چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااااام صبح بارونی و با طراوتتون بخیر و خوشی و شیرینی و سلامتی!

وای که چه هواییه! آدم کیف میکنه!قلب

قبل از همه چی میخوام به دلاک عزیزم تبریک بگم که دیروز عقدش بوده!!!!!!

مبارکت باشه عزیزم. ایشالا همیییییشه خوشحال و خوشبخت باشی!قلبقلبقلب

بریم ببینیم آشتی تونست پنجشنبه رو بپیچونه یانه!


البته که تونست!!! خدا کمک کرد و تونست. نیشخند

دیگه به عضو هیات مدیره مون گفتم که اینجوریه و من پنجشنبه کلی کار دارم و واقعا نمیتونم بیام. خب از قبل کلی برنامه فقط واسه پنجشنبه صبح ریخته بودم!!!!! که دیگه نمیشد کنسلش کنم. بعد وقتی مدیرعامل نیست، بیام در و دیوار رو نگاه کنم که چی بشه؟

خلاصه همون چهارشنبه هم همکار میخواست بره دندونپزشکی و دیگه مهدی رفت دنبال مانی ولی پنج و ده دقیقه اومد دنبالم. به عضو هیات مدیره گفتم شوهرم اومده دنبالم. میشه برم؟ گفت: بله. دیگه برای پنجشنبه هم گفتم من فوروارد کنم رو موبایلم، که گفت نمیخواد. تو برو. من به یکی از بچه های پایین که پنجشنبه شیفتشه میگم بیاد بالا.

منم خدا رو شکر کردم و اومدم بیرون از اداره. از خواب هم داشتم می مردم. از حالا اینقدر خوابالو شده ام، بهار میخوام چه کار کنم؟!متفکر خدای آدمهای تنبل، منو گرفت!

خلاصه رسیدیم خونه و البته سر راه، گوشت و کالباس خریدیم. من که همون اول گوشت رو گذاشتم تو یخچال تا یه کم استراحت کنم. ولی با مهدی نشستیم به حرف زدن که دیگه نشد بخوابم. بعد دیگه حوالی ساعت هشت و نیم به مانی شام دادم که کلی بازی درآورد و همون وسط رفتم گوشتها رو بسته کردم و در همون بین که با هم می حرفیدیم، یه کم حرفمون شدو از هم دلگیر شدیم.

و البته منم عصبانی شدم و اونم عصبانی شد و یه کم سر هم داد زدیم. بعدش دیگه کار گوشتها تموم شد و منم رفتم پی پاک کردن آرایش و مسواک زدم. این وسط یه راه هم ماشین رو روشن کرده بودم واسه خاطر کاپشن آقا مانی. که آویزون کردم خشک بشه واسه فردا صبح.

دیگه خوابیدم و صبح پنجشنبه ساعت هفت صبح بیدار شدم! بلند شدم به جمع کردن وسایل و آرایش کردن. واسه مهدی هم نون بیرون گذاشتم از فریزر و خامه و مربای آلبالو هم گذاشتم. دیگه من و مانی هفت و نیم داشتیم از در میرفتیم بیرون که مهدی هم بیدار شد و گفتم که صبحانه براش گذاشته ام و چای هم دم کرده ام. اونم میخواست زود بره اداره و برگرده.

چه باررررررررررونی هم می اومد. مهدی سفارش کرد که اگه قرار شد ترمز کنم، بدون کلاژ ترمز بگیرم که ماشین سرنخوره. دیگه با مانی راه افتادیم و از همون شهران، چهار تا نون سنگک خریدم و مانی رو بردم خونه مامانم. مانی از همون دم در، از خوشحالی جیغ کشید و دوید به طرف ساختمان. خلاصه تحویلش دادم و یه نون هم برداشتم واسه خونه دوستم. ساعت هشت و نیم طبق قرار رسیدم در خونه شون و گفتم تند تند کارم رو راه بندازه و ناخنهامو درست کنه.

خلاصه خاله اش هم اونجا بود. این خاله اش، سالها تو همون ساختمون بابا اینا، همسایه ما بود. وقتی سال دوم سوم دبیرستان بودیم، اینا دنبال خونه می گشتند، که من گفتم طبقه اول آپارتمان ما خالیه. بعد خیلی راحت اومدند اونجا و همسایه شدیم! خلاصه کلی هم یاد اون روزها کردیم و صبحانه خوردیم و من رفتم انبار پسرخاله.

قرار بود دو سه تا از همکارهای قدیمی هم بیان اونجا. که دیگه همدیگر رو دیدیم و کلی دیدارها تازه شد. اونا هم خرید کردند و بعدش دیگه من رفتم بنگاه، ببینم خبری از بلند شدن مستاجر هست یا خیر.

بنگاهی تا منو دید، گل از گلش شکفت و گفت: اتفاقا آشتی خانم میخواستم الان بهت بزنگم. خبر خوش برات دارم! همین امشب یا فردا شب، قراره مستاجر خونه بابات، یه جا دیگه قرارداد بنویسه. خودم یه آپارتمان براش پیدا کرده ام. پشت خونه خودم. همین جا!

بعد با دستش به همون حوالی اشاره کرد و گفت: یادت باشه من دایی تو هستم! راستی، ماشاءالله امروز چقدر خوشگل شده ای!!!!!!!!

خب من تازگیها خیلی به دامن علاقه پیدا کرده ام. یه دامن چهارخونه قرمز پوشیده بودم و یه بلوز چسب زرشکی، که روی اونم یه شنل قرمز تا کمرم! یه شنل کلاهدار. اینو از جنسهای پسرخاله برداشتم. خیلی خوشگله و خیلی دوستش دارم! شده بودم آشتی شنل قرمزی! مژه

خلاصه اینجوری و بعدش دیگه من خیالم کلی راحت شد و فقط یه جای خیالم ناراحته، اونم واسه مامان مهدی که حالا میگم بهتون.

بعدش دیگه اومدم به طرف خونه. خب از دیروزش یه کم از مهدی دلگیر بودم. ایضا اونم از من. تا رسیدم، حرف شد و بهش گفتم که چی شده. بعد غذا رو که کالباس بود آوردم خوردیم و بهش گفتم ازش ناراحتم. اونم گفت تو خیلی بی انصافی. همه اش به من میگی تنبل! خب من دیگه باید چه کار کنم!!!! جارو و تی میکشم، خرید میکنم و .... ولی تو همه اش میگی من تنبلم.

خلاصه آشتی کردیم و ناهار رو خوردیم و منم هی تند تند داشتم حرف میزدم در مورد جابجایی.

خب یه هفته طول میکشه، ساکنین اون خونه هه برن. یه هفته هم نقاشی خونه شون طول میکشه و خونه که مهیا بشه، مستاجر بابام میره. یعنی در بهترین و ایده آل ترین حالت، خونه بابام پونزده اسفند خالی میشه. اینجوری میشه که انتظار فرج از نیمه اسفند کشم!!!!!!! بعدش ما می مونیم و خونه بابام که معلوم نیست چی به روزگارش اومده تو این چند سال. خب حالت ایده آل اینه که اول همه جاش درست بشه بعد بریم، ولی ما الان محدودیت زمان داریم. که اینجا خالی بشه. پس نمیتونیم اسباب کشی رو خیلی طول بدیم.

بعد من هی نقشه میکشیدم که چه کنیم و چه نکنیم، اونم میگفت: قدر این پنجشنبه رو بدون که مانی نیست و میتونی با خیال راحت بخوابی. خلاصه باهام مهربون بود. ولی خب، من تا شب، هزار بار کارتن خریدم و وسایل رو شستم و توش گذاشتم و چسب زدم و وسیله بردم و چیدم و مغزم دیگه از اینهمه فکر داشت می ترکید،، آخرش هم خسته، نفهمیدم ظهر کی خوابم برد. ساعت چهار موبایل مهدی زنگید و دیگه بیدار شدم. باید یه بسته ای رو می بردم واسه دوستم.

دیگه حاضر شدم و رفتم بسته رو بردم و حوالی شش برگشتم. مهدی بیدار شده بود و منتظرم بود. حاضر شدیم رفتیم خونه بابام اینا. عجب ترافیکی بود! دیگه از الان تا تحویل سال، در خونه مون، مرگ ترافیکیه. یعنی یه چی میگم، یه چی می شنوید!!!!!!!گریه

سر راه هم بنزین زدیم چون من دیگه با تیپ صبحم، نمیتونستم برم پمپ بنزین! چون ممکن بود گرگ تو پمپ بنزین، شنل قرمزی رو بخوره! بعدش دیگه حوالی ساعت هشت رسیدیم خونه بابام اینا. شام خوردیم و آخر شب هم برگشتیم خونه خودمون.

جمعه صبح رفتم حموم و بعدش سه تایی یه صبحانه توپ خوردیم و من رفتم تو آشپزخونه به درست کردن زرشک پلو با مرغ. دستی هم به خونه کشیدم. البته فقط مرغ درست کردم و برنج هم حاضر شد. دیگه زیر همه رو خاموش کردم. تو اون فاصله هم مهدی و مانی رفتند حموم و بعدش دیگه حاضر شدیم به طرف خونه برادرشوهر که واسه ناهار، دعوتمون کرده بودند!

هرچی هم همه گفتند بابا شما تازه عروس و دامادید، ولی هیچکی حریف جاری ام نشد و گفت بیایید. خب دو سه روز قبلش تولد برادرشوهر بود. ولی خب دیگه رسم کادوی تولد شکر خدا ورافتاده. دیگه جاری هم همه اش میگفت بیایید جهیزیه رو ببینید. منم به مهدی گفتم صد تومن پول بدیم بهشون خودشون هرچی دوست دارند بخرند. چه میدونم چی میخوان که حالا برم بخرم!

دیگه یه کیک هم خریدیم و رفتیم. خب طفلی مادرشوهر خیلی ناراحته که حق هم داره. صاحبخونه پاشو کرده تو یه کفش که باید نه اسفند بلند شی. سازنده هم میگه من ندارم خونه برات بگیرم. خب تکلیف چیه؟ اینا برن تو کوچه زندگی کنند؟ مادرشوهردیگه راضی شده که تو یه آپارتمان صد متری زندگی کنه. ولی سازنده بازم میگه پول ندارم. دیگه دیروز همه کلی شاکی بودند که باید بریم باهاش دعوا کنیم و ازش شکایت کنیم.

ولی خب مهدی از همه شون منطقی تره. بهشون گفت: دعوا کردن کاری نداره که. بریم دعوا کنیم، بعدش هم شکایت کنیم. اونم دیگه با خیال راحت، خونه نمیگیره. ما می مونیم و یه شکایت که در بهترین حالتش، یه سال دیگه بهش رسیدگی میشه. حالا باید این یه سال تو کوچه زندگی کنید!!!!!!

که من حرف مهدی رو قبول دارم. باید در این شرایط سازنده رو به زبون بگیرند که یه جا بگیره. تا وقتی خونه انقلی ما خالی بشه و لااقل بشه رهنش بدیم و مادرشوهر با پولش یه کاری بکنه. حالا فروش هم نشد، نشد.

دیگه اینجوری و اینم بگم که جاری سنگ تموم گذاشته بود و خورش قیمه و ماکارونی و کشک بادنجون درست کرده بود و سالادهای خوش تزیین و سالاد ماکارونی و یه عالمه دسر.

دیگه مادرشوهر کمکش کرد که برنج رو آبکش کنه و بعد از ناهار هم من رفتم تو آشپزخونه و گفتم اون به جمع و جور برسه و خودم تند تند ظرفها رو گذاشتم تو ماشین و هرچی هم که موند با دست شستم. اینقدر طفلی آشپزخونه اش کوچیک بود که میشد ظرفها رو بذاریم همه رو با ماشین بشوریم. من دیگه داشتم خفه میشدم از جای کم. اینه که تند تند میشستم. اونم هی می اومد منو بیرون کنه که نمیذاشتم.

خب سیزده سال ازش بزرگترم. باید احتراممو نگه داره!یول (نن جون آشتی!!!) نیشخند

البته خودش دختر خیلی خیلی زبر و زرنگیه و میگفت شب قبلش تا ساعت دو با برادرشوهر بیدار بوده اند و دسر درست می کرده اند. دیگه به پیشنهاد من، دسر رو دو ساعت بعد از ناهار آورد که شامل پاناکوتای دست ساز و  ژله خامه و کارامل و از این چیزها بود.

بعد چون خونه شون تهرانپارسه، عصر من و مهدی و خواهرشوهر بزرگه و شوهرش یه سر رفتیم دلاوران و مبلها رو دیدیم. یکی که من و مهدی پسندیدیم، چهار و خرده ای بود که دیگه دستمونو گذاشتیم جیب عقب شلوارمونو و تشریف مون رو آوردیم.

راستش باید یه بار بریم خونه  بابام رو ببینیم. همون پنجشنبه شب مستاجر زنگید که امشب دارم قرارداد می بندیم و اگه میشه پول پیش رو بدید. گفتم خب یه جا که نمیشه، هم عرف نیست، هم ما الان شب جمعه، پول کجامونه که در بیاریمو هلپی بدیم! دیگه پنج تومن واسش کارت به کارت کردیم که بره قرارداد ببنده، تا ایشالا پنج تومن بعدی رو بعد بهش بدیم.

خلاصه اینجوری و برگشتیم خونه برادرشوهر و اونا اصرار داشتند که شام بمونیم ولی راستش خونه شون خیلی کوچیک بود و خداییش از این نظرها خانواده  مهدی خیلی ملاحظه می کنند که صاحبخونه خسته است و میخوواد دیگه استراحت کنه. کشک بادنجون هم برای همه کشید که بیارن1

دیگه حوالی ساعت هشت بود که اومدیم خونه، مانی خوابش برد تا همین امروز صبح.

خونه هم که رسیدیم، من زرشک پلو رو نهایی کردم (!!) قهقهه و تو ظرف ریختم واسه خودمو مهدی . سیب زمینی هم پختم واسه امشب که الویه درست کنم که البته مهدی گفت معده ام به هم میریزه و حالا احتمالا باید یه چیز دیگه بپزم.

بعدش یه دفعه دلم خواست واسه مهدی قهوه درست کنم که درست کردم و گازم تمیز کردم و بردم براش و کلی با هم حرف زدیم.

بیست اسفند، روز دادگاه مهدی هم هست. و یحتمل، برای انگشت زدن برای بیمه بیکاری هم باید بره اداره کار!!!!!!! حالا دادگاه مهدی افتاده چهارشنبه ساعت یازده! اونایی که کارشون به دادگاه رسیده می دونند. چهارشنبه ساعت یازده، یه زمانیه که اگه کسی قرار باشه وثیقه بذاره، وقت کم میاره. مهدی از همین دلشوره داره. ولی من بهش گفتم از شب قبلش میگم مامانم با سند بیاد و اصلا مامان رو می بریم. بهش گفتم که من اگه شده پاهای رئیس دفتر دادستان رو بغل کنم، نمیذارم تو رو ببرن زندان! خب چهارشنبه تا کارها انجام بشه، میشه آخر وقت و اونجا هم که پنجشنبه و جمعه تعطیله!

حالا یحتمل اسباب کشی هم می افته همون زمان!!!!!!نیشخندنیشخند

باید خندید و وقتی دیگه یه سنگی خیلی خیلی بزرگتر از ماست، باید یه لحظه دست نگه داشت و فقط به بالا نگاه کرد. من این روزها، یه دست گرم و مهربون و قوی رو خیلی قشنگ حس میکنم. یه دستی که از بالا اومده و من با دو تا دستام گرفتمش و هی می بوسمش و بوش میکنم. بوی عشق میده. بوی مهربونی. و اینکه خیالم راحته همه کارها ازش برمیاد. از همه دستها قویتره، از همه پدرسوخته ها، زورش بیشتره و اگه کسی بخواد حق کسی رو بخوره، اون دسته نمیذاره. من این دستو با هیچی عوض نمیکنم.

واقعا مهدی اینا، خیلی دارن اذیت میشن. ولی اون روز بهش گفتم که این روزها، همون تیره ترین زمان شبه. سیاه ترین وقت شب، که از اون تاریک تر نیست. منتها یه ساعت بعدش، سپیده سر میزنه. خودش این وعده رو داده. صاحب همون دست.

و این روزها، ایمان به اون دست منو نگه داشته.

و البته گفتنش شاید راحت باشه. نوشتنش از اونم راحت تر. ولی من میگم چون بهش باور دارم. همه اینا خیره. منتها یه کم تلخه شاید. یه کم سخته. منتها اون هست و همین برای همه کس و همه چی کافیه.

دیروز صبح که میخواستیم صبحانه بخوریم، گفتم: خدایا شکرت که اییییینهمه خوردنی به ما دادی. مانی! ببین، اینا برکت خداست! بعد خواستم بهش یه لقمه مربا بدم. گفت: بذار اول بوش کنم. بعد مربا رو بو کرد و گفت:

وااااااااااای، بوی برکت خدا میده!!!!!!!!!!قلب

واسه جشن آخر سالشون که میشه حوالی خرداد، دارند باهاشون شعر کار می کنند. یکی از این شعرها، « ای ایران» هه!

مانی اول خیلی غلط غلوط میخوند! مثلا میگفت: دور از تو گندیشه فلان!!!!!! (دور از تو اندیشه بدان!!!!!!!)

قهقههقهقهه

یا دیروز ازش پرسیدم، اون آقای مهربونی که خیابون رو تمیز میکنه اسمش چیه؟ گفت: آقای رستگر!!!!! یعنی آقای رفتگر!!!!!!!!قهقهه

[ شنبه ٢ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ۸:٤٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ