریم! گفتم: باشه بگیر، میخورم.

بعد با خودم گفتم خودش هر وقت نخواد نمیخوره، اونوقت من همیشه باید بخورم!!!!

دیگه رفت جوجه گرفت و به مانی دادم و یه کم هم خودم خوردم. مهدی گفت: واست کتف هم خریدم که راحت بتونی بخوری!!!!!!

می بینید، مهربونه ولی خب به شیوه خودش!!!!!!!!نیشخند

یه کار عاقلانه ای کردم و دیدم اصلا پنجشنبه نمیتونم بیام اداره. شیفتم رو با همکارم عوض کردم. درسته هفته دیگه تو تعطیلی باید بیام ولی خب، واقعا در توانم نبود پنجشنبه بیام سر کار.

پنجشنبه صبح ساعت هفت بیدار شدم و چای گذاشتم و پنکیک برای صبحانه درست کردم و مانی رو فرستادم مهدی رو کم کم بیدار کنه و خودم رفتم آشپزخونه رو یه دستی کشیدم و یه دور لباس انداختم تو ماشین و مانتوها رو شستم. بعدش مهدی که رفت، نشستم سر سبد بله برون پسرخاله که دستم با چسب حرارتی سوخت و یه انگشتم کلا به فنا رفت!!!! ولی خب ساتنهای داخل و بیرون سبد رو زدم و فقط تزییناتش موند. فسنجون رو هم بار گذاشتم و نزدیک ظهر، گوشت چرخ کرده رو قلقلی کردم و سرخ کردم و برنج هم بار گذاشتم و عین یه زن خونه، منتظر شوهرم نشستم. البته زنگیدم که مهدی خیارشور هم بیاره. آخه آقامون عادت دارند با فسنجون، خیارشور میخورند!

خلاصه اومد و ناهار خوردیم و مهدی بازم مگسی بود. شایدم خسته بود. همه چی رو همونجوری روی میز ول کردم و بعدش رفتیم خوابیدیم. مهدی یه کم هم غر زد که چرا این کار رو بادستت کردی و سوزوندیش و خاله ات میلیون میلیون پول خراب میکنه و تو چرا دایه مهربانتر از مادی میشی و واسه اونا پول پس انداز میکنی و میشینی سبد درست میکنی و این بلا رو سر خودت میاری!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه دیگه عصر پاشدیم و من وسایل رو برداشتم که ببریم خونه مامانم اینا. عمه بابام از مشهد اومده و نرفته بود تا منو ببینه. وسط هفته همه که اصلا راه نداشت برم و برگردم. اینه که مونده بود واسه آخر هفته. خلاصه دیگه عصر پاشدم غذاها رو جابجا کردم و میز و آشپزخونه رو مرتب کردم و مهدی رفت دوش گرفت و رفتیم خونه بابام اینا.

البته قبلش یه سر هم به پسرخاله زدیم و یه لباس مجلسی با نظر مهدی ازش خریدم که قهوه ای بلنده. و یه بلوز برای عمه بابام. دیگه رفتیم خونه بابام و همه از لباس خیلی خوششون اومد و بعدش به عمه بابام بلوز رو دادم و اونم خیلی تشکر کرد و البته اونم پنجاه تومن پول به مانی داد و نبات و سوهان هم از قم آورده بود برام. دخترعموی بابام هم یه مثقال زعفرون برام آورده بود منتها اونا دیگه زودتر رفته بودند و نشده بود ببینمشون. دیگه مامانم رنگ مو برام درست کرد و گذاشتم رو سرم که به نظرم تغییر آنچنانی نکرد نسبت به قبل. فقط مرتب تر شد!

دیگه همون شب خاله اینا اومدند و مامانم نشست سر تزئین سبد و الحق که خیلی قشنگ و تمییز تزیینش کرد. شام بودند و اخر شب هم رفتند. جمعه ناهار قرار بود بریم خونه خاله اینا. قبل از ظهر بهم زنگید که پاشو بیا منو ببر پیش اون خانمه که قرار بوده پارچه عروسش رو واسش تزیین کنه. دیگه منم رفتم و خاله و دخترخاله رو بردم اونجا و پارچه رو گرفتیم و بردیم گلفروشی و اونم گفت همون شنبه برام بیاریدش تا بهش گل بزنم.

اینم بگم که یه دخترخاله ام هم پنجشنبه از کرمانشاه اومده با شوهرش. همون که وقتی رفتیم کرمانشاه تو شهریور، خونه اونا بودیم. یه دختر شونزده هفده ماهه داره که البته فروردین بازم میزاد! میخواست دوتاش پشت هم باشه که اون روز میگفت: آشتی! صاف شدم!!!!!!!!!!! دوتا پشت هم، دهن سرویس کنه!!!!!!

هنوز که نشده ببینمش! خلاصه دیروز ناهار دیگه خونه خاله بودیم و عصر هم رفتیم خونه بابای مهدی. که البته قرار بود همه شب بیان خونه خاله و بزن برقص کنند که ما معذور بودیم و رفتیم خونه بابای مهدی. اونجا هم چند ساعت بودیم و عصرش خواهرشوهر بزرگه رفت لباس خرید واسه عروسی داداشش که هفتصد و خرده ای شد و خواهر شوهر کوچیکه هم یه لباس با همین قیمت خریده بود. دیگه مادرشوهر و خواهرشوهر وسطی هم هر کدوم چهارصد و خرده ای بابت لباس داده بودند. مال من از همه کمتر بود که از پسرخاله خریدم شصت تومن!!!!!!!!!!نیشخند

که خب اصلا من تو این فازها نیستم و هرگز هفتصد هزار تومن نمیدم لباس شب بخرم! یعنی خودم نمیخوام. وگرنه پولش هست! یعنی اینو میخوام بگم که اونجوری هم در ظاهر متفاوت نیست! همون لباسهای یه میلیونی رو اگه بری از خارج بگیری ارزونتر میشه. تو یه پست عمو سیبیلو (از وب افروز جون) یه پست گذاشته بود در مورد قیمت ماگ، که افروز هم البته حساب کتاب کرده بود، برای همین زیاد شده بود!!!!!!)

خلاصه لباس خواهرشوهر بزرگه خیلی قشنگ بود و اونا هم لباس منو دیدند و خوششون اومد و گفتند خیلی بهت میاد. بعدش هم دیگه هشت و نیم اومدیم خونه خودمون و من از نه و بیست دقیقه تا ده و نیم، مشغول اتو زدن مانتوها و جمع کردن خونه و برداشتن وسایل واسه امشب بودم.

خب امشب بله برون پسرخاله است. راستش از شما چه پنهون من اصلا راضی نیستم برم. اول اینکه مهدی نیست، دوم اینکه واقعا حوصله ندارم. خاله گفت مهدی رو دوست داره بگه بیاد ولی خب مشکل مانی بود. مانی واقعا اینجور جاها دهن صاف کنه و کوفت آدم میکنه. از بس که هی باید بگی بشین، نکن و واقعا جای بچه نیست اینجور جاها. یعنی در حقیقت مهدی می مونه خونه که مانی رو نگه داره! بعدش هم، شوهر دخترخاله ام هم نمیاد و بچه شون رو نگه میداره!!!!!!! همون بچه شونزده هفده ماهه.

خلاصه که من امروز صبح یه عالمه لباس و کفش و بوت با خودم آورده ام که عصر آژانس بگیرم برم خونه بابام اینا، مهدی هم میاد دنبال مانی و با هم میرن خونه خودمون تو انقلی.

اندر بی عقلی خاله من:

فکر کنید امشب بله برون پسرخاله است. بعد خاله من برداشته ماها رو دعوت کرده، منتها چه جوری! اولا تو بله برون که باید بزرگترها دعوت بشن. خاله ها و دایی ها و عموها و عمه ها. شکر خدا که ما پدربزرگ و مادربزرگ نداریم. پس باید همین خاله ها و اینا رو ببره خاله ام. منتها خاله من اومده ما بچه ها رو هم دعوت کرده، بدون همسر! مثلا من بدون مهدی یا پسرعمه رو بدون خانمش! بعد داداش و پسرخاله مجرد رو هم دعوت کرده! یه چیزی بگم از خنده منفجر میشید: عموی پسرش رو دعوت نکرده، ولی زن عمو رو دعوت کرده!!!!!!کلافه الان زنگیدم به مامانم و کلی گله کردم. گفتم من یه زن شوهردارم. باید مهدی هم باهام باشه. بهش گفتم اگه مراسم دیگه ای بود، عمرا نمیرفتم. خب یه زن شوهردار باید با شوهرش بره. یا یه مرد زن دار، این چه طرز دعوت کردنه. مامانم هم گفت که خاله ات بی عقله. و گفته من اگه بخوام همه رو با همسرهاشون بگم، سی نفر میشن! پس همه رو تنها میگم. میگم خب اصلا ماها رو دعوت نمیکرد. حالا مامانم گفت بعدا بهش میگم. خندیدم و گفت: خب چه فایده!

دیشب هم به مهدی گفتم: فردا شب تو با مانی شام چی میخورین؟ گفت: حالا یه چیزی میگیریم میخوریم. تو مگه شام نمیای؟ گفتم: نه، اونجا شام میدن.

یه پوزخندی زد که فهمیدم بعدا دهنمو صاف میکنه!!!!!!!!گریه

اندر بی مهری خانواده مهدی:

از اون طرف، شما فکر کنید رابطه مهدی با پسرخاله های من چقدر صمیمیه! همه اش بازی و با هم بودن! دو روز پیش گفتم: مهدی! من ازت توقع ندارم عموم رو دعوت کنی. چون شرایطش ویژه است. ولی پسرخاله، یه عمره با تو رفیقه. چطوری برای عروسی داداشت دعوتش نمیکنی؟

شاکی شد که: من هیچ کاره این عروسی هستم. نه کاری با داداشم دارم، نه اجازه دارم کسی رو از طرف خودم دعوت کنم! اگه میشد، حاجی اینا (همکارهاش) رو دعوت میکردم!!!!!!!!! اونا دیدی که چه جوری اند! (منظورش مامان ایناش بود!) نفرات همونیه که بوده!!!!!! نه یه نفر کمتر، نه یه نفر بیشتر!

خب از یه نظر مهدی راست میگه. میدونم از دست برادرش خیلی شاکیه. با این ازدواج بی وقت که همه دار و ندار پدرومادرش رو به تاراج برد و کیسه شون رو خالی کرد و این شرایط رو بهشون تحمیل کرد. حتما راه نداشته که مهدی بخواد رو بزنه به خانواده اش که یه نفر (!) پسرخاله آشتی هم بیاد عروسی! یا مثلا مادر مهدی، اصلا یه کلمه نگفت حالا که عموت سه چهارماهه خونه شماست، بیاد عروسی!

نمیدونم، شاید من و خانواده ام زیادی به این چیزها فکر میکنیم. زیادی شرایط هرکسی رو در نظر میگیریم. البته من الان از خاله ام شکارم سر اینکه مهدی رو دعوت نکرده. که البته اونو میذارم به حساب بی عقلی اش، چون کلا یه تخته اش کمه! ولی خب، از مادر مهدی هم گله دارم ـ البته تو دلم ـ که یه کلمه نگفت عموت بیاد!

ما که عمرا عمو رو نمی بردیم. چون شرایطش ویژه است. ولی خب، اونم میتونست احترام بذاره. منتها هر خانواده ای یه جورند دیگه! اینا هم خیلی کارهاشون خط کشیه!

دیشب که برمیگشتیم خونه، دوباره بحث سر خونه شد. من که با خودم قسم خورده ام دیگه هیچی نگم. چون پریشب که خونه بابا بودیم، بابام گفت: من یه پاپاسی ندارم خرج خونه کنم. (منظورش خونه ای بود که ما قراره بریم توش) خب اگه خرج کنه، دیگه با قیمت بالاتر باید بده کرایه که دیگه من و مهدی نمیتونیم اجاره کنیم اونجا رو. منم گفتم: مهم نیست. خودمون میریم میشینیم توش. کم کم دستی میزنیم بهش. البته اینم بگم که مامانم گفت من خودم یه خرجهایی میکنم توش. آخه خونه در اصل به نام مامانمه. ولی خب، خودم هم هرچی عیدی و پاداش بگیرم، میذارم واسه خونه.

بعد بابا بلند شد زنگید به مستاجرش و گفت که بلند شو که میخوایم خونه رو. بعدش مستاجر گفت که خونه ام اردیبهشت حاضر میشه. راه داره بمونم تا اردیبهشت؟ بابام گفت شرایطمون یه جوری اورژانسیه که تو فردا خالی کنی، ما پس فردا وسیله میاریم میذاریم توش!

آخه بچه ها! سازنده خونه بابای مهدی که باید اجاره خونه بابای مهدی رو تا لحظه تحویل بده، سه ماهه کرایه نداده، صاحبخونه هم هر روز میاد در خونه مامان مهدی و میگه: تخلیه کنید!!!!!!!

هممممممممه حق دارند! منتها من یاد گرفته ام وقتی با  مهدی حرف میزنم یا کلا لال بشم، یا اگرم خواستم بحرفم، باید کللللللل حق رو بدم به مهدی! مثلا دیشب که برمیگشتیم، مهدی گفت که دیگه خونه رو باید بذاریم برای فروش و از این حرفها. منم گفتم: پس یه خبر هم بده به عمه. که فردا نگه چرا به من نگفتی. شاید مثلا یه درصد بگه من میخوام خونه رو بردارم یا مثلا پسرم بیاد تو خونه. اون که نمیگه، ولی بدونه خونه رو برای فروش گذاشتید.

دوباره مهدی نشست سر دم که تو نمیخواد به من بگی چه کار کنم. تو فقط همه حق ها رو نده به طرف مقابل و یه کم طرف شوهرت رو بگیر.

سکوت کردم. دیگه حال نداشتم حتی توجیه کنم. بذار هرجو که میخواد فکر کنه. اون دوست داره من رگ گردنم بزنه بیرون و بگم: آررررررررررره! عمه ات بیخود میکنه حرف بزنه. خونه مال شماست. بابای تو الان تو استیصاله و حق عمه کیلو چند؟

منم چون تو قاموسم این نیست، پس ترجیح میدم هیچی نگم. همونی هم که گفتم، یه خوراکی نامطبوعی بود که تناول کردم! والا!!!!!!! ما رو چه به چیز خوری!!!!!!!

بعدش مهدی گفت که واسه خونه مامانش اینا یه گزینه هایی هست واسه خونه. اول اینکه خونه انقلی فروخته بشه، میشه یه کاری کرد. خواهر بزرگه مهدی یه خونه هشتاد متری تو میدون نور داره. با مقداری از این پول خونه، رهن مستاجر اونجا رو بدن که فکر کنم شصت هفتاد تومن باشه. بعد خواهر مهدی گفته مامانش اینا برن بشینند تو اون خونه. یه گزینه دیگه که نمیدونم مهدی مطرح کرده یا مامانش اینه که مامان اینای مهدی بیان یه خونه طبقه اول یا دوم یکی از آپارتمانهای اون شهرکی که ما قراره بریم رهن کنند!!!!!!!!!!!!!

که من رسما شاخ درآوردم. آخه مامان مهدی چطوری از دیباجی پامیشه بیاد یه شهرک کیلومتر چهار جاده مخصوص کرج؟؟؟!!! درسته به ما نزدیکه و خیال ما هم راحته. منم به شخصه خوشحال میشم چون وقتی نزدیکم باشه، هم مانی رو زیاد می برم پیشش، هم دست من و مهدی به اوناست. در هر حال بهتره پدر و مادرهامون نزدیکمون باشند.

ولی مساله اینجاست که ایشون چطوری شمال شهر رو ول میکنه و میاد اونجا؟؟!! اونم کسی که اینقدر عرق داره نسبت به بالا و پایین محل زندگیش! ولی بازم دهن مبارکم رو گذاشتم تو جیب عقب شلوارم و با خودم گفتم خودشون ماشاالله حواسشون هست و تصمیمات رو میگیرند با توجه به شرایطشون. الان من بگم بیایید، میگن: بیا، خواست ما رو بکشونه یه جا که در شانمون نیست. بگم نیایید، میگن: بیا، خواست ما نیاییم نزدیکش! میخواد با فک و فامیلش هی قابلمه پارتی راه بندازه و ما رو راه نده. پس دهنمو بستم و همه شون رو به خدای بزرگ سپردم.

واااااااااااااااای چقدر حرف زدم! کلا چیز نگفته ای باقی نموند. فقط خدا کنه مستاجر بابا اینا زودتر خبر بده و پاشه. چون دیگه تصمیم قطعی فروش خونه انقلیه. فقط چند روز پیش به مهدی گفتم: خدا کنه این خونه بابام، نشه باتلاق رابطه ما. البته مامان گفته خودم تا یه جاهایی خرج میکنم توش، ولی خب، یه سری خرجها می افته گردن خودمون.

مهدی گفت: مهم نیست. خودمون دستی میزنیم بهش! خودتو ناراحت نکن!

بالاخره ما نفهمیدیم خودمونو واسه خاطر دل مهدی ناراحت کنیم یا نکنیم!

مساله اینست!!!!!!!!!

دیروز مانی میگه: مامان! میشه منم یه روزی بابا بشم؟ گفتم: آره ایشالا بزرگ بشی. گفت: اونوقت دو تا بچه دارم. مانی و ملودی! گفتم: خب نمیشه که اسم بچه ات هم مانی باشه. گفت: آخه اسم خودم، بابا مهدیه!!!!!!!!!قهقهه

 

[ شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ۸:۳٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ