چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااام صبح قشنگ شنبه همگی بخیر و نیکی و سلامتی و یه عالمه پوووووووووول!

نمیدونم چرا اسم پول رو آوردم. حتما قراره امروز یه پول قلنبه نصیب همه مون بشه. البته که میشه. نیشخند

خب اگه از حال ما خواسته باشید خوبیم و شکر خدا تا پنجشنبه رو گفته ام. بریم که بقیه ماجرا رو داشته باشیم که کلا چیزی شد که نباید میشد و همه اون خوشی ها یه جا از دماغمون دراومد!!!!!خنثی


پنجشنبه تا ساعت دوازده اداره بودم و آقای مدیرعامل تشریف نیاورد که نیاورد. دیگه همون دوازده بهش زنگیدم که من اومده ام و کسی تا حالا کاری نداشته. من برم؟ گفت: بلی.

منم راه افتادم. خب برنامه کباب ظهر کنسل شده بود. از شب قبل قرار بود پسرخاله گوشت بخره پولش با من و داداش بزرگه. درست کردنش با خودش. اول بگم که این پسرخاله رو دیگه اسمش رو میذارم پسرخاله داداش. چون برادرشیری خودمه. این همونه که دو تا دختر داره که با مانی خیلی جوره یکیشون و از مانی شش روز کوچیکتره. و همون که خانمش فوق العاده تمیزه و خودش هم تو اکباتان فست فود داره. منتها یه سری کارهاش مثل سمبوسه و پیتزا پیراشکی رو خانمش درست میکنه. اینا هم تو شهرک بغل شهرک خونه قدیمی بابام هستند. و ایشالا اگه ما بریم، به اینا نزدیک میشیم. این از این.

این پسرخاله ام از من یه سال کوچیکتره و عااااااشق آشپزی. همیشه هم از خودش یه عالمه ایده آشپزی دروکنه!!

خلاصه که قرار بود پنجشنبه صبح بره گوشت بخره واسه کباب. بعد نزدیک ظهر خبر داد که رفته و گوشت گیرنیاورده و اصلا چه کاریه و نمیتونه واسه اینهمه آدم گوشت سیخ کنه!!!!!! بعدش تا ظهر چند بار برنامه کنسل شد. من که رسیدم خونه بابام اینا، دیدم مامانم خورش قیمه پخته و منتظر خاله ایناست. دیگه قرار شده بود خاله سومی (مامان همین پسرخاله داداش) که ساکن کرمانشاهه و چند روزی با دخترش اومده، با دختر و پسرش بیان خونه مامان اینا. این دخترخاله ام هم بارداره. عید ایشالا زایمان میکنه.

خلاصه ظهر هم کلی خوش گذشت و مامان آش ماست درست کرد و ساعت چهار رفتیم جاده امامزاده داوود که آش بخوریم. البته یه سری نیومدند. از جمله پسرخاله داداش که میخواست بره مغازه و دیگه دو تومن پول دربیاره.

خلاصه رفتیم و سرد بود و آش هم خیلی چسبید و برگشتیم خونه بابا اینا.

مانی با دختر همین پسرخاله داداش خیلی جوره. همه همیشه میگن این دو نفر چقدر قشنگ و بی دردسر با هم بازی می کنند. این دو روز هم واقعا همین بود. تا اینکه پنجشنبه عصر که همه خونه بابا بودیم، این دو تا بچه با هم مسابقه دو دادند. از این سر خونه می رفتند اون سر خونه. همه اش هم ملودی برنده میشد. مانی زد زیر گریه که چرا من برنده نمیشم؟ دوست دارم برنده بشم.

داداشم به مانی گفت: برنده رو ول کنید. بازی کنید. مهم بازیه.

مانی گریه کرد که: ملودی همه اش برنده میشه. من دلم میخواد من اول بشم.

داداشم گفت: نه. بازی مهمه. اصلا هرکی بازنده بشه من بهش جایزه میدم!

بعد داداشم رو کرد به ماها و گفت: دکتر هو.لا.کویی میگه نباید از بچگی، رقابت رو واسه بچه غول کنیم. این برنده و بازنده شدن، رو روان بچه ها تاثیر میذاره.

تا این لحظه مهدی تو اتاق خواب بود. یا داشت استراحت میکرد. یه دفعه از اتاق بیرون پرید و گفت: کی همچین حرفی زده؟ هرکی گفته غلط کرده!!!!!!!

بعد از اتاق بیرون اومد و با پرخاش گفت: چرت گفته. این از واقعیت جامعه به دوره. فردا بچه میره مدرسه، به شاگرداول جایزه میدن، به برنده جایزه میدن! تا حالا کجای دنیا به بازنده جایزه داده اند؟

اینکه داداشم درست میگه یا مهدی مهم نبود و نیست. خب دو نفر اختلاف نظر دارند. اینکه یه دفعه مهدی با پرخاش از اتاق بیرون اومد، خیلی تو ذوق همه زد! داداشم فوری عکس العمل نشون داد و گفت: یعنی چی غلط کرده؟ این یعنی من غلط کردم. چون من این حرفو زدم. اینم که حرف من نیست. حرف همون دکتریه که شماها قبولش دارید.

مهدی گفت: منظور من تو نبودی. داداشم گفت: چرا. وقتی من گفتم، تو با من بودی.

مامانم هم گفت: آره منظورت، پسرم بود! اینطوری با پرخاش از اتاق میای بیرون! بعد بحث بین داداشم و مهدی بالا گرفت. حالا فکر کنید خاله و دخترخاله و دامادش هم بودند!

بحث بالا گرفت. من بدبخت که تو آشپزخونه بودم و به هوای ظرف شستن بیرون نیومدم. ولی از شدت ناراحتی قلبم داشت از گلوم می اومد بیرون. با خودم فکر کردم یعنی چرا باید عمر خوشی ها یه ذره باشه.

یعنی این بار یکی بیاد بگه این زنها فتنه به پا می کنند و دعواها زیر سر زنهاست، خودم جفت لگد میرم تو صورتش!!!!!!!! هر چند وقت یکبار این دو تا می افتند به جون همدیگه!

داداشم یه جاهایی ایده آلی فکر میکنه، مهدی هم که برخوردش زننده است. اگه حرف حق هم بزنه، اینقدر بد مطرح میکنه که تو ذوق آدم میزنه.

مامانم گفت: حالا مهدی خوب بود حرمت بزرگترها رو نگه میداشتی. مهدی گفت: پسر خودتون همین دیشب از داد بچه ها شاکی شد و اعتراض کرد. ولی شما هیچی بهش نگفتید.

خلاصه اینا افتادند به جون هم. جو خراب شد. حالا قرار بود شب بریم مغازه پسرخاله داداش و مهمون من و داداش بزرگه باشیم. به جای کبابی که ظهر نشده بود بخوریم. ولی همه چی ریخت به هم. اینا هی داشتند بحث میکردند.

میگم، مهم نیست حق با کی بود. دنبال حق و باطل نیستم. فقط میدونم این بحثها اعصاب بقیه رو جر میده.

خسته ام، عین مردی که بین خواهرش و زنش گیر کرده و این دو تا، یه روز با هم میرن خرید و خوشحالند، یه روز دیگه سر یه چیز چرت، همدیگر رو جر میدن!!!!!!!گریه

من هیچی نگفتم. حتی یه کلمه. فقط میدونم از شدت ناراحتی هرررررررچی ظرف بود تو آشپزخونه شستم. بعدش دخترخاله و شوهرش رفتند خونه داداشش که زن پسرخاله داداش رو ببرند مغازه. منم وسایلمون رو جمع کردم. قرار بود شب هم بمونیم که پسرها برن برای شب سوم خونه خاله کوچیکه برای بازی. حالا فکر کنید خاله کوچیکه از اول این تعطیلات رفته بود خونه جاری اش!!!!!!! شوهرش هم اینجا پیش ما!!!!!

جمع کردم و وسایل رو گذاشتم دم در. داداشم گفت: مگه شب نمی مونید؟ گفتم: نه دیگه. منم شنبه شیفتم. بهتره امشب برم که فردا هم باشم خونه و به کارهام برسم. گفت: خب بمون، فردا از اینجا برو خونه مادرشوهرت.

از شدت ناراحتی داشتم می ترکیدم. گفتم: نه دیگه میریم.

بعد حاضر شدیم و من از همه خداحافظی کردم. شاید قیافه ام خیلی ناراحت بود. معطل یه جرقه بودم که بترکم از گریه. ولی هیچی نگفتم. من و مهدی و مانی سوار ماشین شدیم.

رسیدیم سر خیابون، مهدی گفت: کجا برم؟ بریم خونه یامغازه پسرخاله ات؟ گفتم: هرجا که تو بگی. برای من فرق نداره. گفت: اگه میخوای عنق باشی بگو که نریم اونجا!

دیگه میخواستم منفجر بشم. منتها چون با خودم عهد کرده بود که در این باره بحث نکنم فقط گفتم: یعنی الان توقع داری من دستمال دستم بگیرم برقصم؟ گفت: نه خب، ولی کجا بریم؟ گفتم: نمیدونم.

دیگه رفتیم مغازه پسرخاله. چقدر هم سرد بود. بقیه هم رسیدند. داداشم هم بود با پسرخاله مجرد. دیگه اونجا چند بار مهدی با داداشم حرف زد. کلا مهدی کینه نداره. ولی خب یه جاهایی برخوردش خیلی زننده است. با خود منم همینه. با هرکی مخالفش باشه هم همینه.

خب یه تفاوتی بین تربیت ما و مهدی اینا هست. ما حرمت بزرگتر رو نگه میداریم. ولی اینا اینجوری نیستند. هرجا که لازم ببینند پرخاش می کنند. با پدر و مادرخودشونم همینند. من دیده ام که میگم.

شاید حرف برادرم غیرمنطقی بود. هرچند اونم بنا به حرفهای اون دکتر، دلایل خودشو داشت ولی خب، ادمها باید یاد بگیرند عین آدم با هم حرف بزنند. البته تو فیس هم داداشم عضو صفحه این آقای دکتره . که اتفاقا منم خیلی قبولش دارم. چند روز پیشم مهدی گله کرد که آره، داداشت تو فیس در مورد تربیت بچه واسه من مانیفست می نویسه!!!!!

اونجا هم هیچی نگفتم. رابطه خودشونه. هرچند دهن من سرویس میشه!!!!!!کلافه

خلاصه اونجا شام خوردیم و جالبه اونجا هم شوهر دخترخاله ام به پسرخاله ام گفت تو ساندویچ من قارچ نذار. اونم گفت: نمیشه، باید بذارم! بعد گذاشت!!!!!!

اونا هم یه کم حرفشون شد!!!!! منم دست انداختم گردن دخترخاله ام و گفتم: امشب شانس من و تو گفته. این از شانس خوشگل من و توئه!!!!!! بعد هر دو خندیدیم!

مهدی گفت: حالا من و داداشت با هم خوبیم و اون مساله بین مون تموم شد! اینا رو بگو که همدیگر رو تا نکشند ول نمی کنند!!!!!!!!!!

من که میگم اختلاف نظر که همیشه هست. کاشکی طاقت شنیدن نظر مخالف رو داشته باشیم و به کام خودمون و بقیه زهر نکنیم!!!!!!!!!

خلاصه دیگه پسرها میخواستند بازم شب برن خونه خاله کوچیکه به بازی. مهدی و داداشم هی بهم اصرار میکردند که تو هم بیا شهران! گفتم: عمرا من دیگه برنمیگردم. هم اینکه کف آشپزخونه مامان زده بود بالا و اعصابهاشون خط خطی بود، هم خودم از شدت ناراحتی دیگه نمیخواستم برگردم. دو روز بود اونجا بودیم. بسه دیگه!

برگشتیم خونه خودمون. با این حال به مهدی چند بار گفتم اگه میخوای تو برو. من و مانی می مونیم. یه بارم پسرخاله تازه نامزد کرده ام زنگید که مهدی بیا. که گفت من آشتی و مانی رو تنها نمیذارم.

منم وسایل رو جابجا کردم و مسواک و پاک کردن آرایش و دیگه رفتم خوابیدم. صدای بارون می اومد. صدای اجابت دعای یه عالمه آدم. کسانیکه این روزها برای بارش بارون دعا می کنند و خدا جوابشون رو داده. این صدای اجابت دعا بود. کلی بهم آرامش داد و با همون صدا خوابم برد.

صبح بیدار شدم و دیدم ساعت هشته. پاشدم سیب زمینی پختم و گوشت بیرون گذاشتم و چای هم درست کردم. زنگیدم به دوستم که برم برای ترمیم ناخنم. کتلت رو درست کردم و با خودم گفتم اگه تا ظهر برگشتم و رسیدم، واسه ناهار سبزی پلو با ماهی درست میکنم و کتلت رو میذارم واسه شنبه شب که شیفتم. اگرم نه، که ناهار کتلت رو میخوریم.

حالا ببینید کجا میخواستم برم.

هم قرار بود برم برای ترمیم ناخن، هم یه بسته لوازم آرایش بود که اینا واسه مغازه خاله بزرگه ام خریده بودند و اشتباهی پشت ماشین ما جا مونده بود. باید تا قبل از ظهر می رسوندمش به خاله ام که با خودشون ببرند کرمانشاه. خلاصه یه کار دیگه هم داشتم که الان میگم.

راستش روز قبل، خونه بابام بحث خونه اش شد و بازم مامانم اینا زنگیدند به مستاجرشون که بلند شه. خب بد وقتیه. پدر و مادر منم همیشه خیلی ملاحظه همه رو می کنند. مهدی این مدت به من فشار می آورد که آره خانواده ات، هوای همه رو بیشتر از ماها دارند!!!!! یه همچین چیزی. بعد دیگه من و مهدی قرار گذاشتیم خودمون بریم بنگاه همون شهرک و یه سر و گوشی آب بدیم. خب سازنده خونه بابای مهدی، سه ماهه کرایه خونه بابای مهدی رو نداده و تا همین الان یازده دوازده میلیون شده. صاحبخونه هم هر روز صبح میاد در خونه مامان مهدی.

تا نیمه اول اسفند هم قرارداد دارند. صاحبخونه هم میگه بلند شین. دیگه این ضرب الاجل برای ما، وادارمون میکنه که زودتر خونه انقلی رو خالی کنیم. در بدترین شراط  مامان مهدی باید بیاد بشینه انقلی. پس ما هم باید بلند شیم. خب مستاجر باید پاشه که ما هم پاشیم! خلاصه دیگه مانی رو گذاشتم پیش مهدی و قرار شد مهدی بهش صبحانه بده.

همون دقایقی قبل از خروجم، مامان دوستم زنگید که حال دوستم بد شده و نمیتونه ناخنهامو ترمیم کنه. گفتم عیب نداره. ناهار که دارم. میرم به بقیه کارهام میرسم.

خلاصه رفتم شهرک و بنگاهی هنوز نیومده بود. جمعه صبح، ساعت یکربع به ده. رفتم در خونه پسرخاله داداش و لوازم آرایش رو بهشون دادم و برگشتم بنگاه. یه کم نشستم تا بنگاهی اومد.

خلاصه منو شناخت و گفت که مستاجر بابام، چند بار تا حالا اومده برای یه مورد اجاره  که دیگه بلند شه. گفت که خیلی آدم خوبیه.

خب بابام خونه رو به اینا داده ده تومن و ششصد تومن. دیروز من فهمیدم که قیمت این خونه با همین شرایط، بیست تومن، ششصد تومنه! البته بابام هم با همین شرط بهمون میده.

یه کم حرف میزدیم که خود مستاجر اومد! البته ما همدیگر رو نمی شناختیم. این آقا رو هم بابام شش هفت سال پیش یه بار دیده و هر سال تلفنی باهاش تمدید میکنه! بعد من گفتم که واسه مادرشوهرم اومده ام دنبال خونه میگردم. دیگه بنگاهی هم یه مورد بهشون کلید داد که برن ببینند. منم برگشتم خونه. سر راه ماهی خریدم و رفتم که سبزی بخرم، سبزی اصلا نیاورده بود!

رسیدم خونه و دیدم مهدی داره به مانی ناهار میده. یه کم جمع و جور کردم و نتیجه بنگاه رو گفتم و یه کم برنامه ریزی کردیم. منتها اول باید مستاجر، بلند شدنش قطعی باشه، بعدش ما بیفتیم به جون اسباب کشی و درست کردن خونه. اوووووووووه که چقدر کار دارم. ولی به این می ارزه که شب عید خونه خودمون باشیم. البته اونجا بازم خونه خودمو نیست. ولی لااقل یه خونه ایه با یه عالمه پنجره و یه عالمه نور!!!!!!!بغل

بعد زنگیدم به بابام و جریان رو بهش گفتم. بعدش با مامانم. اینقدر از خوبیها و دنج بودن شهرک گفتم که مامانم گفت: کاری نکن که منم پاشم دوباره برگردم اونجا!!!!!!

خب من اینجوری ام دیگه. وقتی قرار باشه تو شرایطی قرار بگیرم، اونجا رو برای خودم خیلی خوشگل می بینم. تا حسابی ازش لذت ببرم. قلب

خلاصه اینجوریا. بعدش دیگه ماشین لباسشویی رو روشن کردم و ناهار خوردیم و مهدی لباسها رو پهن کرد و ساعت سه خوابیدیم. چهار و نیم بلند شدم و ماهیها رو مزه دار کردم و پیچیدم لای دستمال و گذاشتم تون یخچال. بعدش آرایش و وسیله جمع کردن و رفتیم خونه مامان مهدی. تا نه و نیم بودیم و برگشتیم و بازم من جمع و جور کردم و خوابیدم. یه کم حس سرماخوردگی دارم. ولی دیشب مهدی بهم قرص داد و خیلی هم خوب نخوابیدم.

صبح هم بدنم یه نمور درد میکرد. حالا از صبح چای و عسل خورده ام.

راستی روز عشق مبارک!!!!!! خب اینکه ایرانیش رو جشن بگیریم یا خارجی رو کار ندارم. امروز روز عشقه و همین امروز در سراسر دنیا خیلی ها انرژی این روز رو دارند. پس ما هم دلمون رو میدیم به اونا. حالا اگه خواستیم، روز خودمون رو هم جشن میگیریم. چه اشکالی داره هر روز جشن روز عشق باشه!؟قلب

[ شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ٧:٤٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ