چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااام. پیش از ظهرتون بخیر. خب ساعت یکربع به یازده است! تا الان کار داشتم. الانم در حد نیم ساعت میتونم بنویسم.

ایشالا که همگی خوب باشید. هوا امروز سرد و ابریه. ایشالا که بازم بباره. یادم باشه آخر پست یه چیزی در مورد یه تصمیمم بگم!


خب، روز شنبه که دو روز بعد از اون دعوا بود، راستش خودم خیلی راغب نبودم با مامانم بحرفم. میدونستم میخواد از مهدی گله کنه! میدونم اعصابم خرد میشه. کلا من از همه شون شاکی بودم. منظورم مهدی و داداشمه.

فقط از یه چیزی خیلی خوشحالم و اون اینکه، من و  مهدی حتی یه کلمه هم در این مورد حرف نزدیم. این یعنی آرامش. خدا رو شکر!

خلاصه روز شنبه دیگه لاجرم ظهر زنگیدم به مامانم که حرف دعوای پنجشنبه شد. منم گفتم مامان من دیگه واقعا از دست اینا خسته شده ام. بسه دیگه. عین بچه ها هی می افتند به جون هم. مامانم هم گفت که ما ناراحت شدیم که مهدی یه دفعه از اتاق اونجوری بیرون اومد. وگرنه میدونیم تو دلش هیچی نیست. ولی خب، همه اخلاق آدم رو می بینند. اونم جلوی خاله ات!

آخه میدونید بچه ها! این خاله ام، ـ حالا مثل خیلی از مردم ـ همه جا میره ببینه چه خبره. خب وقتی حرف جاهای دیگه رو به ما میگه، حتما حرف ما رو هم میره جاهای دیگه میگه! خب ما خیلی دوست نداریم وقتی اون هست، جلوش از این برنامه ها پیش بیاد!

حالا همیشه هم جنگ و دعواهامون جلوی همین خاله است!!!!!!

به مامانم هم گفتم که پنجشنبه شب، داداشم و مهدی بهم می گفتند بیا برگردیم شهران. گفتم: مامان! میخواستم از ناراحتی، کله مو بکنم تو تنور مغازه پسرخاله!!!! خلاصه با مامانم کلی خندیدیم به این دو نفر. که آدم نمیدونه دعواشونو باور کنه یا بازی کردنشون رو. مثلا داداشم دیروز بهم زنگیده و اون وسط حال مهدی و مامانش اینا رو می پرسه!!!!!!

خلاصه که شنبه ما شیفت بودیم و مهدی مانی رو برد خونه. ولی دیگه ساعت پنج و نیم رفتم به مدیرعامل گفتم: اگه با من کاری ندارید من برم واسه گوشی دکتر شرکت، دیافراگم بخرم! تا خونه ام اینجاست، بذارید استفاده کنم!

گفت: چطور؟ مگه  میخواین جابجا بشید؟ گفتم: با اجازه تون داریم میریم فلان جا. گفت: اووووووووووه خیلی دوره که! گفتم چاره ای نیست. ولی فعلا اینجاییم و دکتر شرکت چون میدونه خونه مون نزدیک سه راه جمهوریه و مرکز تجهیزات پزشکی اونجاست، ازم خواسته برم.

گفت: باشه برو.

دیگه منم رفتم و دیافراگمش رو عوض کردم و رسیدم خونه. چشم هم روی همه مغازه های شانزه لیزه بستم. میخواستم زودتر برسم خونه و شام بپزم و پیش مانی و مهدی باشم.

خلاصه رسیدم در خونه و  از یه بنگاه آمار گرفتم واسه فروش خونه انقلی. البته بهش گفتم که من اجازه فروش رو ندارم و این شماره همسرمه و اگه موردی بود با ایشون هماهنگ کنید. بعدش رفتم از سبزی فروش، سبزی پلویی که واسم کنار گذاشته بود رو گرفتم. خوب شد عصر بهش زنگیده بودم که برام نگه داره! چون دیگه سبدهاش خالی بود!!!!!!

دیگه رسیدم خونه و واقعا خسته نبودم. یه کم با مانی قر دادیم و بعدش چون ساعت از هفت گذشته بود، آب برنج گذاشتم و برنج رو دم انداختم و کوکو رو هم درست کردم و بقیه سبزی رو هم بسته کردم تو فریزر. هرچند سبزی پلویی نگه نمیدارم تو فریزر و همیشه تازه میگیرم ولی خب، حالا که اضافه بود، نگه داشتم واسه روز مبادا!!!!!!چشمک

خلاصه یه کم با مهدی حرفیدیم و البته خب این روزها خوشحال نیست. بابت خونه باباش اینا و خیلی چیزهای دیگه.

بعد مهدی زنگید به عمه اش و گفت شرح ماجرای خونه رو. قرار شد عمه فکر کنه و خبر بده که آیا با فروش خونه موافقه یا نه.

خب در بهترین شکل، ما میریم شهرک، خانواده مهدی هم با پول فروش خونه انقلی، یه جا رو رهن می کنند. راستش شاید نوشته باشم که چه بهتر بیان پیش ما. خیال ما هم راحت تره. البته این وسطها خیلی فکر به ذهن من میرسه ولی جلوی خودمو میگیرم و به مهدی نمیگم. میگم بذار خودشون ببینند چی دوست دارند! فردا نگن تو گفتی فلان و بهمان.

خلاصه که اون شب که مهدی با عمه اش حرف میزد خیلی از دست داداشش شاکی بود. البته که داداششه و دوستش داره. ولی تو این موقعیت، دست مامان مهدی دیگه خیلی خالی شد. الان اگه خودش بخواد با پول خودش بره یه جا رو بگیره، دیگه هیچی نداره که. نمیدونم حکایت این خونه میخواد به کجا برسه.

توکل به خدا.

راستش مهدی وقتی داشت با عمه اش حرف میزد، می دیدم خیلی پریشونه. منم تو آشپزخونه بودم. خب این جور وقتها می دونم دوست نداره بهش نزدیک بشم. اینه که از دور براش دعا میکنم. همونطور که داشتم ماهیها رو سرخ میکردم، واسه آرامش دلش شمع روشن کردم.

خلاصه شنبه شب شام خوردیم و دیگه من نتونستم از جام پاشم. انگار اولش که اومدم خونه، خونم گرم بود! البته یه اشتباه هم کردم. میدونید، کفشهای من، طبی هستند. تو خونه هم صندل طبی می پوشم که اتفاقا مال خار پاشنه هم هست. دو روزه صندلهام پشت ماشینه و نیاوردمشون تو خونه. شنبه یکی دو ساعتی که تو خونه می چرخیدم، یه صندل بلند غیراستاندارد پام بود که همون کار دستم داد.

یکشنبه صبح وقتی از خواب بلند شدم، دیدم کمرم خیلی خیلی درد میکنه. نماز میخوندم که مانی بیدار شد. گفت: کجا میخوایم بریم؟ گفتم: هم بریم نون بخریم، هم بریم دنبال خاله.

دیگه اهداف بلند مدت رو بهش نمیگم. که مثلا داریم میریم مهد. همون اولهاشو میگم!

گفت: منو ببر خونه مون. همون که قراره یه اتاق بهم بدی. گفتم: خب مامان جان هنوز خونه مون حاضر نیست که! تازه آدمهایی که توش زندگی می کنند، هنوز نرفته اند که.

دیگه هرچی بهش گفتم، گوش نکرد و رفت مهدی رو بیدار کرد که بیا منو حاضر کن ببر تو ماشین!!!! به مهدی گفتم: کمر من داغونه. فردا کمر تو هم داغون میشه ها. الان که بیداره دیگه بغلش نکن. گفت: تا جایی که بشه، حالا بغلش میکنم.

دیگه مانی رو آورد گذاشت تو ماشین و تا رسیدیم مهد. اونجا مانی خودشو کشت که بغلم کن. منم حماقت کردم و بغلش کردم و دیگه همون تیر خلاص بود. به زور اومدم شرکت و دارم مینالم از کمردرد ،تا همین حالا!!!!!!

خلاصه که دیروز قبل از ظهر نگهبانی صدام کرد که بیا پایین بسته داری. رفتم دیدم یه بسه کادوشده است.

بله. کادوی ولنتاین آقا مهدی بود. خب تو دلم ازش شاکی شدم. تو این موقعیت که داریم هزار تومنهامونم جمع می کنیم واسه جابجایی مون، اصلا قرار گذاشته بودیم هیچی برای هم نخریم. فقط مثلا یه کیک بخریم و سه نفری بخوریم. ولی خب، مهدی کار خودشو کرده بود.

یه تبلت قرمز خوشگل!!!!!!!!! که البته بازش نکردم. فقط دیدم روش نوشته قرمز! دیگه بهش زنگیدم و کلی تشکر کردم ولی گفتم خب موقعیت الانمون ایجاب میکرد اینقدر سنگین نمیخریدی. گفت: خب این فرق داره!

من دیگه هیچی نگفتم. خب نباید تو ذوق مردها زد. ولی واقعا راضی نبودم. پونصد تومن الان خیلی برامون ارزش داره و میشه کلی کار باهاش کرد. ولی من به مهدی اعتماد دارم و میدونم پول جور میشه. البته اولها که اینجوری نبودم. همه فکر و ذکرم این بود که پول پس انداز کنیم.

ولی چند وقت پیش جایی خوندم که اگه حتی شوهرتون یه خرجی کرد که تشخیص دادید نباید اون کار رو میکرده، هرگز سرزنشش نکنید. این یعنی احترام به نظرش. و اعتماد بهش که یعنی اگرم پول کم بیاد، تو هستی و میتونی جورش کنی!!

بعد گفت که سفارش داده بوده که شنبه بیاد ولی بنا به دلایلی نشده.

خلاصه من بسته رو باز نکردم و دیروز عصر که اومد دنبالم، بردمش خونه و مانی که تو اتاق داشت کارتون میدید، بازش کردیم. خیلی خوشگله. حالا عکسش رو میذارم. منتها قرار شده مهدی براش کاور بگیره که خراب نشه.

خب مهدی لپ تاپ داره ولی من از خونه هرگز نمیام سر بزنم به وبم. چند بار اومدم و هیستوری رو پاک کردم که مهدی شاکی شد که پاک نکن و من کار دارم با هیستوری و از اونجا خیلی صفحات رو پیدا میکنم و من کاری به وبت ندارم. اینه که دیگه خودم نرفتم.

خب اینجا یه جای خصوصی مال خودمه. شاید یه روزی از دستش عصبانی بشم و بخوام کلی بهش حرف بزنم! یا خوشحال باشم و تعریفشو بکنم. خب دلم نمیخواد مهدی اینجا رو بخونه. تا حس امنیت داشته باشم.

دیگه خودش میدید که خیلی وقتها میخوام بیام سروقت نت و نمیشه. اینه که اینو برام گرفت. هرچند که ترجیح میدم وقتی که تو خونه ام، وقتم رو بذارم واسه خونه.

القصه، دیگه دیشب هم کلی تشکر کردم ازش و قرار شد تا براش کاور نگرفته بهش دست نزنم. حالا عکسشو میذارم.

در مورد کارم بگم که دو روز پیش مدیر منابع انسانی اومد پیشم که آره آشتی، یه قسمتی که دارن کار فنی می کنند، یه سر مستندات دارند که نیاز به یه ویراستار داره! اگه میشد تو رو کلا می کندیم از اینجا و می بردیم اونجا، خیلی خوب میشد.

خندیدم و گفتم: خب ده ساله قراره من از اینجا کنده بشم و برم تو قسمت مستندات. گفت: آره. ولی خب الان دیگه یکی از معاونتها مستقیم درخواست داده و مدیر مربوطه اش هم وقتی فهمیده تو کار ویرایش میکنی، خیلی خوشحال شده. حالا کاشکی تو یکی دو نمونه براشون کار انجام بدی، که بتونیم دست پر بریم پیش مدیرعامل و بگیم آشتی رو بده به اون معاونت. البته اگه قبول کنه. ولی من خودم به اینا هم گفته ام که نیایید یه کاری بذارید رو کارهای آشتی! یه جوری بشه که بتونیم کلا جابجاش کنیم.

دیگه خودم پریروز رفتم با اون مدیره صحبت کردم و دو نمونه کار بهم ایمیل کرد که اینجا اینقدر تلفن میشه و آدم میره ومیاد که من هنوز نتونستم به جز تحویل یه خودکار  قرمز، کار دیگه ای بکنم. وسط همین پست  هم دو هزار نفر زنگ زدند و رفتند و اومدند. منم بهشون گفتم من نیاز به محیطی دارم که آروم باشه و بتونم تمرکز  کنم. آخه کلی هم اصطلاحات فنی داره که باید یاد بگیرم!

امروزم مدیرعامل رفته ماموریت تا آخرهفته. ساعت دو و نیم هم باید برم مهد مانی چون مشاور میاد. دفعه قبل که نشد جلسه مشاوره رو برم. حالا امروز میرم و ایشالا تو پست بعدی براتون می نویسم که چیا گفت.

آها از اون تصمیمه بگم که بدقول هم نشم.

عاقو من یه تصمیمی گرفته ام که کم و بیش انجامش میدم خعععععععلی هم حالم خوبه. چند روز پیش تو وایبر یه پیامی اومدکه بیایید به کمپین یه لیوان آب بپیوندیم. گفتیم: چیه؟ گفت: لئوناردو داوینچیه!!!!!

اینجوریه که همه مون، روزی یه لیوان آب هدر بدیم! شاید به نظر مسخره بیاد. ولی من میگم مسخره نیست و خیلی هم واقعیه. میخوایم یه استکان بشوریم، سه دقیقه شیر آب بی وقفه باز می مونه. خودش میشه چند لیوان؟؟!!! یا میخوایم دست بشوریم یا حتی وضو بگیریم. یعنی اگه از صبح به این موارد دقت کنیم، کللللللللللی آب میشه پس انداز کرد. اصلا من با بحران آب کار ندارم. من با دله دزدی ها هم کار ندارم. من به خودمون کار دارم. من نوعی، من آشتی، کاری که خوبه رو انجام بدم. بی چشمداشت به محیط و آدمهای اطراف. تو حموم صد بار خودمو چک میکنم که آیا الان واجبه آب باز باشه یا نه. وقتی می بندمش، آرامش میگیرم که چه خوب! مثلا سه دقیقه است آب بسته است و طوری هم نشده!

دست همه تونو می بوسم. واقعا بیاییم این کار رو بکنیم. فقط به خاطر خودمون. من دیگه هر شب دوش نمیگیرم. نهایت لباسمو عوض میکنم. به مانی هم یاد میدم که موقع مسواک یا دست شستن، آب رو الکی باز نکنه.

راستش، خودم خیلی حس بهتری دارم.

دیشب مانی گفت: مامان یه کم پیشت بخوابم؟ گفتم: بخواب. بعد گفتم: خدایا شکر به خاطر چیزهایی که بهمون دادی. مانی گفت:

خدایا شکر که منو به اینا دادی!!!!!!!!!!!!!

قهقههقهقهه

[ دوشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ