چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام و صبح بخیر. دیروز که سرد بود ولی امروز دیگه خود بهاره!!!!!!!!

چقدر وقتی بارون میاد و زمین خیسه، بوی کرمانشاه میاد!!!!!!! البته که من تهران زندگی میکنم ولی خب، کرمانشاه زادگاه منه. یعنی ازم بپرسید کجایی هستی؟ میگم کرمانشاهی. ولی خب تهرانم خیلی دوست دارم!!!!!!!!!

هیییییییییی هوووووووووو حالا ول نمیکنه که!!!!

فکر کنم یه بار نوشته ام شرح زندگی مونو که از کجا اومدیم و به کجا رفتیم!!!!!!!!!! آره نوشته ام. ولی تو کدوم پسته، نمیدونم!


دوشنبه رفتم جلسه مشاوره مهد مانی اینا. فوق العاده جلسه پرباری بود که در ادامه، به مشروح اون می پردازم. ولی دیگه آخر پست. حالا شاید کسی نخواست در مورد مشاور کودک چیزی بدونه! والا!

فقط اینکه این بار دیگه جلو نشستم و قلم و کاغذ هم نداشتم. بنابراین همه رو اس ام اس میکردم و برای مهدی می فرستادم. خب اگه تو کاغذ بنویسم قطعا بهتره. ولی کاغذه میره کجا؟ به اونجا!!!!!! بنابراین تصمیم گرفتم اس ام اس کنم که همیشه هم تو گوشی من بمونه هم تو گوشی مهدی. خب دستمم تنده تو اس ام اس. دیگه جلسه تموم شد و دیدم تو مادرها، یکی هی می پرسه مامان مانی کیه. مدیر مهد هم گفت: حسین مکیه!!!

به من اشاره کرد و اون خانمه اومد پیشم و گفت: من مامان فلان دخترم و دخترم از لحظه ای که میاد خونه همه اش میگه: مااااااااااااااااااانی تا بخوابه! هی میگه مانی اینو گفت، مانی اونو گفت! مانی این کارو کرد، مانی اون کار رو کرد. خلاصه که خیلی پسر شما رو دوست داره. گفتم بهتون بگم بعد از عید که هوا بهتر شد، برنامه خارج ازمهد بذاریم و ببریمشون پارکی، جایی! گفتم: چه بهتر. بریم.

بعدش دیگه مربی مانی باهام حرفید که مانی سر کلاس خعععععععععععلی حرف میزنه! یعنی میگفت: آشتی! من امروز دو تا پلی کپی به بچه ها داده ام، همه دو تا حل کرده اند، ولی مانی اینقدر حرف زد که فقط یه نصفه حل کرد!!!!!! مثلا من دارم در مورد مشاغل میحرفم، مانی میگه: اتفاقا دیشب خونه ما آتیش گرفت و بابا  مهدی زنگ زد آتش نشان و اومد آتیش رو خاموش کرد! بعد هی قصه میسازه و می بافه و هی از کار بچه های دیگه ایراد میگیره و هی نظر میده!!!!!!!!

دیگه مهدی هم اومد و از مربی خواستم همه رو به مهدی هم بگه. البته مهدی خوشحال شد از اینکه پسرش اینقدر اکتیوه. با این حال به مربی گفت: هرجور که شما صلاح میدونید باهاش رفتار کنید. ما تابع شماییم.

خلاصه دیگه مانی رو زدیم زیربغل و اومدیم خونه. خب گفته بودم که ازاول هفته کمرم خیلی درد میکنه. تقریبا هر روز که میرسیم، یه ساعتی میخوابم! یعنی قشنگ خوابم می بره ها. خواب

اتفاقا دیشب به مهدی میگفتم که من، از خواب صبح میگذرم، ولی صد سالم از کار کردنم بگذره، خواب ظهر برام یه شیرینی دیگه داره و هنوزم بعد از اینهه سال که ظهرها اداره ام و نمیشه بخوابم، واقعا دلم میخواد ظهر بخوابم. عصرش که بیدار میشم، انگار صبحه برام!!!! اینقدر که رفرش میشم! حتی اگه نیم ساعت باشه! (شفای عاجل!!!!!)خیال باطل

هیچی دیگه. دیروزم که سه شنبه بود اومدم اداره و البته از اول هفته رو مانی کار میکنم که دیگه بغلش نکنم! یادش داده ام دیگه راه بره. اون روزم قول داد که چون پاهای قوی داره، بهتره باهاشون راه بره!

فکر کردم با خودم که این چند روز که رئیس نیست بهتره به کارهای خرده ریزم برسم. نوشتم رو کاغذ و کم و بیش انجامش دادم. از جمله دیروز رفتم دانشگاهی در پونک که حدود دو ماه پیش کارت ملی ام رو اونجا گم کردم. رفته بودم آزمون استخدامی یه جا رو شرکت کنم که نه تنها قبول نشدم، بلکه اونجا کارت ملی ام رو هم گم کردم! تو این مدت هرچی هم میزنگیدم، کسی جواب نمیداد! خلاصه دیروز رفتم پونک و دانشگاه رو دیدم و کللللللللی یاد خاطرات خودم افتادم. مثلا دیروز چند تا پسر وایساده بودند، بعد مثلا دو تا دختر از اون دور می اومدند، اینا فوری تیز میشدند ببینند اونایی که میخوان هستند یانه!

اوخی، یاد خودم افتادم! البته خاطرات من و مهدی، زیاد دانشگاهی نبود. یعنی اواخر دوره کارشناسی من تازه مهدی رو شناختم، بعد دو سال بعدش ارشد قبول شدم که تازه سال بعد از اون، مهدی ارشد قبول شد و من تا شش ماه نمیدونستم. القصه، دیگه این داستان رو صد بار گفته ام.

خلاصه کارته اونجا هم نبود و دیگه باید برم اعلام مفقودی کنم. دیروز عصر هم مهدی اومد دنبالم و سه تایی برگشتیم خونه. گفت که بنگاه زنگیده که ساعت شش، دو تا خانم میان خونه رو ببینند.

کدوم بنگاه؟ همون بنگاه که دلبر خونه داره!!! نه، همونی که روز شنبه که داشتم برمیگشتم خونه، سر راه رفتم بهش سپردم. خلاصه یه کم غر زدم که الان خونه که مرتب نیست و کمرم درد میکنه و تازه گوشت هم نداریم!

مهدی گفت: الان شکل هیولا شده ای!!!!!!!

دیگه هیچی نگفت هیولا تا رسیدیم خونه. بی خیال گوشت شدم و رفتیم افتادیم به جون خونه. مهدی فوری جارو برقی کشید و من هم تی رو خیس کردم که تی بکشم و یه کم غر زدم که چند روزه میگم تی بکش و نمی کشی و الان من با این کمرم چطوری تی بکشم! که مهدی گفت: اصلا نمیخواد بکشی! خودم میکشم. تو برو به کارهات برسم. دیگه بقیه جمع و جورها رو کردیم و مهدی تی هم کشید و من همه اش رحمت می فرستادم به اموات خریدار که باعث شد خونه مون اونی بشه که من میخوام!

خلاصه دیگه شش و ده دقیقه اومدند و چهار تا خانم مسن بودند. که یکشون که خریدار بود تو انتشارات کار میکرد. سه تای دیگه هم معلم بودند. بنگاهی که وارد خونه نشد و همون دم در، با مهدی حرفید. منم خونه رو نشونشون دادم. در مورد قیمت که پرسیدند که فروش چقدر و رهن چقدر، گفتم: من نمیدونم، از آقامون بپرسید!!!!!!!

یه حس خاصی داشتم وقتی اینو گفتم! خب تا قبل از این، همیشه فکر میکردم همه چی رو من باید بدونم و انجام بدم. ولی بعد از مشاوره اخیر (مرداد و شهریور) به این نتیجه رسیده ام یه کارهایی مال آقامونه!!!!!!!

آقامون! چه جالبه این کلمه!

خلاصه دو تا از خانمها میخواستند برن دستشویی که معذب بودند و گفتم تو رو خدا تعارف نکنید و برید حتما. بعد یکیشون به اون یکی گفت: چقدر این نازه!

منو گفت!!!!!مژه بعد یه کم گفتیم و خندیدیم و اونا اصلا حس غریبگی نداشتند و دیگه بنگاهی گفت: بابا مثل اینکه شما خیلی با هم رفیق شده اید. من یه جا بازدید دارم. من میرم، شما کارتون تموم شد، بیایید!!!!!!

دیگه اونا هم از خدا خواسته نشستند و مهدی دیگه اومد نشست پیشمون. خب من به خاطر کمرم حال خوشی نداشتم وگرنه که قهوه براشون درست میکردم. دیگه مهدی یه پیشینه ای از خونه گفت براشون و اونا هم نشسته بودند گوش میکردند. منم با سوهان (!) ازشون پذیرایی کردم و اونا هی می گفتند ما چقدر اینجا راحتیم و چقدر خوبه اینجا! تا جایی که یکشون به من گفت: شام چی دارید؟؟!!

همه خندیدند و بعد از چند دقیقه هم دیگه رفتند. یه شکلات هم به مانی دادند. باور کنید بعد از اینکه رفتند، خونه بوی کلاس درس میداد! بوی چوب مداد و گچ می اومد!

بعدش دیگه من دراز کشیدم رو کاناپه تا ساعت هفت و ده دقیقه. بعدش دیگه پاشدم پیازداغ درست کردم و آب برنج گذاشتم و فیله ها رو ریز کردم. چون گوشت نداشتیم، تصمیم گرفتم خورش آلو درست کنم با فیله مرغ! یه دور هم ماشین لباسشویی رو روشن کردم. سیب زمینی هم خرد کردم و سرخ کردم. دیگه تا برنج رو دم انداختم و خورش هم جا افتاد، یه ماهیتابه هم سیب زمینی سرخ کردم. ماهیتابه دوم رو به مهدی و همه شون رو به خدا سپردم!

رفتم حموم و حسابی خودمو شستم و حالم جا اومد. دیگه بیرون اومدم و شامی خوردیم و جمع کردم و شستم. موهامم سشوار کشیدم و ده و نیم خوابیدم!

خب، بریم سر بحث مشاور. بحث در مورد فرزند پروری بود. خانواده کف داره و سقف. محبتها، کف خانواده هستند. قوانین، سقف خانواده. خانواده مستبد، محبت نداره و فقط سقف داره. خانواده ای که بیش از حد به بچه محبت می کنند و قوانینی براش در نظر نمی گیرند، بچه های خواهند داشت که در آینده هم تن به قانون نمیدن. برعکس، خانواده ای که از نظر محبتی، بچه رو سرکوب میکنه و فقط قانون رو پررنگ میکنه، بچه های سرخورده ای خواهند داشت.

نکته مهم اینکه، بچه ها از رو غرض، ما رو اذیت نمی کنند. قسمت اعظم اذیت بچه ها، به خاطر نیازهاشونه که برآورده نشه. مثلا یه بچه ای خوابش میاد، یا گشنه است، پس بداخلاقی میکنه. این بداخلاقی ها و لجبازیهای بچه رو باید بشناسیم. نباید دنبال دلایل روانشناسی بگردیم. مثلا مانی الان بهانه میگیره چون از ساعت خوابش گذشته یا گرسنه است. غذا بخوره یا بخوابه، مشکل حله.

بچه باید در خانواده پذیرفته بشه و این حس رو داشته باشه. اگه این حس رو داشته باشه، به ارامش میرسه. منتها این ماییم که با تدبیرمون محبت و قانون رو هندل میکنیم. هم به بچه محبت می کنیم هم مواظبیم قوانین رو رعایت کنه. بچه ها اگه حس پذیرفته شدن نداشته باشند، جنگ قدرت راه می اندازند. مثلا پدر خانواده داره ماشین میشوره. پسر چهارساله میره کنارش وایمسه. قطعا دلش میخواد یه کاری بکنه. به پدرش میگه: میشه منم بشورم؟ اینجا بچه میخواد خودشو نشون بده. پدر میتونه دو تا کار بکنه. یا اصلا از قبل به بچه بگه: بیا این شلنگ رو بگیر و به بابا کمک کن و یا حتی وقتی بچه درخواست کمک کرد، یه کاری به بچه محل کنه. در این حالت، بچه دیگه با پدر وارد جنگ قدرت نمیشه. چون قسمت پذیرشش ارضا شده. مثلا: باشه عزیزم. بیا شلنگ رو نگه دار. یا تو سپر رو بشور!

ولی در حالت دوم، پدر میگه: خودتو خیس میکنی، نمیشه، این کار آدم بزرگهاست، برو اونور و ... خب بچه حالا خودشو نشون میده و جنگ قدرت راه می اندازه. مثلا شیرجه میزنه تو آب و کفها. اینجوری نیم ساعت از وقت پدر هدر میره. هم باید لباسهای بچه رو عوض کنه هم دنبال بچه بدوه و اگه از اول داده بود بچه کمکش کنه، دیگه اونم بی خیال میشد!

در مورد تربیت پسربچه ها:

پسربچه ها بعد از چهارسال بسیار باید وقتشون رو با پدرشون بگذرونند. پدرها در بازی کردن، بی محابا هستند. از جون و دل بازی می کنند و اون ملاحظات مادرها رو ندارند. مادرها مواظبند مثلا دست بچه نشکنه، کله اش به جایی نخوره. ولی پدرها، واقعا وقتی بازی می کنند کشتی می گیرند و چون کمتر از مادرها، با بچه ها هستند، یه سری خصوصیات بچه ها رو نمی شناسند. مثلا اینکه کی گشنه اش میشه، کی خسته میشه. اینه که رابطه پدر و پسر به چالش کشیده میشه و وارد مرحله جدیدی میشه. مادرها باید زمانهایی کلا از خونه برن و پدر و پسرها رو تنها بذارند. هرگز وقتی پدر و پسر کشتی می گیرند و بازی می کنند یه مادر نباید بره بگه: بچه مو کشتی! ولش کن! پدر هم نباید بگه: بیا این بچه تو ببر!!!!! باید رابطه شون شروع بشه و هرچی هم بشه، ادامه داشته باشه!

هرچی تو این سن و سال پسربچه ها با پدرشون نزدیک باشند و رابطه شون خوب باشه، بعدها در بزرگی اعتمادبه نفس بیشتری دارند.

در مورد تربیت دختربچه ها:

دخترها هم در این سن بسیار به حضور پدرها نیاز دارند. یادمون باشه پدر، اولین غیرهم جنسیه که یه دختر می بینه. باید عشق خیلی زیادی ازش دریافت کنه. باید توسط پدر دیده بشه. خیلی از دخترهای بزهکار، کسانی بودند که در خانواده از والدین به خصوص پدر محبتی رو که باید، دریافت نکرده اند.

حتی ایشون مثالی زد از یه تحقیق طولی در آمریکا که 45 سال طول کشیده و کلللی هم هزینه برده. که در اون ثابت شده بود که خانواده هایی که پدرها، نقش پررنگی داشتند، بچه ها، از نظر تحصیلی و موقعیت شغلی بسیار پیشرفت کرده بودند. حتی بعدها، پدرها و همسرهای خوبی هم شده بودند. و همین مساله باعث اعتراض و اعتصاب کارگرها در برهی از زمان در آمریکا شد که از سندیکاهاشون درخواست کردند از ساعات کارشون کم کنند تا بتونند نقش بیشتری در خانواده و تربیت بچه ها داشته باشند.

برعکس تفکری که میگه: تربیت بچه، با مادره. البته که بچه زمان بیشتری رو با مادر میگذرونه. البته اگه مادر خونه دار باشه. ولی نقش پدر به هیچ عنوان کمتر از مادر نیست در تربیت بچه ها!

حتی الان نه تنها در ایران، که در دنیا هم پسرهایی با ظواهر خانمها دیده میشن. این به خاطر نقش کمرنگ پدرهاست! از همین بچگی، پدر باید پسربچه رو با خودش به محیطهای مردونه ببره. مثل آرایشگاه مردانه، تعمیرگاه، استخر و ... که پسر با رفتارهای مردونه هم آشنا باشه. نه اینکه مادر هرجا که میره، پسربچه رو با خودش ببره. مثل استخر یا آرایشگاه زنونه و از این جاها!

چیزهایی که یادم میاد رو نوشتم. من و مهدی بعد از جلسه هم تا خونه بیاییم، کلی در موردش حرفیدیم.

مهدی شاید تنبلی هایی داشته باشه. ولی خداییش تو خونه بامانی کل و کشتی میگیره. حالا از این به بعد هم بیشتر باهاش وقت میذاره.

دیشب مهدی یه سری عکس نشونم داد که داداش کوچیکه ام تو وایبر براش فرستاده بود. از روز دفاع مهدی!!!!!!! ما سال 84 عقد کردیم. من همون سال دفاع کردم ولی دفاع مهدی افتاد واسه شهریور 85 فکر کنم. چند ماه قبل از عروسی مون. واااااااای که چقدر مهدی لاغر بوده. وقتی عقد کردیم مهدی 72 کیلو بود فکر کنم. الان تا 95 هم رفته که دوباره خودشو برگردونده به 88! خدایی اراده خوبی داره تو وزن کم کردن!

دیشب بهش میگم بذار یکی از این عکسها رو بذارم تو وبم. میگه: حق نداری عکس منو بذاری! میگم: صورتهامون معلوم نیست. عکسیه که داداش کوچیکه روز دفاع مهدی، از من و مهدی انداخته که داریم با هم میحرفیم ولی عکس ازدوره و معلوم نیست. خلاصه نذاشت. گفت: خواننده هات میان بهم فحش میدن! تو که از من اونجا هیولا ساخته ای!!!!!

خندیدم و گفتم: تو که وب منو نخوندی. از کجا میدونی؟

الان بهتون میگم از کجا. میدونم اینجا رو نمیخونه. مطمئنم. ولی وقتی اذیتم میکنه، میدونه در موردش با دوستام می حرفم یا ممکنه تو وبم بنویسم. قبلا هم همیشه فکر میکرد با دوستام در موردش خیلی می حرفم و شاید همین، اذیتش میکرد!

کاشکی بذاره اون عکس رو بذارم اینجا. آخه مال دوران عقدمونه که خیییییییلی همدیگر رو دوست داریم.

البته من الان به این نتیجه رسیده ام که ما همدیگر رو دوست داریم.و هر مشکلی که برامون پیش میاد، آبدیده ترمون میکنه و رابطه مون رو هم محکمتر.

وااااااااااااااااااای چقدر نوشتم و حرف زدم. بعد میگن مانی به کی رفته.

حالا اینا مونده!!!!!!!!!!گریه

فردا که پنجشنبه است، شیفتم. ولی میخوام بگم کمرم درد میکنه و میخوام استراحت کنم. تلفن ها رو فورواردمیکنم و اگه نیاز بود میام!

ولی از شما چه پنهون که میخوام یه صبحانه تووووووپ بخوریم با مهدی و مانی و بعدش من مانی رو ببرم شهران و خودم برم برای ترمیم ناخن و بعدش با دو سه تا از دوستام که میخوان جنس بخرند، بریم انبار پسرخاله. یه سری جنس مردونه آورده که برم ببینم واسه مهدی چیزی گیرم میاد یا نه. البته به خودش هنوز چیزی نگفته ام!چشمک دیگه خاله کوچیکه ام هم میره اونجا کار میکنه و اینجوری نمیخواد منتظر باشم حتما پسرخاله باشه. بعدش هم برمیگردم خونه که ناهار با مهدی بخوریم تنهایی و تا عصر پیش هم باشیم عصر هم بریم شهران!

دیشب هم تو حموم، یکی از ناخنهام شکست و الانم همه ناخن هام شده اند به غایت یه بیل از بس بزرگ شده اند! باید دیگه ترمیم بشن. یعنی نمیدونید چه جوری دارم تایپ میکنم. با چه سختی! نمیتونم حتی یه کلمه هم تایپ کنم. می بینید که!!!!!!!!!!نیشخند

حالا ایشالا که بتونم فردا رو بپیچونم. به قول نامادری سیندرلا:

اگه بتونه!!!!!!! (اونجایی که سیندرلا گفت منم جز دخترهای شهرم و باید بیام به اون مهمونی. نامادریه گفت: آره خب. دخترهاش اعتراض کردند که مادر! اون نباید بیاد. نامادریه خندید و گفت: اگه بتونه میاد! اگه بتونه!!!!!!!

بعد منم از در خارج میشم و میگم:

So This is Love

عضو هیات مدیره هم که یه آقای توپوله، در حالیکه داره تو راهروهای شرکت راه میره، یه دفعه با یکی از نگهبانهای شرکت (!) میرقصه و میگه: لابی لابی... لابی لابی!!!!

بعدا نگین عکس نذاشت ها، اینم عکس نامادری سیندرلا!!!

قهقهه

 

 

 

[ چهارشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ۸:۱۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ