چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااام صبح همگی بخیر. خدا رو شکر به خاطر این بارون. واقعا جای شکر داره.

درسته. پنجشنبه است ولی من اداره ام. یعنی سه شنبه از مدیرعامل پرسیدم که شما پنجشنبه می آیید؟ خواستم ببینم اگه نمیاد که منم که شیفتمه نیام و تلفنها رو فقط فوروارد کنم. که گفت: بلی میام!

منم آویزون شدم و برگشتم خونه!!!!!!!ناراحت

ولی امروز اومدم و حالم خوبه!لبخند این شکلی: نیشخند


سه شنبه که دیگه داشتم از خواب می مردم. تا عصر هم چند بار رئیسم گفت که آشتی خانم امروز خیلی خسته است. خب نباشم؟ قاعدتا باید جرات میکردم و مرخصی میگرفتم. فردای عروسی برادرشوهر! خلاصه اینکه مهدی همون روز دوشنبه جلسه خونه باباش باید میرفت. یه جلسه طولانی و اعصاب خردکن. یه وقتهایی فکر میکنم مهدی چطوری تحمل میکنه اینهه ساعت دعوا و تنش بی نتیجه رو!!!!!!!

از یه طرف، این به این معنی بود که من خودم باید مانی رو برمیگردوندم!!!!!! یعنی خودم باید پشت فرمون می نشستم. اولش مهدی گفت اگه نمیتونی، ماشین رو بذار من خودم میام می برمش، شما با آژانس برید. که گفتم نه بابا. تو این بارون بذار با ماشین بریم.

دیگه لحظه آخر هم به این امید از رئیس پرسیدم که پنجشنبه هست یا نه که گفت هستم و میام!!!!!!! (هنوزم نیومده! الانم ساعت 10:42)

خلاصه با مانی راه افتادیم و همیشه اگه پنج و نیم تا یکربع به شش میرسیدیم، دیگه ساعت شش و ربع رسیدیم خونه!!!!!! نزدیک بیست دقیقه پشت چراغ قرمز فلسطین وایساده بودم!!!!گریه مانی دیگه داشت می ترکید از دستشویی. هی میگفتم: بیا ببین اینجای این آهنگ چقدر قشنگه! هی میگفت: مامان دیگه نمی تونم خودمو نگه دارم!

آخرش دیگه با عرض پوزش از همه شهروندان عزیز، یه کار غیراخلاقی کردم و اون اینکه پشت چراغ قرمز فلسطین، مانی رو بردم کنار جوی آب و بچه دیگه راحت شد!!!خجالت تو ماشین که برگشتیم گفت: آخیییییییییش راحت شدم مامان!!!!!!!

رسیدیم خونه و دیگه بارون بند اومده بود. مانی گفت: پس چرا دیگه بارون به صورتم نمیخوره؟ آخه در مهد که سوارش میکردم، چند قطره بارون خورد به صورتش و خیلی خوشش اومد. گفتم: آخه بارون دیگه بند اومده. بعد رفتم یه کم از سوپرخرید کردم و مانی گفت: میشه من با پا برم تو این آبها؟

یه کم آب جمع شده بود تو یه گودال کم عمق! گفتم: باشه برو. رفت یه کم بپر بپر کرد توش. خب دلش به این خوش بود. دیگه اومدیم تو خونه و گفتم همونجا شلوارشو دربیاره و انداختم تو رخت چرکها. چکمه اش رو هم گذاشتم یه گوشه که خشک بشه.

بعد لباسهامونو عوض کردیم و من یه لحاف آوردم گذاشتم رو کاناپه. اول یه دور لباس تو ماشین انداختم و به خیالم گفتم بخوابم. دیگه نخواستم به ریخت و پاش خونه و آشپزخونه فکر کنم. چون از شدت بیخوابی و خستگی دیگه داشتم بالا می آوردم. بعدش مانی رفت دستشویی و طفلی خیلی اذیت شد. گفت: مامان بیا بشین پاتو فشار بدم! بالاخره مشکل حل شد!! (با عرض پوزش!!!) دیگه اومدم و نرم کننده ریختم تو ماشین و ساعت یکربع به هشت در حالیکه واسه مانی شبکه پویا رو گرفته بودم، خوابم برد. بهش هم سفارش کردم که از پیشم جم نخوره.

ساعت هشت و ربع بیدار شدم. زنگیدم به مهدی که گفت هنوز تو جلسه و دعواست. دیگه پاشدم به جمع و جور کردن و تمیز کردن خونه. افتادم به جون آشپزخونه و حسابی تمیزش کردم و حوالی ساعت نه مهدی از خونه باباش زنگید که اونجاست و داره راه می افته. گفتم: شام میخوری؟ گفت: یه چیز ساده میخورم. دارم راه می افتم.

دیگه منم گوجه خرد کردم و ریختم تو ماهیتابه و نمک و زردچوبه و فلفل هم زدم که حسابی مزه دار بشه. نون هم بیرون گذاشتم. البته به مانی برنج و فسنجون دادم. بعدش که دیگه همه جا تمیز شد عین دسته گل، لباسها رو بردم انداختم رو رخت خشک کن. چند تیکه هم گذاشتم تو ماشین بمونه که مانی برام بیاره. این کار رو خیلی دوست داره. خلاصه ساعت نه و نیم بود شاید که  مهدی رسید و رفتم به استقبالش و بغلش کردم. مانی گفت: منم بغل کن!!! مهدی اونم بغل کرد و دیگه تخم مرغ زدم تو گوجه ها و املت حاضر شد.

آوردم مهدی خورد و بعدش خودم رفتم حموم. واااااااااااای که چه حالی میده آب داغ رو ریختم رو موهای مثل چوب خشک شده از تافت!!!!! یعنی وقتی نرم کننده زدم و موهام شونه شد، انگار تازه از مادر متولد شدم. دیگه حسابی سبک شدم و اومدم بیرون. یه کم گشتم و بعدش موهامو سشوار کشیدم و رو کاناپه دراز کشیدم و مهدی هم یه فیلم گذاشت که نصفه و نیمه دیدم و خوابم برد!!!!!! دیگه بیدارم کرد و رفتیم سر جامون خوابیدیم و مهربون بودیم با هم!!!!!!!!

دیروز صبح ساعت هشت و نیم مانی بیدارمون کرد ولی من اینقدر گیج خواب بودم که بیدار نشدم. وقتی بیدار شدم که ساعت ده و هفت دقیقه بود!!!!!!!!!!!

اکه بترکی آشتی اینقدر میخوابی!!!!!!!!!دیدم مهدی مانی رو آورده تو هال که من راحت بخوابم!!!!!!!! دوتایی هم داشتند کارتون نگاه میکردند. میگم: خب لااقل چای میذاشتی. میگه: دیگه نشد!!!!!!!

خودم رفتم چای گذاشتم و نون هم بیرون گذاشتم از فریزر و دیگه مرغ درآوردم و یخ زدایی کردم و مرغها رو اول سرخ کردم و بعدش پیازداغ درست کردم و رب و ادویه زدم و مرغها رو گذاشتم تو جی پاس که بپزه. این وسطها هم صبحانه خوردیم!

خب قرار بود ناهار بریم خونه پسرخاله ام. قابله پارتی، منتها قرار شد خاله ام که از کرمانشاه اومده بود و گوشت آورده بود، واسه ناهار آبگوشت بپزه. دیگه ما به همه گفتیم که دیرتر میرسیم چون به خاطر یوم الله، در خونه مون شلوغ بود. دیگه مهدی از یه جایی انداخت و رفتیم، حوالی ساعت یک و نیم رسیدیم. تو ماشین هم جوادیساری گوش کردیم و حسابی آماده خوردن آبگوشت بودیم!!!!!!!!

خلاصه همه جمع بودیم و واقعا جاتون خالی. عجب آبگوشتی شده بود!!!!!!!! حسابی خوردیم و مامانم واسه عصر هم آش پخته بود که قبل از اینکه بریم بیرون، من و دخترخاله و خانم پسرخاله ام رفتیم انبار پسرخاله و یه کم جنس خریدیم و برگشتیم و با بقیه رفتیم ته همت و اونجا آش و چای خوردیم و برگشتیم دوباره خونه پسرخاله.

تو انبار پسرخاله که بودیم، خانم این یکی پسرخاله زنگ زد به خانم همین پسرخاله انباری و واسه شب دعوتش کرد. گفت آشتی مرغ پخته و مامان آشتی هم شوید پلو، شما هم بیایید!

وقتی از گردش عصر برگشتیم، جوونها دوباره ریختیم تو انبار پسرخاله و حسابی خرید کردیم و مهدی به من گفت: آشتی خانم! کیفم خراب شده. واسه عید واسم کیف بخر. پسرخاله انباری هم گفت: این به دردتون میخوره؟ یه کیف پول  که اشانتیون محل کارش بود. که داد به مهدی و یه جاکلیدی هم بود که من برش داشتم!!!!!!!!نیشخند

خلاصه یه سری برگشتند خونه پسرخاله و من و مهدی و داداشم موندیم. با پسرخاله صاحبخونه و خانمش. قرار شد داداشم ما رو ببره اونجا، بعدش برگرده پسرخاله انباری رو با خانواده اش بیاره چون اونها ماشین ندارند! البته فاصله ها نزدیکه ولی خب بارون خیلی شدید بود.

دیگه تا ما برسیم خونه پسرخاله، داداشم تو ماشین آهنگ شاد گذاشت و زن پسرخاله ام به داداشم گفت: تو رو خدا یه کم دور بزن تا این آهنگ تموم بشه!!! بعد ما خندیدیم گفتیم: خوبه شماها صاحبخونه اید ها! مهمونها تو خونه تون منتظرند!!!!!!!!چشمک

بعدش داداشم یه دور اضافی زد و حتی رفت در خونه بابام اینا که قراره ما بریم بشینیم توش. بعدش به یه جای قری آهنگ رسید و داداشم و پسرخاله پایین اومدند و رقصیدند تو خیابون!!!!!!! البته اونجا کسی نبود اون وقت شب زیر بارون!!!!!!!!!!

بعدش دیگه رسیدیم خونه پسرخاله و داداشم رفت دنبال پسرخاله انباری و خانواده اش. داداش کوچیکه و خانمش هم اومده بودند! بعد پسرخاله انباری هم اومد و خانمش یه قابلمه پر ماکارونی آورده بود. من رفتم جلوش و بوسیدمش و ازش کلی تشکر کردم.

دیگه اگرم اختلافی بوده، بین خودش و شوهرش بوده. اونجا مهمون ما بود. به ما ربطی نداشت بخوایم موضع گیری کنیم! ماست هم آورده بود. دیگه غذاها رو کشیدیم و جو خیلی دوستانه بود. مانی و بچه ها که حسابی کیف میکردند از بازی.

بعد از شام هم فوری جمع کردیم به بزن و برقص. واقعا خیلی خوش گذشت. بعدش هم پانتومیم. جالب خانواده خاله کوچیکمه. خاله ام و دخترش رفته بودند خونه جاری خاله ام، شوهرش اومده بود تو جمع ما!!!!!!! کلا هرکی هرجا بود که بهش خوش میگذشت!!!!!!نیشخند

دیگه آخر شب هرکی رفت خونه خودش، پسرها هم جمع شدند خونه خاله کوچیکه به بازی. منم با مانی و بابام اینا رفتیم شهران که من امروز از اونجا بیام سر کار.

دیگه تا همین یه ساعت پیش قرار بود پسرخاله ام گوشت بگیره که بریم امروز ظهر بیرون کباب بخوریم. که البته از صبح امروز یه سری سوتفاهمات شد و چند بار برنامه کنسل شد و تا همین الان نمی دونم برنامه آخر چیه.

خلاصه این از این.

البته من به حرف آبانه جون گوش کردم و امروز نوشتم که بار شنبه سبکتر بشه.

اندر شوهرداری آشتی:

عاقو دیشب مامان من همون خونه پسرخاله گفت: آشتی! مرغتو خیلی سرخ کردی. نباید اینقدر سرخ کنی! گفتم: باشه.

شب که با مهدی برمیگشتیم شهران، مهدی گفت: تازگیها دستپختت رو از همه بیشتر دوست دارم. چقدر خوب سرخ شده بودند مرغها. گفتم: اتفاقا مامان گفت نباید اینقدر سرخ میشد. ولی چون تو اینجوری دوست داری، من سرخش کردم. نظر تو برام مهمه!

شب هم که دیگه مهدی نبود و رفته بود خونه خاله کوچیکه، وقت لباس عوض کردن، مامانم گفت: خیلی سرخشون کرده بودی!!! موقع خواب هم گفت: نیازی به اینهمه سرخ کردن نیست. همون تو پیازداغ تفت بدی، کافیه!!!!!!!!!

نیازی به بحث کردن نیست! نظر شوهرم برام مهمه. حالا این بار مامانم اینا بودند، کمتر سرخ  میکنم ولی واقعا آرامشم در اینه که مهدی دستپختم رو بپسنده!!!!!نیشخند اوه اوه یکی آشتی رو از برق بکشه!!!!!!!عینک

تو این سی دی های کارتون، یه سری تبلیغات هست. مانی تحت تاثیر این تبلیغات، پریروز به مهدی میگه: میشه برام شامپو پررنگ بخری؟؟!!

منظورش شامپو گلرنگه!!!!!!!!قهقهه

[ پنجشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ