چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام. دیروز یه جلسه مهد مانی گذاشته بود در مورد روانشناسی کودکان 2 تا 4 سال. تلفنی هماهنگ کردم و ازشون خواستم علیرغم اینکه مانی از هفته دیگه تازه قراره بره، منم بتونم تو این جلسه شرکت کنم که رفتم. خیلی برام جالب بود. واقعا معلوم بود که این کاره اند و این همه تجربه الکی به دست نیومده. خود منم در ارتباط با مانی یه سری سوالات داشتم که پرسیدم. البته مانی از همه شون کوچیکتره. 25 ماهشه و اونا فکر کنم حداقل دیگه سه چهار ماهی ازش بزرگتر باشند. وقتی هم که اومدم، تو  راه برگشت، مهدی که اومد دنبالم، تا خونه مامانم اینا برسیم، همه مطالب رو به اونم گفتم.

آخه این مدت می دیدم که مهدی خیلی با مانی با تحکم حرف میزنه. خیلی بهش امر و نهی می کنه و یه روزایی مانی اصلا طرف مهدی نمیرفت. تا اینکه دیروز که از جلسه برگشتم و موارد رو به مهدی هم گفتم، دیدم داره با دقت گوش میده. البته اولش خیلی براش جالب بود و می پرسید و پیگیری میکرد. بعدش یه دفعه حواسش رفت به یه نمایشگاه ماشین. منم ساکت شدم تا حواسش دوباره جمع شد. بعد خودش عذرخواهی کرد. ولی برام مهم نبود. خب تو اون لحظه ماشین براش مهمتر بود. اینم به دیده انتقاد نمیگم که آی، تو ماشین از مانی برات مهمتره. خب یه لحظه بود و تموم شد. به قول اصلان غمخوار (آرایشگاه زیبا): انسان باید منطق داشته باشد!

خلاصه وقتی رسیدیم خونه، مانی همون کار چند شب پیش رو تکرار کرد. (با ماژیک روی فرش نقاشی کشید.) منم در این رابطه پرسیده بودم و راهکارهاشونو اجرا کردم و دیدم جواب داد!!! یعنی دلم میخواست برگردم مهدکودک و خانم مربی رو بغل کنم.

بعدش هم داداشم پای اینترنت بود و این وسط آهنگ هم می ذاشت. یه آهنگ کردی هم گذشت که من خیلی دوست دارم. من و مانی پاشدیم و رقصیدیم. خیلی کیف داد. البته ایشون خیلی کوچیکه و رقص کردی که مجبوری دستشو بگیری، یه کم خنده دار میشه! ولی دیروز به این فکر میکردم که اینم یه روزی بزرگ میشه و قدش از من خیلی بلندتر میشه و اونوقت اونه که از رقصیدن با من، خنده اش میگیره!چشمک

یه وقتهایی باور کنید دلم واسه مهدی میسوزه. آخه اون بچه اول بوده و پدرش خیلی سختگیری میکرده. و بیخود و بی جهت کتکش میزده. البته از نظر خودش خیلی هم با خود و با جهت بوده!!! مثلا فکر کنید مهدی دو سال و چهار ماهش بوده. (مثلا سه ماه دیگه مانی) بعدش رفته بودند خونه مامان بزرگ مهدی. میوه میارند واسه پذیرایی، مهدی هم خوشش میاد و میره طرف ظرف میوه که میوه برداره. که باباش کتکش میزنه و میگه تو نباید دست بزنی!!!!! تعجب آخه من میخوام بدونم بچه دو سه ساله چه تلقی از ادب و تربیت در این حد میتونه داشته باشه. یه دبیری داشتیم زمان دبیرستان که میگفت توی این سن اگه بچه یه جایی رفت و یه وسیله ای رو با خودش برداشت آورد خونه، نگید دزده! این بچه از اون وسیله خوشش اومده، برداشته آورده. اون هیچ تلقی از زشتی و درستی این کار نداره.

خلاصه که مهدی اینجوری بزرگ شده و خیلی بهش سخت گرفته شده. البته مامان مهربونی داشته و تا حد زیادی این سختگیری ها جبران شده. ولی پارسال هم که دوتایی برای رابطه خودمون رفتیم مشاوره، خانم مشاور به مهدی گفت: «احتمالا شما در بچگی خیلی بهتون سختگیری شده!» یعنی اونم فهمیده بود. البته به خود منم خیلی سختیگری میشد ولی در نه حد مهدی. اون وقتها زمان ما کلا به بچه ها سخت می گرفتند و الان دیگه خیلی آزادشون می ذارند. ولی هر زمانی اقتضای خودشو داره. منتها وقتی آدم بزرگ میشه، تبعاتش رو می بینه و دیگه نمیشه کاریش کرد. مثل درختهای خیابون ولیعصر که اگه تو این همه سال کج شده، دیگه نمیشه کاریش کرد.

می گم به عنوان پستهای اول، به نظرتون یه کم زیاد نمی نویسم؟! نیشخند آخه میدونید. من وبلاگهایی رو که دوست دارم، از اینکه مثلا یه هفته هر روز برم سر بزنم ببینم طرف چیزی ننوشته، ناراحت میشم! ناراحت واسه همین اینجا اینقدر می نویسم تا جونم .... سلامت باشه ! (منظورم این بود. شما فکر بد نکنید!!! خجالت

[ سه‌شنبه ٥ دی ۱۳٩۱ ] [ ٧:٢٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ