چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااام. صبح همگی بخیر و شادی و نیکی و برکت و هرچی چیز خوبه!

امشبم از سرمون بگذره، کلامونو می اندازیم هوا! نه به خاطر اینکه بخوام این روزهای خوب رو با این مناسبتها تموم کنم بره پی کارش، منظورم مساله برادرشوهره که یه امشب بدون قشقرق بیاد و بره و همگی سپرده بشیم دست خدای مهربون!!!!!!!!


شنبه کارم که تو اداره تموم شد، آژانس گرفتم که ساعت چهار و ربع بیاد منو ببره شهران. مهدی هم قرار بود مانی رو از مهد برداره و با هم برن انقلی. عاقو هنوز آژانسی نپیچیده بود تو اتوبان که جیغ کشیدم: نگه دااااااااااااااااااااااااااااار! برگرد آقااااااااااااااااااااااااااا!

یارو کوبید رو ترمز و هر دو با کله رفتیم تو شیشه! گفتم: برگرد طرف مهد پسرم. من سوئیچ رو جا نذاشتم واسه شوهرم!!!!!! و یارو هم احتمالا میدونست مهدی اگه بره مهد و ببینه من سوویچ رو با خوده برده ام، عمرا بگه: عیب نداره عزیزم. این روزها سرت شلوغه، طبیعیه این اتفاقات. اصلا آژانس میگیریم من و مانی. تو نگران نباش.

ولی خب، مهدی که اینا رو نمیگفت. حداقلش این بود که سه طلاقه ام میکرد. اونم غیرقابل رجوع!!!!!!

 در نتیجه رفتیم در مهد و من سوئیچ رو دادم به اونا و با آژانسی رفتیم شهران. پنج و ربع رسیدم شهران. خب، جو خونه بابام اینا یه جوری بود که دلم خواست همونجا برگردم!

یه دردهایی هست که کسی، تا نکشیده باشه، نمیتونه درک کنه. مثل من که یه عمره این دردها رو دارم می بینم تو خونواده بابام و ذره ذره آب میشم، ولی تا حرفش میشه، مهدی فوری جبهه میگیره و چیزهایی میگه که ترجیح میدم فقط نگاش کنم و هیچی نگم. چون ندیده و نکشیده، پس نمیدونه.

شب قبلش که میشده جمعه، مامان اینا خونه خاله بوده اند. عموم، خب مشکل داره. دیگه میدونید شما. یه کارهایی میکنه بعضی وقتها، که خب دست خودش نیست. یعنی یه مردم آزاری هایی داره که دست خودش نیست. چون بیماره این کارها رو میکنه. مثلا یه جوری خمیازه میکشه که صدای جیغ از دهنش درمیاد!!!!! الان که بگم، شماها نمیدونید من چی میگم. بعد مثلا وقتی شروع میکنه اونجوری خمیازه میکشه، خب مردم که نمی دونند. جمعه شب هم داداش کوچیکه و خانمش و خاله و دخترخاله ام و شوهر و بچه هاش همه میرن خونه خاله کوچیکه. میخواسته اند قبل از نامزدی پسرخاله، مثلا دور هم باشند و بزن برقص کنند. یه دفعه عموم از اون خمیازه ها میکشه و دو سه نفر تا مرز سکته میرن! بعد این کارش رو هی ادامه میده!!!! نه که خمیازه کشیدنش در اثر بیماری اینجوری شده باشه. بلکه به خاطر مشکل روانی، یه وقتهایی فکر میکنه باید اطرافیان رو ازار بده.

به خصوص نزدیکانش رو تا سرحد سکته می رسونه. خیلی مظلوم و خیلی ریلکس! خب اینم مشکل روانیه دیگه! بعد داداش بزرگه ام میگه: خب عموی من! یه کم ملاحظه جمع رو بکن. این خمیازه چیه که تو اینجوری و با این صدا از گلوت میدی بیرون!

عمو هم قهر میکنه و دیگه با بابام و داداشم حرف نمیزنه!!!! آخر شب هم که بابام اینا میخواسته اند برگردند خونه شون، عموم باهاشون نمیاد!!!!!!! هر کاری میکنند، میگه من نمیام و فردا صبح میخوام برگردم کرمانشاه!!!!!!! خلاصه بابام اینا میان خونه شون و عموم خب میدونید که روزی بیست سی تا قرص میخوره. تو این مدت به خصوص یکماه اخیر، بابام خیلی دوا خوردنش رو کنترل میکنه و هر روز قرص هاشو بررسی میکنه که سر ساعت بخوره. ولی ظاهرا شنبه صبح که عمو خونه خاله ام بوده، قرص اشتباهی میخوره و یا اینکه مثلا فاصله قرصها خیلی نزدیک به هم بوده، دوباره دچار اختلال میشه.

شنبه عصر که من رسیدم خونه بابام اینا، مامانم داشت حاضر میشد برای بله برون شب، ولی داداشم گفت که نمیاد و پیش عمو می مونه. عمو هم در اثر خوردن قرص، افتاده بود کف هال و اصلا حواسش سر جاش نبود.

میگم، کسی تا این ساعتها رو ندیده باشه و از سر نگذرونده باشه، نمی دونه من چی میگم! بعد یه عادتی عموم پیدا کرده که نمیدونم بهتون گفته ام یانه. اونم اینکه تا سر حد مرگ، میخوره. یعنی مثلا الان دو بشقاب پر غذا خورده، بعد از یکربع میره یه نصفه نون، با یه کاسه ماست میخوره. بعد از یه ساعت چای و بیسکویت میخوره. بعدش میوه میخوره. بعد از غذای ظهر میخوره. بعد اگه شمابیسکویت دستت باشه، می پرسه: این چیه؟ شما میگی: بیسکوییت، میخوری؟ میگه: آره. بعد اونم میخوره. یعنی دلش سیر میشه ولی چشمش نه. خب اینا از عوارض داروهای اعصاب هم هست. ولی خب، این خوردنها، باعث بالا رفتن قند و چربی و داغون شدن معده و روده هم میشه. دائم میره دستشویی. هی آب میخوره هی آب میخوره. هفته پیش رفته بوده فیزیوتراپی، که متاسفانه خودشو خیس کرده بوده تو راه.

بابام هی میگه: قبل از اینکه بری فیزیوتراپی، دیگه آب نخور. ولی مثلا سه لیوان آب میخوره و میره. کلا حرف گوش نمیده و اینجوری بقیه رو سکته می ده. بیچاره مامانم که هفته پیش یه کوه لباس ایشون رو شسته بود. مامانم میگه عیب نداره من اینا رو میشوم ولی کاشکی کمتر حرصمون بده. اون داره روانمون رو میخوره!!!!!!

خلاصه شنبه عصر حالش خیلی بد بود و هرچی بابام هم می پرسید که چی رو اشتباه خورده ای، جواب نمیداد. خب حالش بد بود. چه جوری جواب بده. اگه اینقدر حواسش جمع بود که بتونه بفهمه اشتباهش از کجا بوده، که دیگه مشکل روانی نداشت و نیاز به اون قرصها نبود که. بعدش بابای من، حالا یا بنا به خصلت ذاتی، یا به خاطر اینکه معلمه، اینقدددددددددددددر سوال می پرسه که آدم سه بار  دستش به چاقو میره که بکنه تو شکم خودش و خودشو خلاص کنه!!!!!!!! یعنی یه چی میگم، یه چی می شنوید!!!کلافه

هی پرسید: کدوم رو اشتباه خوردی؟ نکنه فاصله زمانیش کم بوده.

یکربع بعد: نگفتی کدوم رو خوردی؟ بعد میرفت بسته دواها رو می آورد. مامانم میگفت: بس کن دیگه. حواسش سر خودش نیست. نمیتونه جوابتو بده. مغزمون ترکید. از ظهر تا حالا هزار باره داری می پرسی. خب ببین نمیتونه جواب بده. تو از اون بدتری.

دیگه کم کم حاضر شدیم که پسرخاله بیاد دنبالمون. ماشین مامان اینا سمنده و من تا حالا با سمند رانندگی نکرده ام. قرار شد پسرخاله بیاد ما رو ببره. پسرخاله مجردم. بعد تو این فاصله که دیگه ما لباس پوشیده حاضر بودیم، عموم با اون حالتش بلند شد سوپ گرم کنه بخوره!!!!! بابام براش یه کاسه گرم کرد داد بهش.

چون عموم داروی خواب آورش رو بد خورده بود، کلا گیج و خواب آلود بود. بعد در حالیکه دمر افتاده بود رو زمین، شروع کرد به خوردن سوپ!!! گفتم: الان خفه میشی عمو. پاشو بشین.

پاشد نشست ولی چشماش بسته بود. هی سوپ خورد، هی سرفه کرد. کلا خیلی سرفه میکنه. بعد وقتی هم که سرفه میکنه، دست از خوردن نمیکشه!!!! گفتم: خب چند دقیقه نخور تا سرفه ات تموم بشه. هی سرفه، هی خورد. هی سرفه کرد هی خورد، تا جایی که بالا آورد!!!!!!

نمیخوام ذکر مصیبت بگم. که البته شایدم دارم میگم. میخوام بگم اون شرایط بود اون ساعتها. بابام واسش آب گرم آورد و داداشم پشتشو مالید. انگار خاک مرگ پاشیده بودند تو خونه. بابام گفت:

تازه آشتی میخواد بیاد نزدیک خونه بابا و مامانش که بیشتر بهشون سرکشی کنه!

اینو به مسخره گفت. یعنی ببین خونه بابات چه خبره! دلت نخواد بیای نزدیکشون!نگران

هیچی دیگه. پسرخاله اومد و ما هم با دل خوش (!) رفتیم خونه عروس. دیگه اونجا قرار بود من معرفی کنم خانواده داماد رو. که خودمو معرفی کردم و گفتم که دخترخاله دامادم ولی داماد، داداشمه و از این صوبتا. بعدش دیگه انگشتر دست کردند و قند شکستند و کلی هم عکس انداختیم. بعدش وقت شام شد و چه شام مفصلی هم دادند. خدایش خانواده خیلی خوبی اند. ایشالا که پسرخاله ام لیاقت این خانواده رو داشته باشه.

بعدش مهدی زنگید و گفت که مانی دلتنگی میکنه که مامانم کو؟! دیگه اونجا خوب آنتن نمیداد و برای همین، زنگیدم به خونه و با مانی حرفیدم. گفت: من نگرانت شدم.

یادتونه دیگه. از بچگی، وقتی میخواست بگه دلم تنگ شده، میگفت نگرانت شدم! گفتم: باشه من میام.

دیگه شام رو خورده و نخورده، یه کم کمکشون کردیم تو جمع کردن. که البته همه زحمتها با اونا بود. بعدش من عذرخواهی کردم و گفتم واسم یه آژانس بگیرند که برم خونه چون پسرم بی تابی میکنه.

دیگه ماشین اومد و من برگشتم خونه. مانی خواب بود!!!!!!خنثی یه کم بغلش کردم و بعدش لباسهامو درآوردم.

اومدم با مهدی حرف زدم. گفتم: الان تو واسه خونه بابات ناراحتی. بهت حق میدم. واقعا غصه بزرگیه. ولی بدون، غصه های دیگه ای هم هست. مثل غصه عموی من.

فوری جبهه گرفت که نخیر، هیچی از خونه بابای من بدتر نیست!

نمیدونم، تازگیها، مزه اون چیز خوشمزهه خیلی میاد تو د هنم. کلا چیزخور میشم وقتی با مهدی راجع به چیزی حرف میزنم! کلللللللللا نمی فهمیم طرف مقابل چی میگه. شاید ما اصلا زبون همو نمی فهمیم. من خواستم شاید یه کم از غصه هامو بهش بگم. یا مثلا بهش بگم کمتر غصه خونه باباشو بخوره. ولی اون تازگیها خیلی جبهه داره.

یه چیزهایی از کارهای عموم بهش گفتم. یه کم ناراحت شد. گفت: آره. درد بزرگیه!!!!!

انگار مثلا قراره بیان اسکار بدن به هرکی که بدبخت تره. به خدا میشه منم بدبخت باشم، تو هم باشی. این نیست که اگه من از بدبختی هام بگم، منکر بدبختی های تو بشم!!!

بعدش دیگه وسایل رو جابجا کردم و ارایشم رو پاک کردم و مسواک و لالا.

دیروز صبح هم مانی رو اوردم مهد و قرار بود دیروز که یکشنبه است، شیفت بمونم به جای شنبه که زود رفتم. دیگه مدیرعامل ظهر رفت جلسه و چون ظرف غذاشو برد، فهیدم عصر برنمیگرده!!!!!!زبان منم زنگیدم به مهدی که چهار و نیم در اداره باش.

اینم بگم که دیروز صبح که با مهدی می حرفیدم، گفتم: امروز که ناهار نداریم دوتامون. بیا ناهار با هم بریم بیرون. گفت: نمیشه که. تو دوازده و نیم ناهار میخوری، من یک و نیم!!!!!!! گفتم: خب با هم امروز یه ساعت میخوریم. گفت: نمیشه که. گفتم: باشه اصلا ولش کن!!!!!!!!!!

بعد از نیم ساعت اس داد که: اگه تا 1 ناهار نمیخوری بیام دنبالت بریم ناهار مهمون من.

منم زدم: آخخخخخخخخخخخخ جوووووووووون! من هوس زاپاتا کررده ام. ولی هرچی تو بگی!!! اونم زد: باشه من 1 اونجام!

دیگه من ساعت دوازده و بیست دقیقه رفتم آرایشگاه و موهامو نشون دادم به خاطر امروز که چه کارش کنم. همیشه لختش میکنم ولی گفتم اگه بشه امشب واسم فرش کنن. که گفت اینایی که تو عکس میبینی، دستگاه میخواد که ما نداریم! حالا فردا ساعت دوازده اینجا باش ببینم چه کار میشه کرد. بعد دیگه از آرایشگاه بیرون اومدم و از یه داروخونه که اونجا بود، یه کرم پودر خریدم. اول خواستم مای بخرم. آخه خیلی به پوستم میسازه!

خانمه گفت: الان مای خوبه. ولی چند سال دیگه چروک میشه. اکتیوپور ببر. دکترهای پوست هم تجویزش میکنند و خودمون هم میزنیم. مای هشت تومن، اکتیوپور، چهل و شش تومن. خب معلومه که من، اکتیوپور رو خریدم. برای پوست باید بهترین رو استفاده کرد. البته الزاما نه گرون ترین. ولی به نظرم این بهتر بود.

خلاصه پیاده رفتم تا میدون قندی که مهدی بیاد با هم زاپاتا بخوریم. دیدم نیومد. مهدی زنگید که کجایی؟ گفتم: جلوی زاپاتا. گفت: مگه قرار نبود من یک در شرکت باشم؟؟ گفتم: نه. من فکر کردم یک اینجایی!! خلاصه مهدی ماشین گرفت و اومد. ناهار گرفتیم و بردیم یه پارک همون نزدیک و به همراه چهارتا گربه، ناهارمون رو خوردیم!!! بعد هم برگشتیم سرکارمون.

دیگه عصر هم مهدی اومد دنبالم و رفتیم خونه و من دوباره تو ماشین دچار اون حالت شدم و سرم به شدت گیج رفت و درد گرفت! شاید مال ضعف باشه. یا استراحت نکردن. حالا آخر هفته استراحت میکنم خوب میشم.

رسیدیم خونه و من رفتم دراز کشیدم و فقط یه بسته گوشت چرخ کرده بیرون گذاشتم. ساعت هفت پاشدم کباب تابه ای درست کردم و برنج آبکش کردم و رفتم حموم. بعدش وسایل امشب رو حاضر کردم و گذاشتم کنار در که صبح مهدی بذاره تو ماشین. مهدی هم مشغول ایکس باکس شد.

ساعت هشت و نیم گفتم: شام میخوری؟ مهدی گفت: آره. اومدم بشقابها رو حاضر کردم که گفت: من یه سر برم آرایشگاه!!!!!!!!! دیگه من شام مانی رو کشیدم تو بشقاب که خنک بشه. مهدی برنگشت و به مانی شام دادم. اومد و نشست پشت لپ تاپ. گفتم: بذار من غذای مانی رو بدم، بعدش واسه خودمون میارم. گفت: باشه.

گفتم: راستی فردا صبح که داری میری مانی رو بذاری خونه بابام اینا، یه سر هم بزن دانشگاهی که من کارت ملی مو اونجا گم کرده ام. گفت: من وقت نمیکنم و کلی کار دارم فردا. اصلا برو تو سایت ثبت احوال و بزن ببین شاید کسی پیدا کرده باشه. گفتم: خب تو الان جلوی لپ تاپی، بزن ببین پیدا شده!

یه ابروشو انداخت بالا و گفت: به من چه؟! من چرا باید کار تو رو بکنم؟ خودت بکن!!!!!!

تا چند دقیقه همینطوری داشتم نگاش میکردم!!!!!!! هیچی بهش نگفتم. راست میگه خب، کار من به اون مربوط نیست. کلا من بهش مربوط نیستم!

شام مانی رو دادم و بلند شدم. گفت: شماره ملی ات چنده؟ نگفتم. گفت: بهت میگم شماره ملی ات چنده؟ خب الان جلوم بازه. بگو بزنم.

خب اگه اینقدر راحته، چرا لگد پرت میکنی؟ چرا با کلامت، اینقدر منو آزار میدی؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟؟؟!!!گریه گفتم: من دلخورم. ولش کن. خودم میرم دنبالش. نمیخواد بزنی.

بعد رفتم وسیله شام رو آوردم که شام بخوریم. گفت: من نمیخورم!

با بشقابها برگشتم تو آشپزخونه. گفت: تو لجبازی میکنی، من از تو بدترم!

یه بشقاب برای خودم ته دیگ کشیدم و از آب گوجه کباب ماهیابه ای ریختم روش و با دل خووووووووووش نشستم پشت میز خوردم. بعدش رفتم جمع کردم آشپزخونه رو و بقیه وسایل رو جمع کردم و موهامو خشک کردم و خوابیدم.

لج کردنم چیه. کدوم لج؟ این چه کاریه که تو واسه زنت بکنی. لپ تاپ جلوته. یه شماره ملی میخواستی وارد کنی. خب تو که بعد از چند دقیقه این کار رو میکنی. دیگه اون موقع جبهه گرفتنت چیه. الان شاید بگید خب بهش میگفتی.

خب من اینو بهتون میگم. اگه من یه کلمه به شوهرم بگم فلان کار رو برام بکن، فوری باید بتوپه به من که به من چه که کار تو رو بکنم؟ یه حرف دل میاره، یه حرف دل می بره. چرا اولش که من یه حرفی میزنم، اون باید لگد پرت کنه تو صورتم؟ خب چرا؟؟؟!! یعنی ایراد از منه؟ ایراد از کجای منه؟ بدونم خیلی خوبه والا!

خب آخه این چه مدلشه؟ این دیگه یعنی چی؟ اول سرتاپای آدمو قهوه ای میکنه، بعد میاد با گلاب میشوره.

دیگه خسته ام. از این رفتار واقعا خسته ام. همه خستگی هام تو تنم می مونه.

بعدش نمیدونم از کجا شماره ملی مو پیدا کرد و رفت تو سایت گفت: نه، پیدا نشده!

دیگه خوابیدم تا امروز صبح که بدون ماشین اومدم. هفت و بیست دقیقه نشده بود که رسیدم اداره. مانی رو هم گذاشتم خونه که با مهدی بره خونه بابام اینا که اونا شب بیارنش عروسی.

دیشب مهدی داشت ایکس باکس بازی میکرد. مانی گفت: بده منم بازی کنم. مهدی دسته رو دستش داد. مانی در حین بازی کردن، دسته رو انداخت زمین. مهدی گفت: دیگه بهت نمیدم!

مانی گفت: خواهش میکنم یه فرصت دیگه بهم بده!!!!!!!!!!!

تعجبتعجب

یعنی اگه من تو سن چهارسالگی بلد بودم اینجوری حرف بزنم، الان دبیرکل سازمان ملل بودم. البته اینم کشکه. چون فکر میکردم دبیرکل سازمان ملل میشم، رفتم رشته علوم سیاسی!!!!!!! که آخرش شدم این!!!!!!!!!نیشخند

[ دوشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ۸:٠٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ